از لذت گفتنش امتناع كنم.

کفش های تایوانی پاشنه بلند
حسودي نميكنم/ نقطه
نه، من هرگزحسودي نميكنم/ نقطه
به پيراهنات / نقطه
يا روسريات/ نقطه
يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه
من تنها
ـ تا سرحد مرگ ـ
حسودي مي كنم به آن كفشهاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی
که رازهای پیچیده ی راه رفتن را
در شب مکاشفه
به تو آموخت
نه، اين جا ديگر نقطه نميخواهد

عین شین قاف
حرف كه ميزني
من از هراس طوفان
زل ميزنم به ميز
به زيرسيگاري
به خودكار
تا باد مرا
نبرد به آسمان.
لبخند كه ميزني
من
ـ عين هالوها ـ
زل ميزنم به دستهات
به ساعت مچي طلاييات
به آستين پيراهن ات
تا فرو نروم در زمين.
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي
در كلمهاي انگار
در عین
در شين
درقاف
در نقطهها.

در ستايش موهايت
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به
عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند.
در ستايش دستهايت
وقتي كه دل دستهايم
تنگ ميشود براي انگشتان كوچكت
آنها را ميگذارم
برابر خورشيد
تا با ترکیبی از كسوف و گرما
دوريات را معنا كنم.
در
ستايش چشمهايت
دست خودشان نیست
وقتی از فرط
معصومیت
با تابشی از جنس
عشق
روحهای ولگرد
بعدازظهر را
بر نیمکتی سنگی
کشتار میکنند،
چشمهایت.

دو هایکو
1
مرد جذامي
حاشيهي خيابان
زل زده بود به
زيباترين دختر شهر.
2
بر شيشهي غبار
گرفتهی ماشيني:
آه، ليلا دوستت
دارم

Weekend
شنبه را
با تیغی
از جنس بردباری
تکه تکه
می کنم
و
یکشنبه را
- بی هیچ درنگی ـ
می
سوزانم با آه.
دوشنبهی وحشی را
که در
شیب تنهایی
رام
میکنم با چند قطره آب شور،
دیگر
برای کشتن سهشنبه
تیغی
نیست، آبی نیست، آهی نیست،
مگر دعا.
و بعد
دیوانهوار بوسه میزنم
بر معبد
دستهای چهارشنبه
که از
فرط همسایگیات
بوی نور
می دهند.
و
اینها و این همه
تنها
برای تو
ای
نشسته در شب شتابناک آدینه!

در
ستایش صدایت
این کتابهای نادان را
که مدام میگویند
وزن ندارد
و رنگ یا طعم یا رایحه
و حجم ندارد و دیده نمیشود
صدای تو
زیر آن بید بلند
که از شنیدن واژههایت جنون گرفت
دفن کنید.
به فتوای مردی
که هر شب آدینه بر ضریح صدایت دخیل میبندد.

ساعت
شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر
امروز
ساعت شش و سی و دو دقیقهی بعدازظهر
نشست مقابلم
بر نیمکتی سنگی
در نقطهای گنگ از شهری غریب
و ناگهان
چند بار
شلیک کرد توی سینهام.
آه،
با چشمهایش.
امروز
ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر
زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک
تابید، بارید، وزید.
آه،
بر روحم.
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینهام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.
آه،
برای مردی ایستاده بر لبهی اندوهی ژرف دعا کنید.