روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

bullet

دو چشم کم سو

احسان اسیوند/اول اسفند ماه 1384

 

ماریو بارگاس یوسا، در کتاب " چرا ادبیات " می نویسد:" ادبیات فعالیتی است بی بدیل برای شکل گیری شهروندان در جامعه ای دموکراتیک و مدرن، جامعه ای مرکب ازافراد آزاد"و سپس ادامه می دهد:"آدمی که نمی خواند یا کم می خواند، بی گمان بسیار حرف می زند اما اندک می گوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست، و همچنین محدودیت فکر و تخیل نیز در میان است.مساله، مساله ی فقر تفکر است. ادبیات زبان رسای ناسازگاران،و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند."
اما این روزها من و شما در روزمرگی های پیرامون خویش استحاله شده ایم و اینگونه که به نظر می رسد: راه گریزی نیست... این روزها زندگی ما چون بر پایه ی دیدنی ها استوار است، نه خواندنی ها، بسیار سطحی است، چرا که دو چشم کم سو نمی تواند واسطه دریافت و تعمق ما از محیط پیرامون باشد... پس وقت، وقت توهم بینایی است، توهمی پر از رنگ های درخشان و فریبنده، وما درعصری اکسیزن را به ریه هدایت می کنیم که تبلیغات غول های رسانه ای وکارتل ها، تعیین می کنندکه کدام اندیشه شیک /مد روز /و قابل به کارگیری است... پس آنکه تفکری جدا و متفاوت از خرد جمعی این "گله هدایت شده"دارد، دگر اندیش و محکوم به گوشه نشینی است... چرا که انگار همه آفرینش ها، رنگ سفارشی و مجیز به خودشان گرفته اند، و این روزها باید در چارچوب و پیکره ای خاص نوشت تا مهر تایید زیر نوشته جا خشک کند... آیا ما همگی به مرده هایی سالها مرده، و متحرک تبدیل شده ایم: جماعتی یکسان پسند و راحت الحقوم پذیر؟
به راستی چگونه می شود با سکون این ذهن های به هرز رفته جنگید؟... آیا به جز اندیشه سلاحی هست؟... پس همچنان باید نوشت.


 

bullet

مستور روی ماه خداوند را نبوسید

 

عزيز بزرگوار، مستور
سايت شما را كه به همت دوستان و ياران راه‌اندازي شده است، ديدم، بسيار مايه مسرت شد كه دوستان و دوستارانت مجالي يافتند كه از شما بي‌خبر نباشند. هر چند اين سايت نيز مانند هر كار بشري، در آينده تكامل خواهد يافت و تجلي‌گاه تام‌تري از بازتاب معناي وجودي شما خواهد بود.
اما اگر از اصل تكامل سايت در آينده بر پايه بازتاب‌ها و بازخورها بگذريم، لازم است خاطر متواضع شما را به نكته‌اي جلب كنم و آن كه چرا از ميان اين همه تعابير زيبا و نام‌ها و اصطلاحاتي كه در طول فعاليتهاي ادبي ساخته‌ايد، بايد دوستان طراح نام كتابي را برگزينند كه در كنار جمال متفكرانه شما، حالت ادعا و بيانيه‌اي براي شما را تداعي كند و اين سؤال را دامن زند كه اگر قرار بود زمينه تصوير شما نام يكي از كتا‌ب‌هاي شما مي‌بود، زيبنده‌تر بود كه روي ماه خداوند را ببوس باشد كه قرين نام شما است. اين در حالي است كه ممكن است دوستان بفرمايند من داناي كامل هستم، نام سايت است و ربطي به كتابهاي شما ندارد. در حالي كه نام سايت، نام شماست و در شبكه داناي كل را ناشناخته‌اي.
آنچه معروض شد، صرفاً يادآوري اين نكته بود كه علي‌رغم طراحي زيباي اين پس‌زمينه،‌ دور از انتظار هم نيست كه برخي از اين طراحي آن را بفهمند كه يقين دارم روح شما از آن بيزار است.


ارادتمند/ دکتر غلامرضا خاكي
 

 

داستان یک دانای کل

عادل اعطا/ اردی بهشت ماه 1385
 

 روزی که مستور این عنوان را برای داستان کوتاهش انتخاب می کرد شاید تصور نمی کرد انتخاب چنین عنوانی ممکن است اینقدر چالش برانگیز باشد و  به نوعی، برایش گران تمام شود و او را مورد بازخواست دیگران قرار دهد.

روزی که ما، این سایت را بر مستور تحمیل می کردیم، انتخاب  عنوان "من دانای کل هستم" برای خود او هم اندکی سنگین بود و پذیرش اش مشکل. به هر حال لوگو طراحی شد، بر صفحه نخست چنین شعاری آمد و عنوان بر او تحمیل شد. از نظر ما، مناسب ترین عنوان انتخاب شده بود؛ چرا که هم نام یکی از داستان های او بود و هم اندکی شیطنت آمیز، کاملاً جذاب و قطعاً تاثیر گذار. دقیقاً همان که می خواستیم. شاید اگر قرار بود شما، بدون نظر خواهی از دیگران – و حتا خود مستور- برایش چنین سایتی را طراحی کنید، بیشتر "روی ماه خداوند را ببوس" ش را ترجیح می دادید و شناسنامه اش می کردید برای سایت. و یا از عبارت "چند روایت معتبر" سعی می کردید در عنوان سایت استفاده کنید. و شاید هم عنوانی دیگر. که گواهش  نام اکثر نقد هایی است که بر کارهای مستور نوشته شده، اما همیشه شنا کردن بر خلاف امواج لذت دیگری دارد.

به هر حال امروز همان شد که مستور خود پیشبینی کرده بود و ما نیز تصور می کردیم. عده ای چنین عنوانی را شایسته روحیه، لطیف و آمیخته با عشق مستور نمی دانند و کسانی انتخاب چنین عنوانی را انتخابی گستاخانه قلمداد می کنند و خود مستور را به باد انتقاد تازیانه می زنند؛ و مستور همچنان بر این پافشاری می کند که نام سایت دست کاری شود! و ما، اما او را مقصر اصلی می دانیم. او که روزی نام "من دانای کل هستم" را برای داستان کوتاهش انتخاب کرد.

 

 

 

به دوست عزیزم مصطفی مستور
مصطفی مستور را در سال 1380 دیدم. درشرایط روحی خوبی نبودم. اولین بار نبود که نویسنده‌ای را از نزدیک می دیدم و کنارش می نشستم. اما اولین بار بود که یک نویسنده با من در درباره‌ی چیزی غیر از خودش حرف زد.
بدون این‌که خودش بداند بیش‌‌تر از تمام کتاب‌هایش و تمام چیزهایی که به آن اعتقاد دارد یا ندارد به من قوت بخشید.
ازآن اتاق، از آن بعدازظهر تابستان، از آن جمع چهار نفره، هنوز گرمای ناپیدای دست‌های بزرگِ مردی را بر شانه‌ام احساس می کنم که ماند.
و به‌ نظرم این ویژگی مهم مصطفی مستور است.
اگر بیاید و باشد و یکی از کارهایت را بخواند و تو را ببیند یا ایمیل‌ات را باز کند، یا چند کلمه‌ای با تو حرف بزند، می توانی مطمئن باشی که می‌ماند، و تو هرکه باشی می توانی باز هم به او زنگ بزنی، داستان‌هایت را ایمیل کنی و در یک انتظار مطمئن و حتمی روز بگذرانی.
مصطفی مستور تنها به‌خاطر این‌که خوب می‌نویسد نویسنده خوبی نیست، او نویسنده خوبی است چون از جنس خوانندگان کارهایش است. او قبل از هر چیز به نفس ارتباط فکر می‌کند تا دایره‌‌ی این ارتباط. او قبل از نویسنده بودن تلاش می کند مصطفی مستور باقی بماند.
در مقابل او که "می داند" تو هرگز احساس نادانی نخواهی کرد و درکنارش که هستی هرگز احساس کوچکی نخواهی کرد.
حالا سال‌هاست که شهراهواز برای من کسی را دارد که گاهی راه رفتنش، حضورش، نگاهش، دست‌های بزرگش و خط‌ ‌اش - که حالا اول بسیاری از کتاب‌هایم هست- به من می‌گوید:"هستم. می توانی روی من حساب کنی"؛ برای روزهایی که خسته می‌شوی از جنجال"بودن". برای روزهایی که می خواهی خودت را از بند کلمات برهانی و بنویسی و ربط دهی به عالم . برای روزهایی که می خواهی کسی باشد که بگویدت" ننویس".
و برای روزهایی که می خواهی فکر کنی مصطفی مستور دوست تو هم هست.
 

 تابستان 1385