|
 |
والتر بریگز
جان آپدایک/ ترجمه:مصطفی مستور
|
در مسير برگشت از بوستون، جك رانندگي ميكرد و
پسر بچهاش را گذاشته بود توي تخت سفري روي صندلي جلو. روي صندلي عقب هم
كلر داشت براي جو ، دختر دوسالهشان، ترانه ميخواند:
«شيريني رو باز كردند، پرندهها شدند ـــ؟»
«ادامه مطلب...»
 |
مرگ هری
ریموند کارور/ترجمه:مصطفی مستور |
از وقتي كه هري مرده همه چيز تغيير كرده. مثلا، همين كه من اين جا
هستم. تا سه ماه ناقابل پيش، كي فكرش رو ميكرد من اين جا توي مكزيك
باشم و هري بيچاره هم مرده و دفن شده باشد؟ هري! مرد و دفن شد ـ اما
فراموش نشد.
اون روز صبح وقتي خبرش رو شنيدم نتونستم برم سركار. اوضاعم حسابي به هم
ريخته بود. ساعت شش و نيم صبح، درست همون موقع كه فنجان قهوه و سيگار به
دست ميخواستم بنشينم سر ميز صبحانه. جك برگر، نگهبان تعميرگاه مجاز
فرانك جايي كه همهي ما توش كار ميكرديم ـ تلفن زد.
«ادامه مطلب...»
|