روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

 

 

bullet

مرگ هری
نویسنده:ریموند کارور/ترجمه:مصطفی مستور

 

 

مازالتون[1]، مكزيك ـ سه ماه بعد
از وقتي كه هري[2]‏مرده همه چيز تغيير كرده. مثلا، همين كه من اين جا هستم. تا سه ماه نا‏قابل پيش، كي فكرش رو مي‏ كرد من اين جا توي مكزيك باشم و هري بي‏چاره هم مرده و دفن شده باشد؟ هري! مرد و دفن شد ـ اما فراموش نشد.
اون روز صبح وقتي خبرش رو شنيدم نتونستم برم سركار. اوضاعم حسابي به هم ريخته بود. ساعت شش و نيم صبح، درست همون موقع كه فنجان قهوه و سيگار به دست مي‏ خواستم بنشينم سر ميز صبحانه. جك برگر[3]، نگهبان تعميرگاه مجاز فرانك[4] جايي كه همه‏ ي ما توش كار مي‏ كرديم ـ تلفن زد.
خيلي راحت گفت : “ هري مرده، ” انگار بمبي انداخت. گفت: “‏راديوت رو روشن كن، تلويزيونت رو روشن كن. ”
پليس بعد از كلي سؤال كردن درباره‏ ي هري، تازه از خونه‏ ي جك رفته بود. به‏ش گفته بودند فورا بايد بره و جسد رو شناسايي كنه. جك گفت ممكنه سراغ من هم بياند. اين كه چرا پليس اول سراغ جك رفته بود براي من معماست چون رابطه ‏ي او و هري طوري نبود كه بگي با هم صميمي‏ اند. به هر حال به صميميت من و هري نبود.
باورم نمي شد اما مي‏ دونستم لابد حقيقت داره كه جك تلفن كرده. انگار شوكه شده بودم و صبحانه به كلي از خاطرم رفت. كانال‏هاي تلويزيون رو از اين يكي به اون يكي عوض مي‏ كردم تا قضيه دستگيرم شد. شك ندارم كه يك ساعت يا همين حدود داشتم توي خونه مي‏ پلكيدم و گوش مي‏دادم به راديو و با فكر كردن به هري و حرف هاي راديو بيش‏تر و ‏بيش‏تر پكر مي‏ شدم. لابد آدم‏هاي رذلي هم پيدا مي‏ شن كه نه تنها از مردن هري غصه ‏دار نباشن بلكه در واقع از اين كه هري فوت كرده خوش‏حال هم باشن. زن‏ اش يكي از اون هاست كه لابد خوش‏حال مي‏ شه. هر چند توي سن ديه‏ گو زندگي مي‏ كنه و اون ها دو سه سالي مي‏ شد همديگه رو نديده بودند. با اين حال اون خوش‏حال مي‏ شه. يعني طبق گفته‏ هاي هري زن‏ اش از اون قبيل آدم‏ هاست. به خاطر اين كه پاي زن ه‏اي دیگه در ميان بود، نمي‏ خواست از هري طلاق بگيره. نه، هيچ جوري حاضر به طلاق نبود. خوب، حالا ديگه لازم نيست نگران قضيه باشه. نه، از اين كه هري مرده نبايد ناراحت باشه. اما جوديت كوچولو[5]، حكايت ديگه‏ اي داره.
بعد از اين كه به محل كارم تلفن كردم و خبر رو دادم، از خونه زدم بيرون. فرانك چيز زيادي نگفت، گفت موضوع رو درك مي‏كنه. گفت اون
هم همين احساس رو داره اما بايد تعميرگاه رو باز نگه داره. گفت هري خودش اين طوري مي‏خواست. فرانك كلووي[6] هم مالك و هم سركارگر تعميرگاه بود. بهترين آدمي بود كه تا حالا پيش‏اش كار كرده بودم.
سوار ماشين شدم و توي مسير هميشگي به سمت كافه‏ ي رد فاكس[7] راه افتادم. هميشه هري و من و جين اسميت[8] و راد ويليامز[9] و ند‏كلارك[10] و بقيه‏ ي برو بچه ها شب‏ ها بعد از كار اون جا پلاس بوديم. ساعت هشت ونيم صبح بود و به خاطر ترافيك سنگين مجبور بودم حواسم به رانندگي باشه با اين حال نمي ‏تونستم از فكر اون هري بي‏چاره بيرون بيام.
هري اپراتور بود. مي‏شه گفت هميشه سرش به كاري گرم بود. هيچ وقت ول نمي ‏گشت. ميونه ‏ش با زن‏ها خوب بود، اگه منظورم رو بفهميد. پول‏دار بود و هميشه خوب زندگي مي‏ كرد. با هوش هم بود. يك جورايي هميشه مي ‏تونست دست به هر كاري بزنه و هر معامله ‏اي انجام بده بدون اين كه بدنام بشه. مثلا ماشين جگوارش. تقريبا نو بود و بيست هزار دلاري مي‏ارزيد. توي تصادفي با چند تا ماشين ديگه داغون شده بود. هري اون رو از شركت بيمه مفت خريد و خودش رو به راه‏ش كرد. طوري كه عينهو ماشين نو مي‏ موند. هري از اين جور آدم‏ها بود. يا اون قايق تفريحي سي و دو فوتي كريس كرافت[11] كه عموي هري توي وصيت نامه‏ اش در لوس آنجلس به او بخشيده بود. تنها يك ماه صاحب‏اش بود. همين دو هفته قبل بود كه رفت نگاهي به‏ش بندازه و باهاش چرخي بزنه. ولي مشكل زن هري بود كه قانونا حق داشت سهم‏اش رو طلب كنه. براي اين كه هري دست زن‏اش رو از قايق كوتاه كنه، قبل از اين كه او بويي ببره ـ در واقع قبل از اين كه هري چشم‏اش به قايق بيفته ـ رفت سراغ وكيلي و نقشه‏ هايي كشيد و همه‏ ي دارو و ندارش رو واگذار كرد به جوديت كوچولو. با هم قرار گذاشته بودند ماه اوت، توي تعطيلات هري، باهاش جايي سفر كنند. اين رو هم بگم كه هري همه جا بوده. دوران خدمت نظام‏ اش رو در اروپا گذروند و توي همه‏ ي پايتخت‏ ها و شهرهاي تفريحي بزرگ اون جا بوده. وقتي به طرف ژنرال دو‏گل[12] شليك شد اون توي جمعيت بود. خيلي جاها بوده و خيلي كارها كرده. هري. حالا اون مرده.
توي كافه‏ ي رد فاكس، كه خيلي زود باز كرده بود، تنها يك نفر بود. اون سر پيشخان نشسته بود و من نمي‏شناختم‏اش. جيمي[13]، صاحب كافه، تلويزيون رو روشن كرده بود و همين كه اومدم تو سرش رو برام تكون داد. چشم هاي جيمي سرخ شده بود و با ديدن او از ته دل به‏ ام ثابت شد كه هري مرده. برنامه‏ شوي قديمي لوسيل بال ـ دسي آرناز[14] تازه شروع شده بود كه جيمي چوب بلندي
برداشت و با اون كانال گردان رو چرخوند روي شبكه‏اي ديگه، كه توي اون لحظه چيزي درباره‏ي هري پخش نمي‏كرد.
جيمي سرش رو تكون داد و گفت: “ باورم نمي‏شه، هر كس ديگه‏ اي به جز هري بود باور مي‏كردم. ”
گفتم: “ من‏م همين احساس رو دارم، جيمي، هركس به جز هري. ”
جيمي دو مشروب غليظ براي دوتامون ريخت و توي يك چشم به هم زدن مال خودش رو سر كشيد. گفت: “ اگه هري برادرم بود، بازم همين قدر ناراحت مي‏ شدم. ديگه از اين بدتر نمي‏شد. ” سرش رو دوباره تكون داد و چند لحظه زل زد به ليوان‏اش. هنوز هيچي نشده حسابي مست شده بود.
گفت: “ بهتره يكي ديگه بخوريم، ”
گفتم: “ اين دفعه براي من كمي يخ بذار، ”
اون روز صبح چند تا ديگه از برو بچه ها، از رفقاي هري، كم كم جمع شدند توي كافه. بعد يكهو ديدم جيمي دستمالي درآورد و فين كرد توش. مردي كه اون سر پيشخان نشسته بود، همون غريبه، حركتي كرد كه انگار مي‏خواست صفحه‏ اي توي گرامافون سكه‏اي بذاره اما جيمي با عصبانيت رفت و دو شاخه‏ش رو كشيد و اون قدر زل زد به يارو كه طرف ول كرد و رفت. هيچ كدوم از ما حرفي براي زدن نداشتيم. چي مي‏تونستيم بگيم؟ هنوز بهت‏زده بوديم. آخر سر جيمي جعبه‏ ي خالي سيگاري آورد و گذاشت روي پيشخان. گفت بهتره براي تاج گل‏اش پول جمع كنيم. براي اين كه كار راه بيفته، هر كدوم يكي دو دولار انداختيم توي جعبه. جيمي مداد شمعي آورد و روي جعبه نوشت: كمك به هري
مايك ديمرست[15] اومد داخل و چهار پايه‏ اش رو گذاشت كنار من. بوفه‏ چي باشگاه تي – ان ـ تي[16] بود. گفت: “‏خداي من! خبرش رو از ساعت راديو دار شنيدم. زن‏ ام داشت لباس مي‏پوشيد بره سركار كه بيدارم كرد و گفت ‘‏اين همون هري كه تو مي ‏شناختي نيست؟ ’ البته كه خودش بود. جيمي يه گيلاس پر به من بده و پشت بندش هم يه آبجو، ”
چند دقيقه بعد گفت: “ جوديت كوچولو چه طور تحمل مي‏كنه؟ كسي جوديت كوچولو رو نديده، ” حس كردم زير چشمي داره به من نگاه مي‏كنه. چيزي نداشتم به‏ش بگم. جيمي گفت: “ امروز صبح تلفن زد اين جا، طفلك حسابي عصبي بود. ”
بعد از نوشيدن يكي دو ليوان ديگه، مايك رو كرد به من و گفت: “ مي‏ري هري رو ببيني‏ش؟ ”
چند لحظه صبر كردم و گفتم: “ به اين جور مراسم خيلي اهميت نمي‏دم. نه، گمون نمي‏كنم. ” مايك طوري سرش رو تكون داد انگار موضوع را فهميده. اما دقيقه‏اي بعد ديدم از توي آينه‏ي پشت پيشخان زل زده به‏م. همين جا بگم كه از مايك ديمرست خوشم نمي‏آد. البته اگه تا حالا خودتون حدس نزده باشيد. هيچ وقت از اون خوشم نمي‏اومده. هري هم دل خوشي ازش نداشت. با هم درباره‏ش حرف زده بوديم. اما چرخ روزگار هميشه اين طوريه كه آدم هاي خوب مي‏ميرند و بقيه به كار و زندگي شون مشغول مي‏شن.
تقريبا همون موقع بود كه حس كردم كف دست هام دارند عرق مي‏كنند و معده‏م عين سرب سنگين شده. همزمان احساس كردم خون توي شقيقه‏ هام گرومپ گرومپ صدا مي‏ده. براي يك لحظه فكر كردم دارم غش مي‏كنم. روي چهار پايه لغزيدم و براي مايك سر تكون دادم و گفتم: “ سخت نگير، جيمي. ”
گفت: “ آره، تو هم همين طور، ”
بيرون كافه دقيقه‏اي به ديوار تكيه دادم تا هوش و حواسم رو جمع كنم. يادم اومد كه ناشتايي نخورده‏م. با اون همه دل شوره و غم و غصه و مشروبي كه خورده بودم، معلومه كه سرم بايد گيج مي‏رفت. ميلي به غذا نداشتم. حتي اشتها نداشتم يك لقمه هم بخورم“ ساعت بالاي ويترين جواهرفروشي اون طرف خيابون مي‏گفت ده دقيقه مونده به يازده. بس كه اتفاقات زيادي افتاده بود، انگار حداقل بايد دير وقت بعد‏از‏ظهر مي ‏بود.
همون موقع بود كه چشم ‏ام به جوديت كوچولو افتاد. قوز كرده بود و با شانه‏هاي افتاده داشت آهسته از نبش خيابان رد مي‏شد. صورت‏اش چروكيده بود. صحنه‏ي دلخراشي بود. گلوله‏ي بزرگي از دستمال كاغذي توي دست‏اش بود ” ايستاد و فين كرد.
گفتم: “ جوديت. ”
ناله‏اي كرد كه مثل گلوله‏اي نشست توي دل‏ام. همون جا، توي پياده رو، همديگه رو بغل كرديم.
گفتم: جوديت، خيلي متاسفم. چي از دستم بر مي‏آد؟ مي‏دوني حاضر بودم جونم رو فداش كنم. ”
سرش رو تكون داد. نمي‏تونست چيزي بگه. همون جا ايستاده بوديم و همديگه رو دلداري مي‏داديم. همين طور كه هر دو اشك مي‏ريختيم سعي كردم با هر چي كه به فكرم مي‏رسيد، تسلي‏ش بدم. لحظه‏اي از آغوشم بيرون اومد و با حالت گيج و منگي نگاهم كرد و باز خودش رو انداخت توي بغلم.
گفت: “ نمي‏تونم، نمي‏تونم باور كنم، اصلا باورم نمي‏شه. ” با يك دست شونه‏م رو فشار مي‏داد و با دست ديگرش كمرم رو نوازش مي‏كرد.
گفتم: “ جوديت، قضيه حقيقت داره، راديو و تلويزيون دارند خبرش رو پخش مي‏كنن و امشب همه‏ي روزنامه ها هم خبرش رو چاپ مي‏كنن.‏”
اين بار با فشار بيش‏تري مرا در آغوش گرفت و گفت: “ نه، نه، ”
باز اوضاعم داشت به هم مي‏ريخت. زير برق آفتاب كله‏م داشت مي‏سوخت. هنوز دست‏هاش دور كمرم بود. كمي خودم رو عقب كشيدم كه بتونيم جدا بشيم اما هنوز به دستم كه دور كمرش بود، تكيه داشت. گفت: “ قرار بود ماه آينده با هم جايي بريم، آخرين شب، توي رد فاكس، سه چهار ساعت سر ميز خودمون بوديم و داشتيم برنامه‏ها رو مي‏چيديم. ”
گفتم: “ جوديت بيا بريم جايي بنشينيم و قهوه يا مشروبي بخوريم. ”
گفت: “ بريم همين جا، ”
گفتم: “ نه. جاي ديگه، بعدا برمي‏گرديم اين جا. ”
گفت: “ فكر مي‏كنم اگه چيزي بخورم حالم بهتر مي‏شه، ”
گفتم: “ فكر خوبيه، منفم مي‏تونم‏ چيزي بخورم. ”

سه روز بعد هم با گيجي و منگي گذشت. هر روز مي‏رفتم سركار اما بدون هري اون جا دلگير و غم انگيز بود. جوديت كوچولو رو بعداز كار زياد مي‏ديدم. غروب ها با هم جايي مي‏نشستيم و سعي مي‏كردم نذارم فكرش به چيزهاي ناراحت كننده مشغول بشه. اين طرف و اون طرف هم مي‏بردمش. براي شركت در جاهايي كه بايد مي‏رفت. دو بار هم بردمش مؤسسه‏ي كفن و دفن. دفعه‏ي اول غش كرد. خودم نرفتم تو. دلم مي‏خواست هري بي‏چاره رو همون طور كه بود به خاطر بسپارم.
يك روز قبل از تشيع جنازه، ما، برو بچه‏هاي تعميرگاه، سي و هشت دلار براي دسته گل‏ش پول جمع كرديم. چون من خيلي به هري نزديك بودم، كار خريد دسته گل به من واگذار شد. يادم به گل فروشي كه نزديك خونه‏م بود. با ماشين رفتم خونه و ناهاري براي خودم درست كردم و بعد روندم به طرف گل فروشي خانه‏ي گل هوارد[17]. توي مجتمع تجاري بود. جنب داروخانه و آرايشگاه و بانك و يك آژانس مسافرتي. ماشين رو پارك كردم و هنوز چند قدم برنداشته بودم كه چشمم افتاد به پوستر بزرگي كه توي ويترين آژانس مسافرتي بود. رفتم جلو‏ ويترين و قدري اون جا ايستادم. مكزيك. توي پوستر، صخره‏ي عظيمي بود كه انگار خورشيد از آن بالا به درياي آبي پوزخند مي‏زد. دريا پر از قايق‏هاي بادي كوچكي بود كه شبيه دستمال كاغذي‏هاي سفيد به نظر مي‏رسيدند. توي ساحل، زن ها با لباس‏هاي دو تكه‏ي شنا و عينك‏هاي آفتابي يا لم داده بودند و يا داشتند بدمينتون بازي مي‏كردند. به همه‏ي پوسترهاي توي ويترين، از جمله پوستر آلمان و انگليس هم نگاه مي‏كردم. اما باز برمي‏گشتم و به آن خورشيد خندان، به ساحل، به زن‏ها و به قايق‏هاي كوچك نگاه مي‏كردم آخر سر موهام رو توي شيشه‏ي ويترين شانه زدم، شانه‏هام را راست كردم و رفتم توي گل فروشي.
صبح روز بعد فرانك كلووي با شلوار و پيراهن سفيد و كروات آمد سركار. گفت هر كس بخواد مي‏تونه بره مراسم خاك سپاري هري. بيش‏تر بچه ها رفتند خونه كه لباس عوض كنند و بروند تشييع جنازه و بعدازظهر هم استراحت كنن. جيمي هم به احترام هري مهموني كوچولويي توي رد فاكس ترتيب داده بود. انواع مختلف سس و سيب زميني سرخ كرده و ساندويچ تهيه ديده بود. من به تشييع جنازه نرفتم اما عصر سري زدم به رد فاكس. جوديت كوچولو هم البته اون جا بود. لباس شيكي پوشيده بود و طوري اين طرف و اون طرف مي‏رفت كه انگار حسابي گيج و مات بود. مايك ديمرست هم اون جا بود و مي‏ديدم كه هر از گاهي به او نگاه مي‏كنه. جوديت هم از پيش اين يكي سراغ اون يكي از بچه‏ها مي‏رفت و با اون‏ها در باره‏ي هري حرف مي‏زد. مثلا مي‏گفت: “‏گاس[18]، هري هميشه يادت مي‏كرد. ” يا “ هري هم دلش مي‏خواست اين طوري باشه. ” يا “ هري هم همين جوري بود، اون ناحيه رو خيلي دوست داشت. ” دو سه تا از بچه ها هم بغلش مي‏كردند و مي‏زدند رو كپلش و شورش رو در مي‏آوردند تا اين كه ازشون خواستم دست از سرش بردارند. چند تا خيكي پير و پاتال هم اومدند تو. از اون آدم‏هايي كه هري در تمام مدت عمرش حتي چهار كلمه هم باهاشون حرف نزده بود. ـ البته اگه اصلا چشم‏اش به شون افتاده باشه ـ تسليتي گفتند و شروع كردند به لمباندن ساندويچ و آبجو. من و جوديت كوچولو گوشه‏اي ايستاده بوديم تا اين كه حدود ساعت هفت كافه خلوت شد و رسوندمش به خونه‏ش.
احتمالا حالا ديگه بقيه‏ي ماجرا رو مي‏تونيد حدس بزنيد. من و جوديت كوچولو بعد از مرگ هري همدم هم شديم. تقريبا هر شب با هم مي‏رفتيم سينما و بعدش هم كافه‏اي و يا خونه‏ي او. فقط يك بار رفتيم رد فاكس و بعد تصميم گرفتيم ديگه اون جا نريم و به جاش جاهاي جديدي ـ جاهايي كه او و هري هيچ وقت نرفته بودند ـ بريم. روز شنبه‏اي، نه خيلي بعد از مراسم تدفين، هر دو رفتيم به قبرستان گلدن گيت تا روي قبر هري گل بذاريم. هنوز سنگ قبرش رو نگذاشته بودند و ما يك ساعتي دنبال گورش گشتيم اما نتونستيم قبر لعنتي‏ش رو پيدا كنيم. جوديت كوچولو از يه نقطه به نقطه‏ي ديگه‏اي مي‏دويد و هر بار مي‏گفت: “ ايناهاش! ايناهاش! ” اما هر بار قبر مال كس ديگه‏اي بود. آخرسر هر دو با ناراحتي برگشتيم.
ماه آگوست بود كه با ماشين رفتيم به لوس آنجلس تا نگاهي به قايق بندازيم. كار معركه‏اي بود. عموي هري حسابي نو نگه‏ش داشته بود. توماس[19]، پسر مكزيكي‏اي كه از قايق مراقبت مي‏كرد، گفت حاضره باهاش تموم دنيا رو بگرده. من و جوديت كوچولو زل زده بوديم به قايق و بعد نگاه كرديم به هم ديگه. خيلي كم پيش مي‏آد كه چيزي بهتر از آن چه انتظارش رو مي‏كشيد باشه. معمولا يه جور ديگه‏س. اما اون قايق اين خصوصيت رو داشت ـ بهتر از هر قايق كه حتي خوابش رو هم نمي‏ديديد. ـ توي مسير برگشت به سان فرانسيسكو، تصميم گرفتيم ماه بعد بياييم و باهاش سفر دريايي كوچكي بريم. سفرمون رو براي ماه سپتامبر و درست قبل از تعطيلات آخر هفته‏ي روز كارگر ترتيب داديم.
همون طور كه گفتم بعد از مرگ هري خيلي چيزها تغيير كرد. با اين كه جوديت كوچولو حالا ديگه وجود نداره اما مرگ‏اش اون قدر غم انگيز بود كه هنوز هم بهت زده‏ام. جايي دور از ساحل باخا[20] بود كه اون اتفاق افتاد: جوديت كوچولو كه ذره‏اي شنا بلد نبود يكهو غيب‏اش زد. حدس‏مان اين بود كه شب از روي كشتي افتاده توي دريا. معلوم نيست اون وقت شب براي چي رفته بود روي عرشه، يا چي باعث شده بود كه بيفته توي دريا بدون اين كه من و يا توماس متوجه‏ش بشيم. تنها چيزي كه مي‏دونستيم اين بود كه صبح روز بعد گم شده بود. و ما نه چيزي ديده بوديم و نه صداي جيغي شنيده بوديم. خيلي ساده غيبش زده بود. حقيقت همين بود كه گفتم، در گايماس[21] لنگر انداختيم به پليس هم گفتم. به‏ شون گفتم، با زنم ـ خوشبختانه درست قبل از اين كه سان فرانسيسكو رو ترك كنيم با هم ازدواج كرده بوديم ـ اومده بوديم سفر ماه عسل.
گفتم كه بعد از مرگ هري خيلي چيزها تغيير كرد. حالا من اين جا هستم، توي مازالتون و توماس داره مناظر مختلف رو نشونم مي‏ده. چيزهايي كه وقتي توي آمريكا هستي حتي فكرش رو هم نمي‏كني كه وجود داشته باشند. توقف گاه بعدي، مانزانيلو[22] زادگاه توماس است. بعد آكاپولكو[23]. تصميم داريم همين طور پيش بريم تا پول‏مون تموم بشه. بعد لنگر بندازيم و مدتي كار كنيم و باز راه بيفتيم. اين طور به ذهنم خطور مي‏كنه كه دارم درست همون كارهايي رو انجام مي‏دم كه هري مي‏خواست انجام بده. اما كي مي‏تونه حالا درباره‏ش توضيح بده؟ گاهي فكر مي‏كنم به دنيا اومده‏ام كه خانه به دوش باشم.
 

1. Mazalton
2. Harry
3. Jack Berger
4. Frank’s Custom Repair
5. Little Judith
6. Frank Klovee
7. Red Fox
8. Gene Smith
9. Rod Williams
10. Ned Clark
11. Chris Craft
12. General De Gaulle
13. Jimmy
14. Lucille Ball – Desi Arnaz
15. Mike Demarest
16. T-N-T
17. Howard’s House Of Flowers
18. Gus
19. Tomas
20. Baja
21. Guaymas
22. Manzanillo
23. Acapulco