نویسنده: جان آپدایک/ ترجمه:مصطفی مستور

در مسير برگشت از بوستون [1]، جك [2] رانندگي
ميكرد و پسر بچهاش را گذاشته بود توي تخت سفري روي صندلي جلو. روي
صندلي عقب هم كلر [3] داشت براي جو [4]، دختر دوسالهشان، ترانه
ميخواند:
«شيريني رو باز كردند، پرندهها شدند ـــ؟»
دخترك گفت: «شاه»
«اون بشقاب خوشمزه نيست، نگذاريدش جلو ـــ؟»
«شاه!»
«درسته.»
«حالا ترانهي دماغ مرغي را بخون.»
«ترانهي دماغ مرغي را بخونم؟» من ترانهي دماغ مرغي را بلد نيستم. خودت
ترانهي دماغ مرغي رو بخون. اولش چيه؟
«اولش چيه؟»
«من دارم ميپرسم. كي ترانهي دماغ مرغي رو برات خونده؟ دوني خانم [5] ؟»
جو به اين شوخي قديمي خندهاش گرفت. «دوني خانم» تعبيري بود كه به شكل
ناگهاني يك روز از دهان كلر در رفته بود و جو حالا ميخواست بداند: «اين
دوني خانم ديگه كيه؟»
«من كه نميدونم دوني خانم كيه. اما تو بايد بشناسيش. بگو ببينم اون كي
ترانهي دماغ مرغي رو يادت داد؟»
دختر كوچولو به آرامي شروع كرد به خواندن: «دماغ مرغي، دماغ مرغي، تق تق
تق،»
«چه ترانهي قشنگي! كاش دوني خانم به منم ياد ميداد.»
جك گفت: «اين بند دوم يه بيت شعر از ترانهايه به اسم پرندهي سياه. بند
اولش اينه: اومد پايين پرنده سياه، چيد دماغ دختره رو.
كلر قسم خورد: «من هرگز اين ترانه رو براش نخوندهام.»
بعد از ده دقيقه ـ سفر پنجاه دقيقه طول ميكشيد ـ كه بچه خوابش برد كلر
زانوهايش را از زير بار سنگين دخترك آزاد كرد و بعد همينطور كه از مادر
بودن به نقش همسري فرو رفت، چانهاش را گذاشت پشت صندلي جلو، درست نزديك
شانهي جك و نفساش را رها كرد سمت راست گردن او.
جك پرسيد: «تو مهموني كي از همه بهتر بود؟»
«راستش نميدونم. كار سختيه. من ميگم لنگمور [6] ، چون منظورم رو
دربارهي شرمن آدامز [7] فهميد.»
«منظور تو رو همه فهميدند، درست به اين خاطر كه همه فهميدند هيچ ربطي به
موضوع نداشت.»
«ربط داشت.»
مرد از او پرسيد: «كي بهترين بود. لنگمور يا بيني [8] » اين بازي «كي
بهترين بود؟» يكي از چند ترفندي بود بر گذراندن اوقاتي كه مجبور بودند با
هم باشند. بازي ضعيفي بود و كمترين شرايطي را هم كه يك مسابقه ميتوانست
جك را به هيجان بياورد نداشت. كلر بعد از مدتي فكر كردن گفت: «به نظرم
لنگمور.»
«بيني پير بيچاره رو از پشت با خنجر ميزني در حالي كه اون دوستت داره.»
«اون خوبه اما از خودم متنفرم. اوه، كي از همه بهتره، بيني يا اون پسره
كه چونهي چاكدار و چشمهاي “به دادم برسيد” ي داشت؟»
جك فورا جواب داد: «اون پسره كه چشم هاي “به دادم برسيدي” داشت. وحشتناك
بود. اسمش چي بود؟»
«كرولي [9]؟ كرا ـ كراكرز [10]؟»
«يه چيزي شبيه همين. گراهام كراكرز [11]. اسم اون دختر خوشگله كه باهاش
بود و گوشهاي بزرگي داشت چي بود؟»
«طفلك! به نظر تو چي باعث شده بود اون فكر كنه كه اون گوشوارههاي طلاي
كوليها بهش ميآد؟»
«اون بابت گوشهاي بزرگش شرمندهي كسي نيست. تازه، افتخار هم ميكنه. اون
فكر ميكنه كه گوشهاش معركهاند، كه البته هستند. دخترهي خوشگل. فكرش
رو بكن كه ممكنه ديگه هيچوقت اون رو نبينم.»
«توی
اسمش حرف
O داشت»
«اورلاندو [12]. اوه ـ اوه اورلاندو، ملكه ي حبابهاي صابون.»
«نه كاملا.»
بزرگراه زير نور چراغهاي ماشين، انگار مخروط سفيدي بود. صداي موتور
ماشين كم و زياد ميشد و هرازگاهي داخل ماشين پر ميشد از بوي بنزين.
جك فكر كرد اشكال از پمپ بنزين است و در خيالش تصور كرد كه بنزين دارد
روي لولههاي داغ فلزي پاشيده ميشود. پمپ بنزين بيوك قديمي پدرش هميشه
پر از آشغال ميشد و بنزين جمع ميشد توي پمپ و ماشين را متوقف ميكرد.
گفت: «ماشين داره خرج روي دستمون ميذاره.» پاسخي نشنيد. زل زد به
كيلومترشمار و اضافه كرد: «چهلوسههزار مايل تا حالا برامون كار كرده،
دماغ مرغي، دماغ مرغي، تق تق تق.»
كلر ناگهان به چيزي كه داشت فكرش را ميكرد خنديد و گفت: «ميدونم. اسم
اون مرد چاقه تو اروآيلند [13] چي بود؟ همون كه تموم تابستون اونجا پلاس
بود و هر شب بريج بازي ميكرد و كلاه آويزان ماهيگيرها رو سرش ميكرد؟»
جك هم با يادآوري مرد خندهاش گرفت. پنجسال پيش، سهماه اول ازدواجش را
توي كمپ خانوادگي انجمن جوانان مسيحي [14] گذرانده بود. توي جزيرهاي در
درياچهي نيو همپشاير [15]. جك به عنوان كارمند دفتري كار كرده بود و
عروسش فروشگاه كمپ را ميچرخاند. با اطمينان گفت: «اسمش والتر [16]، بود
و بعد هم يك تك هجايي، هميشه داشت اون پايين، كنار رديف چادرهاي مردها،
ماهيگيري ميكرد. وقتي ما رسيديم اونجا بود و وقتي هم برميگشتيم اون
هنوز اونجا بود تا بقيه رو در جمع كردن چادرهاشون كمك كنه.» همهي
جزئيات مرد در خاطرش باقي مانده بود: لبخند موذيانهاش، موهاي
گلولهشدهي پسكلهاش، نيمكرهي شكمش، تيشرت راهراه و كفش ته
لاستيكياش.
كلر ادامه داد: «اسم كوچيك خانم يانگ [17] چي بود؟» يانگ، وزير ناكامي كه
سيگار پشت سيگار روشن ميكرد، مسئول كمپ بود. زنش، كوتاهقد بود، با
گردني چاق، صورتي مربع و چشمهاي سبز هشيار كه مثل زنهاي خيلي از مردهاي
“خوشبخت” سر و زباندار بود. يكبار كه با اردويي از كودكان رفته بود نيو
همپشاير از آنجا تلفن زده بود به جزيره تا جك برايش قايق بفرستد اما جك
كه سرش شلوغ بود فراموش كرده بود دارتموث [18] قايقران را سراغشان
بفرستد. يك ساعت بعد كه با بچههاي نقنقو توي آن گرماي نيو همپشاير
منتظر مانده بود و از قايق خبري نشده بود باز تلفن زده بود. سيمهاي تلفن
به خاطر عبور از زير آب، خورده شده بودند و صدا ضعيف به گوش ميرسد. به
همين خاطر جك با فرياد گفته بود: «چه وحشتناك!» بعد از آن ماجرا، خانم
يانگ با لحن خاصي تمام تابستان جك را صدا ميزد چه وحشتناك. به محض اين
كه ميآمد توي دفتر با صداي گوشخراشي ميگفت: «حالِ چه وحشتناك پير
امروز چه طوره؟» و جك از خجالت سرخ ميشد.
جك گفت:«مارگاريت [19].»
كلر گفت:«درسته، حالا بگو اسم دو دخترش چي بود؟»
«اسم يكيشون مافي [20] بود، اون كه آرام و ساكت بود، و اون يكي…»
«من مي دونم.»
«صبر كن. مافي و …يه جورايي هم قافيه بودند. مافي و تافي [21].»
«آدري [22]. يكي از دندونهاي جلوش شكسته بود.»
«خيلي خوب. حالا بذار دربارهي فاميل اون مرد چاقه فكر كنيم. با حرف
B
شروع ميشد. بينز [23]. بادز [24]. بايرون [25]. هميشه اسم و فاميلش با
هم گفته ميشد، به همين خاطر هيچوقت با اسم يا فاميل تنها نميشه بهش
فكر كني. بايد هر دوتاش رو با هم بگي. والتربو، بو…. اعصاب خرد كن نيست؟
«انگار چيزي بود شبيه بايرون. يادت ميآد عاشق ميز قمار بود و هر هفته
بساط مسابقه رو راه ميانداخت؟»
«شبها توي سالن ورزش ورق بازي ميكرد. فقط ميديدمش كه اونجا مينشست،
روي يه صندلي قهوهاي فلزي تاشو.»
كلر پرسيد: «بقيهي سال رو توي فلوريدا [26] زندگي نميكرد؟» و به اين
فكر كه مردي همهي سال را در تعطيلات و ورقبازي بگذراند خنديد. بعد باز
خندهاش گرفت. اينبار به اين موضوع كه چنين آدم تنبل و بيخيالي چه كسي
ميتواند باشد به جز والتر فلان؟
جك با حسي از موفقيت گفت: «قبلا لوازم لولهكشي ميفروخت. بازنشسته شده
بود.» اما در نهايت شگفتي اين كوچه هم مثل بقيهي كوچهها از راهيابي به
كنج خلوتي كه اسم آن مرد مخفي شده بود عاجز بود. جك گفت: «شغلهاشون يادم
ميآد اما اسم هاشون نه.» اضطراب داشت تا بلكه امتيازي به نفع خودش به
دست بياورد چون احساس ميكرد زنش دارد در اين بازي از او جلو مي زند.
ادامه داد: «بايد بتونم اسم همه شون رو به خاطر بيارم. اسم همه شون رو
روي اون كارتهاي لعنتي پذيرش نوشته بودم.»
«آره، بايد بتوني. اسم اون دختري كه به خاطر سنگ انداختن به طرف مردم
مجبورش كردند جزيره رو ترك كنه چي بود؟»
«واي خدا، بله. از نظر رواني بيريخت بود اما از نظر خوشگلي معركه بود.
هيچ وقت هم چيزي نميگفت.»
«عادت داشت زير درختها بايسته و توي فكر فرو بره.»
«اوه، چه قدر يانگ از دستش ذله شده بود! و همينطور از اون مورد خاص. اون
كه هميشه با قطار برميگشت و ميگفت برادرش در اسپرينگفيلد [27] پولش رو
پرداخت ميكنه و انجمن هم بودجهاي را كه البته خيال ميكرد همهاش مال
اونه…»
«حسابي عاشق بازي شطرنج بود و بازي درافت. گمونم سعي ميكرد شطرنج يادش
بدي.»
«هر چيزي كه روي صفحه نشونش ميدادي ميگفت “محشره،” يا ميگفت ” خيلي
باهوشي پسر”
«يا هر وقت چيزي ميگفتي كه او احساس ميكرد خندهداره ديوانهوار ميزد
زير خنده. از اون خندههاي بلند. ما رو دوست داشت چون بهش محبت
ميكرديم.»
«رابرت [28]. . .»
«اسمش روي [29]بود، عزيز. چه طور ميتوني روي رو فراموش كني؟ و بعد اون
پگ گريس [30]. بود.»
«پگ گريس. چشمهاي
قلمبهاي داشت.»
كلر گفت: « و يه دماغ دراز و باريك كه سوراخ هاش شبيه بازوبندهاي شنا
بود. حالا اسم دوست پسر رنگ پريدهش رو بگو.»
«موهاي طلايي صافي داشت. خداي من. تصورش رو هم نميتونم بكنم كه بتونم
اسم پسره رو به خاطرم بيارم. اون فقط يه هفته اونجا بود.»
«هر وقت بهش فكر ميكنم ياد شنا كردن و برگشتنش از درياچه ميافتم. با
اون هيكل بلند سفيد و مايوي سياه شناش: سكسي. اوف.»
جك مغرورانه گفت: «سفيد بود اما حالا كه به گذشته نگاه ميكنم ميبينم،
دلبههمزن نبود. از همهشون خوشم مياومد بجز از اون پسر آلماني كه توي
آشپزخونه كار ميكرد و موهاي فرفري داشت و خيال ميكرد موهاش خيلي
خوشگلند. صورتش عين سكتهايها بود.»
«تو دوستش نداشتي چون هروقت من رو ميديد چشمچروني ميكرد.»
«واقعا؟ آره. حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم چشمچرون بود. اما دليل
اصلي كه باعث ميشد از اون خوشم نياد اين بود كه بدجوري تو مسابقهي پرش
طول از من برده بود. خوشبختانه بعدا پرو وين [31] شكستش داد.»
اسكوبار [32].»
«اسمش رو بلد بودم. عادت داشت با سر بسكتبال بازي كنه.»
«حالا نوبت رسيد به باربارا [33]. همون زن شنگولي كه طلاق گرفته بود.»
«والتر باربارا. والتر با، بِ، بي، بُ، بو. آخر تابستون يه عالمه بدهكار
شده بود. اين رو خوب يادمه.»
گرچه كلر ديگر منتظر نبود اسم آن مرد چاق به خاطرشان بيايد. با يادآوري
مناطق وسيع و محو شدهي رنگارنگي از خاطرات آن تجربهي دور زن به وجد
آمد: آن خانوادهي ايتاليايي با قوطيهاي خالي آبجو، آن كر و لالي كه
پابرهنه اين طرف و آن طرف پرسه ميزد و پوست پاهاش بس كه روي درختان قطع
شده ي پياده رو شرقي راه رفته بود سوراخ شده بود، هشدارهاي خطر آتش سوزي
تا پيش از بارانهاي مرگبار ماه اوت، آهوهاي جزيره كه هيچوقت آنها را
نديده بودند. آهوها توي يخبندان زمستان آمده بودند و آبشدن يخها در
بهار آنها را به تله اندخته بود. حافظهي شفاف و روشن زن حسادت مرد را
برانگيخته بود! (مادري كه در غروب صدا ميزد “بريل [34]، بريل”، بستني
قيفيهاي بزرگي كه بچههاي گروه موري [35] با آنها از خودشان پذيرايي
ميكردند). زن چنان به سرعت ميان گنجينهي خاطراتش جا به جا ميشد و
آنها را سخاوتمندانه در اختيار مرد ميگذاشت كه او مجبور بود به هر چهره
و صحنهي تازهاي كه به او عرضه ميشد بخندد چون خاطراتي بودند كه هر دو
با هم جمعآوري كرده بودند و حالا مرد خوشحال بود كه درست زماني اين بازي
خوب را براي وقتگذراني در ماشين كشف كردهاند كه او مي ترسيد ديگر
بازيهايشان ته كشيده باشد. به منطقهي جادههاي كوچك آشنا كه رسيدند او
مسير طولانيتري را انتخاب كرد تا سفر را دقيقهاي بيشتر كش دهد.
خانه كه رسيدند، بچهها را گذاشتند توي رختخواب. كلر پسر كوچولو را چنان
با احتياط ميبرد كه انگار كاردستي كاغذي شكنندهاي بود، و جك دختر سنگين
و برافروختهاش را. همين كه دختر را گذاشت توي تختخوابش، دخترك چشمهايش
را توي تاريكي باز كرد.
مرد به دختر گفت: «رسيديم خونه.»
«ميشه برم جاده خاكي وزو [36]؟» منظورش جادهي جديدي بود كه تازه صاف
شده بود و از خانهشان دور نبود و دخترك دوست داشت برود و كپههاي خاك را
ببيند.
جك گفت: «جاده خاكي بماند براي فردا صبح.» و جو قبول كرد.
طبقهي پايين، زن و شوهر نوشابههاي خنك گازدار از توي يخچال بيرون
آوردند و اخبار ساعت يازده را از تلويزيون ايالتي تماشا كردند. فرماندار
فوركولو [37] و سر اسقف كوشينگ [38] داشتند خروشچف [39] و ناصر [40] را
محكوم مي كردند. بعد به خاطر اين كه بچهها صبح بيدار ميشدند با عجله
رفتند توي رختخواب. كلر بعد از يك روز طولاني كه حسابي همهشان را سرگرم
كرده بود، بلافاصله خوابش برد.
جك احساس كرد نمايش قابل قبولي نداشته است. گذشتهشان براي زن خيلي
پرشورتر بود. شايد به اين خاطر كه دوست داشتنيتر بود. چيزي كه زن اشاره
كرده بود مرد را آزار ميداد. آن پسر آلماني چشم چراني زنش را كرده بود.
اين موضوع باعث شد تا جك آرام آرام به خاطر آورد زنش آن روزها چه سر و
وضعي داشته است. صبحها وقتي براي خوردن صبحانه از كاروانشان بيرون
ميزدند، زن با شلوارك سبز و پاهاي قهوهاي دست جك را ميگرفت و آنها از
مسيري ميرفتند كه چرخهاي جيپ كمپ دو جاده خاكي در آن درست كرده بود.
كلر، شبيه آن كر و لال، پابرهنه بيرون ميزد و بين جادهها، روي زلفهاي
علفهاي نرم و بلند قدم ميزد. دستاش خيلي كوچك به نظر ميرسيد و قامتش
خيلي خوب به جك ميآمد و اين كه صبحها كلر او را از خواب بيدار ميكرد،
واقعيت غريبي بود. گرچه زنگ صبحانه در فاصلهي دوري زده ميشد اما زن
هميشه صداي آن را ميشنيد. كاروان آنها چنان از مركز كمپ دور بود كه
روشناياش تنها از شمع بود. غروبها (به جز پنجشنبهها كه او در جناح
راست ميدان براي تيم سافت بال كارمندان بازي ميكرد)، در نيمساعت بين
كار و شام كه كلر رختخواب را توي كاروان مرتب ميكرد جك بيرون، روي صندلي
چوبي، مينشست و زير نور رو به زوال روز دون كيشوت [41] ميخواند. تمام
چيزي كه آن تابستان غروبها و توي همين نيمساعتها خوانده بود. سپتامبر،
در پايان داستان گريهاش گرفته بود. آنجا كه سانچو [42] سرانجام از
استاد خردمند خود خواهش ميكند تا از بستر مرگ برخيزد و آنها را در جست
و جوي ديگري راهنمايي كند. جست و جويي كه شايد ليدي دولچيني [43] را، مثل
هر ملكهاي، بيلباسهاي ژندهي طلسم شدهاش زير پرچينها پيدا كنند.
سرتا سر اطراف كاروان را كاجهاي سفيدي پر كرده بود كه گويي در مسابقهاي
طولاني به شكل بيرحمانهاي قد كشيده بودند. خود كاروان اما به جز
توريهاي شكسته، پنجرهاي نداشت. با توقف در جلو ورودي كاروان، آنجا كه
برگهاي سوزني و شاخههاي كوچك [44] پخش شده بود، جك ناگهان آنچه را كه
ميخواست يافت: خودش را روي آرنج بالا كشيد و صدا زد: “كلر” صداش آن قدر
آرام بود كه ميدانست او را بيدار نخواهد كرد. گفت: «بريگز. والتر
بريگز.»