روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

 

bullet

پرده ی اول از نمایش نامه ی:
دويدن در ميدانِ تاريك مين


شخصيت‌ها:
كوهي …..………………………..…………. حدود 60 ساله
مخمل………………………...……………… حدود 50 ساله
ياقوت ……………………....…………………حدود 21 ساله
امير ماهان .…………….…………………… حدود 27 ساله



پرده‌ي اول

[ صحنه، اتاقي نسبتا بزرگ. يك ميز دراز و سه صندلي چوبي وسط اتاق، درست زير چراغي كه از سقف تا روي ميز پايين آمده، قرار دارند. نور اين چراغ، اصلي ترين منبع نور صحنه است. دوتا از صندلي‌ها دو سر ميز و صندلي سوم وسط ميز، رو به تماشاچي‌ها، گذاشته شده. انتهاي سمت چپ صحنه، تهويه‌اي خاموش در ديوار مقابل تعبيه شده. كنار ديوار سمت راست، قفسه‌اي پر از پوشه قرار دارد و آشكارا پيداست كه حجم پوشه‌ها بسيار بيش‌تر از ظرفيت قفسه است. مخمل پوشه‌اي توي دستش گرفته و كنار قفسه ايستاده است. كمي دورتر، در قسمت نسبتا تاريك صحنه، كوهي با چند برگ توي دستش به موازات ميز قدم مي‌زند. گاهي به سمت ميز مي آيد و ما لحظه‌اي در اثر تابش نورِ چراغ بالاي ميز او را مي‌بينيم اما بعد، باز به قسمت تاريك صحنه مي‌رود و تنها سايه‌اي محو و ناپيدا از او به چشم مي‌خورد. ]
كوهي: گفتي دوبار؟
مخمل: سه بار، قربان.
كوهي: سه بار!؟ [ برگه‌ي توي دستش را تا نزديك چشمش بالا مي‌آورد‌‌.] ولي اين جا نوشته شده دوبار.
مخمل: قربان، بار سوم رو ديشب اعتراف كرد.
كوهي: ديشب؟ پس چرا حالا داري به من مي‌گي؟
مخمل: قربان، ديشب وقتي اقرار كرد، شما مشغول استراحت بوديد. نخواستم مانع استراحت شما بشم، قربان.
كوهي: ببينم، تو چند ساله اين جا كار مي‌كني؟
مخمل: هفده سال و نه ماه، قربان.
كوهي: هفده سال و نه ماه؟ [ مكث. به طرف جلو صحنه مي آيد و بعد بر مي گردد توي تاريكي تا محو مي‌شود. ] مي دوني دارم به چي فكر مي‌كنم؟
مخمل: نه، قربان.
كوهي: معلومه كه نبايد بدوني. چون وقتي كسي داره فكر مي‌كنه، وارد خصو‏صي‏ترين و خلوت‌ترين و پنهان‌ترين وجه و‏جودي خودش مي‌شه. عينهو كسي مي‌مونه كه رفته توي اتاقي و در رو از روي خودش بسته. ما آدم‌هايي رو كه توي چهارديواري هستند كه نمي‌تونيم ببينيم، مي‌تونيم ببينيمشون؟ مي تونيم ببينيمشون، مخمل؟
مخمل: [بدون هيچ دليل روشني آرام آرام به سمت چپ خم مي شود اما بعد به سرعت بدنش را راست مي كند و مستقيم مي ايستد.] نه، قربان، نمي‌تونيم.
كوهي: ولي ما بايد بتونيم. منظورم از ما، من و تو و هر كس ديگه‌ايه كه توي اين خراب شده داره مث سگ كار مي كنه. روشن شد؟
مخمل: تا حدي، قربان.
كوهي: چي گفتي؟
مخمل: عرض كردم گمون مي‌كنم تا اندازه‌اي متوجه فرمايش جناب عالي شده باشم.
كوهي: [ به جلو صحنه مي آيد. ] داشتم به اين فكر مي‌كردم كه توي كله‌ي پوك تو جاي مغز چي مي‌تونه باشه. سنگ؟ چوب؟ پِهِن؟ بعد از هفده سال و . . .
مخمل: نه ماه، قربان.
كوهي: بعد از هفده سال و نه ماه كار كردن، از قرار هنوز هيچي حاليت نيست. هنوز نمي‌توني تشخيص بدي كه خبر مهم، از خواب من و امثال من چه قدر مهم‌تره. چند وقته روي اين پروژه كار مي‌كنيم، مخمل؟
مخمل: [ باز آرام آرام شروع مي كند به خم شدن اما اين بار به طرف راست بدنش. ] يك ماه و پنج روز، قربان.
كوهي: درسته، دقيقا يك ماه و پنج روز؛ اما هنوز حتي يه قدم هم جلو نرفته‌ايم. درست بايست! [ مخمل راست مي شود. ] عينهو خر گير كرده‌ايم توي گل و درست وقتي كه انتظار مي‌ره يه گام بريم جلو، تو، توي گوساله، استراحت من رو به پيشرفت در كار ترجيح مي‌دي.
مخمل: متأسفم، قربان.
كوهي: خيلي‌خوب، بايد همه چيز رو يه بار ديگه مرور كنيم. خلاصه‌ي اون پرونده‌ي لعنتي رو بخون. شمرده اما بلند. مدتيه حس مي‌كنم گوش‌هام سنگين شده‌. لابد از پيريه.
مخمل: پرونده‌ي رديف بيست و نه، به شماره‌ي الف، چهار، نه، صفر، پنج، يك، صفر.
كوهي: [ به ته صحنه باز مي گردد. حالا كاملا در تاريكي فرورفته و ديده نمي شود. ] بلندتر!
مخمل: [اين بار بلندتر تكرار مي كند. ] پرونده‌ي رديف بيست ونه به كلاسه‌ي الف، چهار، نه، صفر، پنج، يك، صفر. بنابر گزارش نادر غلامي، نگهبان شب ضلع شرقي، متهم اولين بار ساعت پنج و شانزده دقيقه‌ي بعدازظهر روز دوشنبه، مورخ سوم فوريه‌ي سال جاري، از محدوده خارج و دوازده دقيقه بعد مراجعت مي كنه. ارتكاب دوم نه روز بعد ‌يعني در ساعت هشت و چهل دقيقه‌ي شب چهارشنبه مورخ دوازدهم فوريه صورت مي گيره. مورد اول رو متهم اعتراف كرده اما مورد دوم رو يكي از همقطاراش، به اسم يعقوب گل‌چشمه، كه شخصا از متهم شنيده، كتبا به ناظم داخلي شيفت شب گزارش كرده. اين مورد رو بازرس ارشد هم كه تصادفا از محل جرم عبور مي كرده تاييد مي‌كنه. امضاي هردو شاهد در پرونده موجوده، قربان.
[ به سمت ميز وسط مي آيد و كاغذ را تا زير نور چراغ بالاي ميز بالا مي‌‌برد. كوهي هم به طرف ميز مي‌آيد و چشم‌هاش را تا نزديكي كاغذ جلو مي‌برد. دقيقه‌اي به نوشته زل مي‌زند و بعد، باز برمي گردد توي قسمت تاريك صحنه و شروع مي‌كند به قدم زدن.]
كوهي: گفتي به فاصله‌ي نه روز؟
مخمل: بله قربان، نه روز.
[ چراغ خاموش مي شود. صحنه كاملا تاريك است و مطلقا چيزي ديده نمي‌شود. ]
كوهي : اين چراغ ديگه چه مرگشه؟
مخمل: [ با چراغ ور مي رود و ما فقط صداهايي را در تاريكي مي‌شنويم.] الان درستش مي‌كنم، قربان. چند روزه خراب شده.
[چراغ روشن مي شود.]
كوهي: [ به طرف ميز مي آيد. سايه‌اش روي ديوار رو به رو مي افتد. ] لابد توي پرونده نوشته شده با چه مجوزي بيرون مي‌رفته.
مخمل: دقيقا، قربان. با برگ مرخصي ساعتي اين كار رو مي كرده. در هر دو مورد با برگ مرخصي ساعتي از محدوده بيرون مي رفته. بايد به استحضار عالي برسونم [ دست راستش را لبه‌ي ميز مي‌گذارد و آن قدر به سمت راست خم مي شود كه پاي چپش از روي زمين كنده مي‌شود.‌] كه هردو برگ مطلقا جعلي نيستند.
كوهي: چرا مث ميمون هي كج و راست مي شي!؟ معلومه امروز چه مرگته؟
مخمل: [پاي چپ را روي زمين مي گذارد. مكث] قصد جسارت نداشتم، قربان.
كوهي: نكنه مست كرده‌اي؟
مخمل: كمرم درد مي‌كنه، قربان.
كوهي: از بلندي كه پايين نيفتاده‌اي. افتادي؟
مخمل: خير، قربان، نيفتاده‌ام.
كوهي: پس خبر مرگت درست وايسا و ادامه بده.
مخمل: قربان نكته‌ي ديگه‌اي هم هست كه بايد به عرض برسونم.
كوهي: [بي حالت. ]چه نكته‌اي؟
مخمل: مربوط به خروج سومه قربان.
كوهي: [ شروع مي كند به قدم زدن. ] دارم مي‌شنوم.
مخمل: در واقع كار خلاف مقرراتي صورت نگرفته اما كمي مشكوك به نظر مي‌رسه.
كوهي: [ مي ايستد.] مشكوك؟
مخمل: اين طور تصور مي‌كنم، قربان.
كوهي: موضوع چيه؟
مخمل: مرخصي سومش از سهميه‌ي امير ماهان بوده، قربان.
[ صداي شديدي ـ انگار بسته شدن در فلزي سنگيني ـ مي پيچد توي اتاق.]
كوهي: پدرسوخته‌ها باز شروع كردن. همين كه شكمشون سير شد عينهو الاغ شروع مي كنند به لگد زدن هم. گفتي از مرخصي كي؟
مخمل: امير ماهان، قربان؟
كوهي: اين همون گوساله‌اي نيست كه هفت ماهه حتي يه ساعت هم مرخصي نرفته؟
مخمل: بله قربان، خودشه.
كوهي: خوب، كجاي اين كار مشكوكه؟
مخمل: [ پوشه ي توي دستش را ورق مي زند.] قربان، اين اولين باره كه ماهان اجازه مي‌ده كس ديگه‌اي از مرخصي‌اش استفاده كنه.
كوهي: [ مي آيد زير چراغ و سايه اش باز مي افتد روي ديوار. ] واقعا؟
مخمل: بله، قربان.
كوهي: [ برمي‌گردد. ] خوب، از اين ماهان ديگه چي مي‌دوني؟ گمونم تويِ پدر سوخته از جيك و پيك همه‌ي اين جونورها خبر داشته باشي.
مخمل: تا حدودي، قربان.
[با دور شدن كوهي، مخمل باز شروع مي كند به خم شدن. اين بار به طرف عقب. كوهي اما انگار چيزي به خاطرش رسيده باشد به شكل غير منتظره‌اي برمي‌گردد و مخمل را درحالتي نيمه واژگون مي‌بيند.]
كوهي:[ به شدت فرياد مي‌كشد. ] داري چه غلطي مي كني!؟
مخمل: قربان، كمرم . . .
كوهي: خفه شو احمق! بهتره اون هيكل بي‌‌قواره‌ت‌ رو بدي آچاركشي تا اين طور بي‌خودي به سمت مشرق و مغرب ولو نشه.
مخمل: متاسفم، قربان. اجازه هست بشينم؟
كوهي: بتمرگ و زودتر بگو از اون عوضي ديگه چي مي‌دوني؟
مخمل: [ روي صندلي سمت راست ميز مي‌نشيند.] از جولاي سال گذشته و درست وقتي كه بيش‌ترين مراجعه رو به كتابخونه داشته، خيلي ناگهاني خوندن كتاب رو كنار گذاشته. سهميه‌ي سيگار هفتگيش رو هم نمي‌گيره. ضمناً، دو هفته‌س راديوش رو هم به يكي از همقطاراش بخشيده.
كوهي: زده به سرش؟
مخمل: گمون نمي‌كنم، قربان.
كوهي: پس چه مرگشه؟
[ چراغ خاموش مي شود. در تاريكي صداي ور رفتن با لامپ را مي‌شنويم. چراغ كه روشن مي شود، مخمل از چراغ دور مي‌شود و به طرف قفسه‌ي پرونده‌ها مي‌رود. ]
مخمل: ما نمي‌دونيم، قربان،
كوهي: [ به طرف ميز مي‌آيد و با سر و صدا يكي از صندلي‌ها را از ميز دور مي‌كند و مي‌نشيند روي آن. ]چي گفتي؟
مخمل: [ پوشه‌ي رنگ و رو رفته‌اي را از لاي انبوه پوشه‌ها بيرون مي‌‏كشد] عرض كردم دليل تصميمات اخير او بر ما روشن نيست، قربان.
كوهي: نكنه انتظار داري عمه‌ي بنده در اين باره توضيح بده. تو واقعاً توقع داري عمه‌ي من از توي گور بياد بيرون و در باره‌ي كارهاي ماهان توضيح بده، مخمل؟
مخمل: [ پوشه را به سينه‌اش مي‌چسباند. ] ابداً، قربان.
كوهي: [ انگشتان دست‌هاش را به هم قفل مي‌كند. ] بسيار خوب، پس كار عمه‌ي من نيست. لابد بايد از اين ديوارها بپرسيم يا شايد از . . . از اين ميز. [ با كف دست روي ميز مي‌كوبد. ] يا . . . يا از اين چراغ. [ به لامپ بالاي سرش نگاه مي‌كند اما نور چراغ چشم‌هاي او را آزار مي‌دهد و كوهي فوراً سرش را پايين مي‌آورد. ] يه نفر شش ماهه سهميه‌ي سيگارش رو نمي‌گيره، راديوش رو بخشيده، به كتابخونه نمي‌آد و كم مونده خودش رو حلق‌آويز كنه، اون وقت تو داري به من مي‌گي دلايل كارهاش براي ما روشن نيست؟ ببينم تو تا حالا كلمه‌ي فشار به گوشت خورده؟
مخمل: فشار، قربان؟
كوهي: نكنه گوش‌هات سنگين شده؟ بله، درست شنيدي، فشار.
مخمل: [ گيج. ] فشار؟
كوهي: فشار. بله، فشار. اين يكي از با ارزش‌ترين چيزهاييه كه هر كس مي‌تونه داشته باشه. عين شاه كليدي مي‌مونه كه هر دري رو مي‌شه باهاش باز كرد. با اين حال كاربردش ساده‌س. خيلي ساده. فرض كن تو، خود تو، قرار باشه دائم اون جا وايسي، كنار قفسه، فكر مي‌كني چه قدر دوام بياري. چه مدت مي‌توني سر پا وايسي؟
مخمل: قربان. احتمالاً پنج تا شش ساعت. اگه كمرم درد نمي‌كرد، شايد بيش‌تر هم مي‌تونستم.
كوهي: خوب، چند روز مي‌توني غذا نخوري؟
مخمل: قربان، دو تا سه روز.
كوهي: اما اگه كسي تو رو وادار كنه شش روز غذا نخوري چي؟ يا هفده ساعت سرپا وايسي؟ يا چهل ساعت متوالي بشيني روي اين صندلي فكسني؟ يا پانزده دقيقه‌ي تمام زل بزني به اين چراغ لعنتي؟ يا سي دقيقه مدام بدوي؟ يا دو ساعت تمام روي يك پا وايسي؟ يا پنجاه ثانيه سرت رو توي وان پر از آب نگه داري؟ به همه‌ي اين‌ها مي‌گن فشار. خوشبختانه يا بدبختانه ما آدم‌ها، ضعيف هستيم. خيلي ضعيف. با يه ذره فشار كارمون ساخته‌س. بعضي‌ها معتقدند فشار يه موهبته و بايد قدرش رو بدونيم. [ سر پا مي‌ايستد. ] بايد دقيق و به موقع و به اندازه از اون استفاده كنيم. شنيدي چي گفتم؟ دقيق، به موقع و به اندازه. البته فشار انواع ديگه‌اي هم داره. [ صندلي را كنار مي‌زند و مي‌رود توي تاريكي. ]منظورم فشار مثبته. مثل يه وعده غذاي عالي. مثل التماس، مثل يه زن خوشگل. مثل پول. مثل رفاه، درست شنيدي، رفاه. اتفاقاً قدرت اين‌ها از اون اولي‌ها خيلي بيش‌تره، چون روح آدم‌ها رو تغيير مي‌ده. در واقع يه نوع استحاله‌س. روح مربع رو مي‌كنه دايره. روح دايره رو مي‌كنه مثلث. روح سبز رو مي‌كنه آبي. روح آبي رو مي‌كنه قرمز. طوري تغيير مي‌ده كه حتي خود طرف هم نمي‌فهمه چه اتفاقي افتاده. [صداي كوهي رفته‌رفته ضعيف‌تر و ضعيف‌تر مي‌شود. گويي زير لب با خودش حرف مي‌زند.]دايره‌ها مطلقاً نمي‌تونند باور كنند كه روزي چهارگوش بوده‌اند. يا قرمزها كه روزي آبي بوده‌اند. عينهو مهندسي ژنتيك مي مونه. سلول‌هاي يه روح رو برمي‌داره و جاشون رو با سلول‌هاي روح ديگه‌اي عوض مي‌كنه. مي‌تونيم اسمش رو بذاريم بازي با روح. درست مثل خميربازي بچه‌هاس. اول اون رو ورز مي‌‌ديم، بعد گرد مي‌كنيم، بعد لوله مي‌كنيم، بعد پهن مي‌كنيم. [ چراغ بالاي ميز ‏خاموش مي‌شود. اما مخمل هيچ تقلايي براي روشن كردن آن انجام نمي‌دهد. بقيه‌ي حرف‌هاي كوهي در تاريكي محض ادا مي شوند. حالا صداي او به پايين‌ترين حد ممكن رسيده است. ] مطلقاً نبايد اون خمير ترك برداره. اين كار بايد با مهارت انجام بشه. با نهايت دقت. نرم و آرام. دقيق و به اندازه. هيچ عجله‌اي نبايد در كار باشه. ملايم و خلسه‌آور. حتي مي‌شه گفت شبيه نوعي سلوك مي‌مونه. چون سروكارش با روحه نه با جسم. عين يك والس عاشقانه مي مونه. نوعي عشق بازي رومانتيك كه با روح انجام مي شه. عين يه موزيك لايت. نرم. نرم. نرم.
[ پرده. ]