[روی ماه خداوند...] [من دانای کل هستم] [استخوان خوک و ...] [چند روایت] [فاصله] [پاکت ها] [عشق روی پیاده رو] [مبانی داستان کوتاه]

 روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

دويدن در ميدان تاريك مين

تهران، نشر چشمه، رقعی، 53 صفحه

چاپ اول؛ تابستان 1385

چاپ دوم؛ دی ماه 1385

 

 


 

                 

غروب بود. من دست زده بودم به پشت دست‌هاش. هر دو وحشت كرده بوديم. بس كه نزديك شده بوديم به‌هم. بس كه معصوميت ريخته بود آن‌جا، پشت دست‌ها. بعد،‌من با انگشت اشاره، خطي فرضي و مورب،‌ درست از وسط ساعد تا انگشت كوچك دست راست‌هش كشيدم و به او گفتم كه عميقاً دوستش دارم.


 

bullet

دقت اغراق شده
علي قلي‌پور/تارنمای ایران تئاتر

 

حالا مي‌توانيم مدعي باشيم كه برخي مضامين از دهه چهل تا امروز با اعتماد به نفسي خاص، ما را به طراوت بشارت مي‌دهند؛ و اين دليلي است براي اينكه بازهم مدعي باشيم كه در سال هشتادوپنج نمايشنامه‌اي خوانديم كه ما را به ياد آثار غلامحسين ساعدي انداخت. اما براي هرقياس مع الفارق، ترجيع‌بند آن قصيده معروف كه مي‌گويد: «اين كجا و آن كجا» در حكم توجيه اشتباه و طلب بخشايش براي ارتكاب به قياس مع الفارق است...

 

«ادامه...»

 

bullet

رهايي از دانستگي
مراد حسين عباس‌پور
 

تصور اوليه بر آن است كه خواننده در همان صفحات اول كتاب با صداي انفجار، بوي باروت و آتش و دود برخورد كند اما اين‌گونه نيست و برخلاف عنوان نمايش‌نامه، نه خبري از راه رفتن است نه از ميدان مين و نه از تاريكي به معناي ملموس آن. مجموعه‌اي از ديالوگ‌هاي هم شكل كه در چهار ديواري محصوري- با مشخصات اتاق محاكمه‌هاي كلاسيك چون يك ميز، چند صندلي، ويك چراغ آويخته- بين شخصيت‌هاي معدود نمايش‌نامه ردوبدل مي‌شود. زمان و مكان نمايش‌نامه تا آخر مستور مي‌ماند همچنان‌كه اسامي شخصيت‌ها با اسامي ماه‌ها به لحاظ فرهنگي و زباني سازگار نيست. و اين‌ها و جزيياتي از اين دست خواننده را تا آخر نمايش‌نامه سر درگم نگه مي‌دارد.
 

«ادامه...»