سفر از جنون انديشه
به ندانستگي كودكي
بلقيس سليماني/كتاب ماه ادبيات و فلسفه /مهر
1381
داستان
«چند روايت معتبر دربارهي زندگي» از هشت بخش و يك پيش درآمد شكل يافته است.
پيش درآمد داستان به مثابهي «نينامهي» اين مثنوي است! مفهوم كانوني داستان
كه همانا «عشق» است، از زاويهي ديد آدمي ديگر گونه انديش ـ شايد كسري ـ بيان
ميشود. عشقي كه بر كسي تجلي كرده ـ اگر چه كمي دير ـ اما در حال سوزاندن آن
شخص است.
در بخش اول داستان خواننده با كسري و سايه آشنا ميشود. كسري در اين بخش پرسشهايي
به غايت «نامعمول» اما بس عميق مطرح ميكند: پروانهها شبها چه خوابهايي ميبينند؟
چه كسي ميتواند از خرده شيشهها دوباره بطري بسازد؟ چه كسي ميتواند از پشت
ديوار حياط دستفروش توي كوچه را ببيند؟
اين پرسشها ناگهان خواننده را با شخصيتي درگير ميكنند كه جهان را به گونهاي
«يكه» فهم و درك ميكند. اين نگاه «يكه» به پديدههاي معمول و مرسوم اين عالم،
ناگهان جهان را نيز «ويژه، خاص و تازه» مينمايد. سايه اما بخش ديگري از جهان
داستاني «چند روايت معتبر دربارهي زندگي» را ميسازد. سايه نگاه معمول و مرسوم
آدميان را به جهان هستي دارد. او ظرف ميشويد، به فكر پختن باقلاپلو يا سوپ مرغ
است، آرايش ميكند، به عيادت همسايگان بيمار ميرود، كسري را به پارك ميبرد و
بستني ميخرد. او همچون نامش «دائم نگران كسري است».
كسري شخصيت محوري و مركزي داستان به ظاهر پريشان حال مينمايد.
از ديد مرسوم و معمول آدميان او دچار نقصان خرد شده است، سايه سبب اين احوال را
كتابهاي كسري ميداند. به هر حال و به هر سبب كسري چيزهايي ميبيند كه ديگران
از ديدن آنها ناتوانند، او اين ديدهها را با كلماتي همچون «آتش»، «اوناهاش»،
«مهتاب» و «خداوند» بيان ميكند.
در بخش سوم نويسنده با توصيف حركات سوسك ته سطل آشغال و همزماني و تقارن حركت
آن با حركات و كنشهاي سايه، به نوعي ابتذال نوع زيست و نگاه سايه را به زندگي
به تحليل مينشيند. به نظر ميرسد سايه بخش دنيوي جهان داستان است.
در بخش پنجم داستان شخصيت ديگري در جهان داستان رخ مينمايد و آن مهتاب است.
كسي كه كسري آرزو ميكند «يكي از آجرهاي خانهاش» باشد. در اين بخش از داستان
خواننده درمييابد كسري عاشق مهتاب است. اكنون مثلث شخصيتهاي داستان ساخته
شده است. كسري، سايه و مهتاب. ما از مهتاب چيزي نميدانيم جز اينكه او «هزار
جمله است» در حالي كه سايه «يك جمله با هزار كلمه است» و نرگس خانم «دو جمله
است».
در بخش ششم داستان نويسنده بار ديگر تلاش ميكند تا جهان معمول را با ابزاري همچون
تلويزيون به نمايش بگذارد. او در اين بخش چندين بار به ما ميگويد در تلويزيون
حرف ميزند، حرفهايي كه نميمانند؛ بيمعني و فاقد ارزش هستند و سايه اين
نمايندهي جهان ناسوت، حرفهاي تلويزيون را دربارهي درست كردن كرم كارامل
يادداشت ميكند. همزمان با حرافيهاي تلويزيون، كسري نمايندهي جهان «ديگر»،
شعري كودكانه با مضمون «سفر» ميخواند و به عشق و مرگ ميانديشد.
اكنون روايت در حال شكلگيري است. در واقع داستان «چند روايت معتبر دربارهي
زندگي» روايت سفر كسري از «بلوغ انديشگاني» به سوي «معصوميت كودكي» است. او در
بخشهاي آغازين روايت سؤالهايي اساسي دربارهي جهان و پديدهها مطرح ميكند و
هنوز قادر به تقسيم كردن آدمها، به مهتاب، نرگس و سايه است، اما در پايان او
به نوعي وحدت وجود نايل ميشود. زيرا او صداي سايه، مهتاب و خداوند را از هم
تشخيص نميدهد:
كسري به آرامي در خواب سنگيني ميلغزيد. «پيش از خواب دوباره شنيد: آواز نخون
بچه كوچيك / من اومدم جيك و جيك، اما هر چه فكر كرد نتوانست بفهمد كه اين، صداي
سايه بود يا مهتاب يا خداوند».
در يك نگرش ساختارگرايانه داستانِ مورد بحث از دو لايه تشكيل شده است: در يك
لايه خواننده شاهد فرو افتادن انساني صاحب انديشه به جنون يا «ندانستگي» كودكي
است. در لايهاي ديگر خواننده شاهد سفر دروني انساني ديگرگونه به آرامش و
معصوميت كودكي است.
اين دو نوع نگرش مبين دو نوع نگرش به جهان و هستي است. در اينجاست كه خواننده
همچون خالقي توانگر وارد جهان داستان ميشود و روايتي را كه خود ميپسندد، از
ميان روايتهاي ديگر بر ميكشد و به كامل كردن آن ميپردازد.
اما رابطهي آنچه گفته آمد با مفهوم مركزي داستان كه «عشق» است، چهگونه بيان
ميشود؟ به نظر ميرسد، عشق در اين داستان علتالعلل همهي حوادث است، عشق محرك
سفر كسري و كنده شدن او از جهان «بيرون» و ورود به جهان «درون» است. عشق است كه
نگاه او را به جهان و انسان تغيير ميدهد و عشق است كه سبب پالايش دروني او و
نگاه وحدتجويانهي او ميگردد. اكنون ما ميدانيم آنچه كه دل كسري را آتش
زده است، عشق است و آنچه كه او ميبيند عشق است.