روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

چند تكه فكر درباره‌ي عشق

نگاهي به مجموعه داستان چند روايت معتبر/حسين نوروزي‌پور

 

اگر بين فضاي شگفت‌آور و لحظه‌هاي ناب زندگي معادله‌اي برقرار كنيم و با ذره‌بيني فرضي به روابط اجتماعي و فردي شخصيت‌هاي داستاني نگاهي دقيق داشته باشيم مجموعه رفتارهايي داستاني مشاهده خواهيم كرد. حادثه و شخصيت در داستان با روايت شكل پيدا مي‌كند. اگر براي اين چكيده و عصاره‌ي داستان‌نويسي، بها و ارزشي قايل نباشيم و ناخواسته داستان را بي‌پايه و اساس رها كنيم، نثر داستاني در ميان انواع نثرها، بيهوده و هرز قد علم مي‌كند. اما مگر مي‌شود هيچ و پوچ، كلماتي روي هم بنا شوند بي هيچ طرح شكيل داستاني!؟ بي‌اعتباري يك داستان وقتي آشكار مي‌شود كه تركيب‌هاي نامتجانس در روايت بروز كند. انسجام و استواري نثر داستاني وقتي خوش مي‌نشيند كه قوام و شكل داستاني يافته باشد.

«چند روايت معتبر» مجموعه داستاني از مصطفي مستور كاري به مراتب سخت و دشوار است و نماي صورت و سيرت داستان در هم گره نمي‌خورد. نگاه داستان‌نويس ذره ذره پيچ خوردگي داستان را جان مي‌دهد. شايد به مراتب درك مصطفي مستور از داستان‌نويسي معاصر درك بديع و تازه‌اي عنوان شود. اما قبل از اين هم توسط بعضي از داستان‌‌نويسان تجربه شده و نمونه‌هايي مشابه آن را مي‌شود يافت. اما آنچه اهميت دارد كوشش مستور در نوع روايت غير داستاني و تربيت زبان است كه انگيزه‌اي مي‌شود تا مخاطب از لذت تكرار در خواندن به نويسنده‌ي «چند روايت معتبر» دست مريزاد بگويد. شخصيت دادن به اشيا و استفاده ابزاري از آن در حركت داستان، نمودي از بازيافت زبان است.

مصطفي مستور از مصالح بي‌جان، انرژي ساطع مي‌كند. گويي از اصطكاك داستاني شعله‌اي برمي‌افزود. پرسه در سيرِ داستاني «چند روايت معتبر» گاه لذت خواندن را چند برابر مي‌كند. لذتي كه در مطالعه‌ي قريب به اتفاق داستان‌هاي معاصر وجود دارد. هر چند به نظر مي‌رسد نيروي نويسنده گاهي هرز مي‌رود؛ مثل ناخدايي كه كشتي گمشده‌اي را در اقيانوس مي‌راند و با شتاب سعي مي‌كند قواي افراد را سامان‌دهي كند. اما هر چه كه زمان پيش مي‌رود حس مي‌كند نيرو از دست مي‌دهد و گيج و حيرت‌زده به آن سو و اين سو چشم مي‌گرداند. اما افسوس كه قوايش تحليل مي‌رود و در ذهن مخاطب سامان پيدا نمي‌كند.

كسري بطري خالي نوشابه را گذاشت كنار پايه‌ي صندلي و زل زد به باغچه حياط . صداي شستن ظرف‌ها از توي آشپزخانه مي‌آمد. كسري در صندلي‌اش خم شد و روي كاغذ توي دستش نوشت: «سايه ظرف مي‌شويد.» ظهر پاييز بود. كسري با خودش فكر كرد: «پروانه‌ها شب‌ها چه خواب‌هايي مي‌بينند؟» (ص 18)

اگر به «چند روايت معتبر درباره‌ زندگي» نگاهي دقيق داشته باشيم به لغزش‌هايي برمي‌خوريم. سيطره و فرماني كه نويسنده بر آدم‌هاي داستان دارد، خراش در بافت داستاني را آشكار مي‌كند. اگر چه رفتن در لايه‌هاي پنهان ذهن اشخاص و معماري كلمات خوش مي‌نشيند اما داستان كه نمودها‌يي تكثير شده از عشق‌هاي مجازي و حقيقي است راه خواننده را سد مي‌كند و طنين موسيقي داستان جاي اضطراب و درد زندگي مي‌نشيند؛ داستان از سوداي جهان شمولي خارج مي‌شود و به كليشه‌اي از فكر درباره‌ي عشق مي‌رسد. آدم‌هاي داستان معمولي حرف نمي‌زنند. طبيعي رفتار نمي‌كنند. جرياني به آنان احاطه دارد و آن جريان هيچ چيز غير از درك نويسنده از زندگي نيست.

الياس همه‌ي اسباب‌بازي‌هاش را روي قالي ريخت. نرگس، كتاب توي دست‌اش را ورق زد و گفت: «ساكت باش الياس». گفت: «آن سبد است» نازنين سرش را روي دفترچه‌اش خم كرد و نوشت: «آن سبد است.» (ص 42)

اشارات زيبايي در «چند روايت معتبر» مي‌توان يافت. اما حيف كه اين اشاره‌هاي زيبا مجال نمي‌يابند تا در زمينه‌ي داستان گسترده شوند و ريتم داستان در حيطه‌ي موسيقي كلام حبس مي‌شود. اگر نويسنده كوشش خود را صرف زمينه‌سازي در تمركز نثر قرار مي‌داد، تك‌تك داستان‌ها مثل ياقوت مي‌درخشيدند. پس در خواننده تاب و تواني پديد مي‌آمد تا داستان‌ها را با جان و دل درك كند. اما دريغ از درهم ريخته‌گي زبان ! نمونه‌اي از اين درهم ريخته‌گي و تأثير گرفتن از روزمرگي‌ها را در داستان «مصائب چند چاه عميق» مي‌توان يافت. داستان‌نويس براي چفت و بست داستان از ترفندهايي بهره مي‌گيرد كه گاه خواننده با شماره‌هاي پي در پي كه براي فاصله‌گذاري داستان استفاده مي‌شود وا مي‌ماند. از گوشي تلفن صداي منصور توي متن داستان مي‌پيچد. تمام زندگي خود را به وسيله‌ي گوشي تلفن ولو مي‌كند. يكي از آسيب‌هاي جدي داستان «مصائب چند چاه عميق» استفاده از زاويه‌ي ديد داناي كل است. داستان از شدت جراحت سرپا نمي‌تواند باشد. در حالي كه نويسنده مي‌توانست با تكيه بر مهارت‌هاي تجربه در عرصه‌ي داستان‌نويسي، هميت و دقت بيشتري داشته باشد. يكي از نمودهاي باز هم زيباي داستاني در بخش يك «در چشم‌هات شنا مي‌كنم و در دست‌هات مي‌ميرم» است. اشاره‌هاي ظريف كه ميان انبوهي از اضافات غرق شده و قد و قواره‌اي داستان را پايين آورده است.

خب ديگه، ما يه بازي سه نفره داريم شاعر! يكي اين وسط اضافي‌يه. بايد از جاده خاكي ردش كني. فكر مي‌كني از عهده‌اش برمي‌آي؟

-مي‌تونم نوذرخان

-خوبه، اما اگه نتوني مي‌دوني چه اتفاقي مي‌افته؟

-ملوان گفته كه چي مي‌شه.

-ملوان دوباره بهش بگو كه چي مي‌شه. (ص59)

اشاره‌هاي مثل اين زياد در اين داستان وجود دارد كه متن را از ارزش ساقط مي‌كند. نمونه‌هايي مثل ايجاد تراژدي در سايه‌ي موقعيت كميك و شكل توضيحي داستان و پايان‌بندي خطي آن:

الياس هر چه منتظر ماند ديگر چيزي نشنيد. حس كرد روح‌اش به درد آمده است. سعي كرد برخيزد اما نتوانست. پاهايش را دراز كرد و زل زد به كفش‌هاش. به درخت‌ها. به پيرزن. پيرزن ژاكت ناتمام را جلو سينه‌اش گرفت و وقتي از درست بودن اندازه‌هاي آن مطمئن شد، باز به بافتن ادامه داد. (ص 73)

با استفاده از زبان موسيقي و شعر و گاهي ترانه در داستان‌ها به نوعي سرسام گرفتگي شخصيت‌هاي داستان نمايش داده مي‌شود. هر چند مصطفي مستور در نوشتن مهارت دارد، ولي داستان چيزي جداي از نوشتن صرف است. راز قصه‌گويي در بطن جوهره‌ي روايت نهفته است، نه در فصاحت زبان. اگر چه تقويت صورت زبان به زيبايي داستان كمك مي‌كند، اما وقتي سيرت داستان كم مايه باشد با هر قلمي زيبا هم كه روي صورت متن كشيده شود، داستان، داستان‌نويس از ظرايف لازم بهره مي‌گيرد تا نماي داستان شكلي آموخته شده از جريان زندگي را در خود داشته باشد.

متأسفانه مصطفي مستور از دو عنصر متضاد اما مكمل جريان داستان ـ تطويل و ايجاز ـ استفاده مناسبي نمي‌برد و اين جريان را مخدوش مي‌كند.