[روی ماه خداوند...] [من دانای کل هستم] [استخوان خوک و ...] [چند روایت] [فاصله] [پاکت ها] [عشق روی پیاده رو] [مبانی داستان کوتاه]

 روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

عشق روی پیاده رو

 

تهران، انشارات کویر

اهواز، نشر رسش، رقعی، 139 صفحه

چاپ اول؛ کویر، تهران، تابستان 1377

چاپ دوم؛ رسش، اهواز، زمستان 1382

                     چاپ سوم؛رسش، اهواز، تابستان 1384

                      چاپ چهارم؛ اردی بهشت ماه 1386

 


 

یک روز فروغ پرسید کی ازدواج می کنیم؟ گفتم اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره خانه و اجاره خانه و اجاره خانه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیش تر از حالا پیش هم ایم اما کم تر از حالا هم دیگر را می بینیم.
 

 

bullet

چند روایت روی پیاده‌رو!
نگاهی به دو مجموعه داستان عشق روی پیاده رو و چند روایت معتبر/حسین فتاح‌پور/ماهنامه ی سوره /دوره ی جدید/ شماره ی 9 / خرداد ماه و تیرماه 1383
 

پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مراد‌آباد مرد. اما هرگز نایت كلاب ندید. ندید چطور در دانسینگ‌ها چراغ‌ها رقص نور می‌كنند و مردان و زنان در هم وول می‌خورند. پدرم مرد و شلوارك داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایكل‌جكسون تماشا نكرد. تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد كه می‌بارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزه‌ها سربرآورند.

                                                                                                                            «ادامه ...»

 

 

 

 

bullet

در سياله ي زندگي

          يادداشتي برمجموعه داستان عشق روي پياده رو / مراد حسین عباس پور.

 

در آغاز داستان عشق روي پياده رو، يعقوب برادر فروغ كه مردي است چهار شانه و قوي با موهاي ريخته و دست‌هاي هميشه روغني، در خلوت خياباني با خونسردي چاقوي ضامن‌دارش را تا دسته در پهلوي راوي فرو مي‌كند و راوي در حالي‌كه چاقوي دسته استخواني تا دسته در پهلويش فرو رفته به ياد جمله‌اي از معلم ادبياتش مي‌افتد و جزئياتي از زندگي گذشته در برابر چشمش زنده مي‌شود ...

 

«ادامه ...»

 
bullet

دور از رومانتيسيسم

يادداشتي بر داستان كوتاه «شب هاي يلدا»/ رضا خندان

 

داستان كوتاه پيش و بيش از آن كه به كليت رخدادها، مسايل، وقايع، ماجراها و... نظر داشته باشد، در اين كليت به جست‌وجو مي‌پردازد. و در پي كشف و شناخت اجراء و روابطي برمي‌آيد كه «كليتي» را ساخته‌اند.

 

«ادامه ...»