هنرمند
و فردیت
گزیدهای از سخنرانی مصطفی مستور در نشست هفتگی
کانون عکس انجمن سینمای جوان مشهد/ 9 اسفندماه 1384
مصطفی مستور همانند نامش مستور است و حرف های نگفتنی
بسیار دارد، کسی است که لحظهی قطعی خود را هنوز به ثبت نرسانده است. مستور
مختصر صحبت می کند زیرا او بیشتر با نوشتن انس دارد و محرم سخنانش قلم است.
برای شناخت او باید آثارش را کاوید. کتابهای او شناسنامهی او هستند؛ شناسنامهای
عکس دار با اثر انگشت. مستور آن چه را که به آن رسیده بیان میکند و در نوشته
های او همه چیز آن چنان است که گویی آنها را به طور ملموس دریافته است. به
همین دلیل است که آثارش به راحتی با خواننده ارتباط برقرار می کند.
اسفندماه 1384 و درحاشیه حضور مستور به عنوان داور بخش فیلم جشنواره فیلم و عکس
مشهد، کانون عکس انجمن سینمای جوان مشهد از ایشان دعوت کرد تا در نشست هفتگی
هنرمندان عکاس حضور پیدا کند. متن زیر فشردهای است از صحبت های مستور در این
نشست.
سعیده اسدی
فردیت هنرمند
هنرمند برای رسیدن به سبک خاصی در هنر باید از
مراحلی گذر کند. این مراحل با شکل گیری فردیت هنرمند آغاز میشود. فردیت یعنی
واکنش و پاسخهای مشخص فرد در برابر کنشهای جهان پیرامونش. این فردیت با تفکر
و تجربههای فردی گسترش پیدا میکند و سبب می شود در فرایندی طولانی هنرمند
منظومهی فکری پیدا کند. بدین گونه جهان فکری هنرمند براساس همان منظومهی فکری
شکل می گیرد و مجموعه آثار هر نویسنده نمایش دهندهی نوع نگاه او به زندگی است
و هندسهی خاص خودش را دارد. بنابراین آن چه اهمیت دارد این است که هنرمند خودش
باشد، حتی اگر خلاف دیگران باشد. عکاس هم به عنوان یک هنرمند باید مجموعهی عکس
هایش هویت و نگرش او را به زندگی نشان دهد. هر انسان مثل یک تابع ریاضی است که
از محیط اثر میگیرد و سپس تعبیر خودش را از این اثر پذیری منعکس می کند. در هر
عکس باید نشانه ای نهفته باشد حاکی از نگاه خاص و ویژه شما به زندگی تا دیگران
جهان را آن گونه که شما گزارش می کنید نگاه کنند.
برای گسترش و تعمیق این نگاه باید مطالعه کرد. منظورم از مطالعه درک و فهم نگاه
و تجربههای دیگران است نسبت به زندگی و هستی. راه دیگر گسترش دادن نگاهتان به
زندگی دقت و تامل حکیمانه است در زندگی و آدم های پیرامون خود. روش دیگر تجربه
کردن دنیا و زندگی است. نهراسیدن از تجربه کردن و اهل خطر بودن است. از تجربههای
فیزیکی ساده مثل سفر کردن گرفته تا تجربههای معنوی و درونی تر. این شیوهها
اصول اولیهی شکل گیری جهان بینی هنرمند است و هنرمندی که نگرش و جهان بینی
نداشته باشد همیشه سردرگم و آشفته است.
تنها در این صورت است که هنرمند واجد نگاهی ویژه به زندگی می شود، نگاهی که
مختص خود اوست، نگاهی که با نگاه دیگران متفاوت است و فردیت او را منعکس می کند.
گرچه رسیدن به این نگاه ممکن است رفته رفته فرد را از جمع جدا کند و او را به
نوعی انزوای ناخواسته برساند و باعث شود هنرمند احساس تنهایی و حتی هراس کند.
تا وقتی که مثل جمع و دیگران فکر میکنیم و در « گروه » هستیم هراسی نداریم اما
وقتی به دلیل نوع نگرش متفاوت شدیم از دل این تفاوت نوعی هراس هم زاده می شود
که البته به مرور از شدت آن کاسته می شود. هنرمندان بزرگ به سرزمینهایی پا میگذارند
( یا به تعبیر بهتر سرزمین هایی می آفرینند) که از هر نظر بدیع و تازه اند.
برای خلق اثری بزرگ باید بزرگ بود
باز آفرینی تجربهها و اندیشههای دیگران همان تقلید است. تقلید تنها برای
فراگیری تکنیک ها و فنون هنری مفید است اما برای رسیدن به سبک و نگاه تازه خودش
مانع راه است. هنرمندان بزرگ کسانی نیستند که تقلیدهای بزگ انجام داده باشند،
بلکه هنرمند بزرگ کسی است که خودش راه تازه ای کشف و بلکه ایجاد کرده باشد.
طبیعی است ایجاد مسیر تازه و خلق کاری بزرگ تنها از آدم های بزرگ برمیآید.
هنرمند اگر به تجربههای بکر و تازهای برسد برای طرح آن ها چاره ای ندارد مگر
استفاده از تکنیکها و زبانهای تازه. همان طور که معناهای تازه واژهای تازه می
خواهند تجربه های تازه هم فرم های تازه می طلبند.
رهایی از مکان و زمان
البته هنرمند در بازه ای از زمان و مکان زندگی می کند و برای این که سخنش و
نگاهش جاودانه شود باید خودش را از تاریخ و جغرافیایی که در آن زیست می کند
بالاتر بکشد و جهانی تر بیندیشد. یعنی تاریخ و جغرافیا را سکوی پرش قرار دهد.
ماندن در تاریخ وجغرافیایی خاص اغلب باعث می شود تا جسارت و خلاقیت هنرمند زیر
انبوهی از باورها و مقبولات عمومی مدفون شود. شکستن پوستهی محیط و جلوتر رفتن
جزء ذات هنرمندان بزرگ است. کیشلوفسکی، فیلمساز برجسته ی لهستانی، می گوید: «
ما آدم ها در بسیاری چیزها با هم تفاوت داریم. در رنگ پوست، در زبان، در سنت ها،
در تاریخ و میراث فرهنگی و در جغرافیا و محیطی که زندگی میکنیم اما در چیزهایی
هم مشترک هستیم. مثل رنج کشیدن، عشق ورزیدن، تنهاییها، هراسها، اندوه، مرگ،
شادی و خیلی چیزهای دیگر. این چیزهای مشترک است که انسان ها را به هم پیوند می
دهد و کار هنرمند پرداختن به این بنیانهای مشترک انسانی است.»
آیا هنر ذاتی است؟
اما آیا هنر ذاتی بعضی از آدم هاست یا می توان آن را
آموزش داد و کسی را به معنای حقیقی کلمه « هنرمند» کرد؟ به نظر می رسد هنر ذاتی
است و به شدت درونی و از کلاسهای آموزشی نباید انتظار داشت از کسی هنرمند
بسازد. اما معنای این سخن این نیست که هر کس این جوهره را داشت حتما هنرمند
بزرگی خواهد شد. مطمئنا فراگیری تکنیک و آموزش نقش مهمی در شکوفایی آن جوهره و
هنر درونی دارد.
هدف از هنر؟
فایده هنرمند بودن چیست؟ چرا باید رنج آموختن و
پرورش هنر را برخود هموار کنیم؟ این پرسش پاسخ واحدی ندارد. پاسخ به این پرسش
ربط مستقیمی دارد با تلقی ما از زندگی. در واقع این یک پرسش پیشینی است نسبت به
عالم هنر. کسانی که به « هنر برای هنر» معتقدند سعی کرده اند پاسخ این پرسش را
زا دل هنر بیرون بیاورند. در واقع نوعی ارزش ذاتی برای هنر قائلند. این پرسش در
خصوص علم هم می تواند طرح شود. چرا باید آموخت و دانست؟ پاسخ شخصی من به این
پرسش ( چه در حوزهی علم وچه در حوزهی هنر) یک پاسخ معطوف به اخلاق است.
هنرمندی و فرهیختگی از این جهت اهمیت دارد که می تواند به بهترین وجه در خدمت
انسانیت ما باشد. هم ما را تعالی دهد و هم قدرت تاثیر گذاری مثبت ما را بر آدم
های دیگر افزایش دهد. و اساسا برای من تا وقتی که هنر در چنین مسیری قرار دارد
ارزشمند است و در غیر این صورت تنها به یک سرگرمی سطح بالا شبیه است.