با چشمان
نیمه تر
کیارنگ
علایی
1

مصطفی
مستور انسان دوست داشتنی است و این ، از ویژگی خاصی در منش هنری / اجتماعی او
بر می خیزد.
مستور به
مخاطب توجه ویژه ای دارد، این توجه بیش و پیش از آن که او را به نویسنده ای
عامه پسند بدل کند ، بیشتر به یک رسالت اجتماعی باز می گردد که مستور به دلیل
رنج ها و غرابت هایی که خود در زندگی کشیده است ، به آن وفادار است. او به دقت
به مخاطبانش گوش می کند و با حوصله داستان های نویسندگان جوان را می خواند.
پاسخ ها و تحلیل های او نیز از منظری خاص است که بوی « فلسفه » آن بر همه چیزش
می چربد و این دلیل مضاعفی است بر محبوبیت او نزد جوانان امروز.
او می کوشد
ایمیل ها و داستانهایی را که برای بررسی به دستش می رسد بی پاسخ نگذارد و برای
هر مخاطب چند خطی بنویسد. قبول کنید که این چند خط بر حاشیه داستان چه قدر می
تواند به نویسنده جوان امروزی نیرو و اعتماد به نفس ببخشد.
2
مصطفی
مستور نویسنده ویژه ای است که « شهود » در نوشته هایش غالب است. نگاه شهودی او
به هستی ، حتی در ساده ترین مکتوباتش نیز آشکار است.
مستور در
مقدمه ای برای کتابچه یک انجمن خیریه که همین هفته گذشته در اهواز منتشر شده
است ، نوشته است : « چشم های نگران بیوه زنانی که بار سنگین زندگی از شانه های
آنان فراتر رفته است و دل های خسته نیازمندانی که از شدت نجابت هرگز لب به شکوه
نمی گشایند... » و در مقدمه کتاب « قصه 85 » و در نوشتاری بر مجموعه ای از
داستان های کوتاه نویسندگان معاصر می نویسد: « همیشه فکر کرده ام که داستان
جایی است برای شنیدن صدای احساس نویسنده. برای دیدن روح و ذهن و دل کسی که می
نویسد. برای قدم زدن در کوچه پس کوچه های روح کاتب کلماتی که آگاهانه آن ها را
انتخاب می کند و سپس با حس و اندیشه در هم می آمیزد و آن گاه با دقت و وسواس بر
کاغذ می نگارد... » باز در جایی دیگر بعنوان بیوگرافی خود آورده است : « من در
صفر متولد شدم. در محيطي كه به لحاظ فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي با معيارهاي
امروز و حتي همان روز حداكثر نمره اي كه مي شود به آن داد صفر است. خوب يادم
هست غروبي به مداد برادرم كه كوچك شده بود و نوك اش ـ بس كه تراشيده نشده بودـ
پهن شده بود و مداد به سختي ردي بركاغذ مي گذاشت، خيره شدم و بغض كردم. به خاطر
برادرم كه تراش نداشت و به خاطر مداد. بارها به خاطر مدادي كه تمام مي شد گريه
كردم. به خاطر تراشي كه تيغ اش كُند شده بود. مداد ها را دور نمي ريختم، انگار
كه جان داشتند....» و در بیانیه ای که در داوری یک جشنواره فیلم کوتاه نوشته
است ، می خوانیم : « جشنواره یعنی داوری، یعنی قرنطینه کردن چند آدم توی یک
اتاق کوچک و فیلم دیدن و فیلم دیدن و بحث کردن و بحث کردن و به نتیجه نرسیدن و
باز بحث کردن و باز به نتیجه نرسیدن و ناهار نخوردن و شام را دوی نصفه شب خوردن
و عاشق شدن به بعضی فیلم ها و کلنجار رفتن منطق و احساس با هم و داوری بین عقل
و عشق و رای گیری و دموکراسی و خطا کردن و تمکین کردن به عقل جمعی ناقص ناتوان
زانو زده در برابر زیبایی پر شکوه و بیان نشدنی فیلمی ، سکانسی ، پلانی ، لحظه
ای » و بالاخره جایی می گوید: « اگر بمبي كنار من منفجر شود، هرگز در داستان من
راه پيدا نميكند، اما اگر آدمي كنار من گريه كند حتما در داستان من خواهد
آمد.»
این همه
کافی نیست تا باور کنیم با یک نویسنده ویژه روبه رو هستیم؟
3
مصطفی
مستور یک « آماتور » است. اما آماتور نه به معنای رایج آن در جامعه ما ، که به
مفهوم راستین واژه « آماتور» : یعنی کسی که جز برای عشق خود به هنرش کاری نمی
کند.
اگر باور
ندارید که مستور یک آماتور است بد نیست نگاهی کنید به آخرین گفتگوها و سخن رانی
هایش: «تمام تلاش من اين است كه بنويسم و بر ديگران تأثير بگذارم، چون قايل به
هنر براي هنر نيستم... من مدتهاست قانع شدهام كه ادبيات تقریبا هيچ تأثيري
نميتواند بگذارد...در صد سال اخير هشتاد ميليون انسان در جهان كشته شدهاند،
اما ادبيات در اين وسط چه غلطي كرده است؟...خوشبختانه من با اندكي درايت در
روزهایی که به وضوح میدانستم زندگی آینده من از کوچه ادبیات خواهد گذشت و نه
از اتوبان مهندسی، رشته مهندسي را انتخاب كردم و حالا هم امرار معاشم از طريق
همين كار مهندسي است.»
مستور دستی
در ترجمه نیز دارد ، اما چه آثاری را برای ترجمه انتخاب کرده است؟ ریموند کارور
و کریشتف کیشلوفسکی.
دنیای
هردوی این هنرمندان ( یکی نویسنده و دیگری فیلمساز ) به دنیای درونی مستور به
شدت نزدیک است. او در شرایطی که بازار نشر با استقبال به آثار او می نگرد ، اما
در ترجمه هرگز به چیزی جز آنچه دوست داشته نپرداخته است. دنیای خود را در آثار
این دو هنرمند دنبال کرده و « فاصله»، « پاکت ها » و کتاب در دست انتشار « سرشت
و سرنوشت » از این علاقه خبر می دهد.
مستور
همچنین در روزگاری نه چندان دور یک فیلمساز آماتور بود که گرد سینمای هشت
میلیمتری بر روح او خورده است و شاید ادامه ندادن مسیر سینما ، نیز دلیلی بر
پرهیز او از قواعد خشن و عجیب و غریب سینمای حرفه ای کشورمان باشد که باید پوست
کلفت باشی تا بتوانی در آن دوام بیاوری!
4
مستور کارش
را در دنیای نویسندگی خیلی ساده آغاز کرد: کتابی کم ادعا ، ساده و مهجور به نام
« عشق روی پیاده رو »
کتاب سرشار
بود از بغض های فروخوردهي عشق های ناکامی که نمی خواستند به وصل برسند چرا که
« یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج می کنیم؟ گفتم اگر ازدواج کردیم ، دیگر به جای
تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیر کولر
آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره خانه و اجاره خانه و اجاره خانه و شغل دوم و سوم
و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و
خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید
دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین
لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هردومان یخ می زنیم
.»
مستور در
این کتاب می خواست به درون یک بلیت فروش سینما برود و به اعماق روح آدمها –
آنجا که غیر قابل دسترسی است – نفوذ کند.
همه چیز در این کتاب لحنی ساده و بس
صمیمانه داشت . او حتی به بادی که از سمت امامزاده ابراهیم می آمد شخصیت می
داد. اتفاقی که در کتابهای بعدی نویسنده کم رنگ تر و کم رنگ تر شد. «عشق » در
آثار «مستور» اگر نگوييم مهمترين، بايد گفت كليدي ترين عنصر مشترك قصهها است
عشق در آدمهاي قصه، ابتدا به شكلي كاملاً زميني تجلي مييابد؛
«دخترك
كتاب شعري خريد و آنقدر رفت و آمد كرد كه عاشقش شدم. از وقتي كه عاشقش شدم
ديگر حواسم جمع نبود. براي خانمي كه كتاب «هنر آشپزي» را ميخواست «تأملات
دكارت» را از قفسه بيرون ميآوردم يا به پيرمردي كه دنبال «اصول باغباني» بود
«مثنوي مولوي» را نشان ميدادم. به جاي چيدن ويترين يا شعر ميخواندم و يا براي
فروغ نامه مينوشتم.» /داستان كوتاه «عشق روي پياده رو»
اين عشق،
آرام آرام از قالب زميني خود بيرون ميزند و در روح شخصيتها سرريز ميشود؛
«وقتي شاطر
عباس نانهاي داغ را توي دستهاي مهتاب ميگذشت دلم ميخواست جاي شاطر عباس بودم.
وقتي مهتاب نانهاي داغ را لاي چادر گلدارش ميپيچاند دلم ميخواست آن نانهاي
داغ باشم، وقتي مهتاب به خانه ميرسيد و كوبه در را ميكوبيد هوس ميكردم كوبه
در باشم.» /داستان كوتاه «مهتاب»
آنگاه عشق
تمام روح قهرمان قصه را در مينوردد و او را به نقطهاي ميرساند كه هويت خويش
را در وجود معشوق ميشناسد.
و يا در
قصه « در چشمانت شنا ميكنم و در دستهايت ميميرم» كه نويسنده به بيان فلسفي
اين مضمون ميپردازد و شخصيت فرعي قصه باز به توصيف دنياي خاص قهرمان قصه كمك
ميكند:
«روزي به
پدرم گفتم انگار مهتاب رو در روي من ايستاده است اما او را نميبينم. انگار با
مشت بر روحم ميكوبد اما وقتي در را باز ميكنم كسي نيست... گاهي انگار در
كليات من ريخته شده اما در جزييات من نيست. گاهي گويي در جزييات من جاري است
اما در كليات غايب است. گاهي من از حضور او در خودم گيج ميشوم. آخ گاهي گويي
او منم، من اويم. پدرم گفت : درست مثل خداوند.»
اما عمده
محبوبیت مستور بخاطر کتابی است که در روزهای شلوغ آخر سال که همه داشتند خود را
برای هفت سین نوروزی آماده می کردند ، روانه بازار شد ، و حتی خیلی از
کتابفروشی ها کتاب را به خاطر عنوان نامتعارفش پشت ویترین تعطیلشان گذاشتند تا
مگر پس از تعطیلات نوروزی مخاطبان خود را بیابد. و کتاب 20 بار تجدید چاپ شد:
روی ماه
خداوند را ببوس
کتابی لاغر
اما سرشار از دغدغه های نویسنده در حوالی دین ، عشق و گناه.
فضاي حاكم
بر داستان بلند «روي ماه خداوند را ببوس» همان فضاي مبهم و پر رمز و راز
قصههاي كوتاه مجموعه «عشق روي پياده رو» است. اينجا نيز حكايت درگيري ابدي
آدمها با عشقي تازه از راه رسيده و ناشناخته است.
فضاي خشني
كه آدمهاي داستان در آن ميزيند همچون داستانهاي كوتاه نويسنده حاصل زندگي در
دنياي مدرن امروز در سايه قطبهاي قدرت است.
در فصل اول
داستان، راوي مبهوت از شلوغي و هياهوي سالن فرودگاه و ارقام و حروفي كه روي
تابلوي راهنماي پرواز به گردش درآمده اند با خود ميگويد : «خداوندي هست؟»
لحظاتي بعد، راوي در گوشهاي از سالن فرودگاه بچه منگلي را كه كلهاش به شكل
غريبي بزرگ است مشاهده ميكند و با خود فكر ميكند :
«احتمالاً
خداوندي وجود ندارد».
مستور کارش
را با انتشار « چند روایت معتبر» در سال 1382 و « من دانای کل هستم » در سال
1383، « استخوان خوک و دست های جذامی » در همین سال و « حکایت عشقی بی قاف، بی
شین، بی نقطه » در سال 1384 ( که البته بیش از یک سال در انتظار مجوز بود )
ادامه می دهد. ناشر مورد علاقه اش را پیدا می کند و با خیالی آسوده تر به نشر
آثارش می اندیشد.
همه این
آثار کم و بیش از مولفه های مشترک داستان های مستور بهره می برند. زن در این
آثار در قسمت سپید و نورانی زندگی قرار می گیرد و همواره ( حتی وقتی یک روسپی
است ) روحی جستجوگر و آماده تحول و شکوفایی دارد.
نویسنده
خود در جایی می گوید: « من سعي كردهام به زن به عنوان جنس دوم، جنسي كه بعد از
مرد وجود پيدا ميكند، نگاه نكنم. نگاهي كه در ادبيات رايج به زن وجود دارد،
نگاهي مردسالارانه است. مردها همانطور كه در دنياي واقعي بخشي از نيازهاي
عاطفيشان را با زنها برآورده ميكنند، در آثارشان هم از موضع برتر و بالا
خواستهاند با پرداختن به مسأله زن ماهيت مردسالارانه خودشان را نشان دهند. من
فكر ميكنم تا به حال بيشتر مردها، دنيا را اداره كردهاند، زنها هميشه در
مديريت جهان سهم كمي داشتهاند. اگر اين كارنامه، كارنامه خوبي باشد اين خوبي
را بايد به حساب مردها گذاشت و اگر اين كارنامه، كارنامه بدي باشد اين بدي را
هم بايد به حساب مردها گذاشت. وقتي صد سال گذشته دنيا را نگاه ميكنيم،
ميبينيم كه اين كارنامه، كارنامه سفيدي نيست در اين مدت حدود هشتاد ميليون
انسان كشته شدند، مسبب اين كشتارها و بديها مردها بودند. پس من حق دارم هميشه
زنها را در نيمه سپيد زندگي ببينم و مردها را در نيمه تاريك.»
آخرین اثر
مستور تا به امروز ، کتاب « پرسه در حوالی زندگی » است: تجربه ای متفاوت و بکر
در نشر ایران. کتابی که نقشه و ایده اصلی آن را خود مستور طراحی کرد و در واقع
بر 40 عکس از عکاسان معاصر ایرانی و خارجی ، روایت هایی کوتاه نوشته است:
روایت هایی
که گاه شعر گونه است، گاهی شطح و گاهی به یک داستان بسیار کوتاه می ماند. در
این برش ها مستور کوشیده است تلخ کامی ها و شوربختی های آدم های یخ زده در عکس
ها را بیرون بکشد و از اتفاق داخل عکس ، موقعیتی تراژیک بسازد.
نگاه کم و
بیش تیره ی مستور به زندگی و نوع روایت های او ما را به یاد جمله زیبای «
هاینریش
بل » می اندازد: « نویسنده نباید با
چشمانی گریان به نقل وقایع بپردازد ، او تنها حق دارد با چشمانی نیمه تر احساس
خود را روایت کند »