شيء
مقدس نهان در حريم خانه: نگاهي به چهرة
مستورِ زنان در زنان مستور
زري نعيمي
/ ماهنامه زنان / شماره 133، تیرماه 1385
مصطفي
مستور نويسندهاي است با دغدغههاي عميق مذهبي. اين از عنوان رمانش، روي ماه
خداوند را ببوس، آغاز ميشود، بيآنكه در جايي به نقطة پايان خود برسد. حتي در
آخرين مجموعة داستاني وي، حكايت عشقي بيقاف بيشين بينقطه، هم اين خط ممتد
ادامه دارد كه به اين مقولـه در نقدي ديگر بهگونة مبسوط پرداخته شده است. زير
عبارت «روي ماه خداوند» را اما بايد خط كشيد و برجسته ساخت. چون اين آية آسماني
در آثار داستاني مستور جلوههاي ويژهاي بهدست ميآورد. اين جلوههاي ويژه
يكتنه به دست اهورايي زن سپرده شده است. زن در آثار مستور نقشي كليدي دارد، و
حضوري دائمي، پيوسته و سيال. او در آخرين اثر خود، كل كلمات و واژههاي
داستانهايش را و حرمت كلمه را با فروتني تمام پيشكش ميكند به زنها:
اگر در كلمات
درمانده و بيپناه و ازنَفَسافتادهي اين كتاب كوچك اندك حرمتي هست، باري با
فروتني تمام آن را پيشكش ميكنم به زنها. به همهي زنها. اين تنها ساكنان سمت
روشن و معصوم و معنادار زندگي.
(حكايت عشقي بيقاف بيشين بينقطه)
اين پيشكش
تعارفي مرسوم و رايج در آثار مستور نيست. عينيتي است داستاني. تنها در پيشاني
كتاب حضور پيدا نكرده است. مستور مثل تمام مردهاي نويسندهاي نيست كه
كتابهايشان را به زنانشان تقديم كردهاند كه محيط امن و گرم فراهم آوردهاند
تا آنها بنويسند، يا به مادرانشان كه باز نقشي داشتهاند در فراهمسازي آسايش،
آرامش و امنيت تا مردانِ نويسنده به كاري بزرگ (نوشتن) مشغول شوند. زناني كه
جميعاً خلق شدهاند تا جمعيت خاطر جنس مذكر را مهيا كنند. مثل يك اتاقخواب،
شيك و زيبا. مثل يك خانة امن و راحت يا شايد مثل خودكاري كه روان مينويسد و
هزاران مثل ديگر. و وجودشان تنها معنايي كه دارد بهخاطر همين لفظ «براي» است.
آمدهاند براي... خلق شدهاند براي... زندگي ميكنند براي... خود بهتنهايي نه
معنا دارند نه مستقلاند. وجودي بالذات و قائمبهخود نيستند، برايِ هستند.
براي جمعيت خاطر. براي پناه. براي آمدن در تقديمنامهها. اما زن در آثار مستور
وجودش و حضورش در اين برايِ كوتاه و جاافتاده خلاصه نميشود. زن در تمام
داستانهاي مستور به همين معنايي كه خودش در تقديمنامة آخرين كتابش آورده است
حضور دارد: ساكنان سمت روشن، معصوم و معنادار زندگي. اين تعاريف به زنان
آرماني، ايدهآل و اثيري نويسنده اختصاص ندارد. «به زنها، به همة زنها.» زن
به همين معنايي است كه در داستان آخر، با عنوان «حكايت عشقي بيقاف بيشين
بينقطه»، ميآيد. در اين داستان، امير از طريق چت كردن، با دختري به نام
مهراوه ارتباط برقرار ميكند. دختري از نسل جديد. دختري كه پارتي ميرود، از
ميدان محسني خريد ميكند، كفش تايواني پاشنهدار ....درجه ميپوشد. دختري مثل
همة دخترها. اما اين خصوصيات نيست كه مهم است. امير او را نديده، نميشناسد،
اصلا ً نميداند كيست و چه قيافهاي دارد، اما بلافاصله عاشق ميشود و
عاشقانهترين شعرهايش را برايش ميسرايد. او در جواب پرسش مهراوه كه ميپرسد:
«تو چطور به كسي كه تا حالا نديديش ميگي دوستت دارم؟» ميگويد:
«شايد يكي از
دلايلش اين باشه كه من نميدونم اون طرف اين كلمات كي هست. نميدونم چه شكلي
هستي. اينطوري هر شكلي كه دوست داشته باشم ميسازمت. اگر ببينمت ديگه ميشي يه
نفر. اما حالا صد نفري. هزار نفري. يه ميليون نفري. تا نديدمت تو هركسي ميتوني
باشي كه من دوست داشته باشم.»
(«حكايت عشقي بيقاف بيشين بينقطه»، حكايت عشقي بيقاف... ص 55)
يا در داستان
«چند روايت معتبر دربارة سوسن»، سوسن زني مطرود از لحاظ عرف اجتماعي است. زني
كه در همين عرف به او زن خياباني گفته ميشود. اما اين زن با مهراوه، سايه،
كيميا، و آن زن خياباني در روي ماه خداوند را ببوس هيچ فرقي نميكند، و با مريم
و مهتاب و آرزو كه هم عنوان داستانهاي مستور را ساختهاند و همة درونماية
آنها را. براي نويسنده همان است كه در تقديمنامهاش آورده است: زنها، همة
زنها. همة زنها از هر قماش و صنف و دستهاي كه باشند، «نيمة حلال زندگي»اند.
و مرد نيمة حرام زندگي. اين را دانيال در رمان استخوان خوك و دستهاي جذامي
ميگويد:
دنيا عينهو گوشت خرگوش ميمونه. نصف حلال، نصف حرام. زن نصفة حلال دنياست. هرچي
كثافتكاري و گندكاري هست توي مردهاست. هركي قبول نداره ورداره آمار رو بخونه.
تاريخ رو بخونه. تلويزيون تماشا كنه. اگه زني در كار نباشه، عشقي هم در كار
نيست.
كنه. اگه زني
در كار نباشه، عشقي هم در كار نيست.
(استخوان خوك و دستهاي جذامي، ص....)
اين تنها سخن
دانيال نيست. همة مردان داستاني مستور، از هر قماش و با هر شخصيتي، از همين
زاويه به زن نگاه ميكنند. منظر نويسنده به زن در تمام مردان داستانياش تكثير
ميشود. تا آنجا كه هويت و ماهيتي خدايي بهدست ميآورد. در داستان «مردي كه تا
پيشاني در اندوه فرورفت»، از موجودي خدايي حرف ميزند، از داناي كل مطلقي كه بر
او احاطة تام و تمام دارد. اما او را در هيئت يك زن توصيف ميكند:
لابد ميخواست
تا آخرين سطر، تا آخرين كلمة روحم، جلو بيايد و آن را بخواند... بهسادگي بستن
گرة روسرياش يا جلو كشيدن آن، يا عقب زدن موهاي روي پيشانياش ميفهميد.
(«مردي كه تا پيشاني در اندوه فرو رفت»، از مجموعة حكايت عشقي بيقاف...، ص 8)
و داستان «من
داناي كل هستم» به مردي اشاره دارد كه زنش ـ سايه ـ را از دست داده و براي همين
دچار عدم توازن شده است چون:
در داستان
اينطور طرح ميشود كه منظور از عدم تعادل، مطلقاً ناپايداري رواني و از جنس
روانپريشي و اينجور چيزها نيست بلكه عدم توازني است كه با كشتن خداوند هركس
بهدست ميآيد. نوعي بيهويتيِ روحيـمعنوي.
(«من داناي كل هستم»، من داناي كل هستم، ص 26)
به تعابير «كشتن خداوند» و «بيهويتي روحيـمعنوي» دقت شود.
*
زن در داستانهاي اميرحسن چهلتن هم حضور مدام و هميشگي دارد. شخصيت اصلي
داستانهاي وي است. زن در داستانهاي چهلتن از جنس واقعيت است. اما زن در آثار
مستور فاقد جنسيت است. ماوراي جنسيت زن بودنش. اينطور بهنظر ميآيد كه
داستانهاي مستور نوشته شدهاند تا از جنس زن با تكوين فعل داستاني، اعادة
حيثيت كنند. به عبارتي، مستور بسيار فراتر از ديدگاه فمينيستي قدم برداشته است.
چون تمام تلاش فمينيستها و تاريخ مستمر مبارزاتي آنها براي ايجاد برابري ميان
اين دو جنس نابرابر است. تمام نشانههاي عيني، ذهني و تاريخي و قومي آورده
ميشود تا اين مقولة جاافتاده را اثبات كند كه زن چيزي از مرد كم ندارد. مستور
تمام اين مسير را دور ميزند و در داستانهايش تعاريفي ديگر از زن ارائه ميدهد
كه ظاهراً تندترين شعارهاي فمينيستي را خلع سلاح ميكند. يك، به اين دليل كه او
زنها، همة زنها، را هرچه هستند و هرچه ميكنند، ساكنان سمت معصوم، روشن و
معنادار زندگي ميداند. دوم، به اين دليل كه اصلا ً در پي القاي مفهوم برابري
زن و مرد نيست، برعكس در تمام داستانهايش به اشكال مختلف در پي اثبات اين
مسئله است كه اين مردان ـ يعني «نيمة حرام زندگي» ـ هستند كه به دنيا گند
زدهاند وگرنه زنان «نيمة حلال» دنيايند. و سوم اينكه زنان «آيههاي»
زمينياند. «خداوندان» زمينياند. بنابراين مستور در داستانهايش و با
داستانهايش به تعريف تازهاي ميرسد كه ماوراي تعاريف فمينيستي، مدرن و
پستمدرن است. اين زاوية نگاه به زن وقتي برجستهتر ميشود كه ـ بخصوص ـ به
نويسندهاي كاملا ً مذهبي، با اعتقادات راسخ ديني تعلق داشته باشد.
به قول يكي از
شاعران معروفِ معاصر، ميشود در مورد مستور گفت: اي بابا! تو ديگر خودت را خيلي
زمين زدهاي! مرد را به پايين درجات اسفلالسافلين فرستادهاي و زن را به
عاليترين و رفيعترين درجات اعليعليين. پس ديگر جاي هيچ شكايت و خردهگيري
زنانه و فمينيستي باقي نميماند. اگر تابهحال ميتوانستيم به انديشة مردسالار
نويسندگان مرد ايراد بگيريم و مُشتِ ذهنيت سنتي و مردسالارشان را در سطربهسطر
داستانهايشان باز كنيم، حالا در سطربهسطر داستانهاي مستور، از روي ماه
خداوند را ببوس تا عشق در پيادهرو، من داناي كل هستم، چند روايت معتبر،
استخوان خوك و دستهاي جذامي، سيطرة مطلق زن را در ناممكنترين شكل خود
بازمييابيم. زن در داستانهاي مستور استحاله ميشود؛ از ماهيت انساني خود خارج
و به هويت خداگونگي دست پيدا ميكند. او ديگر زن نيست، انسان هم نيست، فقط
معبود است. معبودي كه تنها به يك كار ميآيد: پرستش محض. زن روح حاضر هستي است.
دوربيني كه نويسنده داستانهايش را بر آن سوار كرده، تنها از اين زاويه به زن
نگاه ميكند، از زاوية متافيزيك. براي همين زن در آثار داستاني مستور اصلا ً
هويت فيزيكي ندارد. هيچ شباهت و تجانسي با زن به منزلة موجودي واقعي ندارد. همة
متافيزيك نامحدود و نامعقول در فيزيكي به نام زن حلول ميكند. اين خط داستاني
در هيچكدام از داستانهاي مستور شكسته نميشود. ترك برنميدارد. دچار شبهه و
ترديد نميشود. بهگونة امري مطلق در پيكر داستان موج برميدارد. حتي در
داستانهايي كه زندگي خانوادگي در حال از هم پاشيدن است و زن خانه را رها كرده
و به طلاق ميانديشد، باز همچنان معبود است، معبودي مطلق و فراگير و جاري در
همهچيز:
هر گوشهي
خانه بوي مهتاب ميدهد. انگار همهي اشياء خانه تكهاي از مهتاب را بلعيدهاند
و شبيه او شدهاند، از در و ديوار خانه خاطرههاي مهتاب ميبارد. به هرچيز كه
نگاه ميكنم خاطرهي مهتاب از شكم آن بيرون ميريزد. ساعت ديواري، راديو،
بشقابها، چرخ خياطي، كارد آشپزخانه، ميز و صندلي، قاب عكس، تقويم روميزي و حتي
قاشق و چنگالها پر از مهتاباند. انگار مهتاب در همهچيز ريزش كرده است.
(«آن مرد داس دارد»، از مجموعة عشق روي پيادهرو، ص...)
اين زن هيچ
شباهتي به موجودي دو پا به نام آدميزاد ندارد. تمام آن صفتهايي كه انسان در
خدا و امر قدسي شناسايي كرده، تمام آن ويژگيهاي ريز و درشت كه به ملكوت مطلق
نسبت داده شده، تمام آن منبع لايزال ازليـابدي خير و زيبايي و حقيقت، در زن
جسميت مادي مييابد. متفاوت بودن شخصيت زنان اين تقدس را دچار شك و لغزش و خدشه
نميكند. زن هر شخصيتي كه در جامعه داشته باشد، در داستان فقط «روي ماه خداوند»
نشان داده ميشود. حتي مطرودترين زنان از نظر اجتماع در زمين متولد نشدهاند،
بر زمين نازل شدهاند تا انسان را، مرد را، به سوي امر مطلق، متافيزيك و پرستش
و عبوديت بكشانند. آمدهاند تا فطرت خفتة پرستش را در او بيدار كنند. و اين
ربطي ندارد به اينكه مثلا ً در داستان «چند روايت معتبر دربارة سوسن»، شخصيتي
مطرود و منحط در شكل و شمايل زنان خياباني باشد. مرد او را ميپرستد. مرد،
كيانوش، فقط به او نگاه ميكند، از شب تا صبح:
سوسن جان،
ديشب تا صبح نخوابيدم. نتوانستم بخوابم. جلو تلويزيون خواب رفتي و من گذاشتمت
روي تختخواب. بعد بيدار ماندم و نگاهت كردم.
(«چند روايت معتبر دربارة سوسن»، من داناي كل هستم، ص...)
و همة حس
پرستشش را ـ همچون عابد و زاهدي مقدس ـ در زمزمهاي عارفانه ميريزد:
شبها/ وقتي
ماه ميتابد/ من وضو ميگيرم/ و بهترين واژههام را برميدارم/ و ميروم/ بر
مرتفعترين ساختمان شهر./.../ و/ هزار بار مينويسم/ سوسن ماه است.
(«چند روايت معتبر دربارة سوسن»، من داناي كل هستم، ص ... و ...)
حالا كمكم از
آن شيفتگي اوليه بيرون ميآييم. داستان و شخصيتهايش بهتدريج شناخته ميشوند و
در ذهن نشست ميكنند. ذوقزدگي اولية حاصل از اين «تعارفاتِ» فوقِ فمينيستي عقب
مينشيند. هرچه در داستانها پيش ميروي، ميبيني زن ديگر شخصيت ندارد، يك توهم
متافيزيكي است. انسانبودگي خود را از كف ميدهد و تبديل ميشود به بت. بتي
بزرگ در معبد زمين. شخصيت زنها همه در كليتي موهوم و تقديسشده محو هستند.
زنهاي داستانهاي مختلف، وقتي كنار هم رديف ميشوند، يك كليت موهوم را
ميسازند، كليتي موهوم و رمانتيك. تنها بازتاب و فايدة وجوديشان، يا به
عبارتي، تنها فلسفة بودن و خلقتشان در معبودبودگيشان است. زن در تمام
داستانها همچون بتي به دست مرد تراشيده ميشود، تنها براي يك امر و آن پرستش
محض است. همة آنچه انسان در ارتباط با خداوند ميجويد و به آن دست نمييابد در
اين زنهاي داستاني بازسازي ميشوند. متافيزيك شكلي از فيزيك به خود ميگيرد.
در داستان «چند روايت معتبر دربارة عشق»، همة اين تجسم فيزيكي به كلاسهاي
يكشنبه ميآيد و در حضور كيميا سرريز ميكند:
يكشنبه براي
تو مثل قطعهاي از بهشت ميماند كه هفتهاي يك بار از آسمان، از دورترين
كهكشانها به زمين هبوط ميكند و دو ساعت توقف ميكند تا تو او را سير تماشا
كني و باز به بهشت برگردد. يكشنبه ديگر براي تو از جنس زمان نيست. يعني مثل يك
تكه سنگ هم فضا را اشغال ميكند و هم وزن دارد.
(«چند روايت معتبر دربارة عشق»، چند روايت معتبر، ص...)
و در داستاني
ديگر از زبان كسري ميشنويم:
«ايناهاش! مهتاب ايناهاش! لاي انگشتهاي من!» بعد انگار كه چيز تازهاي توي
دستهاش ديده باشد زير لب گفت: «خداوند.»
(«چند روايت معتبر دربارة زندگي»، چند روايت معتبر، ص 20)
*
زنان تمام حجم داستانها را پر ميكنند، اما نيستند. زن معبود است. پرستيده
ميشود. اما شخصيت نيست. شخصيتپردازي نميشود. نميتوان خطوط اين شخصيتهاي
داستاني را با همة تكثري كه دارند، پيدا كرد. چون اصلا ً به قالب شخصيتها با
تمام عناصر و جزئياتشان درنميآيند. آنها نه شخصيتهايي سادهاند نه مركب، يا
پيچيده و مبهم. زن فقط كليت محض است. زنِ اثيري در آثار هدايت و ديگر
نويسندگان، با اينكه واقعي نيستند، اما شخصيت دارند. خطوط ريز و جزئي اندام،
رفتار، منش و كردارشان ترسيم ميشود. اما زن در داستانهاي مستور به هيچ نوع
جزئينگري داستاني، كه لازمة شخصيتپردازي است، تن نميدهد. تنها يك موجود
بازتاباننده است. انگار اين كليت موهوم و مقدس شكل گرفته يا نازل گشته است كه
تمام جزئيات رفتاري مرد را سامان بدهد. وجود دارد تا به ظريفترين و
رمانتيكترين احساسات عاشقانة مرد موجوديت بخشد. از طريقِ اين موجود موهوم ذهني
مقدس با شخصيتهاي گوناگون مردانه روبهرو ميشويم، با جزئيات رفتاري و
كرداريشان، با فرازها و فرودهايشان، با درگيريهاي بيروني و درونيشان. زن در
داستانهاي مستور به مقامي همسطح و همتراز و موازي با خداوند دست پيدا
ميكند. اما موجود نيست، امري موهوم و ذهني است. اسمهاي زيادي در داستانها
ميآيند، اما همه يكي هستند و آن يكي هم وجود و شخصيت ندارد. امر مقدس لزوماً
نميتواند مورد شناخت قرار گيرد. او از شناخت فراتر است. تنها ميتوان در ساية
حضور مداوم امر مقدس به جزئيات روحي و رفتاري انسان ـ مرد راه پيدا كرد:
«كاش يكي از آجرهاي خانهات بودم، يا يك مشت خاك باغچهات. كاش دستگيرهي
اتاقات بودم تا روزي هزار بار مرا لمس كني. كاش چادرت بودم. نه، كاش دستهات
بودم. كاش چشمهات بودم. كاش دلات بودم... نه، كاش ريههات بودم تا نفسهات
را در من فرو ببري و از من بيرون بياوري. كاش من تو بودم. كاش تو من بودي.
(«چند روايت
معتبر دربارة زندگي»، چند روايت معتبر، ص 20ـ21)
بعد از كشته شدن سايه تعادلش رو از دست داده. خودش ميگه به سايه آويزون بودم و
حالا ديگه به هيچجا آويزون نيستم. ميگفت انگار خداوندم رو كشتهاند.
(«در چشمهات شنا ميكنم و در دستهات ميميرم»، چند روايت معتبر، ص 64)
*
در نگاه اوليه، به اين باور ميرسيم كه زن در اين داستانها يا در حضور ذهني
اين نويسنده به رفيعترين مقام و جايگاه هستي دست پيدا كرده است. يعني تمام بار
آن تحقير شدنها و ذلتها و ستمهاي مضاعف تاريخي از دوش زنان برداشته شده و
داستان مدرن مستور به مصاف داستان كلاسيك خلقت ميرود. زن، كه در اساطير خلقت
كارگزار شيطان بود و همدست او در توطئة هبوط آدم از بهشت، در اين داستانها
تطهير و همدست خدا ميشود براي نجات انسان. يا در برخي داستانها نمايندة خدا
ميشود تا مرد را، كه اسير فيزيك و ماديت است، از طريق خود در حركتي استعلايي و
فرارونده به ملكوت برساند. يعني نقشي درست معكوس با نقش زن در هبوط آدم. مرد از
طريق زن و با عشق و پرستش او ديگر نه به هبوط كه به معراج ميرود. اما پس از
فروكش كردن هيجانهاي اولية ناشي از تعاريف خارقالعاده و ملكوتي از زن، و پس
از بيرون آمدن از حس فخر و تبختري كاذب كه دچارش شدهايم، به اين «پرسش هولناك»
خواهيم رسيد: آيا استحالة زن از انسان به بت حركتي استعلايي است و در جهت
ارتقاي شخصيت زن و نقش او در هستي يا تبديل كردن اوست به موجودي متافيزيكي و
كليتي موهوم و رمانتيك و مقدس و همچنين تقليل فلسفة خلقت او به «براي» مردان
بودن؟ با مقايسة اين دو نقش، يعني نقش زن در داستان خلقت، و نقش زن در
داستانهاي مستور درمييابيم كه زن در داستان خلقت ابداً متافيزيكي، موهوم و
مقدس نيست. اصلا ً سمت روشن، معصوم و معنادار هستي هم نيست. هيچ ارتباطي با
«نيمة حلال دنيا» هم ندارد. اولا ً، همچون مردان، شخصيتي است واقعي و وجودي
عيني دارد، ثانيا،ً فلسفة خلقت او به موجودي براي مرد كاهش نمييابد. وجود او
قائم بهذات است، متكي به خودش. زن در داستان خلقت شخصيتي كنشگر، فاعل، مستقل
و انتخابگر و تصميمگيرنده است. شخصيتي مستقل از شيطان و از مرد دارد. شخصيتي
آزاد كه دست به انتخاب ميزند: خوردن يا نخوردن ميوة ممنوعه. ميتواند بهرغم
ميل و اراده و فرمان ديگران، مسيري ديگر را در پيش گيرد. ميتواند چارچوبهاي
ازپيشتعيينشدة تقدير را بشكند و از آن فراتر برود. حتي همين شخصيت است كه آدم
را وسوسه ميكند به خوردن، به شكستن منع. اما زن در داستانهاي مستور اصلا ً و
ابداً شخصيت پيدا نميكند. فقط و فقط حضوري است كه از جانب مرد ستايش و پرستش
ميشود. شخصيت او با اعمال خودش شكل نميگيرد. اصلا ً فعلي انجام نميدهد. حالت
بتي را پيدا ميكند كه در حلقة پيروان و پرستشگران خود ـ كه مرداناند ـ حالات
و عواطف گوناگون را پديد ميآورد. زن در داستان خلقت شخصيتي شورشي و عصيانگر
دارد. اما زن در داستانهاي مستور موجودي است منفعل و مفعول. فعلي از او سر
نميزند و تنها حضوري معنوي دارد. اين مرد است كه فعال است. حرف ميزند. احساس
ميكند. ميپرستد. شعر ميگويد. كشف ميكند. و زن را، اين منبع فياض الهامات
معنوي را، استخراج ميكند. جدا ميشود. ميكُشد. عصيان ميكند. عاشق ميشود و
بيشمار فعل ديگر. زن مرتكب هيچ فعلي نميشود. اصلا ً تصميم نميگيرد. در
داستانهايي هم كه مهتاب و سيمين تصميم ميگيرند از زندگي مردانشان بروند كنشي
را مرتكب شدهاند كه با شخصيتشان تناسب ندارد. چون بتْ مفعول است و عمل بر او
واقع ميشود و نميتواند عامل باشد:
ميگويم مهتاب
ديگر برنميگردد، چون در ذات او خشونت نبود و حالا كه خشونت نشان داده است پس
برنميگردد.
(«آن مرد داس دارد»، عشق روي پيادهرو، ص ...)
تصميم گرفتن
يعني اعمال خشونت. مرد او و هرچه را كه در ارتباط با اوست ميستايد. ميپرستد.
تمام فلسفة او در امر مقدسِ بودن و شدن استحاله مييابد. در «چند روايت معتبر
دربارة سوسن»، زن هيچ عملي انجام نميدهد. مرد با نگاهش از صبح تا شب او را
ميپايد. برايش شعر ميگويد، منبع الهام است. حتي سوسن نميتواند مرد را مجبور
كند با او زندگي كند، چون فقط بايد پرستيده شود. همين شيوة پرستش زن و هر آنچه
در ارتباط با اوست در تمام داستانها تكرار ميشود:
مهتاب پرسيد:
«پس بهشت كجاست؟»
من دستش را گرفتم و به شيارهاي كف دستش خيره شدم و با انگشت به يكي از شيارها
اشاره كردم و گفتم: «شايد اينجا باشد.»
(«آن مرد داس دارد»، عشق روي پيادهرو، ص...)
ساعت رويا اينجاست. روي
ميز. كنار فلسفه. چه ساعت طلايي قشنگي! چه كسي ميتواند ساعت رؤيا را توصيف
كند. چه كسي ميتواند تمام اين ساعتِ مچيِ كوچكِ زردِ كهنهي زنانهي سادهي
روي ميز را بسرايد؟ نه آن فلسفهي مأيوس، نه اين سياست بيمار. نه اين تاريخ
دروغ و نه آن هنر فريبكار. نه، هيچكس نميتواند همهي هستيِ پرتپشِ ساعت رويا
را هجي كند.
(«مردي كه تا زانو در اندوه فرو رفت»، از مجموعة عشق روي پيادهرو، ص...)
وقتي مهتاب نانهاي داغ را
لاي چادر گلدارش ميپيچاند دلم ميخواست من، آن نانهاي داغ باشم. وقتي مهتاب
به خانه ميرسيد و كوبهي در را ميكوبيد، هوس ميكردم كوبهي در باشم. وقتي
مادرش نانها را از مهتاب ميگرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب
تكهاي نان براي ماهيهاي قرمز توي حوض خانهشان ميانداخت و من هزار بار آرزو
كردم يكي از ماهيهاي قرمز توي حوض باشم.
(«مهتاب»، عشق روي پيادهرو، ص ...)
و يا در داستان زيباي
«حكايت عشقي بيقاف بيشين بينقطه»، امير (هستي) از آن طرف هرچه به مهراوه ربط
دارد ميپرستد. از دوستش شادي، تا ميدان محسني كه او از آن كفش خريده، تا كفش
تايواني پاشنهدارش، و حتي كلمة محشر... و نيز در داستان «مغولها»، وقتي
انگشتها را توصيف ميكند:
ترم پاييز بود كه عاشق
مهناز شدم... مهناز تركهاي است... و انگشتهاي كشيده و خوشفرم. زيباترين
انگشتاني كه تابهحال ديدهام... خيره شدهام به انگشتانش... نميخواهم نگاه
كنم. تنها ميخواهم زل بزنم به اين انگشتان غريب. به اين انگشتان دوستداشتني
كه هرچه نگاهشان ميكنم، هرچه لمسشان ميكنم، ذرهاي از تازگيشان كم نميشود...
پيشانيام را انگار بر مُهر، ميسايم روي آنها.
(«مغولها»، من داناي كل
هستم، ص....)
هرچيزي كه بهنوعي در
ارتباط با زن قرار ميگيرد در هالهاي از تقدس فروميرود. از انگشتانش تا
انحناي گردنش تا ساعتش و دمپاييهايش. تقدس، ستايش و پرستش جايي براي جزئينگري
داستان در شخصيتپردازي از زن نميگذارد؛ كاري كه داستان، بهويژه داستان
كوتاه، بايد انجام بدهد. زن بهشت ميشود. و مُهر ميشود براي ساييدن پيشاني.
شعر ميشود. همهجا «مفعول» است، مفعولي مقدس. در داستانهاي مستور، ماهيت و
جوهرة سنتي شخصيت زن نيست كه تغيير ميكند. او همان مفعول است كه بود. «شيء»
است. شيئي مقدس كه تفكر سنتي اعتقاد دارد، بهخاطر همين تقدس، در حريم خانه يا
پستو نهانش بايد كرد. چون «گل» است اما نه از اين گلهاي مجازيِ طبيعت، كه گلِ
باغ ملكوت است، گلِ حقيقت است. چون گوهري است ذيقيمت، برليان است. و هيچ آدم
عاقلي برليان و مرواريد غلتانش را در معرض ديد عموم نميگذارد. در هفت سوراخ
پنهانش ميكند. با اين حساب، زن در داستانهاي مستور دچار وضعيت فرامدرن و
فرافمينيستي نميشود. در همان جايگاه شيئيت، مفعول بودن و براي مرد بودن و
آفريده شدن، كه زيربناي تفكر سنتي است، باقي ميماند. شايد تنها تفاوتش در اين
باشد كه اينجا مفعول ظاهراً گذاشته ميشود روي طاقچة بالا، روي ر