روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 


نگاهی به جهان داستانی مصطفی مستور
احسان اوسيوند ـ عادل اعطا / هفته نامه ي همشهری جوان / شماره۷۸ - شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۵



مثل مهره هاي شطرنج
تا نيمه‌هاي اول تيرماه، همة آن هايي كه سينما را جدي دنبال مي‌كنند، از ماجراي يك اقتباس سينمايي كه در سينماي ايران نمونه هايش بسيار اندك است،خبردار شده بودند. محمد رحمانيان كه به عنوان كارگردان اين پروژه، انتخاب شده بود، حتي پيش توليد را تا آن جا جلو برده بود كه حرف هايي در مورد حضور هديه تهراني، پرويز پرستويي، حبيب رضايي و عزت‌الله انتظامي هم شنيده مي‌شد. قرار بود كه اين فيلم، اقتباسي از كتاب «استخوان خوك و دست‌هاي جذامي» مصطفي مستور باشد. نام فيلم هم اين طور انتخاب شده بود: هفت زمين و يك آسمان ... اما انگار آسمان و مه و خورشيد نخواستند كه اقتباس از ادبيات، و برادري سطر و نگاتيو 35 شكل بگيرد؛ با اين حال امروز مصطفي‌مستور، چه رمانش بر پرده‌ی سينما رنگ آميزي بشود، چه نشود، براي بسياري كه با ادبيات سر و كار دارند، نامي آشناست.

تولد درسال صفر
مصطفي مستور آن طور كه خودش مي گويد، در
سال صفر به دنيا آمده. اما نه، در اطلاعات فيپاي كتاب هايش مي خوانيم كه او متولد 1343 است. فارغ التحصيل مهندسي عمران است و فوق ليسانس ادبيات ـ از سال 68، داستان نويسي را آغاز كرده و دو چشمخانة خيس را در مجلة كيان سال 69 به چاپ رسانده. اين، آغاز راهي است كه خردادماه سال 77 با عشق روي پياده رو و 12 داستان كوتاه به ثمر مي نشيند. پس از آن، كتاب ها يكي پس از ديگري از راه مي رسند كه يكي از آن ها مي شود روي ماه خداوند را ببوس و اين كتاب، تولد دوبارة مستور است. او كه تا امروز با دو رمان، چهار مجموعه داستان، دو كار ترجمه از داستان هاي كوتاه و شعرهايي از ريموند كارور، كتابي دربارة كيشلوفسكي و كتابي در زمينة مباني تئوريك داستان نويسي، كارنامة پرباري را به رخ مي كشد، اين روزها در انتظار «پرسه در حوالي زندگي» و «دويدن در ميدان مين‌» است، كه اولي چهل يادداشت بر حواشي چهل عكس است و ديگري نمايش‌نامه.

سطرهاي يك روح متلاطم
مستور بارها در گفت وگوهايش به اين نكته اشاره داشته كه خود را نويسنده‌اي حرفه‌اي نمي‌داند. او تنها دليل نوشتن‌اش را رهايي از پرسش‌هايي مي‌داند كه در زندگي، هميشه آزارش داده‌اند: « من از ته دل دعا مي كنم روزي از دست اين پرسش هاي مجهول خلاص شوم. در آن صورت، راحت زندگي مي كنم.» و به همين خاطر است كه مستور اعتقاد دارد نويسنده شدن به خاطر تلاطم‌هاي روحي كه با خودش مي آورد، آن قدرها اتفاق خوب و ميموني نيست كه كسي بخواهد دچارش بشود... اما اين تلاطم‌هاي روحي كه ابتدا به صورت واژه، سپس به صورت جمله و نهايتا در بسته‌اي به نام كتاب به دست ما مي‌رسند چه‌گونه‌اند؟... بگذاريد راحتتان كنم، كتاب هاي مستور از جنس آن كتاب‌هايي نيستند كه در قفسه‌هاي چوبي كتابخانه خاك بخورند؛ چرا كه براي خوانده شدن نوشته شده‌اند و تعداد چاپ اين كتاب‌ها خود گوياي اين مطلب است. «روي ماه خداوند را ببوس» به چاپ سيزدهم رسيد و «استخوان خوك و دست هاي جذامي » چاپ سومش تمام شد. اين روزها هم آخرين اثرش «حكايت عشقي بي‌شين، بي‌قاف، بي‌‌نقطه» ظاهرا ناياب است و تجديد چاپش در هاله‌اي از ابهام؛ و اين يعني كتاب‌هاي مستور، جان مي‌دهد براي اين كه يك بعدازظهر، يكي‌شان را دستت بگيري و شب نشده به انتهايش برسي.

عشق مي‌بايدت و سرگرداني
مصطفي مستور كه تقريبا در تمام آثارش در حال نو به نو كردن يك واژة ازلي، ابدي و دستمالي شده به نام عشق است، مدام به آن رنگ و جلايي تازه مي دهد. او هيچ گاه آن را رقيق و بي رنگ و بو براي خواننده به تصوير نمي كشد و از نام ها و تصويرهاي تكراري هم ابايي ندارد.حرف مستور در داستان هايش اين است : در عشق ورزيدن هموره بايد فاصله ها رعايت شود. اصلا شايد اين طور بشود عشق داستان هاي مستور را تعريف كرد: عشق يعني نرسيدن ... و در اين جهان داستاني كه مستور خالق آن است، مي شود هم عاشق ـ معشوقه‌اي زميني شد و هم به همه چيز شك كرد. حتي در داستان هاي مستور مي شود ردپاهايي از پارتي هاي شبانه را پيدا كرد، و شاهد انسان هايي جدا افتاده بود كه خود را در سر و صداها و زرق و برق اطرافشان گم مي كنند تا شايد هيچ وقت پيدا نشوند؛ مثل داستان كوتاه كيفيت تكوين فعل خداوند و يا زن هايي طرد شده از اجتماع كه اغلب براي مستور، پله هايي مي شوند براي رسيدن مردان تك افتاده، به حقيقت و گاهي به عرفان مثل داستان كوتاه چند روايت معتبر دربارة سوسن .
آدم هاي جهان داستاني مستور، شايد در يك نگاه، كمي سانتي مانتال به نظر برسند و رفتارهايي رمانتيك داشته باشند و يا اين كه سهل الوصول باشند. اما در قالب سادگي ظاهري، اغلب انسان هايي به تصوير كشيده مي شوند كه در آستانة شكست قرار دارند و پرهستند از خستگي كاراكترهايي كه در اين روزمرگي هاي زندگي شهري، شايد حتي از كنار ما بگذرند و ما متوجه نيمة شاعرانه شان نشويم؛ مثل امير داستان و ما ادريك ما مريم . اين ها همان هايي هستند كه در داستان من داناي كل هستم مستور ادعا مي كند كه او فقط به عنوان نويسنده انتخاب شان مي كند؛ و اين خود كاراكــترها هســتند كــه سرنوشت شان را خود رقم مي زنند. اما چرا آدم هاي مستور هيچ وقت نمي توانند از آرمان هاي خود دست بردارند حتي اگر دچار شكست هاي روحي شديد بشوند؟ مثل الياس داستان چند روايت معتبر دربارة كشتن . چرا آن ها نمي توانند خودشان را با اين دنيا و با دهكدة جهاني كه مك لوهان، نويدش را مي دهد، هماهنگ كنند؟ چرا او با نگاهي خاكستري و كافكايي، همة شخصيت هايش را در حال رنج كشيدن مي پسندد و دوست دارد ما به واماندگي و سرگرداني آن ها دل بدهيم؛ سرگردان هايي كه انگار نمي دانند براي چه نفس مي كشند و هدفشان از زندگي چيست. چيزي شبيه كيانوشِ داستان چند روايت معتبر دربارة سوسن . و مستور، تنها پادزهر و مرهمي كه براي پر كردن اين خلأ روحي پيشنهاد مي كند،عشق است، عشق.

يك ذهن و چند تصوير مكرر
مصطفي مستور از كاراكترهايش معمولا به خواننده، پيش زمينه نمي دهد و فقط زمان حال و وقايع زندگي كاراكترش را براي خواننده شرح مي دهد و اغلب در همين توصيف شخصيت ها خست به خرج مي دهد. مثلا شما نمي دانيد چه واقعه اي باعث معلوليت ذهني شخصيت اصلي داستان كله كدو يا كسري درداستان چند روايت معتبر دربارة زندگي شده است. اين كه اين معلوليت، مادرزاد است يا عاملي ديگر دارد، براي خواننده مشخص نمي شود و من و شما به يك باره وسط سطرها پرتاب مي شويم. اما چون آدم هاي مستور و جهان داستاني اش دايرة محدودي دارند و اغلب كاراكترها همان هايي هستند كه در داستان هاي ديگرش نيز روايت شده اند، روايت زندگي آن ها براي ما باورپذيرتر مي شود و به راحتي مي شود نوشت كه تقريبا تمام آثار مستور، تصويري تكرارشونده از يك ذهنيت است و همة داستان هاي كوتاه و رمان هاي او با هم ارتباطي ارگانيك دارند؛ در عين اين ارتباط، هر تكه از اين جهان داستاني را مي توان مستقل خواند.
غير از شخصيت‌ها، تم و ايده هايي هم كه در داستان، حضور دارند، و همچنين مؤلفه هاي فكري و فلسفي كه داستان هايش را رنگ آميزي مي كنند، همواره ثابت هستند. مثل عشق، مرگ، اندوه، بيماري، شك، ارتباط انساني و... اما اين مضامين مشترك، هر يك در حالت هاي رنگ به رنگ و متكثري خلق مي شوند و خود مستور هم در جايي اشاره مي كند: مثل بازي شطرنج است، مهره ها و قواعد تمام بازي ها به هم شبيه اند، اما هيچ دو بازي شطرنجي به هم شبيه نيستند. در هر بازي، موقعيت هاي جديد خلق مي شوند. آدم هاي من هم مثل مهره هاي شطرنج اند... اين جهان داستاني من است كه از فرديت من ريزش مي كند... و اين مهره هاي شطرنج كه از فرديت مصطفي مستور ريزش مي كنند، تقريبا در تمام آثار او نه فقط با مسألة خداوند، بلكه به شكل عام تر با مسألة خلأ معنا و معنويت درگير هستند و به نوعي از درون، ويران شده اند و اين ويراني، آن ها را درمانده كرده است. پس آن ها به دنبال راهي مي گردند تا خودشان را نجات بدهند. يونس رمان روي ماه خداوند را ببوس نمونه اي چنين است.

اشياي شخصيت پرداز
يكي ديگر از ويژگي‌هاي آثار مستور، فرم فضاسازي در كارهاي اوست. او ترجيح مي‌دهد فضايي كه براي توصيف انتخاب مي كند، تا حد امكان از اشيا و ميزانسن هاي تزئيني به دور باشد تا آن عناصري كه او براي صحنه‌اش انتخاب مي كند، همه به شخصيت‌ها ابعاد ديگري بدهند. تا با اين جزئي نگري، مخاطب بتواند به سمت شخصيت پردازي ذهني و تخيل گام بردارد. به عنوان مثال اگر كاركرد راديو را در داستان هاي مستور مرور كنيم، مي بينيم كه در «روي ماه خدا را ببوس» راديو با خبري كه درباره‌ی سايت ياهو پخش مي‌كند، جرقه‌اي مي شود براي ذهن هايي درمانده. در «استخوان خوك و دست‌هاي جذامي» راديو كيفيت تكوين جهان را مي‌گويد و در «ملكه اليزابت»، راديو بهانه‌اي مي‌شود براي شكل گيري يك بازي بچگانه.

من درد مشتركم
مصطفي مستور سعي مي كند كه در آثارش در بند زمان و مكان نباشد و شايد بشود اين گونه هم نوشت كه او از نام ها گريزان است و به غير از برج خاوران، كه آن هم خود مكاني است نامشخص، به سختي مي شود پي نشانه‌هاي زمان و مكان در آثار او گشت. خود مستور چنين مي‌گويد: « شايد مثلا در لهستان، من كسي را ببينم كه در زبان، پوست، رنگ مو و يا تاريخ با او مشترك نباشم، اما در دردها و رنج هاي بشري مشترك باشم. وقتي مادر من بيمار مي شود يا مادر او، يا من عاشق مي شوم و يا او عاشق مي شود، دقيقا شبيه به هم مي شويم و سرخوردگي هامان شبيه هم مي شود. و اين، همان موقعيتي است كه من به نوشتن درباره اش علاقه دارم... مخاطب كارهاي من فقط ايراني نيست. بلكه انسان به مفهوم كلي آن است، يا دست كم تلاش مي كنم اين گونه باشد... سعي مي كنم تا حد امكان، جغرافيا و تاريخ را در آثارم كمرنگ كنم.»
 


كيشلوفسكي، نه كارور
اين تلخي منتشر
هر كجا كه حرفي، نقدي، مصاحبه اي از مستور مي‌خواني، انگار ناخودآگاه كنارش جايي هم براي جناب مستطاب كارور خالي كرده‌اند. جدا از اين كه به مستور، يكي از سه مترجم نوشته هاي كارور است (در كنار فرزانه طاهري و اسدالله امرایي)، هميشه اين برچسب را زده‌اند كه داستان‌هايش رنگ و بويي از داستان‌هاي كارور دارد يا بي تعارف، كپي كارهاي كارور است كه البته ايرانيزه شده‌‌اند. همه اين ها شايد به اين خاطر باشد كه كارهاي مستور، مثل كارور در فضايي تلخ و يأس آور جريان دارد، كه اين، قطعا با كپي‌برداري، زمين تا آسمان فرق دارد. شايد به نوعي بتوان گفت داستان‌هاي كارور، اغلب روايت‌هاي رئاليستي از موقعيت‌هايي ناتوراليستي و كاملا بيروني هستند و ايجاز در كلام به موقعيت هاي مخلوق كارور جذابيت مي‌دهد.
اغلب ديدگاهي غير ايدئولوژيك در داستان هاي كارور وجود دارد كه البته خاص نويسندگان دهه هاي اخير آمريكا است، در كارهاي كارور، برعكس كارهاي مستور، خواننده معمولا با سؤال هاي عميق و فلسفي روبه رو نمي شود. و اگر بخواهيم در مقام قياس، در دلبستگي هاي مستور دقيق شويم، شايد منصفانه تر آن باشد كه او را دلبستة كيشلوفسكي، فيلمساز لهستاني بدانيم تا كارور آمريكايي. بالاخره اين كه مستور، كتابي از كيشلوفسكي هم ترجمه كرده و هم اين كه شايد بشود فصل بندي كتاب «چند روايت معتبر» ش را شبيه ده فرمان كيشلوفسكي دانست.
 

 


نوشتن درباره‌ی نوشتن
وقتي بادها بوزند
                                                                           
مصطفي‌ مستور


وقتي طوفان زندگي با تمام قوايش هجوم مي‌آورد. يكي از پناه‌گاه‌هاي كوچك ـ اما ناامن ـ نوشتن است. گويي به كمك كلماتي سرد و سياه، زخم هاي برآمده از آن هجوم، تسلا كه نه، اما بهتر ديده مي‌شوند. هرچه شدت وزش طوفان، نيرومندتر باشد، كلمات براق‌تر و درخشان‌تر مي‌شوند. خلوص و طراوت و ژرفا و روشني و معصوميت و معناداري و گرما و زيبايي كلمات، همواره بازتابي است از شدت طوفان. وقتي طوفان خوابيد، ديگر كلمه‌اي در كار نيست؛ چيزي براي نوشتن وجود ندارد. انگار كلمات يخ مي‌زنند و مي‌ميرند و تو هر چه بيش‌تر در كانون پرفشار طوفان بايستي، كلمات بيش‌تري براي نوشتن خواهي داشت. اما ايستادن در برابر چنين طوفاني، يعني غرق شدن و تحمل كوه‌ هايي ناپيدا از جنس اندوه و رنج و تنهايي و جنون. يعني به زانو درآمدن. بي‌ترديد اگر تنها يك نفر باشد كه از شروع طوفان/قصه‌اي غمگين شود، نويسنده است. از داستان‌هاي خوب و تأثيرگذار و ماندگار و ژرف و درخشان اگر تنها يك نفر لذت نبرد، آن يك نفر نويسنده‌اش است.
داستان‌هاي من، همه وقتي نوشته شدند كه طوفان‌هاي سخت مي‌وزيدند تا روح مردي ايستاده بر لبه‌ی اندوهي ژرف را مچاله كنند. هر قصه، حكايت و تصوير يكي از آن طوفان‌هاست، اما محض خاطر خدا براي توقف اين طوفان‌هاي پي در پي و سهمگين و كشنده، كمي دعا كنيد.