جستوجوگر حقيقت
سهیل محمودی / کتاب هفته / چهارم مردادماه 1381
كار ما
شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و
قرن
پي آواز
حقيقت بدويم
سهراب سپهري
سير و سفر
در جهان شكهاي خيامي. و جستوجو. اين در و آن در زدن. و همه اين سير، براي
رسيدن به حقيقتي. و اصلاً شك، به همين معناي ابوالعلايي و خيامي، عين جستوجو.
راوي داستان جواني به نام يونس. يونس؟ يونس افتاده در شكم ماهي ـ كه همين جهان
ماست؟ يعني دست و پا زدن در ظلمات؟ در ترديد؟ در «نميدانم چيست»؟ در «نميدانم
كيست»؟ در «نميدانم كجا»؟ يونس، در پي كشف دلايل خودكشي دكتر پارسا نامي. و
اين جستوجو موضوع پاياننامهاي. و اين جستوجوگر، در پي كشف حقيقت. و يكسره
آوانگان ميان خاك و افلاك. ميان ناسوت و لاهوت.
و دكتر
پارسا؟ نمونه و نماد انسان مدرن. يا بهتر بگويم: مدرنيته زده. دكتر پارسا،
نشانه «عقل خودبنياد». بيادراكي از عشق. تهي شده از «عقل شهودي». از «پريروز»
خود فاصله گرفته. و در چاه «انانيت» امروز خود سقوط كرده.
«روي ماه
خداوند را ببوس»، شرح همين جستوجوست. از «عجز» آغاز ميشود. و بصيرت بر اين
عجزـ كه زني جوان به سرطان مبتلاست ـ قدم اول است براي آنكه گام به گام، «عقل
خودبنياد» عقب بنشيند و يونس، به روشنايي حضور همسرش ـ كه در پي شعله درخت
تكليم است ـ به «عقلي شهودي» دست پيدا كند تا نعلينها را از پا درآورد و قدم
در دايره ديدار بگذارد. و اگر چه ديدار ميسر نميشود و «لن تراني» ميشنود. ولي
همين «شنيدار» مرتبتي است اين جهاني از شهود.
عبدالرضا
رضايينيا معرفي كرد اين كتاب را. او يكي از هوشمندتين منتقدان روزگار ماست و
به دور از جنجال و هياهو قلم ميزند ـ گفت: حتماً ميپسندي. بگير و بخوان. و
كتاب را به دستم داد: روي ماه خداوند را ببوس.
نيم ساعتي
بيش نيست كه كتاب را به آخر رساندهام
يكصدو دوازده
صفحه را يك نفس سپري كردم. و پس از بهتي خلسهوار، قلم برداشتهام تا در همين
گرماگرم حس و حالم، شما را با لحظاتم شريك كنم.
مصطفي
مستور، نويسنده، كه هيچ چيز از او نميدانم، جز همين داستان بلند، تحت تأثير مد
روز، دستهبنديها، جلسات پسلهاي و هياهوهاي طبقهبندي شده قرار نگرفته است.
اول اين را
بگويم كه قرار نيست ما با بلاهتي غرورانگيز و غروري بلاهتآميز، يك روز از بيخ
و بن «ساختارگرا» شويم؛ و باز روزي ديگر با همان غرور بلاهت آميز و بلاهت
غرورانگيز سر بر كنيم و بگوييم اصل اصيل هنر و ادبيات «ساختارشكني» است. اين
شيوهها، همهي دنيا كساني است كه از حكمت و معرفت و حيرت و عبرت، در هنر غفلت
ورزيدهاند. همان كارمندهاي سوسك شده به پشت افتاده.
ادبيات و
هنر و شعر و موسيقي و ... و ... اصل و اساسش و ركن و بنيانش، همين حكمت و معرفت
و حيرت و عبرت است كه در نهايت به دعوتي ميانجامد. و اگر اين دعوت در كار
نباشد، هر چه شعبده و چشمبندي و آسمان و ريسمان كنيم، راه به هيچ دهي
نبردهايم.
گفتم ده؟ مولوي در «مجالس سبعه» ـ يا شايد هم در «فيه ما فيه» ـ
اشارتي دارد كه اگر كسي براي خريد چراغي از دهي به شهر رود و همه چيز بخرد و
بياورد، اما چراغ را فراموش كند، انگار اصلاً سفر نكرده، به شهر نرفته و هيچ
چيز نخريده. حرفم اين است كه ساختارگرايان و ساختارشكنان، از حقيقت و دعوت و
حكمت و معرفت، غفلت ورزيدهاند. همه كار كردهاند كه همه كار كرده باشند. و اين
يعني همان گرديدن به دور خود و داستان عصاري و بقيه ماجرا.
سؤال و جستوجو براي پاسخ، از همان فصل اول «روي ماه خداوند را
ببوس»، در جان تو خارخاري پديد ميآورد. و تو با بيقراريها و تلواسههاي
راوي، همراهي. و اين راوي ـ نويسنده زنديقي است جستوجوگر. و معلوم است كه به
تعبير شگفت مردم كوچه و بازار «عاقبت بخير». و اين جستوجوگر دردمند، حيرت و
عبرت خويش را با تو در ميان ميگذارد. و اين، خود دعوتي است.
حالا بگذار شبه مدرنيستها و شبه پست مدرنيستهاي وطني و
ساختارگراها و ساختارشكنهاي پيراموني، در پيله پوچ تهي از روشنايي خود بتنند و
به دور اين بتهاي دستساز تئوريپردازها، بگردند.
مصطفي مستور، به دور از اين بازيها و اداها، كارش را كرده و
توفيقش را به دست آورده و خواب غلفت را از چشم بسياري مانند من در اين نيمه شب
ربوده است ... و اين سطرها، آفريني است بر او.
«روي ماه خدا را ببوس»، ريشه در ايمان ديني دارد و شهود ايماني.
در پي معني جستن براي حيات انسان است. و دهها مؤسسه پرزرق و برق و پرهزينهاي
كه كارشان تبليغ انديشههاي ديني است، شايد نتوانند مانند يك اثر هنرمندانه در
اين امر تأثيرگزار باشند.
فكر ميكردم كه موضوع «روي ماه خداوند را ببوس» چهقدر نزديك
است به دغدغههاي متفكر شهودي و عارف بزرگ اسپانيولي «ميگل د اونامونو» در «درد
جاودانگي». كه البته نام اصلي كتاب اين است: «سرشت سوگناك هستي.» به ترجمه
برازنده و سزاوار تحسين برادر بزرگتر: بهاءالدين خرمشاهي.
اين را يادآوري كردم تا از «ضد قصههاي» او هم يادي كنم. كه در
مجموعهاي با عنوان «قابيل» آمده به قلم همان مترجم گرامي. تفكر اشراقي
«اونامونو» بر هر سه «ضد قصه» مجموعه «هابيل» سايه انداخته، ساده، بيادعا،
بدون پيچ و گرههاي رعبآور و شلتاقهاي تئوريپردازانه.
در مجموعه «هابيل» اصل، معنا و معنويت است كه به خوبي در
لحظهلحظه آن سه قصه جاري است. حرفم اين است كه وقتي هنرمند و نويسنده جانش
سرشار از سؤال است و جستوجوگر پاسخ، فرم و تكنيك، مبتني بر مراقبت معرفتي ـ
فكري و شخصيت دروني او شكل ميگيرند.
و در اينجاست كه اثر هر هنرمند و نويسندهاي، امضاي دروني و
ذاتي او را خواهد داشت؛ به شرط همان مراقبت و رفتار صادقانه با خويش و شخصيت
دروني خود.
«روي ماه خداوند را ببوس»، وامدار همان تفكري است كه شكل و
انسجام اثر را و ظرايف تكنيكي را مشخص ميكند. آنچه فاجعه بيمحتوايي را در
هنر و ادبيات پديد آورده، همين بيسؤالي، بيپاسخي و در يك كلام تهي بودن از
تفكر است؛ كه من از آن تفكر به معنا و معنويت ياد ميكنم.
در بين آثار جماعتي كه از معنا و معنويت ميگريزند، گاه كار به
پورنوگرافي و اروتيسم ميانجامد، كه تكليفشان با خودشان روشن است. اصلاً يكي از
نشانههاي حركت يك جامعه به سمت انحطاط و جمعيت بيمار، همين معناگريزي و
معنويت ستيزي است.
گاهي ديدهام كه اينجا و آنجا، صحبت از اصالت صورت پيش ميآيد
و برخي از تئوريهاي اواخر دهه چهل و اوايل دهه پنجاه، دوباره در عرصه عرض
اندام آمدهاند. يعني همان آرايي كه در سالهاي پنجاه و هفت به بعد، تئوري
پردازهايشان، از خجالت سر بر نميكردند، دوباره با هياهوهاي ژورناليستي
ميخواهند بگويند كه: ما هم هستيم. و اين يعني اينكه صداي پاي انحطاط بلند شده
و سقوط در جامهاي فريبنده، خودي نشان ميدهد.
و در «روي ماه...»، در سرهاي پاياني فصل نهم به خوبي ما از
تقابل اين دو با زباني نمادين و استعاري آگاه ميشويم. فصل درخشان شهادت منصور
را ميگويم:
«كمي بعد كه باران ميايستد، من شيشه پنجره را پايين ميآورم.
ناگهان بوي خوش ياسمنهاي سفيد توي ماشين ميپيچد. اما دو طرف خيابان پر از
سپيدار، دو طرف خيابان پر از ساختمانهاي مرتفع و كركرههاي پايين كشيده
فروشگاهها و پر از بيخانمانهايي است كه پاي آنها خوابيدهاند. ياسمني
نيست.»
من آقاي مصطفي مستور را چندان نميشناسم. فقط ميدانم متولد سال
چهل و پنج شمسي است، و احمتالاً از جنوب برخاسته... اما نه! خداي من! من آقاي
مصطفي مستور را به خوبي ميشناسم. نويسندهاي است كه ميداند بزرگان پيش از او،
براي بزرگيشان، به دنبال حقيقت بودهاند. و او نيز، به دنبال حقيقت است. و اين
بهترين شناختي است كه ميتوان از يك انسان داشت: جستوجوگر حقيقت.