چند روایت
نامعتبر درباره مستور
مریم حسینیان

نویسنده ها دو گروهند:
آنها که با افتخار؛ مرگ خود را در داستان جشن می گیرند و خواننده را نویسنده
وار تربیت می کنند. گروه دوم کفشهای نرم و بی صدا می پوشند و در عین اینکه سعی
می کنند سرپنجه راه بروند صدای پایشان را حد اقل در پرداخت داستان می شنویم.
اما نظریه بنیادین رولان
بارت، گروهی نوظهور را نیز معرفی می کند: « نویسنده در مقام نهاد دیگر، مرده
است. مقام و موقع مدنی او، احساس و شخصیت زندگی نامه اش دیگر از میان رفته است؛
این ها چون دیگر از قدرت افتاده اند آن پدرانگی هولناک را بر اثر نویسنده
ندارند، پدرانگیی که تاریخچه ادبی اش، تدریسش و عقیده عمومی اش مسئول تثبیت و
تجدید داستان بود. اما در متن ، از جهتی من آرزومند نویسنده هستم. من به چهره
او ( که نه بازنمود اوست نه فرافکنی او) نیاز دارم. همچنانکه
او به چهره من
نیاز دارد.»
باید قبول
کنیم در عصر شکوفایی داستان، درست در همین روزها و ماهها و سالهایی که صداهایی
مرتب از نزدیک و دور به گوش می رسد؛ نویسندگانی طلوع می کنند که بیشتر از فرم و
محتوی و لایه های پنهان، پرسش مطرح می کنند و شاید همین علامت سئوالهاست که
خواننده را نه نویسنده وار که جویای جواب تربیت می کند.
مصطفی مستور
نویسنده ای است که در ابتدای راه به فرم نمی اندیشید. « عشق روی پیاده رو» تنها
تلنگری بر ذهن بود؛ نه اثری که بتوان همراه با آن شناسنامه ای صادر کرد. اما «
روی ماه خداوند را ببوس» نویسنده ای از گروه سوم نویسندگان را مطرح کرد. همان
که مشتاقانه با خواننده ارتباط برقرار می کند و نه با افاده های قلم بلکه با
طرح سئوالی فلسفی، ساده و در عین حال عمیق.
و بعد زمانی
فرا می رسد که در حیات داستانهای مستور؛ فصل می خورد. « چند روایت معتبر» همان
مربع کوچکی است که داستانهای ساده و عمیق نویسنده ای رنج کشیده و پرسشگر را از
داستانهایی آغشته به فرم و نزدیک شده به سبک جدا می کند. داستانهایی دوپاره که
تنها با خط معنی به هم پیوند می خورند. نه با شخصیتها و سیر حوادث. باز هم
فلسفه زندگی بالهای قدرتمندش را می گشاید و فرودی تأ ثیر گذار بر بدنه
داستانهای مجموعه دارد. « چند روایت معتبر» جرقه انتخاب سبک برای نویسنده است (
توجه داشته باشید که انتخاب، نه ظهور سبکی نو!)
تکنیک
داستانهای پیوسته سلینجر در دو اثر برجسته « بالا بلندتر از هر بلند بالایی» و
« فرانی و زویی» همان راهی است که در مجموعه داستان « چند روایت معتبر» هنوز
قوام نیافته است. این مجموعه سرنوشت سبک مستور را تعیین می کند. همان سبکی که
آثار او را با فرمی تازه به وسیله شخصیتها و نه تنها تکرار اسامی به هم مرتبط
می کند. انگار مجموعه « چند روایت معتبر» اتود آثار بعدی اوست.
مستور با
انتشار مجموعه « من دانای کل هستم» حضور قابل قبولی را در جمع نویسندگان
داستانهای کوتاه اعلام می کند. داستانهای او با فراز و نشیبی ساده؛ خط فکری پر
رنگ نویسنده ای را نشان می دهد که به زندگی ساده نمی اندیشد. مثل این است که
ذهنی گرفتار؛ به دنبال پاسخ می گردد برای پرسشهایی آزار دهنده.
دو داستان «
مغول ها» و « مشق شب» از میان مجموعه به تنهایی قادرند که بار سنگین رنج های
نویسنده ای را به دوش کشند که به چهره خواننده نیاز دارد. نه چهره ای اخمو،
ایرادگیر و کلاسیک. بلکه صورتی صبور، با لبخندی شاید محزون. هرچند متأسفانه در
این سالها دو داستان یاد شده مهجور ماندند و احتمالاُ خواهند ماند!
مستور نویسنده
ای است که با صدای بلند فکر می کند. صدای او کلماتی است که بر پیشانی داستانها
ظاهر می شود. بعضی فکرها عمیق اند و تأثیرگذار و شاید بعضی دیگر بهتر باشد از
ذهن پاک شوند.
« چند روایت
معتبر» فکر عمیق نویسنده است. از آنهایی که سالهای سال، قبل از خواب ذهن را می
آزارد. رد پای آثار بعدی مستور و تکرار شخصیتهای او را می شود در همین کتاب
جست.« مصائب چند چاه عمیق» همان « استخوان خوک و دستهای جذامی » است . نویسنده
بسیار کوشیده است که سوسن، غلام، نوذر، افسانه، شهرام و یک عالمه شخصیت دیگر را
در آپارتمان چند واحدی دور هم جمع کند. رمانی پر از خلاصه های آثار قبل. اما
جالب اینجاست که در میان رمان شلوغ « استخوان خوک و دستهای جذامی» تنها دانیال
است که می درخشد. جوان پر دغدغه ای که برای قابلمه ها، جعبه ها، قوطی ها و
مدادها موعظه می کند. شاید این درخشش همان چهره محزونی باشد که از میان متن
بیرون آمده و با التماس از نویسنده خواهش می کند که شخصیتهای اضافی را از
داستان بیرون کند.
بارها و بارها
از مستور شنیده ام که ادبیات پیش پا افتاده ترین بخش زندگی اوست و تنها برای
پاسخ پرسشهایش می نویسد.
مصطفی مستور
باید بنویسد. او نمی تواند توقف کند. چون پرسشهایش را با خواننده ای طرح می کند
که ممکن است راه را گم کند. مستور به خوبی ثابت کرده است که می تواند ارتباطی
چهره به چهره با مخاطب برقرار کند. داستانهای او پر از تضاد و ریزه کاری است.
هر چند گاهی اوقات بدون توجه به مخاطب؛ فقط می نویسد.
مصطفی مستور
باید بنویسد تا بالاخره تکلیف آدمهای زنجیره ای داستانهایش را روشن کند. مگر می
شود سایه، سوسن، اسی، غلام، نوذر و ملول را به امان خدا رها کرد؟ گیریم که
روزی پاسخها پیدا شوند. مگر مستور می تواند ننویسد؟ شاید این نویسنده گروه سوم،
همان که نمی شود به عنوان مؤلف؛ مرده انگاشتش بالاخره روزی به این نکته مهم پی
ببرد که تلاش برای یافتن پرسشهای رنج آور، همان ادبیات است. مگر می شود چنین
ادبیاتی را پیش پا افتاده فرض کرد؟