چند روايت معتبر در بارهی مصطفا
به بهانهی
معرفی پایگاه وب تازه تأسيس مصطفا مستور/ مرور از شهاب مباشری/
برگرفته از سایت ادبی فروغ
1
سالهای نخست
دههی هفتاد بود كه نشريهی مرحوم «كيان» در برخی شمارههاش داستانهايی چاپ
میكرد كه امضای «مصطفا مستور» پايشان بود. اسمی كه برای نخستين بار همانجا
ديدماش. فكر كنم اولين داستانی هم كه از او خواندم «دو چشمخانهی خيس» بود كه
بلاغت تندی داشت. بعدترها در مجموعهی «عشق روی پيادهرو» كه اتفاقی به آن
برخوردم، داستانهای كوتاهی را كه از او خوانده و نخوانده بودم، يكجا پيش رو
ديدم. گذشت و گذشت تا دستام به ...
2
دستام به «روی
ماه خداوند را ببوس» رسيد، اما تا مدتی مجال مرورش پيش نيامد. در اين فاصله
خواهرم خواندش و با تحريك مرموزانهيی گفت: "اگر بدانی چه كسی و كدام شخصيت اين
جمله را به زبان میآورد!" اين بماند تا گذشت و گذشت و روزی رسيد كه همين حرف
را بعد از
توفانی
كه تجربه كردم به «ليلی – مريم» گفتم: "اگر بدانی ..."
3
میخواهيد وقتی
خود بیتنبور خوش رقصايد، مبتلا به توفان نشويد، آنگاه كه با اين تعابير
مواجه میشويد؟ ببينيد چه میگويد مصطفا: "... شايد خداوند در هيچ جای ديگر ِ
هستی مثل معصوميتِ کودکی، خودش را اين گونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت
وضوح خداوند در کودکان، پُر از هراس میشوم و دلام شروع میکند به تپيدن.
دلام آنقدر بلند بلند میتپد که بهتزده میدوم تا از لای انگشتان کودکان،
خداوند را برگيرم!" و باز هم گذشت و حالیمان نشد تا اين كه ...
4
انگار دنيا
برایام ايستاد روزی كه ليلی خيال را فرستادم به سفر تا باز نگردد و به جاش
مريم واقعه بماند كه تيرم به خطا رفت. اولی باز نگشت و ديگری باز نماند و پس از
مدتها بیقراریام وقتی به ناگهان هم «چند روايت معتبر» را ديدم هم «من دانای
كل هستم» را جوش و خروش تازهيی گرفت. خودتان حق خواهيد داد به من، وقتی در
كتاب اولی بعد از اين كه مصطفا روايتهای معتبرش از عشق، زندهگی و مرگ را باز
میگويد، دست به «كشتار» يوسف و مونس میزند! يا اين كه در دومی وقتی روايت
معتبری از سوسن باز میخواند، میرسد به آنجا كه میگويد: «و ما ادريك ما
مريم!»
5
مصطفا وقتی
صادقانه میگويد نام «استخوان خوك و دستهای جذامی» را از كجا میجويد،
بیترديد نيازمند تمجيد نيست. مصطفا وقتی برای همسرش «معصومه» كه دعايش مستجاب
شده، مینويسد «من دانای كل هستم»، نيازمند اين خطوط و امثال آن نيست. خوشا
مصطفا كه دنيای خود را اين گونه پيش من و تو و هر كسی چون سفرهيی پهن میكند
تا بخوريم و بياشاميم سير و پر! خوشا مصطفا كه چه فروتنانه، حزن و اندوه را با
دعوت به مهمانی ابياتی از «اميرپيمان رمضانی» در دل قصهاش تبديل به شعف و
لرزشی غريب و بیانتها میكند! ببينيد:
تو را برای ابد
ترك میكنم، مريم!
چه حسن مطلع تلخی
برای غم، مريم!
اما اين همهی
قول راوی نيست ...
6
وقتی پريشان همه
چيز، مبهوت «استخوان خوك و دستهای جذامی» شدم، عمودی نوشتم:
چه رنگیست اين!
آن هم وقتی كه
بيش از هميشه،
جدیتر از هميشه،
عميقتر از هميشه
به ...
آه ...
به مرگ میانديشم
و اين سبز است!
7
برای اين همه
هذيان كه خط به خط فزونی گرفت، هيچ دليلی ندارم، هيچ غرضی هم نداشتهام. من
ابتدا میخواستم
نشانی خانهی مصطفا را بدهم و بس! ديگر هيچ!