متن
سخنراني رضا اميرخاني در «خانه داستان» درباره ی کارنامه ی داستان نویسی مصطفي
مستور

اگر اجازه
بدهيد ميخواهم از يك زاويه متفاوت به كارهاي آقاي مستور نگاه كنم. اول با يك
نوع خاطرهنگاري و اينكه من با كارهاي ايشان چگونه آشنايي پيدا كردم و بعد
اينكه، در حين توضيح اين آشنايي، از يك نگاه ديگر وارد بحث كارهاي آقاي مستور
شوم.
واقعيت اين
است كه به خاطر مطرح بودن كارهاي آقاي مستور در سالهاي اخير، نقدهاي بسياري بر
آنها انجام شده است كه ميطلبد نقدشناسي خوبي روي كارهاي ايشان انجام شود. به
عنوان مثال، دوستاني كه كارهاي مطبوعاتي ميكنند، نقدهايي كه در جام جم انجام
دادهاند يا از دوستان كتاب ماهِ ادبيات و فلسفه.
چندين نقد
متفاوت را، دربارة ساختار كارهاي آقاي مستور شاهد هستيم. همه، كارهاي آقاي
مستور را كاروري ميدانند. ميگويند اين آثار، كپي برابر با اصل از كارهاي
كارور است. خيليها كارهاي آقاي مستور را نقد فرمي كردهاند كه نوع نقدهاي
ساختاري فرماليستي است. من اعتقاد ندارم كه از اين زاويه به كارهاي آقاي مستور
نگاه شود. فكر ميكنم آقاي مستور جزو نويسندگاني هستند كه بايد بيشتر، به
درونمايه آثارش توجه كنيم و اتفاقاً بايد نقدي محتوايي داشته باشيم.
ابتدا بايد
جرياني را كه آقاي مستورـ اگر ايشان را پديدآورندهاش نگوييم ـ زاييده آن
است بشناسيم، راجع به آن صحبت كنيم و بعد به آثار ايشان بپردازيم.
آشنايي من
با آثار آقاي مستور به مجله «كيان» برميگردد كه يكي از مجلات روشنفكري ما بود.
در حقيقت، به دليل اختلافات سياسي انشعابي از كيهان فرهنگي جدا شد و نشريه كيان
را منتشر كرد و بر دورهاي از تاريخ روشنفكري ما ـ چه به لحاظ سياسي با آن
موافق باشيم و چه نباشيم ـ تأثير گذاشت.
مصطفي
مستور، اولين داستانهايش را در كيان چاپ كرد و من با اولين داستان ايشان به نام
آرزو ـ كه فكر ميكنم در مجموعه «عشق روي پيادهرو» آمده باشد ـ مواجه شدم؛
كه به نظرم داستاني درست، دقيق، محكم و البته با ساختار روشن بود. و در آن
زمان، (اوايل دهه 70) داستان نوي بود. ما در آن زمان ـ مثل اواخر دهه 70 ـ
داستانهاي برجستهاي را تحويل جامعه مخاطبان ادبيات نداده بوديم.
اگر اجازه
دهيد، توضيح كوتاهي راجع به جريان وضعيت نشريه كيان خدمتتان عرض ميكنم.
اگرچه شايد
اين جور جريانها به مذاق دوستداران ادبيات، خوش نيايد. و بگويند اينها نقد
ايدئولوژيك نويسندگان داستانهاي ايدئولوژيك و منتقدان ايدئولوژيك است. اما در
اين روزگار واقعيت اين است كه كسي ميگويد من به ايدئولوژي پايبند نيستم، به
ايدئولوژي غالب در جهان پايبند است. كه ما به آن ميگوييم نداشتن ايدئولوژي
روشن. و اين چيزي است كه همه عالم جز يك عدة محدودي ـ به آن معتقدند.
بنابراين،
فكر ميكنم اين نوع نگاه، براي ادبيات ما لازم باشد. نگاهي كه كمكم به فراموشي
سپرده ميشود و نتيجه آن هم براي علاقهمندان به ادبيات در طول يكي دو دهه
خطرناك است.
اگر
نويسندگان عادت كنند بدون محتوا، بدون يك راند و بدون پيشزمينههاي فكريشان
ببينند، فكر ميكنم به مرور زمان اين قضيه خوشآيند نباشد.
مجله كيان،
منشعب از كيهان فرهنگي بود. و پخش هم بحثي عقلاني بود. يعني، جريانهاي فكرياي
را دنبال ميكرد كه عمدتاً مدافع انقلاب و به دنبال تثبيت وضعيت موجود انقلاب
بود.
البته وجود
«رخ صفت» و «تهراني» در ديگران در كيهان فرهنگي، باعث نشده بود كه در هنر،
تحول چنداني را ببينيم. يعني كيهان فرهنگي، باز هم با شاخة سنتي هنرمندان خاص
در زمينه شعر مراوده داشت. در زمينه داستان هم آقاي امير فجر با اين نشريه
ارتباط داشتند ما ديگر كار تازهاي نميديديم.
«كيان» سه
شاخة مختلف را در خود پروراند كه اين از حقوقي است كه بر گردن تاريخ روشنفكري
ما دارد. شاخه اول شاخه فكري و عقلي بود. شاخص آن جريان در آن دوره دكتر سروش
بود. مقالات دكتر سروش، در آغاز كلامي بودند و سبقههاي كمِ سياسي داشتند و به
فلسفههاي سياسي رايج اندكي نزديك ميشدند و كارشان را ادامه ميدادند. و به
اعتقاد من، آن دوره از مقالات دكتر سروش، به نفع جريان فكري رايج كشور بود.
يعني سؤالافكنيهاي ايشان باعث ميشد كه جريان فكري مدافعان انقلاب تقويت بشود
ـ كه متأسفانه برخي آن را شرافكني ميدانند و اتفاق خوبي بود و براي اولين
بار، حوزه شروع به جواب دادن سؤالات مطرح شده توسط حلقه كيان كرد. جريان سياسي
اين حلقه سعي ميكرد به فلسفه سياست بپردازد ـ نه به خود سياست ـ اين جريان هم
چهره شاخص نداشت. و كساني كه بعد از جنبش دوم خرداد تبديل به چهرههاي مطرحي
شدند جزو همين دسته بودند. در ابتدا قرار بود حلقه دوم «سياسي» از حلقه اول
خوراك فكري بگيرد. يعني بحث اين بود كه حلقه فكري به قدري قوي باشد كه به حلقه
دوم محصول بدهد و آنها اين محصول را فراوري كنند و از آن يك محصول سياسي تحويل
جامعه مخاطبين بدهند.
فكر ميكنم شاخصترين آن
چهرهها آقاي گنجي است كه حالا در يك وضعيت خاص زندگي ميكند.
يك حلقه سوم هم وجود
داشت و آن حلقه هنري بود. به يك معني، معترضين هنر انقلاب در آن حلقه جمع شده
بودند. در شعر، شاخصترين آنها مرحوم دكتر سيد حسن حسيني بود و در ادبيات،
مصطفي مستور. رفتن دكتر حسيني و انشعاب پر سر و صدايش از حوزه، مشهور بود. و
خودش جريانساز شد. اما مستور را كسي نميشناخت.
اگر بخواهيم دقيقتر به
اين سه جريان نگاه كنيم؛ بايد بگويم كه اتفاق زودرس دوم خرداد، اين جريان فكري
را مختل كرد. دكتر سروش نتوانست به عنوان فردي شاخص، در جريانهاي فكري باقي
بماند. واقعيت اين است كه، جريان سياسي به جاي اينكه از جريان فكري خوراك بگيرد،
آنقدر پيش رفت كه جريان فكري را پشت سر گذاشت. و تعطيلي كيان را هم ـ اگر به
يادداشتهاي دكتر سروش، رضا تهراني و رخ صفت توجه كنيد ـ همين قضيه به دنبال
داشت.
دوم خرداد در اوايل كار،
از جريان فكري كيان به قدري استفاده كرد كه كيان از جريانهاي عقلي و فكري تهيه
شد و چيزي برايش باقي نماند كه بشود از آن استفاده كرد. اين، عاقبت جريان فكري
بود. و متأسفانه مثل هر جاي ديگري، وقتي جريان سياسي پيشتاز ميشود، جريان فكري
آرام آرام گم خواهد شد.
گفتن اينكه دكتر سروش
يكي از شاخصهاي جريان فكري است دشوار است. بايد گفت كه ايشان هم تابع جريان
سياسي است. مگر اينكه از ايشان كتاب يا مقاله جديد منتشر شود.
اما سالمترين جريان
كيان، جريان هنري بود كه توانست ثابت كند، هنر ميتواند مستقل از سياست به راه
خود ادامه دهد. شايد اگر بخواهيم دليل سلامت جريان هنري را بررسي كنيم، اين امر،
در انشعاب دكتر حسيني از كيان باشد. بلافاصله بعد از تحولات دوم خرداد، اولين
كسي كه از آن حلقه جدا شد دكتر سيد حسن حسيني بود كه كاملاً منفك شد و سراغ
ادبيات نقد رفت.
از تجارب دكتر حسيني در
كيان آن شعر معروف زرپرست سرپرست است كه با شاخه جديدي از سياست مخالفت كرده
بود. من نميخواهم بگويم جريان هنري، كاملاً غير سياسي بودند، اما هنر برايشان
مهمتر از مسائل ديگر بود.
با همه اين شلتاقهاي
سياسي، جريانهاي هنري كيان يك جريان كاملاً سالم بود. و نشان داد كه يك جريان
آوانگارد روشن و در عين حال معتقد به آرمانها و ارزشهاي ديني ميتواند حفظ بشود.
در جريان سياسي اين اتفاق نيفتاد. خيلي از آنها از آرمانهاي ابتداييشان بريدند
و متأسفانه اين اتفاق در جريانهاي فكري هم افتاد.
آنها هم به يك معني، هر
سال دچار نوعي استحاله نسبت به سال قبل ميشد كه شايد اين به خاطر سرعت تحركات
سياسي آن دوره بود.
از آن جريان، يك شاخص
متولد شد كه من اسم او را داستاننويسي از نسل فرزندان انقلاب و علاقهمند به
انقلاب اسلامي ميگذارم. علاقهمند به اصالتهايي كه انقلاب اسلامي براي ما پيدا
كرده بود. او كسي نيست، جز مصطفي مستور.
به نظر من، جرياني كه به
متولد شدن مصطفي مستور منجر شد، حلقه كيان بود.
اين جريان، در زمينه
فلسفه ابتر بود و در جريان سياسي نتوانست فرزندان برومندي تحويل دهد. اگر جريان
هنري، تنها مصطفي مستور را تحويل جامعه مخاطبان هنر داده باشد، من ميگويم يك
جريان پايا و مانايي بوده است. پس يادمان باشد كه مستور اولين داستانهاي كوتاه
خيلي خوبش را در كيان نوشته است.
بعد از آن، سالها از
مستور خبري نداشتيم. مثل مرحوم حسيني، نميدانستيم چه ميكند، در بحبوحهاي كه
همه فكر ميكردند حلقه هنري كيان با استفاده از رسانهها و مطبوعاتي كه در دست
دارند، فرصت رشد زيادي دارند، ديديم اين اتفاق نيفتاد و مستور كاري ارايه نكرد.
تا اولين كارش، روي ماه خداوند را ببوس.
با شروع اين كار، مستور
تولدي دوباره در بين داستاننويسان داشت. همه يادمان افتاد كه اين، همان مستوري
است كه در كيان مينوشت. و هنوز به حيات ادبياش ادامه ميدهد.
كتاب عشق روي پيادهرو
شايد قديميتر باشد، اما جريانسازي اين كتاب را در پي نداشته است. كتابي كه
چاپ اولش 79 است.
در اين كتاب، با يك
داستاننويس گزيدهگو و بسيار صحنهپرداز، با توصيفات دقيق همراه ميشويم. اين
كتاب را دوستان به من معرفي كردند و اين افتخار را دارم كه اولين معرفي كتاب
آقاي مستور را در كتاب هفته انجام دادم. و در نقدي كه درباره كتاب نوشتم از اين
كتاب به عنوان اولين اثر جدي ادبيات ديني ياد كردم.
كتابي كه آرمانهاي ديني
برايش اهميت زيادي دارد و سؤالات اصلي كتاب بر همين اساس شكل گرفته است.
توجه داشته باشيد كه من
يك تفكيك جدي دارم بين ديني و مذهبي. منظورم از قصههاي مذهبي قصههايي است كه
عناصر مذهب در آن زنده است. مثلاً كارهاي شجاعي جزو كارهاي مذهبي هستند. اما
ممكن است كه در كارهاي آقاي مستور، شما عناصر چشمگير مذهبي را نبينيد. عنصر عصر
عاشورا را نبينيد. اما يك كار ديني است. از اين لحاظ كه دغدغهها و سؤالات ديني
ما را در كتابش آورده و جزو پيشتازان نهضت ادبيات آرمانگرايان ديني است.
آن زمان، خيلي مُد بود
كه ما در سمينارها كنفرانسها ـ چيزي كه الان هم متأسفانه مُد هست ـ دنبال
ساخت ادبيات ديني بوديم. فكر ميكرديم مثل دستگاه جوجهكشي، مثلاً بعد از يك
سال، نويسندگان ميتوانند و بايد توليدات ديني داشته باشند. به تعداد صحنههاي
نماز در فيلمها جايزه ميداديم و كارهاي عوامفريبانهاي انجام ميداديم كه من
فكر ميكنم هيچ كدام از اين جايزهها را مستور نميتوانست بگيرد، غير از جايزهاي
كه انجمن قلم به كارهاي مستور داده است. براي اينكه او عمقي از دين را نشانه
رفته بود كه اين عمق به راحتي قابل پيدا شدن نبود. و اين به يك معنا، شروع طرح
مستور بود. البته كتاب، خودش قابليتهاي زيادي داشت. نه اينكه منتقدان كاري براي
كتاب كرده باشند.
برخي منتقدين عقيده
دارند با نقدي كه بر كتابي مينويسند، چاپ دوم آن را هم فروختهاند! كاري كه ما
انجام داديم، اين بود كه بگوييم خورشيدي كه در اين كتاب ميدرخشد را ما هم ديدهايم.
كتاب، هنوز هم جزو
كتابهاي محبوب و پرفروش سالهاي اخير است. و جزو كتابهايي است كه خوانندگان
ادبيات ناب را دارد،نه ادبيات صرفاً سرگرمكننده.
نكته بعدي درباره نگاه
عقلاني آقاي مستور به موضوعات ديني است. اگر در قالب كلامي (رابطه بين فلسفه و
دين) به مستور نگاه كنيم، اولاً مستور، عقلگراست. نكته دوم اينكه، طرفدار
مكتب ايمان باور (فیدئيزم) است. كه كيركهگور آن را در قرن نوزده شروع كرد. و (ويتگناشتاين)
آن را در قرن بيست ادامه داد. و يك شاخه خدا باور اگزيستانسياليستهاست و آنهايي
كه به فلسفه وجودي ايمان دارند. اگرچه نگاه عقلگرايي دارد، اما در كتابهايش
نشان ميدهد كه دست عقل به ايمان نميرسد.
شخصيتهاي فراواني در
كتابهاي مستور ميبينيد كه به دنبال اين سير و صيروريت هستند. از دكتر پارسا در
كتاب روي ماه خداوند را ببوس تا دانيال كتاب استخوان خوك و دستهاي جذامي.
شخصيتهايي هستند كه سعي ميكنند عاقلانه ـ با يك عقل غير قدسي ـ دنبال مسأله
ايمان بروند و دست خالي از آنجا برميگردند، مگر اينكه در آنجا اتفاقاتي بيفتد.
كيركه گور سه دليل
عقلاني آورد براي اينكه ثابت كند عقل به ايمان راه نميبرد.
واقعيت اين است كه نوع
نگاه او به نگاه ما نزديك است و اگر به نكات معرفتي دينمان بيشتر آشنا شويم،
بهتر به اين نگاه پي ميبريم. در قرآن، چيزي كه از ما خواستهاند ايمان به غيب
است. از ما نخواستهاند كه به غيب علم داشته باشيم. علم به غيب، رسيدن عقلاني
به غيب است كه در اسلام ما اعتقاد چنداني به آن نداريم.
مصطفي مستور نگاه عقلانياش
ايمان باورانه است. ميگويد با استدلال نميشود به كنه ايمان برسيم. همان چيزي
كه قديس اگوستين ميگويد: «اگر كشيشي با كشيش ديگر يا با متكلم ديگر پاي مجادله
نشست، وقت برخاستن، يا كشيش منافق است يا كافر ».
اين نوع نگاه آدمهاي
ايمان باور كه در طول تاريخ ـ فكر هم بسيار بودهاند و خيلي از فيلسوفها هم با
فلسفه به آن رسيدهاند. فرق دارد با جريانات ضد عقلي كه در پست مدرنيسم با آنها
روبهرو هستيم. اين ها عاقلانه ثابت ميكنند كه با عقل نميتوان به غيب راه
پيدا كرد.
« ويتگنشتاين» به عنوان
شارح انديشههاي « كي یركه گور»، ادله او را يك درجه ارتقاء داد. او ميگويد
ايمان در نداشتن دليل است؛ پس حالا مجبوريم كه ايمان بياوريم. اين انديشه از
دلايل شرطيه پاسكال است. پاسكال ميگويد اگر در طبقه سوم ساختمان باشيد و آن
ساختمان آتش بگيرد و شما لهيب آتش را احساس كنيد چارهاي نداريد جز اينكه از
پنجره پايين بپريد.
ما در پايين آن پنجره
برايتان ابري گذاشهايم و شما چارهاي جز پريدن روي اين ابر نداريد ايمان در
چنين شرايطي به وجود ميآيد. ما دراين دنيا به قدري در فشار قرار ميگيريم كه
مجبوريم به حرف مناديان گوش بدهيم. اما ويتگناشتاين آمد و يك حرف جديدي زد او
گفت ايمان، وقتي كه دليل مخالف وجود دارد اتفاق ميافتد. او ميگويد در طبيعت
اتفاقاتي ميافتد كه دست خدا بيرون ميآيد و مردم آن را ميبينند. مردم به سمت
ايمان گام برميدارند. دست خدا در روي ماه خداوند را ببوس همين بادبادكِ آخر
داستانِ آقاي مستور است. ميگويد اين جهان جاني دارد كه اين جانِ جهان، ما را
به سوي خودش جذب ميكند. فارغ از هر گونه استدلال، عقلانيت، برهان فطرت، و
برهان نظم و اين دست مسايل كه در كتب ديني به خورد ما ميدهند.
احساسم اين است كه آثار
مستور را به لحاظ نگاه فكرياش تقسيمبندي كنيم. چارهاي نداريم جز اينكه او را
جزو «فيدئيسمها» بدانيم. به همين دليل هم نگاهش متفاوت است. زيرا اولاً ايمان
باوراست، و دوم اينكه سؤال اصلي كتاب اين است: «آيا به راستي خدايي هست؟»
فرق اين كتاب به نظر من
با كتاب مثلاً مناظره دكتر پير و كتابهايي كه در گذشته مينوشتند و خيلي هم
رايج بود و نوعي مقابله با جريان ماركسيستي محسوب ميشد، در نوع نگاه محتوايياش
است. درست است كه اين كتاب به لحاظ ساخت داستاني، بسيار متفاوت با كاري است كه
مرحوم دكتر هاشمي در كتاب مناظره دكتر پير انجام داد، ولي به نظر من، نوع نگاه
هم خيلي فرق ميكند. آنها با نگاه عقلاني به دنبال اثبات خداوند بودند؛ حال
اينكه مصطفي مستور، با يك نگاه ايمانباورانه، دنبال اثبات خداوند است. در اين
آدم با يك نشانه، تحولي را كه بايد انجام شود ميبينيد. با سيري كه بادبادك طي
ميكند، نخي كه از آسمان به زمين بسته شده است، ايمان به خدا را پيدا ميكنيم.
اين كاري است كه به نظر من، مستور در آن استاد است و نگاه بينظيري به اين
مسايل دارد.
اين نوع نگاه، در عالم
فراوان است. اين جور نيست كه صرفاً متعلق به آقاي مستور يا آقاي كيركهگور
باشد. خصوصاً بسياري از هنرمندان عالم ـ خواسته يا ناخواسته ـ به اين نگاه
ايمان دارند؛ براي اينكه ما هنرمند را بيشتر با همين نگاه ميبينيم. شايد مستور
تحت تأثير كيشلوفسكي، فيلمساز معروف باشد. او چند كتاب از ايشان را ترجمه كرده
و مجموعه نقدي هم بر آثار ايشان دارد. حتي مستور براي اينكه ارادتش را به اين
آدم ثابت كند، «چند روايت معتبر» كه خيلي شبيه است به ده فرمان كيشلوفسكي در ده
فرمان داستانهاي كوتاه مختلفي مسائل مختلفي ميبينيم. كيشلوفسكي به اين نتيجه
نميرسد كه جاني در جهان وجود دارد ولي به اين مسئله كه نگاه عقلاني ما تا چه
اندازه ميتواند ضعيف باشد خيلي خوب توجه كرده است. فكر ميكنم مستور از نظر
نگاه، به كيشلوفسكي خيلي نزديكتر از كارور است. آنچه كه در جريان نقد مطبوعات
باعث اين ذهنيت ميشود اولاً ترجمههاي مستور از آثار كارور و كتابهاي مطرح و
خواندني او است. اما در خلق فضا، موقعيتهاي كاروري يا فضاهاي يأسآلود بسياري
را ميبينيم. البته داشتن فضاهاي كاروري با نگاه كاروري يكي نيست. اين اشتباه
است كه مستور را به نفع كارور مصادره كردهايم. جريان ساخته شدن مستور يك جريان
فكري است و يك جريان اعتراض به ادبيات رايج بعد از انقلاب و در عين حال يك نگاه
ايمانباورانه است.
شما امروز هر نقدي را كه
در مطبوعات ما راجع به مستور بخوانيد حتماً چند بار كلمه كارور در آن تكرار
شده. حال آنكه در داستانهاي كارور اين را كمتر ميبينيم. اينكه يك آدم به دليل
خلق فضاها و موقعيتهاي يكسان به يك نويسنده معتقد بدانيم. شباهت مستور و كارور
فقط در خلق برخي موقعيتها و فضاهاست. حرف من اين است كه اول بايد نگاه مستور را
بشناسيم. و ادامه كاري كه متكلمان مسيحي و مسلمان انجام دادهاند و بسياري از
فلاسفه مسلمان به اين امر اعتقاد دارند. و در روايتهاي اسلامي نيز اين امر وجود
دارد.