روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

 

نويسندگان داستان‌هاي مرا نمي‌خوانند

روزنامه هم ميهن/ دوشنبه 31 اردی بهشت ماه 1386

 

 

از ميان هزاران جلد كتاب كوچك و بزرگي كه هر روز ده‌ها نويسنده منتشر مي‌كنند و مدتي پشت ويترين كتاب‌فروشي‌ها خاك خورده و بعد به انبار كتاب منتقل مي‌شوند، گاه كتاب‌هايي هم مي‌آيند كه مي‌توانند بسياري را مجبور كنند تا يك عصر چاپي، قهوه‌اي، چيزي دم بگذارند و كتاب را جلويشان باز كنند و آن‌قدر سرگرمش شوند كه به خود كه مي‌آيند، ببينند سه-چهار ساعت گذشته و قهوه مدت‌هاست كه جوشيده و ديگر قابل خوردن نيست. «مصطفي مستور» بدون شك يكي از اين نام‌هاست كه حالا با هفت جلد كتاب يكي از پرطرف‌دارترين نويسندگاني است كه در زمينه داستان كوتاه و رمان فعاليت مي‌كند.

او در جنوب (اهواز) به دنيا آمده، خودش مي‌گويد: «من در صفر متولد شدم.» او داستان و شعر و نمايش‌نامه هم مي‌نويسد، گاهي ترجمه هم مي‌كند! اما داستان‌نويسي‌اش انگار چيز ديگري است.

به گفته خودش از كودكي حس مي‌كرده با بقيه متفاوت است و از ده سالگي كتاب از دستش جدا نمي‌شده است و شايد به همين خاطر است كه اكنون كتاب‌هايي مي‌نويسد كه مخاطبان بسياري دارد و تاكنون چندين بار تجديد چاپ شده‌اند. هر چند كه خود مستور مي‌گويد: «اين فروش زياد آثار مرا نگران كرده است. چون اگر خطايي كرده باشم به شدت تكثير مي‌شود و نمي‌خواهم كه اين اتفاق رخ دهد. برخي خوانندگانم از من خواسته‌اند كه از رنج‌هاي انسان در نوشته‌هايم كم كنم. فكر مي‌كنم كه نكته بسيار با اهميتي است. من دلم مي‌خواهد كه خواننده با خواندن آثار من احساس آرامش كند و اگر اين اتفاق نيفتاده باشد من خودم را نمي‌بخشم.»

 البته عامل ديگري را نيز مي‌توان در اين مساله دخيل دانست. او در چه‌گونگي ارتباط اثرش با خواننده به مخاطب فكر مي‌كند. اما در اين‌كه چه چيزي مي‌خواهد بگويد به هيچ‌كس فكر نمي‌كند مگر به خودش و تجربه‌هاي خودش در حقيقت مخاطب آرماني او كسي است كه زندگي براي او از ادبيات مهم‌تر است: «من اصولاً براي كساني مي‌نويسم كه هنوز به ادبيات نرسيده‌اند يا از آن گذشته باشند. من براي منتقدان يا كساني كه به‌طور حرفه‌اي ادبيات را تعقيب مي‌كنند، نمي‌نويسم. در واقع من يك خواننده عام دارم كه به تقريب كارهاي مرا مي‌خواند. اما خواننده آرماني من زن خانه‌داري است كه ممكن است در سال تنها يك كتاب بخواند؛ اما با آن زندگي مي‌كند. اگر چه تا الان در رسيدن به اين هدف ناكام بوده‌ام و به نظر مي‌رسد شيوه نوشتن من تا اين خواننده آرماني فاصله بعيدي دارد.»

اين مسأله گويا سخت‌ترين بخشي است كه «مستور» با آن دست به گريبان است. او در گفت‌وگويش با «غريفي» نيز به اين مسأله صحه گذاشته است: «فكر مي‌كنم اين سخت‌ترين بخش از فرآيند مكالمه من با خواننده باشد. يعني «خودم بودن» و در عين حال نوشتن براي آن زن خانه‌دار. من بايد تمام سعي و كوششم را بكنم تا حرف‌هايم در افق درك آن زن قرار بگيرد. بزرگ‌ترين سعادت براي من به عنوان نويسنده، اين است كه داستانم را آن زن خانه‌دار كه به شدت شيفته زندگي است بفهمد و از آن مهم‌تر، از داستان لذت ببرد. تا وقتي چنين اتفاقي نيفتاده است من خودم را ـ‌ به معناي حقيقي كلمه ـ ناكام و ناتوان مي‌بينم. وضعيتي كه امروز عميقاً آن را احساس مي‌كنم: ناكامي و ناتواني.»

به نظر مي‌رسد براي «مستور» داستان، يعني طرح موقعيت آدم‌ها بر زمينه زندگي، عشق، مرگ، ترديد، تنهايي، رنج، اندوه، شكست، درماندگي و ناكامي. موقعيت‌هايي كه تمام انسان‌ها كم و بيش با آن روبه‌رويند، در هر موقعيت و هر كجا كه باشند.

آدم‌هاي «مستور» رنج مي‌كشند، آن هم به خاطر دانستن يا قرار گرفتن در موقعيت‌هاي دردآور و شايد همين رمز موفقيت داستان‌هاي او باشد:

«استقبال از كتاب‌هاي من به هر چيز ربط داشته باشد، به ادبيات ربطي ندارد، چون خوانندگان من بيش از آن‌كه نگران خواندن يك اثر ادبي خوب نوشته شده باشد، نگران غم‌ها و رنج‌هاي خودشان هستند و چون اين‌ها را در داستان‌هاي من پيدا مي‌كنند سراغ‌شان مي روند. كتاب‌‌هاي من نشان مي‌دهد كه اين نسل تا چه اندازه از زندگي رنج مي‌كشد و بدتر از آن مايل است تا اين رنج‌ها را بخواند و بدين‌گونه اندوه خود را تشديد كند. اين موضوع مطلقا براي كساني كه خودشان را متولي اين نسل مي‌دانند، خبر خوبي نيست.»

مستور مي‌كوشد تا دنيايي را كه در آن زندگي مي‌كنيم بازسازي كند. او تنها بر تجربه و خاطره‌ي ثبت شده‌ي ذهن ما از زندگي‌هاي اطراف‌مان تكيه كرده است. چيزي كه نويسندگان بسياري تلاش كردند تا به آن دست پيدا كنند: «اين‌كه ديگران سعي مي‌كنند از كارهاي من پيروي كنند، را نمي‌پذيرم، چون اصلاً فكر نمي‌كنم نويسنده‌ها داستان‌هاي مرا بخوانند. علاوه بر آن به نظرم هيچ‌كس نمي‌تواند از ديگري تقليد كند و كپي برابر اصل او باشد. هر كس خودش است و نمي‌تواند ديگري را تكرار كند، چون نوشتن داستان مولفه‌ها و ريشه‌هاي زياد و ناپيدايي دارد كه مختص هر نويسنده است. مؤلفه هايي كه نه مي‌شود آن‌ها را انتقال داد و نه تقليد كرد.»

و در اين ميان تنها چيزي كه براي او از كوچك‌ترين اهميتي برخوردار نيست، اقبال جامعه روشن‌فكري و منتقدان از آثارش است: «من معتقدم كه منتقدان و كساني كه فكر مي‌كنند متولي ادبيات اين مملكت هستند، كوچك‌ترين توجهي به آثارم ندارند، از اين مساله هم دلگير نيستم چون فكر مي‌كنم هدف‌گيري من درست بوده است. مخاطبان من كساني هستند كه با ادبيات زندگي مي‌كنند، اگر چه از اين‌كه ادبيات بتواند كمك زيادي به آن ها بكند، نااميد هستم، اما همين اندازه هم مايه خوشحالي است.»

اما «زن» در داستان‌هاي مستور اهميت فراواني دارد، به طوري كه به نظر نمي‌آيد كه اين داستان‌ها خالق ذهن و فكر يك «مرد» باشد. «براي او زن و عشق به او يگانه مامن و ماواي آرامش است، به همين خاطر است كه او چند سال قبل در مصاحبه‌اي گفته است كه «چند روايت معتبر درباره سوسن» ابتدا «بقاياي عشق خداوند» نام داشته است كه ارشاد اين نام را نپذيرفته است، «بقاياي عشق خداوند» يعني باقي‌مانده‌هاي همان عشقي كه مي‌تواند به خداوند پيشكش شود.

«نمي‌دانم براي اين داستان‌ها تعبير زنانه صدق مي‌كند يا نه، اما طبيعتاً «زنان» در دنياي ذهني و حسي من به شدت تأثير‌گذار هستند، چون فكر مي‌كنم آنان در سمت روشن و معصوم و معنادار زندگي هستند كه اگر حذف شوند تمام هنر و ادبيات از بين خواهد رفت، بر خلاف مردها كه در سمت تاريك، گناه‌آلود و پوچ زندگي هستند. شايد بهتر باشد اين‌طور بگوييم كه نويسنده‌ي اين داستان‌ها مردي است كه زن را ستايش مي‌كند.»

به گفته‌ي مستور شخصيت‌هاي داستان‌هاي او بسيار شبيه خودش و هر كدام بخش‌هايي از او هستند. در واقع نويسنده پاره‌هاي وجودي خودش را در شخصيت‌هاي داستاني‌اش تكثير مي‌كند.

مستور اما هم اكنون نااميد به نظر مي‌رسد: «سال‌هاست به اين نتيجه رسيده‌ام كه ادبيات كم‌ترين توان تاثيرگذاري را دارد. ادبيات به شدت ناتوان است كه اثري عميق در زندگي انسان بگذارد. گويا  با آن هيچ كاري نمي توان انجام داد. اين وضعيت واقعاً براي من خوشايند نيست. نگاه من به ادبيات اكنون نگاهي تحقيرآميز است، چون از آن تصوراتي كه داشته‌ام، دلزده شده‌ام.»

شايد به همين دليل است كه او در نظر ندارد به اين زودي‌ها اثري منتشر كند: «دليل اين مسأله كاملاً شخصي و روحي است. فعلاً ترجيح مي‌دهم اثري منتشر نكنم، به خصوص آن‌كه داستان‌هاي من با يك‌ديگر در ارتباط هستند و اگر بخواهم مخاطب را در نظر بگيرم، بايد كمي توقف كنم تا آن‌ها اين فرصت را پيدا كنند كه همه‌ي آثارم را بخوانند. رابطه من با كساني كه آثارم را مي‌خوانند از جنس ارتباط يك نويسنده و خواننده به مفهوم متعارفش نيست، بلكه اين رابطه كسي است كه رنج مي‌كشد و رنج هايش را مي‌نويسد و ديگران اين رنج‌ها را مي‌خوانند و با او همدلي مي‌كنند. در حقيقت ماهيت ارتباط من و خوانندگانم رنج‌هاي مشترك و بينابيني است كه ما را به رغم فاصله‌ي جغرافيايي و تاريخي به يك نسبت آزار مي‌دهد.»