روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

رهايي از دانستگي
نگاهي به نمايش‌نامه‌ي «دويدن در ميدان تاريك مين»
مراد حسين عباس‌پور
 

تنها هنوز خدايي است كه مي تواند ما را نجات بخشد

مارتين هايدگر
 

 

تصور اوليه بر آن است كه خواننده در همان صفحات اول كتاب با صداي انفجار، بوي باروت و آتش و دود برخورد كند اما اين‌گونه نيست و برخلاف عنوان نمايش‌نامه، نه خبري از راه رفتن است نه از ميدان مين و نه از تاريكي به معناي ملموس آن. مجموعه‌اي از ديالوگ‌هاي هم شكل كه در چهار ديواري محصوري- با مشخصات اتاق محاكمه‌هاي كلاسيك چون يك ميز، چند صندلي، ويك چراغ آويخته- بين شخصيت‌هاي معدود نمايش‌نامه ردوبدل مي‌شود. زمان و مكان نمايش‌نامه تا آخر مستور مي‌ماند همچنان‌كه اسامي شخصيت‌ها با اسامي ماه‌ها به لحاظ فرهنگي و زباني سازگار نيست. و اين‌ها و جزيياتي از اين دست خواننده را تا آخر نمايش‌نامه سر درگم نگه مي‌دارد.
«دويدن . . . » نمايش استيصال آدمي است و سر خوردگي از هر آن‌چه زميني و ميرا است در دنيايي كه خواستن و عشق ورزيدن جرم است، حتي يك ذره عشق ورزيدن . زيرا « عشق تنها جزء كوچكي از زندگي است كه نبايد زيادي به آن نزديك شد». از سويي خواست انسان بي‌اهميت است واختياري در كار نيست چون به قول ماهان « اختيار وقتي معنا داره كه نظمي در كار باشه و شما بتونيد نتيجه كارتون رو پيش بيني كنيد» (ص25).
در اين متن نوع انسان به انتها رسيده و از درون محكوم به شكست و سر در گمي است؛ چه آن‌ها كه محكوم مي‌كنند و چه آن‌ها كه محكوم مي‌شوند. به عبارتي، جز اختلاف در اسامي كه صرفا صوري است، تمايزي بين كوهي و مخمل از سويي و ياقوت و ماهان از سوي ديگر نيست. همه به يك اندازه محكوم و عاصي‌اند اما اين تنها ماهان است كه به وضعيت موجود راضي نيست و به فكر رهايي است. او مي‌خواهد چيزي را متوقف‌كند چيزي كه براي خودش هم چندان تعريف شده نيست و در پاسخ به كوهي مي‌گويد: « اين تصميم كاملا دروني بود. دروني، شخصي و البته بي‌اهميت» (ص38). او در نهايت تنها راه را در پناه بردن به خداوند به عنوان نيرويي برتر مي‌داند اما اين پناه بردن بيش از آن‌كه از سرخلوص و اعتقاد باشد از سر ناچاري است و به نوعي شايد بشود گفت پس آمد نوعي بي اعتمادي و بي اعتقادي است زيرا ذهن ماهان قبل از رسيدن به اين مكاشفه نهايي با سوالاتي درگير است كه انگار براي اواجتناب ناپذيرند و در يادداشت‌ها به شكلي مبهم از «چرا» آغاز مي‌كند و به « هيچ» مي‌رسد و انگار خداي ماهان از بطن اين به بن بست رسيدن و ترديد زاده مي‌شود از آن حيث كه رسيدن به هيچ سهل است اما ماندن و زيستن در آن ناممكن. در نتيجه مفهوم خدا براي انسان، به خصوص انسان معاصر حكم ضرورت را مي يابد و سرچشمه معنا بخشي به تمام چيزها . به همان سان كه فيلسوف آلماني مارتين هايدگر را به دشواري هم نمي‌توان در ذيل اگزيستانسياليست‌هاي خدا محور قرارداد، حتي هنگامي كه در مصاحبه‌اش با اشپيگل، بعد از سر خوردگي ازدستاوردهاي تكنولوژي، تنها راه رهايي انسان را پناه بردن به خدا مي‌داند. پس شايد بتوان گفت اين بيش‌تر يك التجاي وجودي است براي پر كردن حفره‌هاي وجود و روشني بخشيدن به تاريكي‌هاي روح.
نقطه مقابل ماهان «كوهي» است كه نا منسجم‌تر از ديگر شخصيت‌ها پرداخت شده‌است. اودر پايان پرده‌ي اول خطابه‌اي طولاني در باره‌ي انواع فشار ايراد مي‌كند كه جنبه‌ي مثبت آن مقوله‌اي به نام بازي با روح است: «درست مثل خمير بازي بچه هاس. اول اون رو ورز مي‌ديم، بعد لوله مي‌كنيم، بعد پهن مي‌كنيم ... حتي مي شه گفت شبيه نوعي سلوك مي‌مونه چون سروكارش با روحه نه با جسم.» (ص19). و آن را به يك استحاله كامل شبيه مي‌كند؛ انگار تبديل يك دايره به مثلث ، سبز به آبي و . . . در حالي كه كمي بعد كه ماهان از پر كردن حفره هاي روح سخن به ميان مي آورد به سان يك اثبات گراي محض حرف او را به نيشخند مي‌گيرد و از او مي‌خواهد كه براي رهايي ازآن وضعيت به هرجايي و هر كسي كه مي‌خواهد پناه ببرد. البته اين پيش از آن‌‌كه‌ ناساز واره‌اي درون نمايش نامه باشد گوياي وجوه چندگانه‌ي روح است. اين موضوع از آن حيث كه چيزها به تبع ارتعاشات ذهني هر كس معنايي متفاوت مي‌يابد و اين ادعاي وولفي كه هيچ دو تجربه زيست شده‌اي كاملا شبيه هم نيستند، بي گمان ادعاي كاذبي نيست‌. ماهان ابتدا در تلاش براي رستگاري كتاب خواندن و دانستگي را كنار مي‌نهد اما بعد به تامل، تفكر و مراقبه مي‌پردازد و حاصل سه ماه مراقبه و تامل رسيدن به يقيني يگانه و يكتا است؛ اين‌كه « بي‌ترديد و تا صد سال ديگر هيچ اثري از ما هنرپيشه‌هاي سينما، فوتباليست‌ها، نويسنده‌ها، خواننده‌ها، فيلسوف‌ها، ملكه‌هاي زيبايي، قاضي‌ها، محكوم‌ها، رئيس‌جمهورهاي دنيا، عاشق‌ها، معشوق‌ها، سياه‌ها، سفيدها، زردها، سرخ‌ها و هركس كه فكرش را بكنيد بر روي زمين نخواهد بود» (ص41). و اين در واقع جدي‌ترين كشفي است كه شخصيت اصلي نمايش‌نامه به گونه‌ي مكاشفه‌اي بي‌بديل به آن مي‌رسد. اگرچه اين واقعيت كه تا صد سال ديگر از اين شش ميليارد انساني كه «مثل كرم درون هم مي‌لولند» حتي يك تن باقي نخواهد ماند، تقريبا به ذهن هر انساني مي‌رسد، اما شايد به خاطر وضوح بيش از حد مساله، شايد به خاطر تلخ بودن آن و يا هر دليل ديگري كم‌تر كسي زحمت تامل در مفاهيمي از اين دست را به خود مي‌دهد.
بدين سان اگرچه خود اين مساله از گزند طنز تلخ نويسنده در امان نمانده است، به همان گونه كه ماهان مي‌پندارد، اين حقيقت چيزي از يك مكاشفه بزرگ و يك الهام نهايي كه در خور وجد و ابتهاج است كم ندارد و همان‌طور كه ماهان مي‌گويد اين يك «حقيقت» و «عدالت محض» است. در واقع « تنها عدالت مطلق هستي است كه هيچ عدالتي به وضوح و شفافيت و شكوه و قطعيت و معناداري آن نيست» (ص41) با اين حال، حرف‌ها و نظريه‌ها چنان كه بايد دروني ماهان نشده است و سايه‌ي مستور به عنوان نويسنده‌اي كه با دغدغه‌هاي متافيزيكي و پرسش‌هاي بنيادين دست به گريبان است، روي كلمات سنگيني مي‌كند. با اين تفاوت كه نويسنده برخلاف رمان «روي ماه خداوند را ببوس» اين بار با نگاهي طنزآميز و غيرجدي به مقولات مي‌نگرد و به شيوه‌ي نمايش‌نامه‌نويس‌هاي مدرني همچون بكت و يونسكو فضاي كلي اثر را با نوعي تمسخر و پوچي در هم مي آميزد. هم مراتب جرم (در خصوص ياقوت سه بار خارج شدن از محدوده‌اي كه به درستي عينيت نمي‌يابد و به خصوص بار سوم كه آميخته با تماس بوده و به بازي گرفتن واژه‌هايي همچون تماس‌، فشار، روح و . . . و در خصوص ماهان يادداشت‌هايي كه روز به روز مبهم‌تر و كوتاه‌تر مي‌شوند: «من بايد سعي‌كنم»، «من مطلقا نمي‌توانم»، «چرا؟» و «هيچ» و هم گونه‌هاي مجازات كه از سوي مخمل و كوهي اجرا مي‌شوند مثل «تهويه»، «شنارفتن» و مضحك‌تر از همه «جشن پتو») فضاي كلي نمايش‌نامه را از حالت جدي بودن و در نتيجه تراژدي به معناي عام آن دور مي‌كند. محكوم شوندگان هم برخلاف همتايان كلاسيك‌شان سركش و رام‌نشدني نيستند و چندان در دفاع از خود برنمي‌آيند. ياقوت به جملات ماهان متشبث مي‌شود و ماهان به فرضيه‌ها و كشفياتش دل خوش مي‌كند؛ نظريه‌هايي كه كوهي آن‌ها را به سخره مي‌گيرد زيرا قادرنيستند او را از گرماي «جهنم خوشگل و كوچولويي» كه كوهي برايش درست كرده رها كنند و در نتيجه فرجامي جز تسليم و ديوانگي ندارد. در پايان، توهم دريافت دعوت نامه‌اي از دوستي كه در كره‌ي ماه زندگي مي‌كند، ماهان را به پراكنده گويي و جنون وا مي‌دارد. اگرچه اين را نمي‌توان دليلي بر پاكيزگي ماهان دانست زيرا او پيش‌تر دست كم به بيهودگي كتاب‌خواندن و دانستگي، آلوده شده‌است. درواقع آن‌چه شخصيت‌ها را به خواننده معرفي مي‌كند ديالوگ‌هاي آن‌ها است و آن‌ها قبل از آن‌كه بخواهند تعميق بيابند اسير ميل به ايجاز گويي نويسنده مي‌شوند و نمايش‌نامه پايان مي‌گيرد .