روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

خداوند در حوالي مرگ و عشق

آرزو خمسه كجوري

 

بعضي از شك‌ها را نمي‌توان ابراز كرد. بايد هر بار كه مطرح مي‌شوند جواب‌هاي تازه‌اي با مصداق‌هاي تازه‌اي برايشان پيدا كنيم، جواب‌هاي متناسب با مرحله‌اي از زندگي كه در حال عبور از آن هستيم. اين شك‌ها منحصر به كساني كه تفكرات نيهيليستي يا لائيك دارند نمي‌شود. اين شك‌ها مي‌تواند به جان همه بيفتد. اما تجربه‌ها، نگاه‌ها و جهان‌بيني‌ها نوع پاسخ به اين شك‌ها را تعيين مي‌كند. در هر صورت اين ترديد‌هاي مشترك وقتي دست‌مايه‌ي يك اثر هنري شود، همذات پنداري مخاطب را بيش‌تر ايجاد مي‌كند. پرداختن به اين دردهاي مشترك باعث جذابيت مضمون مي‌شود و اگر قهرمانان اثر با نگاهي نو، جوابي نو كه قابل تعميم‌تر باشد در پاسخ به اين ترديد‌ها ارائه دهند، حظّ استفاده از آن اثر هنري يا ادبي دو چندان خواهد شد. بي‌ترديد روي ماه خداوند را ببوس اين لذت را در مخاطب ايجاد مي‌كند.

وقتي يونس فردوس دانشجوي دوره‌ي دكتراي پژوهش كه به خاطر دفاع از دين در دوره‌ كارشناسي، رشته‌ي فلسفه را انتخاب كرده و ظاهراً هميشه انسان معتقدي بوده، ناگهان مي‌پرسد: «آيا خداوند وجود دارد؟» همه ـ حتي مخاطب ـ نگرانش مي‌شوند. يونس سايه را دارد كه دانشجوي دكتراي الهيات است و محو تماشاي صحبت موسي و خدا در كوه طور شده است، سايه‌اي كه آن همه مهربان است و يونس را با وجود همه‌ي عشقي كه به او دارد بدون خدا نمي‌خواهد.

يونسي كه علي‌رضا را هم دارد ـ كه عشق را در جبهه تجربه كرده است و آن‌قدر خدا را زيبا ديده كه جواب سؤال‌هايش را گرفته و به سؤال‌‌ها و ترديدهاي بقيه هم پاسخ مي‌دهد. علي ‌رضايي كه انگار پرده از مقابل چشمانش كنار رفته. حالا وقتي يونس با وجود همه‌ي اعتقادات و ياران هم سلكش، ناگهان لبريز از ترديد مي‌شود، نگرانش مي‌شويم و در پايان كه او اين دوره را پشت سر مي‌گذارد، مخاطب نفسي به راحتي مي‌كشد و جواب ترديد‌هاي خودش را هم مي‌گيرد.

جداي از تعليقي كه مضمون ايجاد كرده، نويسنده تا پايان اثر مرحله‌هاي بعدي حس‌انگيزي را به خوبي رعايت كرده است، به طوري كه عكس‌العمل نهايي يونس غيرقابل پيش‌بيني است.

پرده‌ها يكي يكي از جلوي چشمان يونس كنار مي‌روند، اما يونس به راحتي تسليم نمي‌شود و پرده‌ي ضخيم ترديد را به آساني از جلوي چشم جانش بر‌نمي‌دارد. در اين ميان ماجراي دكتر پارسا از همه مهم‌تر است. دكتر پارسا فيزيكد‌اني است كه بررسي علت جامعه‌شناسانه‌ي خودكشي او پايان‌نامه‌ي دوره‌ي دكتراي يونس در رشته‌ي پژوهشگري اجتماعي است. ظاهراً پارسا در زندگي هيچ مشكلي نداشته، موقعيت اجتماعي و خانوادگي خوبي داشته و كارش را با علاقه‌ي بسيار در دانشگاه انجام مي‌داده و دانشجويان هم او را استادي جدي و پرتلاش مي‌دانستند.

مراحل پيگيري پرونده‌ي پارسا و گشودن راز خودكشي او توأم با مراحلي است كه يونس طي مي‌كند و با ترديد بزرگش دست و پنجه‌ نرم مي‌كند.

همه چيز، همه‌ي حوادث و شخصيت‌هاي فرعي به نوعي هماهنگ با مشكل اصلي يونس پيش مي‌روند و اين امر حس برانگيزي مناسبي را در داستان به‌وجود آورده است.

«شخصيت‌ها يا رخدادهايي كه به ظاهر هيچ كمكي به طرح يا حركت نمي‌كنند را به دقت بايد به خاطر سپرد. اين توصيه‌ي منفي راهي است براي حركت از طرح به سوي معناي داستان، اغلب اوقات عناصري كه در طرح اهميت چنداني ندارند، از لحاظ درون‌مايه اهميتي بسزا دارند.»

اي كاش نويسنده زاويه‌ي ديد ديگري را انتخاب كرده بود. چون يونس آن‌قدر بي‌حوصله و پريشان و مضطرب است كه نمي‌تواند به لايه‌هاي ذهني شخصيت‌هاي اطرافش كه هر كدام پرونده‌ي قابل توجهي دارند، بپردازد. به عبارتي سرنوشت بقيه‌ي شخصيت‌هاي داستان در مقابل مشغوليات ذهني و شخصيت خود يونس كم رنگ شده است.

«سرنوشت ناقل اصلاً مسئله ساده‌اي نيست براي بررسي آن مثلاً بايد ديد كه منش خود اين شخصيت تا چه حد در درك ما از گفته‌هايش تأثير مي‌گذارد و نگرش به رخدادها تا چه حد محدود به مكان و زمان است يا ناقل تا چه حد مي‌تواند ذهن شخصيت‌هاي مختلف را بخواند.»

به عبارت ديگر اين شخصيت‌ها شناسنامه ندارند. تحولشان جدي گرفته نمي‌شود. در ذهن مهرداد چه مي‌گذرد كه متحول مي‌شود. كدهايي كه نويسنده به ما مي‌دهد مثل مرگ جوليا، برخورد با راننده‌ي تاكسي، برخورد با محسن خان و... كافي نيست. علي‌رضا چه گذشته‌اي را پشت‌ سر گذاشته است. علي‌رضا كه مثل يك معلم جواب سؤال‌هاي همه را مي‌دهد از كجا به اين‌جا رسيده، اين‌كه او مدتي را در جبهه گذرانده و تجربه‌هاي متفاوتي دارد كافي نيست. ما تقريباً از علي‌رضا هيچ نمي‌دانيم، او فقط حرف مي‌زند، هر چند حرف‌هاي قشنگي مي‌زند.

سايه هم شخصيت بارز ولي ناقصي دارد. سايه يك نگاه عارفانه دارد. همه چيز را از خدا مي‌بيند، اما معلوم نيست از كجا به اين نگاه رسيده، هر چند كه همين سايه با همين نگاه هيچ‌وقت از زبان خودش حرف نمي‌زند. او هميشه مي‌گويد: «به قول عزيز، به قول علي‌رضا، به قول خودت...» او به خوبي آرامش مي‌دهد. يونس را دوست دارد و خيلي خوب از مهارت‌هاي زنانه‌اش استفاده مي‌كند و يك عشق، عشق پاك و بي‌آلايش نسبت به يونس دارد. همين سايه‌ي آرام گاهي آن‌قدر پرحرفي مي‌كند، سايه سنگين حضور نويسنده بر سرش است كه به شدت هم حس مي‌شود و نه حرف‌هاي سايه. مثلاً وقتي خواب يونس را براي يونس يادآروي مي‌كند حدود سه صفحه خواب تعريف مي‌كند با ذكر همه‌ي جزئيات (ص ...).

شخصيت يونس هم شخصيت شفافي نيست، زمينه‌ي اين ترديدي كه به جان يونس افتاده بايد قبلاً وجود مي‌داشت. آيا فقط خودكشي پارسا جرقه‌ي اين آتش ترديد است؟ در طول داستان مي‌بينيم كه هر وقت يونس با پديده‌اي غيرطبيعي يا نامطلوب روبه‌رو مي‌شود ناگهان از خود مي‌پرسد: «آيا خدا وجود دارد؟» مثلاً با ديدن يك كودك عقب‌مانده، خيابان‌‌هاي به هم ريخته، سرطان جوليا و خودكشي پارسا. يونس ناگهان ارتباط شديد مرگ و خدا را مي‌فهمد:

«اگر خداوندي وجود داشته باشد، مرگ پايان همه چيز نيست و در اين شرايط اگر من همه‌ي عمرم را با فرض نبود او بگذرانم، ريسك بزرگي است. من اين خطر را با پوست و گوشت و استخوانم حس مي‌كنم و اگر وجود نداشته باشد، مرگ پايان همه چيز است و در آن صورت زندگي كردن با فرض وجود خدايي كه نتيجه‌اش دوري جستن از بسياري از لذت‌هاست ـ با توجه به اين‌كه ما فقط يك بار زندگي مي‌كنيم ـ يك باخت بزرگ است.»

مهرداد هم از مرگ مي‌ترسد. از مرگ جوليا تقريباً فرار مي‌كند. جوليا عشق بزرگ مهرداد است و حالا آن‌قدر از مرگ اين عشق مي‌ترسد كه ظاهراً براي نگهداري دخترش، اما در حقيقت براي جايگزين كردن يك عشق ديگر ـ يعني مادرش ـ به ايران آمده تا مادر را با خود به آمريكا ببرد. ترس مهرداد علت ديگري مي‌شود براي تشديد ترس يونس. سؤال اين است كه «چرا حالا؟» چرا دانشجوي فلسفه‌ي ديروز و پژوهشگر امروز كه به هر حال همه‌ي اين مشكلات را اطرافش مي‌ديده، امروز شك كرده؟

نويسنده بسيار هنرمندانه و هوشمندانه فضاسازي كرده است. با توجه به اين‌كه نويسنده در همه جاي داستان يك توصيف حركتي دارد، مثلاً خود را ملزم مي‌داند كه تصويري عمل كند و به خواننده بگويد كه شخصيت‌ها در حين گفت‌وگو دقيقاً در حال انجام چه كاري هستند، كل كار به شدت تصويري شده است. احتمالاً اين امر نشان دهنده‌ي تجربه‌ي فيلم‌نامه‌نويسي يا نمايش‌نامه‌نويسي از سوي نويسنده است. مصداق اين امر شروع اكثر فصل‌ها با توصيف مكان يا زمان است، مثل توصيف‌هاي صحنه‌اي كه در ابتداي هر سكانس مي‌آيد و البته اين امر هر چند از جهاتي به داستان لطمه مي‌زند، اما فضا‌سازي‌هاي نمادين و توصيف‌هاي حركتي شخصيت‌ها تحرك مناسبي به داستان داده است. اگر چه داستان يك داستان حادثه مدار نيست، اما حركت در آن در حد چنين داستان‌هايي است.

اما نمادين بودن فضاسازي، به تفهيم درگيري ذهني يونس كمك خوبي كرده است، صحبت كرم و گنجشك در قصه راديو، پسركي كه بادبادك هوا مي‌كند، تصوير چه‌گونگي از بين بردن علف‌هاي هرز هنگام نماز خواندن سايه، خواندن آگهي مرگ توأم با رابطه‌ي يونس و سايه، پيچيدن بوي ياسمن در ماشين هنگام مرگ منصور، خودكشي فرد اعدامي در دادگاه، افتادن نور كاميون در ماشين هنگامي كه علي‌رضا جواب سؤال‌هاي يونس را مي‌‌دهد، بالانشيني بعضي از شخصيت‌ها و تصويرهاي نماديني كه مهتاب كرامتي توصيف مي‌كند و بسياري از تصويرهاي نمادين اين اثر، آگاهانه انتخاب شده‌اند و حال و هواي خاصي به داستان داده‌اند و از سويي كاملاً منطبق با ذهنيت و حال و هواي شخصيت‌ها هستند.

مشكل ديگر شخصيت‌هاي اين اثر اين است كه تقريباً همه‌ي آن‌ها يك‌جور حرف مي‌زنند و با توجه به حركتي بودن توصيف‌ها نمي‌توانيم تصور كنيم كه اين شخصيت‌ها از لحاظ ظاهر چه تفاوت‌هايي با هم دارند، زيرا همه‌ي آن‌ها شبيه هم فكر مي‌كنند و حرف مي‌زنند. حتي جوانان كوچك، دختر مهرداد وقتي گوشي را بر‌مي‌دارد تا از آمريكا با پدرش صحبت كند، بحث خدا را مطرح مي‌كند. مهرداد با وجود اين‌كه كم‌تر حرف مي‌زند و از لحاظ اعتقادي با بقيه‌ي شخصيت‌ها فرق مي‌كند اما او هم مثل آن‌ها حرف مي‌زند، راننده‌ي تاكسي هم كه به مهرداد مي‌رسد حرف‌هاي فلسفي مي‌زند، مثلاً فرص كنيد چه‌قدر محتمل است كه رانند‌ه‌ي تاكسي بگويد:

«وزن كارها را حس مي‌كنم. مثل رانندگي توي تاريكي در كوهستان، فقط بايد نگاهتو به جايي بندازي كه نور روشن كرده و به همون چند متر جلو ماشين. نبايد به چپ و راست نگاه كني بايد فرمان را بچسبي... اگر اين طور ادامه بدي يواش يواش پيچ‌هاي سخت خودشونو بهت نشون مي‌دن و هيچ خطري در كار نيست اما اگر بخواهي به فكر چيزهاي ديگه باشي، خوب معلومه كه هيچ غلطي نمي‌توني بكني.»

حالا در نظر بگيريد كه همه‌ي صحبت‌هاي نمادين او راجع به چه‌گونگي رويارويي با خدا و خداشناسي است كه در قالب اين كلمات بيان مي‌شود. در اين‌جا صحبت‌هاي زن روسپي و برخورد راننده‌ي تاكسي را با او مي‌بينيم كه با توجه به اين‌كه عنوان كتاب از اين قسمت گرفته شده، جا داشت نويسنده با اين سرعت و راحتي از اين صحنه نمي‌گذشت و مهلت بيش‌تري براي شناختن اين زن به مخاطب مي‌داد، يا لااقل خود مهرداد يا يونس با زن روبه‌رو مي‌شدند.

مهتاب كرامتي، دختري كه دكتر پارسا عاشقش شده، به قدري نمادين صحبت مي‌كند كه گاهي اصلاً متوجه نمي‌شويم چه مي‌گويد. يك دانشجوي فيزيك كه استادش را عاشق كرده از كجا چنين بياني پيدا كرده. ما فقط مي‌دانيم كه او دانشجوي فيزيك است، مادرش انگليسي است و او فارسي ـ انگليسي حرف مي‌زند و جالب اين‌كه بسيار شاعرانه هم سخن مي‌گويد:

«او كه در حقيقت با عريان كردن عشق، يعني نادانسته‌هاي دكتر پارسا زمينه‌ساز خودكشي او شده است چه گذشته‌اي دارد؟ چه ظرفيت و قابليتي داشته كه استاد خشك و جدي و منضبط خود را چنان مجنون مي‌كند كه خود را هلاك مي‌كند.» ما از مهتاب هيچ نمي‌‌دانيم. هر چند او هم، چون ساير شخصيت‌ها به خوبي حرف مي‌زند.

گفت‌و‌گوهاي طولاني نيز گاهي مخلّ حركت روان داستان شده‌اند، براي مثال در صفحه‌ي ... وقتي يونس مي‌گويد كه چرا اين همه بيماري توي انسان‌ها ريخته؟ در دوازده سطر انواع بيماري‌ها را بيان مي‌كند. واقعاً چه لزومي دارد تك‌تك اين بيماري‌ها ذكر شود؟ مخاطب هر قدر هم كه پرحوصله باشد تاب اين همه سخنراني را نمي‌آورد. علي‌رضا هم سخنراني‌هاي طولاني دارد. سايه هم همان‌طور كه اشاره شد وقتي با يونس قهر مي‌كند و خوابش را تعريف مي‌كند در سه صفحه يك نفس حرف مي‌زند.

در نثر روان اين اثر هم اشكالاتي هر چند جزئي ديده مي‌شود. مثلاً در يك گفت‌وگو، گاهي فعل شكسته و گاهي كامل بيان مي‌شود. نقل قول‌ها گاهي در پرانتز قرار مي‌گيرند و گاهي نمي‌گيرند. گاهي گفت‌وگوها به جاي اين‌كه اول سطر بيايند وسط توصيف‌ها مي‌آيند، مثل صحبت‌هاي داروفروش ناصر خسرو (ص ...). گاهي نويسنده زمان را گم مي‌كند، مثلاً در صفحه‌ي سی‌ویک به جاي اين‌كه بگويد «نمي‌دانم مهرداد چه پوشيده است؟» مي‌گويد «نمي‌دانم مهرداد چه پوشيده بود» كه با توجه به اين‌كه لباس پوشيدن مهرداد مربوط به زمان حال است بايد از ماضي نقلي استفاده كند نه ماضي بعيد. گاهي نيز نويسنده فصل‌بندي را رعايت نمي‌كند (ص ...) «خانم فخريه بانوي آداب‌دان و باوقاري است» اما روي هم رفته نثر اشكال جدي ندارد و براي هر قشر خواننده‌اي قابل فهم است.

نكته‌ي ديگري كه اين رمان را از ساير آثاري از اين دست متمايز مي‌كند اين است كه نويسنده يا به عبارت بهتر شخصيت‌ها راه‌حل ارائه مي‌دهند يا حداقل به ما مي‌گويند كه خودشان چه‌طور با اين مسائل كنار مي‌آيند و اين امر نه تنها كار را شعاري نمي‌كند بلكه يك وجهه‌ي شرقي هم به اثر مي‌دهد و اين اثر را از ديگر آثاري كه نهايتاً به پوچي و تحمل روزمرگي و بيهودگي اشاره دارند، متمايز مي‌كند. نويسنده در لفافه راه‌ حل را از زبان شخصيت‌ها و از دل رويدادها به يونس مي‌دهد. حضور خدا مي‌شود و زخم‌هاي اكتسابي از جامعه‌اش را مرهم مي‌گذارد، همه مي‌توانند زخم‌هاي يك‌ديگر را مداوا كنند. آن وقت اين همه زخم‌ نمي‌ماند كه ذهن همه را پريشان كند و آن وقت خدا عريان‌تر مي‌شود براي يونس و امثال او.

مثلث مرگ، عشق، خدا در جاي جاي داستان تكرار مي‌شود. باور هر يك از اضلاع منوط به پذيرفتن دو ضلع ديگرست. پارسا ظرفيت عشق را پيدا نمي‌كند، پس نمي‌تواند در هواي اين مثلث زندگي كند. او خدا را هم نمي‌بيند و مرگ خود خواسته را انتخاب مي‌كند.

مهرداد مرگ عشق را باور ندارد؛ چون خدا را نمي‌بيند، ابعاد عشق را نمي‌شناسد و فكر مي‌كند عشق با مگر آدم‌ها مي‌ميرد. يونس مي‌داند كه با حذف خدا، زندگي و عشق حذف و مرگ بسيار هولناك مي‌شود. پس او در اين آتش ترديد بسيار مي‌سوزد و اين ترديدِ نبودنِ خدا بيش از همه يونس را برزخي مي‌كند. سايه مي‌گويد: «كنار گذاشتن  خدا، كنار گذاشتن زندگي است و اگر كسي از سرچشمه جدا شود ذره‌اي از زندگي در او نيست». (ص ...)

در اين ميان ضربه‌اي كه دكتر پارسا مي‌خورد هر چند هولناك ولي زيباست. دفتر و درس و خط‌كش و... همه و همه براي او چنان حجابي شده‌اند كه حالا وقتي اين عشق ناگهان مي‌آيد او ضخامت اين حجاب را مي‌فهمد و آن وقت همه چيز از جمله خودش براي خودش كوچك و كوچك‌تر مي‌شود، به اندازه‌ي يك حشره. شايد اگر پارسا خدا را داشت از كوچكي اين چيزهايي كه تا به حال برايش بزرگ بودند اين همه نمي‌ترسيد. پارسا هر چند بدون زمينه‌ي قبلي، اما به زيبايي عاشق مي‌شود. صحبت‌هاي پارسا و مهتاب ـ هر چند كمي دور از ذهن ـ اما بسيار زيبا و در مرحله تقدس عشق، حتي مناجات گونه‌اند. پارسا اگر كمي تحمل مي‌كرد شايد مهتاب را پله‌ي محكمي مي‌كرد براي رسيدن به خدا.

دليل عشق حقيقي است عشق‌هاي مجاز

(حافظ)

و آن وقت عشق، زندگي و خدا باعث مي‌شود براي خودش مرگ نخواهد.

شايد صحبت‌هاي مهتاب و پارسا زيباترين گفت‌وگوهاي اين اثر باشد:

«كاش ريه‌هات بودم تا نفس‌ها را در من فرو ببري و از من بيرون بياوري. كاش من تو بودم كاش تو من بودي كاش ما يكي بوديم، يك نفر دوتايي، كاش يكي از آجرهاي خانه‌ات بودم يا يك مشت خاك باغچه‌ات.»

پارسا به شدت از اين‌كه معشوقش را از دست بدهد، مي‌ترسد. نياز به حضور دائم او و با او بودن بدون اين‌كه مزاحمتي برايش ايجاد كند، زيرا او هنوز به مرحله‌اي نرسيده كه حس كند حضور او هم مي‌تواند براي مهتاب لذت‌بخش باشد. ناگهان همه چيز كوچك مي‌شود و از همه كوچك‌تر خودش و چون سرچشمه را نمي‌بيند، نمي‌فهمد كه مي‌تواند با آن سرچشمه تا هميشه جاري بماند، حتي بدون داشتن مهتاب، پس خودش را مي‌كشد. مهتاب، هم با وجود اين‌كه شناسنامه ندارد، اما خوب مي‌فهمد، تداعي مي‌كند و حرف مي‌زند. او درباره‌ي پارسا مي‌گويد؟

«سعي كرد به كمك فيزيك و رياضيات و فلسفه همه چيز را اندازه بگيرد، اما ناگهان فهميد كه در هستي چيزهايي هست كه با ابزارهاي او نمي‌شد اونارو اندازه گرفت... پارسا به جاي اين كه مسئله را حل كند خودش به يك پرسش دشوار و بغرنج بدل شد... چنان بي‌قرار شد بالا و بالاتر رفت اما هنوز كافي نبود آن‌چنان بالا رفت كه ناپديد شد اما باز هم كافي نبود پس در خودش فرو ريخت كوچك و كوچك‌تر شد و از آن ارتفاع فرو افتاد پس تباه شد.» (ص ...)

چون مهتاب را نمي‌شناسيم پس حرف‌هايش كمي براي مخاطب عجيب است. شايد اگر نويسنده از زاويه ديد داناي كل استفاده مي‌كرد يا حداقل شناسه‌هاي بيش‌تري از افراد مي‌داد اين گفت‌وگو‌ها پذيرفتني‌تر بود. همان ترديد كه به جان يونس در مقابل خدا افتاده به جان پارسا در مقابل مهتاب افتاده. پارسا به مهتاب مي‌گويد:

«يكي مي‌ترسه از نزديك نگات كنه.»

و يونس هم مي‌ترسد به خدا نزديك شود، چون به سؤال‌هاي سخت مي‌رسد، همه‌ي باورهايش ممكن است فرو بريزد، اصلاً آن مرحله را تقدسي است كه بنده را توان نزديكي نيست.

و زيباترين قسمت اين اثر فصل پاياني كتاب است. پسركي نخ بادبادكش پاره مي‌شود و گريه مي‌كند، يونس بلند مي‌شود مي‌رود نخ بادبادك پسرك را گره مي‌زند. نخ را بيش‌تر و بيش‌تر باز مي‌كند و به هوا مي‌فرستد، پسرك مي‌گويد «هورا، بادبادكم به خدا رسيد».

گويي پسرك خود يونس است، نخ اتصالش را كه خيلي هم طولاني است گره مي‌زند، نخي كه پاره شده بود. نويسنده با اين حركت نمادين خيال يونس و خواننده را راحت‌ كرده است. يونس به پسرك مي‌گويد كه نبايد نخ را محكم بكشد، يا ناگهان آن را باز كند و اين همان توصيه‌ي علي‌رضا، سايه و... به يونس است.

با روي ماه خدواند را ببوس مي‌توان لحظه‌هاي نابي را تجربه كرد و دردهاي مشترك آدم‌هاي زيادي را حس كرد، دردهايي زيبا كه كشف آن‌ها  به تحمل اين دردها كمك مي‌كند و مي‌ارزد.

مي‌توان اين رمان را يك رمان ديني خواند و جواب سؤال‌هاي زيادي را از آن پيدا كرد. مستور در اين اثر نشان داد كه دغدغه‌هاي ذهني بزرگ را هم مي‌توان بدون فلسفه‌بافي براي مخاطب قابل دسترس كرد و همين آدم‌هاي كوچك داستان مي‌توانند روزنه‌هاي جديدي را به ما نشان بدهند.