سفري از شك به يقين
سمیرا اصلانپور/ماه نامه
ادبیات داستانی/اسفند 81 و فروردین 82
سميرا اصلانپور ابتدا چكيدهاي از رمان را براي حاضران بازگو كرد:
يونس فردوس، دانشجوي دكتراي پژوهشگري اجتماعي، در حالي كه به شدت درگير مسئله
وجود يا عدم وجود خداست، از برگشتن دوست قديمياش مهرداد، از آمريكا مطلع
ميشود و در فرودگاه مهرآباد به استقبال او ميرود. مهرداد كه نه سال پيش عاشق
دوست مكاتبهاي آمريكايياش جوليا شده، براي رسيدن به او، به آمريكا سفر كرده،
در آنجا مقيم شده، با جوليا ازدواج كرده و صاحب دختري به نام جووانا شده است.
حال كه جوليا درگير بيماري لاعلاج جسمي و گرفتار اين مشغوليت ذهني است كه چرا
اين همه رنج و عذاب در جهان وجود دارد و آيا اصلاً وجود اينها عادلانه است،
مهرداد به ايران بازگشته تا جوابي براي همه اين دردها و سؤالهاي خودش پيدا
كند. با ديدن زني همراه فرزند منگلش، دوباره اين سؤال براي او پيش ميآيد كه
آيا اصلاً خدا وجود دارد؟ اين اشاره و درد و رنج جوليا در حقيقت همان مسايلي
هستند كه گره اصلي رمان پيرامون آنها شكل ميگيرد، يعني همان سؤال يونس كه
«آيا خدا هست؟ و اگر هست آيا عادل است؟» يونس براي گرفتن دكتراي خود بايستي
تحقيق روي پاياننامهاش در مورد مرگ دكتر محسن پارسا و علل آن را به پايان
برساند و براي به خانه بردن همسر عقدياش، سايه، لازم است كه دكترايش را بگيرد؛
اما يونس كه در كار خود پيشرفتي ندارد، به روزنامهها آگهياي ميدهد مبني بر
اينكه هر كس اطلاعاتي از دكتر پارسا دارد با او تماس بگيرد. مردي كه همشاگردي
مدرسه دكتر است، يونس و مهرداد را براي ديدار با خود به سلاخ خانه دعوت ميكند،
جايي كه صحنهاي نمادين از داستان شكل ميگيرد. دختري كه گاهي فارسي و گاهي
انگليسي ـ و به شيوهاي پست مدرن ـ حرف ميزند، با تلفن يونس تماس ميگيرد ...
اصلانپور سپس به نقد و بررسي رمان پرداخت. وي گفت: «اين داستان، داستاني فلسفي
و داستان شخصيت است. حادثه چنداني در داستان روي نميدهد. آنچه هست پيش از اين
رخ داده و يا پس از اين خواهد داد. شخصيتها حوادث قبلي را تحليل ميكنند و خود
را براي رخداد حوادث ديگري آماده ميسازند، حال آنكه در محدوده داستان باعث
ايجاد حوادثي داستاني نميشوند. آنچه رخ ميدهد، تحول شخصيتها و بحث و
گفتوگوي آنها پيرامون موضوع اصلي داستان يعني وجود، يا عدم وجود خداوند است و
از اين روي ميتوان داستان را غيرحادثهاي و داستان شخصيت دانست.»
وي
در مورد شخصيتهاي داستان گفت: «شخصيتها در داستان سه دسته هستند؛ آنها كه
اعتقادي به خداوند ندارند و اصولاً خداوند را صاحب نقش در زندگي خود نميدانند
و خدا هم گويي آنها را به حال خود رها كرده است. آنها در زندگي راحت هستند و
هر كاري كه دوست دارند ميكنند. دارو فروشهاي ناصر خسرو، و پرويز دوست
خوشگذران يونس از اين جملهاند.
گروه دوم آنهايي هستند كه اعتقادي فطري به خداوند دارند و در اين اعتقادشان هم
چون و چرا نميكنند. آنها خداوند را به عنوان آفريدگار اين جهان با تمام
وجودشان حس كرده و پذيرفتهاند و در پي اثبات او به شيوهاي منطقي هم نيستند.
اينها تن به خواست خداوند دادهاند و جهان را با همه خوبيها و بديهايش
پذيرفتهاند؛ آنها بديها را نقصي در جهان هستي نميبينند. اينها همه
انسانهايي پاك و بيعيب و نقص كه داراي طراوتي كودكانه هستند، تصوير شدهاند.
سايه، عليرضا، راننده تاكسي، جووانا، منصور، محسن خان و حتي مونس و مادرش از
اين جملهاند. منطق آنها همان منطقي است كه جووانا در گفتوگوي تلفني با پدرش
بازگو ميكند، او به همان راحتي كه ميپذيرد خداوند قادر است بدون تور هزاران
ماهي بگيرد، به همان راحتي هم معتقد است كه خداوند ميتواند مادر بيمارش را شفا
بخشد، و حتي اگر چنين اتفاقي نيفتد، فطرت او پاسخ درست خود را خواهد يافت. او
حقيقت را حتي از دهان پسر بچهاي كه باعث آزار و اذيتش شده، ميپذيرد. منصور به
رغم دردها و رنجهايي كه تا دم مرگ همراه اوست، اعتراضي ندارد و از اين روست كه
در لحظه مرگش بوي ياسمنهاي سفيد ميآيد و وقتي از او صحبت ميشود، نوري درخشان
كه منبعش مشخص نيست، داخل ماشين را روشن ميكند. عليرضا نيز تكليف مسئله مرگ و
ميرها، و بيماريهاي لاعلاج و آزاردهندهاي را كه معضل فكري بزرگي براي يونس
شدهاند، را به سادگي روشن ميكند. «تو نام اين همه فرشته را از كجا ياد
گرفتهاي؟» از نظر او آلام و رنجهاي بشري، نه نشانهاي بر عدم وجود خدا يا
بيعدالتي او، بلكه فرشتههاي رحمت الهي هستند كه باعث تكامل معنوي انسانها
ميشوند.
دسته سوم آدمهاي مردد انسان هستند كه گره و مشكل اصلي داستان پيرامون ترديد
آنها شكل ميگيرد، كساني مثل دكتر پارسا، يونس، مهرداد و جوليا، اينها بر لب
مرز هستند، در لب پرتگاه ايستادهاند و هر لحظه ممكن است كه به سويي بغلتند.
اينها شخصيتهاي ناپايداري هستند كه با تمام علم و دانشي كه دارند، ره به جايي
نميبرند و حتي انديشمندترين آنها، دكتر پارسا، چون نميتواند ماجراي غير علمي
عاشق شدنش را حل كند، دانشش باعث نابودياش ميشود و با خودكشي، به سمت بدي
سقوط ميكند. اما تا پايان داستان تكليف يونس و مهرداد به روشني معلوم نميشود.
البته اگر چه نويسنده داستان را از اين جهت به شكلي نيمه تمام رها كرده است
(زيرا علاوه بر آنچه گفته شد حتي معلوم نميشود كه بالاخره جوليا درمان ميشود
يا نه.)، اما قطعاً خواننده را مجاز به برداشت پلوراليستي از انتهاي داستان
نميداند. زيرا به روشني جهتگيري شخصيتها را معلوم كرده است؛ مهرداد براي
گرفتن شفاي جسمي ـ يا روحي ـ جوليا به مشهد ميرود كه يونس به هنگام شنيدن اين
خبر، مشهد را مسلخ ميشنود. اين كلمه علاوه بر آنكه خود ميتواند به تنهايي
بار نمادين داشته باشد و بيت «در مسلخ عشق جز نكو را نكشند / روبه صفتان زشت
خود را نكشند» را تداعي كند با اشاره به ماجراي سلاخخانه و مسلخ گاوها،
خواننده را به برداشت نمادين ديگري رهنمون ميسازد؛ آنجا كه گاوها حتي اگر
ياغي و سركش هم باشند ناچار از تسليم هستند. اگر چه اگر منظور نويسنده از تسليم
شدن گاوها به چاقوي سلاخي به اين مقصود مورد استفاده قرار گرفته باشد، به هيچ
وجه تشبيه جالب و تأثيرگذاري نيست. يونس نيز در انتهاي داستان با كمك به هوا
كردن بادبادك پسرك به نوعي به كمال و خدا ميرسد. در حقيقت او پس از آن همه
كشمكش و جستوجو براي پيدا كردن جوابي علمي و منطقي، با پاسخ و منطق كودكانه
پسرك كه بالا رفتن بادبادك در آسمان را رسيدن آن به خدا ميپندارد ـ مجاب
ميشود.
اگر
چه روش نويسنده در اثبات خداوند همچون متكلمين است كه ميگفتند: ابتدا
ميپذيريم و سپس اثبات ميكنيم، آنجا كه در صفحه 71 ميگويد: «بر خلاف تجربه
طبيعت كه قانونهاش بعد از آزمايش به دست ميآد، اول بايد به قانوني ايمان
بياوري و بعد اونو آزمايش كني.»، نه مانند فلاسفه كه ابتدا شك ميكنند و بعد از
شك به يقين ميرسند، و در حقيقت تمامي هم و غم نويسنده هم اين است كه اين نكته
را اثبات كند، از شك به يقين رسيدن يونس، نشان ميدهد كه راهي كه فلاسفه پيش رو
ميگذارند هم چندان به بيراهه نميرود، اگر چه رفتن از آن به آساني راه ديگر
نيست. به اين ترتيب ميتوان گفت كه نويسنده تا حدودي اعتقاد راسخ خود را به
كاملاً حسي بودن پذيرش خداوند، نقض ميكند.
از
جمله نقاط قوت اين داستان آوردن مكانهاي جديد و توصيف دقيق و كارشناسانه
آنهاست. از جمله اين موارد، ناصر خسرو و دارو فروشهاي آنجا، و سلاخخانه
است. اين داستان بلند به رغم حجم نسبتاً كمش صحنهها و آدمهاي جديدي دارد كه
كار را خواندني ميكند.»
اصلانپور بحث خود را چنين جمعبندي كرد: «در مجموع چنين برداشت ميشود كه
شخصيت منطقي و كاملاً علمي محسن پارسا در مقابل شخصيت حسي و عاطفي عليرضا قرار
ميگيرد. پارسا از بس علمي فكر ميكند، خودش هم مثل يك پديده علمي ناپايدار، از
حالت پايداري خارج شده و بر لب پرتگاه ايستاده است. او خودش هم همانند خطكشي
كه در آخرين عكسش به دست گرفته و آن را تا مرز شكسته شدن خم كرده است، حالتي
بحراني دارد. اما او راه درست خروج از بحران را پيدا نميكند و به جاي تمايل به
سمت جاده، به سمت پرتگاه خم ميشود و سقوط ميكند. آنچه باعث سقوط او ميشود،
نه يك حادثه تلخ و منفي، بلكه اتفاقي مثبت و مبارك چون عشق است. ظرفيت او
آنقدر پايين آمده كه عشق هم نميتواند او را هدايت كند. حال آنكه عليرضا كه
با فطرت خود، به جاي علم، زندگي را تفسير ميكند، حتي از حوادثي تلخ چون مرگ
دوستش، برداشت شيرين ميكند و بيماريها را هم فرشتهاي خداوند ميداند.»
وي
گرايش نويسنده به سمت فرهنگ غربي و بهخصوص آمريكايي را با نگاه مثبتي كه
نويسنده نسبت به آدمهاي آن سرزمين دارد، از نكات منفي كتاب دانست و گفت: «سه
شخصيت اصلي داستان، مهتاب، جوليا و جووانا، آمريكايي يا آمريكاييزاده هستند.
علت حضور پر رنگ اين آدمها در داستان تبيين نشده است و بيش از هر چيز به نظر
ميرسد كه نويسنده علاقه دارد به هر دليل موجه يا غير موجهي، چنين افرادي را
وارد داستان كند.»
پس
از آن بعضي از حاضران در جلسه، در مورد داستان صحبت كردند. حسين فتاحي گفت: «دو
نوع داستان داريم، داستانهاي تفريحي و داستانهاي تحليلي. داستانهاي تفريحي
ماجراهاي پر رنگي دارند و خواننده از خواندن آنها لذت ميبرد. براي فهميدن اين
قبيل آثار نيازي به فكر كردن نيست. بعد از خواندن داستان هم زياد به فكر
نميرويم. بخش ديگر كه اين رمان هم جزو آنهاست، داستانهايي تحليلي هستند.
همان طور كه خانم اصلانپور گفت حادثه زيادي براي پيگيري وجود ندارد. ما بيشتر
از آنكه در مورد داستان، بخواهيم حرف بزنيم. فكر ميكنيم. زرنگي نويسنده در
اين نكته است كه علاوه بر طرح مشكل است، يك پيرنگ كمرنگ داستاني كه همان
چهگونگي مرگ دكتر پارساست را، پس گرفته تا باعث جذب خواننده بشود. شخصيتهاي
متعددي در داستان داريم. از كودكان گرفته تا افرادي مثل دكتر پارسا كه در
بالاترين درجات علمي هستند. همهي اينها به دنبال گمشدهاي هستند، به دنبال
خدا. بعضي مثل عليرضا و سايه به آن جواب و يقين رسيدهاند و در آرامش به سر
ميبرند. ديگران، در آن حدي كه رسيدهاند، يا نرسيدهاند زندگي متلاطم و در
نوسان است. خواننده از خود ميپرسد كه خود او در چه مرحلهاي است و جزو كدام
گروه از اين آدمهاست. اين سؤال خوبي است كه خواننده خودش را محك بزند. اين
سؤال خاص خيلي هم نيازمند علم نيست و نيازمند حس است. علم آن دختر بچه كوچك
خيلي كمتر از دكتر پارساست؛ ولي با حس به يقيني رسيده كه پارسا به آن نميرسد.
يكي
ديگر از حاضران با اشاره به اينكه كمتر پيش آمده كتابي را با چنين علاقهاي
بخواند، گفت: «موضوع داستان، موضوع جديدي است كه آيا ميشود مسايل انساني را با
معيارهاي علمي سنجيد يا نه، كه مطرح ميشود خدا وجود دارد يا نه، خودش ميتواند
يك حادثه باشد. آنجا كه يونس بعد از ديدن آن بچه منگل از خودش ميپرسد: «آيا
خدايي هست؟» ميتواند نقطه شروع و گره اصلي داستان باشد، و آنجا كه گفته
ميشود: «بادبادك به خدا رسيد». حد نهايي و نقطه اوج است. با اينكه عامل وحدت
بين سايه و يونس عشق است، اما آنچه باعث جداييشان ميشود، تفاوت جهانبيني و
نگرششان است. نكته اصلي داستان اين نيست كه خدا هست يا نه، بلكه نوع نگرش
شخصيتهاست. تمام وقايع بر اساس علت و معلول است. دليل تمامي اتفاقاتي كه
ميافتد، براي خواننده روشن ميشود، جز آنجا كه محسن پارسا فيلمي را در سينما
شهر قصه ميبيند و ما از محتوايش خبردار نميشويم.
هيچ
نكتهي ناروشني در داستان باقي نميماند. داستان مسئلهاي را مطرح ميكند كه
مبتلا به همه انسانهاست. به همين دليل، اتفاقاً وجود شخصيتهاي آمريكايي حسن
كار مستور است. همه انسانهاي اين داستان كه مردد هستند، سرشان به تنشان
ميارزد، بر خلاف انبوهي از انسانها كه در خارج از عالم داستان هستند. كسي مثل
دكتر ميرنصر با اينكه تحصيل كرده است، چون دغدغهاي ندارد و فقط به دنبال لذت
است، سرش به تنش نميارزد. مستور، در اين داستان، دو ديدگاه الهي و مادي را
چنان خوب در كنار هم قرار ميدهد كه قائم به حقيقت باشد. ارزشمندي كار نويسنده
اين است كه در حالي كه دغدغهها را مطرح كرده، جوابها را هم ميدهد. نگاه
نويسنده، نگاه توحيدي ارزشمند است. همچنين نگاه زيباي نويسنده به دفاع مقدس،
قابل توجه است.»
احمد شاكري با ذكر اينكه ديگر نكات تكراري را بازگو نميكند، گفت: «امتياز اين
كار در اين است كه نويسنده روي نكتهاي دست گذاشته كه بسيار اصلي و در ضمن
بسيار بديهي است. اين بحثي كه به ظاهر فلسفي است، وقتي ميخواهد داستان بشود
بايد دو جنبه در مورد آن مراعات شود: اين انديشه چيست؟ و با ابزار داستان
چهگونه مطرح شده. در پايان تمامي فصلها، صحنهاي نمادين و تمثيلي وجود دارد.
مثلاً اگر يونس در ترديد است، دستمال كاغذي هم لب ميز ميايستد، در حالت
ناپايدار. «روي ماه خداوند را ببوس» يك داستان بلند است با فصلهاي خيلي زياد،
بيش از حد حجم داستان. در داستان هر انديشهاي كه مطرح ميشود، بايد با كشمكش و
تصوير نشان داده شود، در حالي كه خيلي از صحنههاي رمان در حقيقت منازعه فلسفي
است نه داستاني. مشكل يونس هنوز دروني نشده و شكل داستاني پيدا نكرده است.
ايجاد شك براي يك شخص به همين سادگي نيست. چه شده كه او شك كرده؟ آدمها به
همين سادگي نسبت به وجود خدا شك نميكنند. يونس دو نوع شك دارد يكي نسبت به
وجود خدا، و ديگري نسبت به صفات خدا. ظاهراً بدبختي و بيماري مردم باعث شك يونس
شده. آيا اين شك در وجود خداست؟ نه، اين شك در صفات خداست. يعني من قبول
كردهام كه خداي عادلي هست، ولي عدلش كجا رفته كه چنين فجايعي به بار ميآيد.
فلسفه يك واژه لغزنده است؛ از فلسفه كانت داريم تا فلسفه اسلامي. نميتوانيم با
آوردن كلمه فلسفه، تمامي وجوه آن را برانيم. چار نميشود با فلسفه و عقل به خدا
رسيد؟ قرآن مملو از استدلالهاي عقلي است. وقتي ميگويد به شتر نگاه كن، با چه
بايد نگاه كرد؟ با قلب يا با چشم؟ يا داستان آن پيرزن كه دستش را از روي چرخ
نخريسي برميدارد و از حركت افتادن چرخ را دليل وجود خدا ميداند، خودش يك
استدلال عقلي است. نميشود عقل را راند و فقط احساس را جايگزين كرد. ايماني كه
درش ادراك نباشد، چه ارزشي دارد؟ نسخهاي كه نويسنده به خواننده ميدهد، اين
است كه «بايد خوب بود.» اين نسخه خوبي نيست؛ خوبي چيست؟ واگذاري خوبي به مردم
چيزي را حل نميكند؛ بايد فرقاني داشت. خداوند ميگويد فرقان به شما ميدهيم.
بسياري از ما در جهل مركب هستيم و اصلاً معيار خوبي نداريم. اين سؤال كتاب،
سؤال همه آدمها نيست. همه ما تا چشم باز ميكنيم، خدا را قبول داريم. اين،
سؤال فرهيختگان يا مغرضان است. در مورد عشق بايد گفت كه عشق پارسا از نوع عشق
مقدس است. از نظر او نگاه و صحبت جايز ولي ازدواج ممنوع است.»
شاكري در مورد عرفان در اين داستان گفت:
«اين عرفان در مورد راننده تاكسي چهگونه نشان داده شده؟ آيا شنيدن صداي سوسك
نشانهي كمال انساني است؟! مرتاضها كارهاي خيلي عجيبتري هم ميكنند؛ آيا اين
نشانه اعتقادشان به خداست؟ كساني كه روي نفسشان كار ميكنند از عهده كارهاي
خيلي بالاتري هم برميآيند.»
وي
سپس در مورد ساختار داستان گفت: « اينكه چون رمان، رمان انديشه است، پس حادثه
ندارد، توجيه منطقياي نيست. اصلاً هر رماني بايد رمان انديشه باشد؛ ولي اين
انديشه بايد با فعل داستاني نمايش داده شود. ورود شخصيتها به داستان علت
ميخواهد. اين آدمها چرا جمع شدهاند؟ اگر مهرداد نباشد چه تفاوتي در داستان
بهوجود ميآيد؟ عليرضا براي چه در داستان است؟ انديشه اين داستان فربه ولي
ساختار داستانياش تكيده است.»
شاكري صحبتهاي خود را چنين جمعبندي كرد: «با تمام اين حرفها، اگر اين كتاب
را با كتاب رويا پيرزاد ـ كه در جشنوارهاي هم برگزيده شده ـ مقايسه كنيم، در
مرتبه خيلي بالاتري قرار ميگيرد. از نظر محتوا هم بالاخره نويسنده خدا را دوست
دارد، نگاهش به بچههاي جبهه صادقانه است، و زنها را چادري نشان ميدهد. در
مجموع رمان انسان را به شدت درگير ميكند.»