روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

 براي من اي مهربان چراغ بياور

 الف. حسيني /روزنامه قدس، سه شنبه 24 مردادماه 1383

 

يكي از بزرگترين دغدغه‌هاي بشر در عصر حاضر مسأله وجود خداوند است كه گاه به شكل مضامين فلسفي مطرح شده و گاهي نيز به هنر راه يافته و بخشي از درونمايه‌ آثار ادبي را به خود اختصاص داده است. رمان «روي ماه خداوند را ببوس» اثر مصطفي مستور همان طور كه از نامش پيداست با اين مضمون نوشته شده.

اين كتاب كه جايزه قلم زرين را از آن خود كرده با حضور شخصيت‌هاي متعدد، چند داستان را به موازات يك‌ديگر پيش مي‌برد و در ضمن به بحث در رابطه با خدا، عشق و مرگ مي‌پردازد.

يونس شخصيت اصلي داستان جواني است كه فلسفه خوانده و اكنون مشغول تهيه پايان‌نامه دكترايش در رشته جامعه‌شناسي است. او به دنبال مداركي است كه به دلايلي خودكشي دكتر محسن پارسا منتج مي‌شود. دكتر پارسا استاد رشته فيزيك در دانشگاه است كه همه او را به عنوان آدم موفقي مي‌شناخته‌اند و يك روز به طور ناگهاني خودش را از طبقه هشتم ساختماني به زمين پرت مي‌كند. يونس هم‌چنين مي‌خواهد با سايه، دختري از يك خانواده متمول ازدواج كند اما پدر دختر تا زماني كه وي موفق نشده مدارك دكترايش را بگيرد اين اجازه را به آن دو نمي‌دهد.

سايه دانشجوي كارشناسي ارشد الهيات است و او نيز درگير موضوع «گفت‌وگوي خدا با موسي» براي پايان‌نامه‌اش است. يونس كه تمام جريان گفت‌وگو را افسانه مي‌داند نمي‌تواند به او كمكي كند. سايه كه متوجه ترديدها و مشكلات عقيدتي يونس شده، خود را در موقعيتي مي‌يابد كه ناچار است بين عشق به خدا و عشق به يونس يكي را انتخاب كند. ترديدهاي يونس از همان آغاز داستان با طرح سؤالاتي از قبيل «آيا خدايي هست؟» بيان مي‌شود.

داستان پر است از افراد و صحنه‌هاي متنوع كه در ياركشي قهرمانان قصه براي حضور خدا و عدم حضور خدا، آن دسته افرادي كه مؤمن هستند تعدادشان بيش‌تر است و اصلاً نام كتاب هم گواه‌ ايمان به خداست. ولي با اين حال در رمان مستور كفه استدلال كم مي‌آورد.

يونس در آغاز رشته فلسفه را به اين خاطر برگزيده كه بتواند از حريم دين دفاع فلسفي بكند اما اين دانسته‌ها او را در ورطه شك‌ها و ترديدها افكنده است.

«كليد‌ها به همان راحتي كه در را باز مي‌كنند قفل هم مي‌كنند» يونس اغلب اوقات با صحبت در رابطه با بدبختي‌ها، زشتي‌ها و بيماري‌ها عدل آفريدگار را زير سؤال مي‌برد. اين شبهات چندان عميق و بنيان برافكن نيستند اما مي‌توانند تا حدي ذهن را قلقلك بدهند. در كنار يونس، شخصيت‌هاي ديگري نيز وجود دارند.

مهرداد همكلاس قديم او كه تازه از آمريكا برگشته با دختري به نام جوليا ازدواج كرده. مهرداد هم درگيري‌هاي فكري مشابه دارد به خصوص كه همسر او كه سرطان گرفته و در آستانه مرگ است.

در مقابل شخصيتي به نام عليرضا وجود دارد كه جوان تحصيل‌كرده و جبهه رفته‌اي است. زماني كه عليرضا شروع به صحبت مي‌كند داستان وجه جالب و شنيدني‌اي به خود مي‌گيرد: «هر اندازه كه به خداوند باور داشته باشي خداوند همان اندازه براي تو وجود داره» آدم‌هايي را مي‌شناسم كه نه تنها وجود خداوند را بلكه ويژگي‌هاي او را هم با نوعي بازي درك مي‌كنند و لذت مي‌برند. منظور من از بازي دقيقاً تجربه كردن خداونده» سخنراني‌هاي شيرين عليرضا و نيز حضور افرادي مثل سايه و جانبازي كه شهيد مي‌شود يا راننده تاكسي كه به زني كمك مالي مي‌كند فضاي قشنگي به داستان مي‌دهند اما كام مخاطب كه از حرف‌‌هاي يونس تلخ شده به اين سادگي شيرين نمي‌شود.

سنگ بزرگ نشانه نزدن است. نويسنده موظف نيست به ابهاماتي كه ذهن هر خواننده‌اي با آن درگير است پاسخ بدهد ولي اگر سؤالي را در كارش مطرح مي‌كند بايد خود او در آن حيطه مطالعه كرده باشد و آن قدر بر شخصيت‌ها و حوادث داستان احاطه داشته باشد كه بداند با گفته‌هاي خود ذهن مخاطب را به كدام سمت مي‌كشد.

يونس با سه مسأله درگير است. ترديد در وجود خدا، تكميل پايان‌نامه، ازدواج با سايه. او طي تحقيقاتي كه انجام مي‌دهد درمي‌يابد كه پارسا قصد داشته روابط بين انساني را به زبان رياضي نشان دهد و در واقع مفاهيم انساني از قبيل دوست داشتن را از راه علمي تحليل نمايد. يونس با تصور اين كه مرگ پارسا ريشه جامعه‌شناسي دارد و احتمالاً به سبب مهجور ماندن انديشه روشنفكران در ميان مردم بوده است، اين سوژه را براي پايان‌نامه خود انتخاب مي‌كند اما در جريان تحقيق پي به عشق ناخواسته‌اي مي‌برد كه پارسا نسبت به يكي از شادگرانش به نام مهتاب كرانه پيدا كرده است. البته دو مضمون كلي «ايمان به خدا» و «عشق» به شكلي كه در كتاب مطرح شده، در ترازوي سنجش مخاطب، به سختي كنار هم مي‌نشينند. اما مي‌توان وجه مشتركي بين پارسا و يونس در نظر گرفت. اين هر دو سعي دارند تا از طريق عقل مشكلات خود را حل كنند غافل از آن كه پاي استدلاليان چوبين بود. يونس دنبال يك منطق علمي است كه به او نشان دهد آيا واقعاً خدا با موسي سخن گفته و مي‌پرسد: «با چه ابزاري و در چه آزمايشگاهي مي‌توان خداوند را تجربه كرد؟» در آخرين صفحات كتاب عليرضا به يونس مي‌نويسد: «احتمالاً او خودكشي كرد چون دركش كوتاه‌تر از ارتفاع عشق بود. گويي عشق چنان غريب بر پارسا تابيده بود كه با خط‌كش‌هاي او اندازه نمي‌شد و به همين سبب او قادر نبودن آن را در كنار بقيه چيزها در آن كتاب دست‌نويسش بچيند. هم‌چنان كه يونس، تو نمي‌تواني معناي خداوند را در كنار بقيه معناهاي زندگي‌ات بچيني.»

پارسا در شيوه خود شكست خورد، اما ساير اشخاص داستان سرنوشت ديگري دارند. مهرداد تحت‌تأثير صحبت‌هاي عليرضا عقيده‌اش محكم مي‌شود و به دنبال طبيب دردهاي لاعلاج به مشهد مي‌رود. سايه نيز به خاطر خدا از عشق به يونس مي‌گذرد. اما قهرمان داستان به كجا مي‌رود؟

مگر پارسا توجيه اجتماعي ندارد و انگيزه‌اش عشق و عاشقي است پس كار پايان‌‌نامه يونس بي‌نتيجه مي‌ماند. از ديگر سو او در رابطه‌اش با سايه به بن‌بست رسيده است. حالا مي‌ماند اين سؤال كه آيا يونس عاصي از دهان ماهي نجات مي‌يابد، يا نه؟

در انتهاي رمان او نخ بادبادكي را كه پاره شده گره مي‌زند و به دست پسر بچه‌اي مي‌دهد. پسرك با بالا رفتن بادبادك مي‌گويد: «بادبادك من رسييد به آسمون، رسيد به خدا» و يونس به جايي كه بادبادك به خداوند رسيده است نگاه مي‌كند. آيا بايد فرض كرد كه او هم‌چنان در ترديد خود باقي است يا مي‌توان پاره شدن و گره خوردن نخ را نمادي از انقطاع موقت و اتصال مجدد دانست.

«من رشته محبت تو پاره مي‌كنم

شايد گره خورد به تو نزديك‌تر شوم»

و ظاهراً نويسنده نيز با اين پايان خواسته كلاغه را به خانه‌اش برساند. اما براي خواننده نكته سنج اين سؤال باقي است كه چرا دانشجوي رشته فلسفه براي وجه علمي دادن به وجود خدا از دانش‌آموز دوره راهنمايي ناآگاه‌تر است؟ و آيا ممكن است آدمي با ترديدهاي اساسي از طريق يك منطق سست و تجربي يك‌باره اعتقاد بيابد؟

رمان مستور را حاوي عقايد ماركسيستي و ماترياليستي دانسته‌اند اما بي‌شك كتاب «روي ماه خداوند را ببوس» يك اثر شفاف و متعهد است كه از منظر اعتقاد مي‌كوشد به شبهات پاسخ دهد ما نمي‌گوييم كه چرا داستان مكرراً سؤال مي‌پرسد و شك ايجاد مي‌كند. ادبيات متعهد هرگز به معناي سرپوش گذاشتن روي حقايق نبوده است بلكه مي‌بايست تفكر برانگيز باشد: «شك كردن مرحله خوبي در زندگيه و اما ايستگاه خيلي بدي است» سوفسطائيان در دل مردم شك مي‌انداختند ولي حاصل پرسش آن‌ها، ارسطوها و افلاطون‌ها بودند.

داستان «روي ماه ...» محمل مناسبي براي طرح چنين موضوعي بوده است ولي ناكامي نويسنده در پي افكندن ساختاري محكم براي آن و كمرنگ شدن بيان هنرمندانه، توفيق چنداني براي نويسنده به بار نياورده است. چه خوب بود اگر نويسندگاني كه در چارچوب الهيات مي‌انديشند قدري هم به تأثير مطالعه در عمق بخشيدن به كار و يافتن شگردهاي بياني تازه توجه مي‌كردند. به هر روي قلم مؤثرترين سلاحي است كه بشر امروز شناخته اما اگر طريقه استفاده از آن را ندانيم ممكن است ناخواسته كار دست خودمان بدهيم.