روي ماه خداوند را ببوس و امكان
اقتباس سینمایی
جميله دارالشفایی / ماهنامه ی فیلم نگار، شماره 29، بهمن ماه 1383
خلاصه داستان: يونس دانشجوي سال آخر دكترا
در رشته پژوهشگري اجتماعي، مراحل اوليه پاياننامه دكترايش را پشت سر ميگذارد.
پاياننامه قرار است تحليل جامعهشناسانهاي از علل گرايش دكتر پارسا، به
خودكشي باشد، اما همه درها براي گشودن اين راز، بسته است. پارسا، استاد دانشگاه،
مجرد و 34 ساله است و با مادرش زندگي ميكرده و ظاهرا مشكلي كه دليل بر خودكشياش
باشد، نداشته است. از طرفي پدر متمول سايه (نامزد يونس) گرفتن مدرك دكترا را
شرط ازدواج يونس با سايه قرار داده است. سايه نيز پاياننامه فوق ليسانس با
عنوان مكالمات خداوند و موسي را تهيه ميكند. يونس كه براي سايه الگوي خداشناسي
و دينداري و ايمان است، تمام وجودش را شك به وجود خدا فرا گرفته و بيماري
اطرافيانش (مادر، همسر سرطاني امير و . . .) و به طور كلي درد و رنجهاي موجود
در دنيا هر دم بر شك او ميافزايد و صحبتهاي آرامبخش دوستش علي (كه رابطهاي
شبيه مريد و مراد با يكديگر دارند) هم تاثير چنداني بر ناآرامي ناشي از دوري
او از خدا ندارد سايه وقتي متوجه اين شك ميشود، درهم ميشكند و به علي پناه ميبرد
تا شايد او بتواند آرامش كند. يونس با دو تن از دانشجويان پارسا آشنا ميشود كه
به تدريج راز خودكشي دكتر را براي او برملا ميكنند. دكتر پارسا عاشق دختري به
نام مهتاب شده بود. او در تمام طول زندگي فقط با دليل و منطق سر و كار داشت.
كتابي مبني بر رابطه رياضي خوشبختي با ساير عوامل نيز در دست نگارش داشت، تحمل
اين عشق افلاطوني براي وجود منطق باور او امكان پذير نبود. گويا كمكهاي دختر
براي آشنايي او با عشق هم كمكي نميكند و دكتر زير بار اين فشار از پا درميآيد.
درست زماني كه يونس در مكالماتش با مهتاب و دوست او پي به راز زندگي دكتر
پارسا ميبرد، سايه نيز با تمام عشقي كه در روابط آنها موج ميزند، او را ترك
ميكند. سايه اعتقاد دارد بين عشق به يونس و عشق به خدا بايد يكي را انتخاب كند
و به گفته خودش او دومي را برميگزيند. در پايان داستان علي به يونس پيشنهاد
ميدهد كه وجود خدا را در ميان دستهاي بچهها، نگاهها و رفتار آنها جستوجو
كند. يونس به كودكي كمك ميكند تا بادبادكش را هوا كند و كودك خوشحال ميشود
كه «بادبادكش به آسمان رسيده است، به خدا.»
داستان روي ماه
خداوند را ببوس احتمالا در نگاه اول مناسب براي يك اقتباس سينمايي به نظر
نميآيد. مهمترين دليل آن وجود شخصيتهاي درونگرايي است كه در نسل جوان امروز
كمتر يافت ميشود. گويا شخصيتهاي اين داستان بلند مربوط به نيمنسل قبل هستند
و البته آن هم از طبقه نيمه روشنفكر جامعه. انگار همه در گوشه و كنار تهران
بزرگ ميپلكند. اثري از بيكاري، اعتياد، فقر، فحشا، مشكلات اقتصادي طبقه متوسط
و . . . در زندگي آنها مشاهده نميشود. اساسا ناملايمات بيروني زندگي در بستر
كلي رمان جريان ندارد. رويدادها در درون آدمها ميگذرد نه در وقايع و رخدادهاي
زندگي بيرونيشان. اين درونگرايي باعث شده آدمهاي داستان بيشتر به واگويههاي
طولاني با ديالوگهاي مفصل براي ارائه نظراتشان پناه ببرند كه البته خصيصهاي
منفي براي يك اثر مكتوب نيست اما در سينما كه امروزه كاملا بر پايه تصوير
استوار است، ديالوگهاي طولاني كه بيشتر شكل و شمايل بحثهاي فلسفي دارند تا
برقراري ارتباط دروني ميان دو كاراكتر، حوصله تماشاچي را سر ميبرد.
اما در روي ماه
خداوند . . . وجود شخصيتهاي جذاب و دوستداشتني اين اجازه را ميدهد كه
فيلمنامهنويس عناصر دراماتيك را از ميان ديالوگها بيرون كشيده و فيلمنامهاي
صرفا براساس منطق آنها بنويسد.
روي ماه
خداوند . . . از عناصر دراماتيك موردنياز يك فيلمنامه سينمايي بيبهره نيست.
مهمترين نكته براي اقتباس از آن پيدا كردن خط اصلي قصه از لابهلاي خطوط
داستاني و غيرداستاني موجود در ديالوگها و بهطوركلي رمان است. در اين داستان
راوي (يونس) با سه مسئله مهم و البته هزارويك مسئله كماهميت روبهرو ست. مسائل
مهم او عبارتند از:
1ـ پيدا كردن
كليدي براي قفل درهاي بسته علل خودكشي دكتر پارسا.2ـ
به پايان بردن پاياننامه و ازدواج با سايه.3ـ شك در وجود خدا. مسئله شك در
وجود خدا اول از همه در داستان مطرح ميشود. با ورود مهرداد ـ دوست يونس ـ به
ايران كه همسرش ـ جوليا ـ سرطان دارد اين شك با ديالوگي از زبان جوليا در
خاطرات مهرداد معرفي ميشود. «بهترين فرض اينه كه خدايي در كار نباشه چون فقط
در اين صورته كه مجبور نيستيم گناه وجود بيماريهاي لاعلاج رو به گردن او
بندازيم.» البته جولياي مهرداد در جايي ديگر نيز بازگوي شك يونس ميشود آنجا
كه يونس زندگي با فرض وجود خدا را با فرض نبودن خدا مقايسه ميكند و مهرداد
ميگويد: «جوليا به خيلي از اين سؤالها ميگه سؤال وحشتناك» (صفحه 26 و ص 27)
اين ديالوگها خواننده را به فكر وا ميدارد و باعث ميشود كه وقتي چند فصل
جلوتر با شك يونس آشنا ميشود او را بهتر همراهي ميكند. شايد اين كه آيا خدا
وجود دارد يا نه؟ نتواند عامل محركي براي پيشبرد شخصيت در طول يك داستان
سينمايي باشد اما به هر خال مهمترين مسئله كنوني زندگي يونس، همين است. «اين
سؤال حتي از اين تز لعنتي و دليل خودكشي پارسا و خيلي چيزهاي ديگه هم براي من
مهمتره.» يا «حتي يك معجزه هم رخ نميده.» و به دنبال اين گفتوگو، صحبت
طولاني بين يونس و مهرداد در اين باره درميگيرد كه تمام درونيات يونس را در
اين لحظه بيرون ميريزد. درونياتي كه مربوط به ذهن هوشيار اوست. صحنهاي كه
دختر مهرداد پس از چند سؤال كودكانه دوستداشتني به اين نتيجه ميرسد كه خدا
حتما ميتواند حال مادرش را خوب كند يكي از تاثيرگذارترين و تصويريترين
بخشهايي است كه بيننده را همراه با نونس به تفكر واميدارد و اتفاقا با پيام
پايان داستان كه بايد خدا را در جملات و حركات كودكان ديد در عين همخواني،
تعارض دارد. به نظر ميرسد مسئله شك، تنها ميتواند تم فيلمنامه برگرفته از اين
داستان باشد چرا كه همه وقايع در نهايت با اين تم گرد هم ميآيند. ازدواج يونس
و سايه، مسئله مهرداد كه همان بيماري همسرش است، خودكشي دكتر پارسا كه به دليل
نگاه پوچگراي او به زندگي بوده است. اما به عنوان هدف اصلي شخصيت كه بايد
فيلمنامه را جذاب و دراماتيك پيش برد، انتخاب مناسبي به نظر نميآيد. فيلمنامه
با محوريت علل خودكشي دكتر پارسا بهترين شكل خود را پيدا ميكند. در اين صورت
مدل فيلمنامه بيشتر شبيه به فيلمهاي كارآگاهي ميشود كه يك پليس، كارآگاه يا
وكيل براي كشف راز يك قتل (يا خودكشي) با موانعي روبه روست كه در طول داستان،
يكي يكي مرتفع ميگردند. در اين گونه فيلمنامهها شخصيت اصلي همان كارآگاه است
اما ماجراي پيشبرنده مربوط به مقتولي است كه در طول فيلمنامه وجود خارجي
ندارد. روي ماه خداوند . . . نيز در شكل سينمايي خود ميتواند شخصيت اصلي نونس
را وسيلهاي براي شناخت شخصيت غيرموجود پارسا و كشف راز خودكشي او قرار دهد. و
البته در راستاي اين كشف و شناخت، يونس نيز به ديدگاهي متفاوت از شروع قصه
برسد. بنابراين خودكشي، موتور پيشبرنده داستان است كه با شرط پدر سايه، كشف
اسرار آن شخصيت اصلي را به دو هدف ميرساند: موفقيت در پاياننامه و ازدواج ضمن
اين كه اساسا طراحي شخصيت يونس در داستان به گونهاي است كه هر اتفاق كوچكي
براي او يك تحليل جامعهشناسانه، روان شناختي و ايدئولوژيك به دنبال دارد.
بنابراين آنچه بايد در اين داستان بيش از هر چيز، سينمايي و بصري شود، شخصيت
پارسا و ماجراهاي مربوط به اوست كه اتفاقا سير قطرهچكاني اطلاعات در داستان
ميتواند پيشنهاد خوبي براي روند پيشبرد فيلمنامه نيز باشد. دو بخش داستان
زندگي يونس و
كشف زندگي پارسا و دليل خودكشي او همزمان با هم از وضعيت پايدار
A
به وضعيت ناپايدار
B
تغيير ميكنند و بعد هر دو دوباره به وضعيت نسبتا پايدار
C
ميرسند.
وضعیت پایدار
A: يونس
و سايه، پاياننامههايشان را مينويسند و تنها مشكلشان شرط پدر سايه است.
دانستههاي يونس و خواننده درباره پارسا نيز در همين وضعيت پايدار قرار دارد
(اطلاعات مربوط به زندگي او در صفحه 12)
وضعیت پایدار
B:
شك يونس به خدا، روابط شخصي او و سايه را دستخوش
ناملايمات ميكند. همزمان از زندگي دكتر پارسا رازهايي
برملا ميشود كه از
وضعيت پایدار A فاصله ميگيرد.
وضعیت پایدار C:
سايه، يونس را براي هميشه ترك ميكند، راز
خودكشي پارسا كاملا گشوده ميشود. يونس، در شك باقي ميماند، اما به يقين نزديك
ميشود.
عشق
داستان روي ماه
خداوند . . . با خاطره عشق نوجوانانه مهرداد به جوليا آغاز ميشود و به تدريج
عشق سايه به يونس و بعد از آن عشق پارسا به مهتاب معرفي ميشوند.
عشق مهرداد به
جوليا در لابهلاي نامهنگاري او با دوست مكاتبهاياش ـ به هدف يادگيري زبان
انگليسي ـ شكل ميگيرد. خيلي زميني و خيلي ساده. مهرداد ميتواند آن وجه از
شخصيت يونس باشد كه از اين همه فلسفهبافي و به در و ديوارزدن خسته است. يونسي
كه بيش از هر چيز به يك زندگي ساده مثل آدمهاي ساده نياز دارد. گوشي را روي
نامزدش قطع كند، در ميان دستان او گريه كند، براي مادرش از ناصرخسرو دارو بخرد،
با كودكان بازي كند و . . . عشق سايه به يونس در نقطهاي با عشق دكتر پارسا به
مهتاب اشتراك دارد و آن عدم درك عشق زميني توسط هم سايه و هم پارساست. سايه در
اختلاط عشق زميني (به يونس) و آسماني (به خداوند). معشوق خود را رها ميكند و
دكتر پارسا در عدم انطباق عشق با يافتهها و تجربيات كل عمرش تاب نميآورد و
معشوقه را باقي ميگذارد و عليرغم اوج احساساتش نسبت به او، خودكشي ميكند.
حلقههاي ارتباطي
اين دو بخش مهمترين گزينه براي نسخه سينمايي اثر است. فضاهاي خالي كه در هر دو
ارتباط وجود دارد، فضا را براي گسترش آنها در فيلمنامه باز ميگذارد. به عنوان
مثال روابط سايه و يونس در داستان تا حدودي مبهم است. در جاهايي آنها از
بديهيترين مسائل زندگي هم بيخبرند. (فصل 4، اولين ديدار يونس و مهتاب در
كتاب) و در جايي ديگر به ايدهآلترين شكل، رابطه زناشويي را تجربه ميكنند،
برخورد آنها با اختلافي كه بينشان پيش آمده نشان از صميميتي ريشهاي و عميق
دارد (فصل 16). عشق پارسا و مهتاب نيز پر از جاهاي خالي براي نمايش عدم تطابق
عشق روزمره با معاني علمي و فلسفي است. نمايش نكات معمولي زندگي در تقابل با
عشقي كه پارسا براي خود تعريف كرده فيلمنامه را بكر و سينمايي ميكند. همانطور
كه گفته شد داستان در اين بخش بسيار از كمبود رنج ميبرد و فيلمنامهنويس تا
ميتواند بايد به زندگي و روابط واقعي ميان آدمها بپردازد.
عشق و يقين
عنصر شك در رمان،
در هر واقعه و هر رفت و برگشتي خود را نشان ميدهد. شك غالب يونس كه مستقيم و
غيرمستقيم پاسخ داده ميشود. پاسخ علي به يونس و روابطي كه ميان آن دو شكل
گرفته، چيزي شبيه به روابط هامون با علي عابديني است. رفاقتي كه در آن يكي مراد
است و ديگري مريد و از آنجا كه سايه (برخلاف مهشيد همسر هامون) همه جا پيرو
يونس بوده. اين رابطه مريد و مرادي به او نيز سرايت كرده و به هنگام شك يونس به
مراد مشتركشان پناه ميبرد كه شايد از اين طريق راحتتر بتواند به يونس نزديك
شود. كما اين كه در آخرين ديالوگ قهرگونه مدام از علي براي اثبات حقانيت كلامش
فاكت ميآورد.
شك مهرداد و به
دنبال آن جوليا و حتي فرزند كوچكشان به نوعي تكميلكننده شك يونس است. آنها
دقيقا با همان مسئلهاي روبهرو هستند كه مهمترين عامل شك براي يونس است. وجود
ناملايمات، رنجها و زجرها روي اين كره خاكي و تقسيم آن به شكل ناعادلانه در
ميان بندگان (كه البته دوري جستن رمان از درگيري شخصيتهاي اصلي با اين
ناملايمات به شكل ملموس و به حدي كه زندگيشان را تحتتاثير قرار دهد از همان
جاهاي خالي است كه ميتواند در نسخه سينمايي بيشتر مورد توجه قرار بگيرد.)
شك دكتر پارسا به
عشق و هر عنصر غيرمادي و غيرقابل تحليل توسط علوم منطقي، بيشباهت به شك يونس
نيست و جالب آن كه هر دو دختر (مهتاب و سايه) در كمك به معشوقشان ناموفق عمل مي
كنند و عنصر يقين فقط در سايه و به گفته يونس خانواده او مورد اعتقاد است. (فصل
8)
سايه حتي در مقابل
شك مريض ميشود. او ميتواند پايش را فقط جاي سفت بگذارد و در نهايت مانند همه
آدمهاي اينچنيني يا همه يا هيچ را انتخاب ميكند و عنصر شك (يونس) را از
زندگياش خارج ميكند؛ مگر آن كه او با يقين بازگردد. سايه حتي به دنبال جواب
سؤالهاي مذهبياش در بيرون از خود ميگردد. با يك سؤال و فقط منتظر يك جواب.
مثل جايي كه دليل بيرونآوردن كفشها را از يونس ميپرسد و يونس نيز كه يقين او
را ميشناسد، يك جواب از علي دريافت كرده و تحويل او ميدهد. (صفحه ي19) جالب
آن كه در تمام بخشهاي رمان شك بر يقين غالب ميشود.
مستور و
تاثيرپذيري از كارور
مصطفي مستور پس از
ترجمه آثار بسياري از ريموند كارور، بخشي از نگاه خاص او را از آن خود كرده
است. كارور، گاهي از كنار يك واقعه مهم بسيار بياهميت ميگذرد و گاهي يك
گفتوگوي روزمره را به اندازه يك بحث فلسفي عميق نشان ميدهد. اين زاويه ديد
در بخشهايي از داستان روي ماه خداوند . . . به وضوح به چشم ميخورد. هنگامي كه
منصور سادهتر از هر اتفاق ممكن ميميرد و مرگ او هيچ خللي در روند زندگي
شخصيتهاي داستان به وجود نميآورد يا بيماري مادر يونس كه تاثيرگذارتر از مرگ
منصور نيست يا توجه به كلمه چه خبر؟ «يكي از بيخاصيتترين سؤالهاي تمام عمرم
را از او ميپرسم: چه خبر؟» و يا توجه ماشينهايي كه در ترافيك ماندهاند و
خبري از تصادف ندارند و با بوقهايشان اعتراض ميكنند. مهم جلوهدادن داستان
دوستي گنجشككوچولو و كرم ابريشم در لابهلاي افكار يونس كه به همه جا سرك
ميكشد. روابط دختر و پسري كه در كافي شاپ فرودگاه به هنگام اولين ديدار مهرداد
و يونس، نشستهاند، آگهيها
و نوشته های روزنامه یا توجه به کلمه ی
یاهوو پشت کامیون هم زمان با خبر YAHOO از رادیو و ...
معناگرايي
معجزه از مهمترين
مصاديق معناگرايي است و اتفاقا چند بار در روي ماه خداوند . . . به طور مستقيم
به آن اشاره ميشود. پرداخت آن در فيلمنامه مستلزم پرداخت هر چه بيشتر به
جزئياتي مانند روابط يونس با مهرداد، با بيماريها و مشكلات و . . . است. شايد
انتخاب فيلمنامهنويس، خلق معجزهاي در پايان باشد تا يونس را دوباره با يقين
به ايمان قلبياش بازگرداند و يا انتخاب معجزات كوچكي كه مخاطب آنها را مي
بيند و باور ميكند، اما از چشم شكاك يونس پنهان است و يا هر انتخاب
ديگري...