روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

تماشای روح ماه

تحلیل بر رمان روی ماه خداوند را ببوس / فریدون اکبری

 ماه‌نامه‌ی ادبیات داستانی، شماره 98و99، اسفندماه 1384


اين رمان كوتاه در 112 صفحه و از زبان «يونس فردوس» به شيوه اول‌شخص مفرد روايت مي‌شود. نوع زبان و شيوه بيان به كار رفته در اثر، ساده و روان و بدون پيچش كلامي است. رمان تعدد شخصيت ندارد. چهره‌هايي كه در اين اثر پديدا شده‌اند، به ترتيب برجستگي نقش، عبارت‌اند از:

 
 1- یونس فردوس. راوي و شخصيت اول داستان که همه رمان، به گونه‌اي بيان درگيري هاي ذهني و ترديدهاي اوست. شكهايي كه از درون، روح او را مي‌تراشد. او دانشجوي دوره دكتري است. نخست، فلسفه خوانده و بعد هم فوق ليسانس جامعه شناسي، و اكنون سرگرم نوشتن رساله دكتري در ر شته پژوهشگري اجتماعي، با موضوع «تحليل جامعه‌شناسانه» خودكشي دكتر محسن پارسا است.
 

سايه. او نامزد يونس و دانشجوي فوق ليسانس رشته الهيات است و در پي نوشتن رساله خود با موضوع «مكالمات موسي با خداوند» است. سايه در ايمان و اعتقاداتش استوار است و يونس هم از يقين او سخن مي‌گويد و اين موضوع براي يونس سؤال است كه : «چرا سايه به چيزي اعتراض نمي‌كند؟ و حتي در چيزي ترديد هم نمي‌كند؟!» (ص 36)
 

3- عليرضا. دوست مجرد يونس است كه معمولاً يونس، پرسشهاي خود را با او در ميان مي‌گذارد. به خصوص سؤالهايي كه يا جواب ندارند و يا پاسخ آنها دشوار است. اغلب هم يونس از پاسخهايش قانع نمي‌شود. يونس حتي مسائل شخصي و فكري خود را با او در ميان مي‌گذارد.
عليرضا گاهي يونس را به سبب شك و ترديدها و نحوه برخوردش با سايه سرزنش مي‌كند و او را به درنگ و تأمل درباره خدا و ايمان فرا مي‌خواند.
عليرضا با مادر و خواهر كوچكش در يك آپارتمان زندگي مي كند و كارش مديريت يك سازمان كوچك دولتي مربوط به امور خيريه است. او چند بار به جبهه رفته و پس از پذيرش قطعنامه از جبهه برگشته و از دانشگاه صنعتي اميركبير، مهندسي كامپيوتر و بعد هم فوق ليسانس مهندسي الكترونيك گرفته است.
 

4- مهرداد. دوست و همكلاس سالهاي آغاز تحصيل دانشگاهي يونس بوده است. او دو سال در رشته فلسفه در دانشگاه تهران با يونس درس خوانده و به سبب عشق به دختري آمريكايي، درس را ناتمام رها كرده و به آنجا رفته است. در آمريكا با «جوليا» كه پيوسته فلسفه وجودي خود را به پرسش مي‌گيرد، ازدواج كرده و در درس هم به فوق ليسانس نجوم دست يافته است. همسرش جوليا، اكنون بيش از دو سال است كه به سرطان مبتلا شده است و با مرگ پيكار مي‌كند. مهرداد دختري چهارساله به نام جوانا دارد. اينك، پس از نه سال، مهرداد به ايران برگشته است.
افزون بر اين، چند شخصيت فرعي ديگر، در بخشهايي از رمان، بسيار كمرنگ و گذرا چهره نموده‌اند. مثل: منصور، دوست جانباز عليرضا. يا برخي از دانشجويان دكتر پارسا؛ كه يونس براي تكميل پژوهش خود به سراغ آنها مي‌رود. و سرانجام، شخصيت راننده تاكسي است كه شبي در رستوران، به همراه مهرداد و عليرضا و يونس، ديده مي‌شود. او، چهره‌اي رازآميز دارد. هم اوست كه از خاطره سوار كردن زن مسافري در شب گذشته سخن مي‌گويد و عبارت «روي ماه خداوند را ببوس» را از زبان آن زن روايت مي‌كند.

موضوع محوري داستان
موضوع محوري داستان، پيگيري جريان خودكشي دكتر محسن پارسا، استاد فيزيك دانشگاه است كه ساعت 15/7 بعدازظهر روز چهارشنبه 17 مهر 1372، خودش را از طبقه هشتم آپارتمان به پايين پرتاب كرده است. تحليل جامعه‌شناسانه اين ماجرا، عنوان رسانه يونس است كه در حقيقت جريان خطي اين مسئله،‌ از آغاز تا انجام رمان پي گرفته شده است. تنها حادثه بيروني رمان كه بر كشش آن مي‌افزايد، همين رويداد است.

 

درونمايه (Theme)
درونمايه و محتواي اصلي اين رمان، ترديد و شك فلسفي يونس است؛ كه در جريان فراز و فرود داستاني و درگيريهاي ذهني با پديده‌هاي پيراموني و ايجاد تلنگرهاي ذهني اطرافيان، روزنه ايمان در وجودش پديدار مي‌گردد؛ و درفرجام به ادراك حقيقت مي‌رسد. با تأكيد بر اين نكته كه: «شك كردن مرحله خوبي است؛ اما ايستگاه خوبي نيست.» بنابراين، جانمايه اين رمان، فربه شدن روح و گسترش شخصيت است.
 

ژرفاشناسي داستان
«يونس فردوس» در اين رمان، نمونه شخصيتهايي است كه به ترديد و گمان دچار شده‌اند، و همه هستي را به ديده شك در وجود خداوند مي‌كشاند. به گونه‌اي كه پيوسته از خود و ديگران مي‌پرسد: «آيا خداوندي وجود دارد؟»، «خداوندي هست؟»، «اگر خداوندي نباشد، چه؟»... . عبارتهايي نظير اين پرسشها حدود 23 بار در سراسر اثر تكرار شده است. و جالب است كه بسامد تكرار آن كه از همن بخش نخست آغاز شده بود، تقريباً تا نيمه‌هاي اثر، چونان زنگي، هر بار در ذهن راوي نواخته مي‌شود. و هر چه به پايان نزديك مي‌گردد، كمرنگ و ناپديد مي‌شود و اين جريان،‌ به گمان من به درستي با فرآيند تحول و تعالي درون و گسترش شخصيت باطن او، همسو و همراه است.
يونس خود را آونگ بر صليب شك و ترديد مي‌بيند و مي‌گويد:
«هيچ دليل قانع‌كننده‌اي نه براي اثبات وجود خداوند و نه براي انكارش فعلاً نمي‌شناسم و شك مثل آونگي دايم مرا به سوي ايمان و كفر مي‌برد و مي‌آورد.» (ص 20)
همين گمانمندي و ترديد، او را در تيرگي فرو برده است و «او خسته و سرگشته و حيران/ مي‌دود در راه پرسشهاي بي‌پايان» (1)
براي آشنايي دقيق‌تر و روشن‌تر با بافت اصلي اثر، جريان كلي حاكم بر رمان و خط سير آن را باز مي‌كنيم:
نقطه آغاز داستان از هنگام غروب است: «دم غروب، ميان حضور خسته اشيا/ نگاه منتظري حجم وقت را مي‌ديد.» (2) و شخصيت يا قهرمان اصلي آن هم راوي (يونس) است كه به زبان اول شخص، ماجرا را روايت مي‌كند. تمام فراز و فرود اين رمان، در حقيقت مبتني بر گرهگاههاي ذهني و انديشگاني يونس است. شخصيتهاي ديگر، تنها زخمه‌هايي هستند كه بر پيكره تارهاي فكري راوي، تكانه‌اي پديد مي‌آورند و سبب مي‌شوند كه بار ديگر آن پرسش هميشگي كه مسئله اصلي دنياي درون اوست، برايش زنده و تكرار شود. از اين ديد، در حقيقت همه حوادث داستاني در خدمت همان چيزي هستند كه راوي در پي آن است.
يعني كشف اين معما و مسئله ذهني، كه «آيا خداوندي هست؟»
اين پرسش كليدي، كه راوي خود را در چنبره آن دچار مي‌بيند، سبب شده است، اين رمان در بيرون، جريان و نمودي نداشته باشد. بلكه همه فرايند دگرشدگي كه از غرب آغاز و در حركت به سوي مشرق به فرجام مي‌رسد، بيانگر تحول درون و گذر از آلايشهاي روحي_ رواني، و رسيدن به پالايش جهان درون و زدودن زنگار ترديد و شك، و تابيدن پرتو اميد دركرانه آبي آسمان و بوسه بر دستهاي آبي آسمان است. آن چنان كه در يكي از يادداشتهاي پارسا مي‌خوانيم: «بعد من با قلم سبزي، تمامي حرمت آن دستهاي آبي را بوسيدم و فهميدم كه خدا هم آبي است.» (ص 107)
همين جا يادآوري اين نكته، بايسته است كه «رنگ آبي» در بخش پاياني رمان، به گونه‌اي آشكار خودنمايي مي‌كند. افزون بر اينكه، «پارسا»، در يكي از يادداشتهاي خود، بيش از شش بار آن را تكرار مي‌كند. حتي حلقه‌هاي كاغذي بادبادكي كه يونس مي‌خواهد آن را به آسمان روانه كند، نيز آبي رنگ است.
به گمان من، به‌كارگيري اين رنگ در بخش پاياني كه فرايند گسترش شخصيت و تعالي پس از پشت سر نهادن تيرگي نهايت شب است_ كه در بخشهاي آغازين بدان اشاره كرده است_ گزينشي آگاهانه است و بار معنايي نماديني دارد. در نمادشناسي و روانشناسي رنگها نيز، رنگ آبي، نشانه اميد و پرداختن به دنياي درون است.
«تماشاي آبي آسمان، تماشاي درون است. رسيدن به صفاي شعور است. آبي، هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است ... در مصر قديم هم، آبي، نشانه حكمت بود.
آبي، ميان رنگهايي بود كه موسي در لباس هارون نهاد و بايد در لباس كشيش امروز باشد. آبي به او فرمان مي‌دهد كه لذات دنيوي را از دل براند... كليساي انگليس... آبي را نشانه اميد، عشق به امور الهي، صداقت و پرهيزگاري مي‌داند. » (3)
جالب است كه راوي اين رمان هم، از زبان پارسا نقل مي‌كند كه: «خدا هم آبي است.»
نكته ديگري كه با خواندن اين رمان، خارخار فكري آن در ذهنم پديدار شد، اين است كه قهرمان يا شخص اول داستان، از يك شخصي كه «تا ته كوچه شك رفته بود»، به يك سالك راه معرفت بدل مي‌شود كه پله‌پله، خود را به «مرز هجوم حقيقت» نزديك مي‌كند و به فربه‌شدگي روحي مي‌رسد و شخصيت دروني و جان نهان او گسترش مي‌يابد؛ و از ديدگاه روانشناسي «يونگ»، درون او گسترش مي‌يابد و به تعالي مي‌رسد.

به ندرت اتفاق مي‌افتد كه شخصيت همان‌گونه كه نخست بود، باقي بماند. از اين رو، امكان گسترش آن لااقل درنيمه اول حيات وجود دارد. گسترش شخصيت ممكن است در اثر به هم پيوستن عوامل جديد حياتي كه از خارج به درون شخصيت راه يافته و جذب آن شده‌اند، صورت گيرد...
بنابراين، اگر يك انديشه عالي، ما را از خارج تسخير كند، بايد بدانيم كه ندايي از درون ما بدان پاسخ گفته، ‌آن را استقبال مي‌كند. غناي فكري عبارت است از قابليت قوه مدركه، و نه انباشتن اندوخته‌هاي ذهني. هر چه از بيرون به ما مي‌رسد، و در اثر آن، هر چه از درونمان برمي‌خيزد، تنها در صورتي ممكن است به ما تعلق گيرد كه ظرفيت دروني ما، با عوامل اكتسابي جديد متناسب باشد.
گسترش حقيقي شخصيت (Enlavgment of personality) به معناي وقوف بر رشدي است كه از سرچشمه‌هاي دروني مايه مي‌گيرد. بدون عمق رواني، هرگز نمي‌توان به قدر كافي، با عظمت هدف خود متناسب بود. بدين ترتيب، اين گفته درست است كه انسان مطابق با عظمت وظيفه خود، رشد مي‌كند. اما بايد در درون خويش،‌ قابليت رشد را داشته باشد، وگرنه حتي دشوارترين وظايف نيز به حال او مفيد نخواهد بود و به احتمال قوي او را خرد خواهد كرد.» (4)
بنابراين، مي‌بينيم كه در اين رمان، يونس كه قابليت رشد را در درون خويش دارد، همسوي درك عظمت وظيفه خود، يعني شناخت حقيقت و پاسخ به آن شك و ترديد و نداي خرد آشوب آن، رشد مي‌كند؛ اما پارسا از درك ارتفاع عظمت عشق و حقيقت از منظر منطق علمي درمي‌ماند. و اين سنگيني و گراني ادراك حقيقت، كالبد او را در هم مي‌شكند: «سنگي كه برداشته بود، سنگين بود. پس ترازويش شكست و نظمش به هم ريخت.» (ص 101) يا در جاي ديگر مي‌خوانيم: «او خودكشي كرد، چون دركش كوتاه‌تر از ارتفاع عشق بود.» (ص 110)
همچنين مسئله ديگري كه از رويكرد روانشناسي يونگ قابل تحليل است،‌ اين است كه «سايه» در حقيقت همان shadow، يا سايه‌اي از شخصيت درون و «من» نهفته وجود يونس است؛ و يا به تعبير ديگر همان روح زنانه وجدان (Anima) اوست.
«روان زنانه، تجسم تمام تمايلات رواني زنانه در روح مرد است. مانند احساسات و حالات عاطفي مبهم. حدسهاي پيشگويانه، پذيرا بودن امور غيرمنطقي، قابليت عشق شخصي، احساس خوشايند نسبت به طبيعت، و رابطه او با ضمير ناخودآگاه.» ( 5)
به همين سبب، انتخاب نام «سايه» نمي‌تواند تصادفي و تنها نامگذاري معمولي باشد، و اين خود بيانگر توجه نويسنده از پرداختن به دنياي درون در كنار عالم واقع بيروني است. كنار هم ديدن عشق و عاطفه و احساس با عقل و منطق ادراك علمي_ رياضي پديده‌ها، و به ديگر سخن، ديدن هر دو پيكره جسم و جان و بعد ملك و ملكوت و تيرگيها و روشنيها است با هم. از اين روست كه يونس، سايه را در كنار خود مي‌بيند، پارسا، مهتاب را، و مهرداد هم جوليا را.
موضوع بعدي كه مي‌توان بر آن درنگ كرد و از آن طريق، گذري به هسته دروني پيام اثر و راهي به اندرون آن يافت، حضور مبهم و مه‌آلود راننده تاكسي و زن مسافر است. حضوري بي‌پيشينه و بي‌دنباله! راننده تاكسي كه شبي در رستوران در كنار يونس و عليرضا و مهرداد، ظاهر مي‌شود، داراي ويژگيهاي شگفتي است. ديده باطن و چشم سوم او بسيار روشن‌بين و حساس و باريك‌نگر است. فردي است كه وزن اشياء طبيعت را مي‌تواند حس كند، و صداي مگس و ناله جيرجيرك و نيايش سوسك را ادراك نمايد. (ص 82)
اين نگاه ژرف و برآمده از بينش عميق و لطيف عرفاني راننده تاكسي، ما را به ياد مرشد و پير رازآشنا و نهاندان اقليم عرفان مي‌اندازد، كه در همه مظاهر طبيعي به ديده بصيرت مي‌نگرد و جلوه‌اي از جمال حق را مي‌بيند. و البته اين خود چونان اصلي، در جهان‌نگري منظومه فكري ادبيات عرفاني، نزد همه عارفان، پذيرفته است كه: «العالم عباره عما يعلم به الله»، هر موجودي از موجودات عالم، نشانه‌ اسمي خاص و مظهر اسمي مخصوص از اسماء حق است... حتي حيوانات صغير كه در نظر ما حقارت دارند، مظهر اسم سميع حق‌اند.» (7)
بهره‌گيري از همين نوع بينش است كه چشم دل راننده تاكسي را گشود و او را با پست‌ترين پديده‌هاي پيراموني پيوند داده است؛ به گونه‌اي كه حتي صداي نيايش سوسكها را هم مي‌شنود.
چشمها را از غبار عادت شستن و از گونه‌اي ديگر ديدن، سبب شده است كه او حتي به آن زن خياباني هم به ديده لطف بنگرد و «براي رضا خدا» برايش كاري بكند؛ و سرانجام، همه آنچه را كه در جيب داشته به او ببخشد.
اين حركت سمبليك و عملكرد راننده تاكسي، بيانگر اين نكته كليدي رمان است كه هر پديده و موجودي، چونان روزنه‌اي به سوي خداوند است. از اين رو بايد از سر درنگ و تأمل به همه چيز نگريست، و نبايد به هيچ چيز، سرگردان و بي‌عنايت بود. و اين، يعني دعوت به مطالعه عالم بيرون، براي رسيدن به حقيقت، و ديدن جلوه‌هاي نور، در دل تيرگي. آن چنان كه «سهراب سپهري» در «صداي پاي آب» مي‌گويد:‌
«روشني را بچشيم/ شب يك دهكده را وزن كنيم؛ خواب يك آهو را/ گرمي لانه لك‌لك را ادراك كنيم.../ و نگوييم كه شب چيز بدي است/ و نگوييم كه شبتاب ندارد خبر از بينش باغ/ ... و نخواهيم مگس از سرانگشت طبيعت بپرد.» (8)
 

و يا:
«مردمان را ديدم.../ نور و ظلمت را ديدم/ ... جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم/ و بشر را در نور‌، و بشر را در ظلمت ديدم.» (9)
بر بنياد آنچه گفته آمد، راننده تاكسي كه نگاهي دگرگونه و در هر چيزي نشاني از خالق ادراك مي‌كند، در آن زن نيز چون از سر يأس و نااميدي و بي‌پناهي و درماندگي و با شدت اندوهناكي سخن مي‌گفت، به مصداق «الله عند منكسره قلوب»، روزنه‌اي به فراسو مي‌بيند.
اگرچه او را در ظلمت ديده است، ولي به سبب برخورداري از وسعت و عظمت نگاه خويش، گرمي خانه درون آن زن درمانده را حس مي‌كند. در حقيقت، با اين عمل نمادين مي‌خواهد بر اين نكته پاي بفشارد كه نبايد به چيزي يا پديده‌اي به ديد بدبينانه و از روي خوارداشت، نگريست؛ بلكه بايد حتي در تيرگيها نيز به دنبال روزنه اميد و روشني بود، و هر آفريده‌اي را آينه‌دار آفريدگار دانست. بدان سان كه در «مائده‌هاي زميني» مي‌خوانيم:
«ناتانائيل! آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي. هر مخلوقي، نشاني از خداست؛ و هيچ مخلوقي او را هويدا نمي‌سازد... به هر كجا بروي، جز خدا،‌ چيزي را ديدار نمي‌تواني كرد. خدا همان است كه پيش روي ماست.
ناتانائيل! اي كاش عظمت در نگاه تو باشد، نه در چيزي كه به آن مي‌نگر.» (10)
ناگفته پيداست كه براي رسيدن به اين پايه از عظمت و شكوه در نگاه، بايد بينش و بصيرتي ژرف داشت و البته، تفاوت ميان بينش و دانش، بسيار است.
راننده تاكسي ممكن است از نظر سطح دانش به پاي دكتر پارسا و يونس و مهرداد و عليرضا و سايه و مهتاب_ كه همه دانش‌آموختگان دانشگاهي‌اند_ نرسد، و در كسب دانش مدرسي و ظاهري راهي نپيموده باشد، اما در پهنه بينشمندي، بي‌گمان ديده باطني راز آشناتر و بيناتر از همه دارد. و در اين راه، ديده‌ورتر از ديگران است. از اين روست كه پرتو روشنايي را در همه چيز مي‌تواند بچشد و وزن همه چيز را درك كند و با پست‌ترين موجودات ارتباط داشته باشد. اينجاست كه به ياد سخن «مولانا جلال‌الدين» مي‌افتيم كه يك بار به فقيهي كه به امتحانش آمده بود، به تعريض گفت: «پس از اين، دانشمندي را بمان و بينشمندي پيش‌گير.» (11)
موضوع ديگري كه از نظر نمادشناسي در رمان «روي ماه خداوند را ببوس» در خور توجه است و مفهومي نمادين دارد، «حركت از غرب به شرق است»، كه در جريان خطيِ رمان نيز بيانگر فرايندي است كه از غرب به سوي «شرق اندوه نهاد بشري»، براي رسيدن به نگاهي عشقناك جاري است.
اين فرآيند تحول و دگرديسي درون شخصيت، برآمده از كهن الگوي (Archetype) اساطيري گذر از دنياي تاريك و ظلماني به سوي اقليم روشنايي است كه اتفاقاً در اساطير ديني نيز سرگذشت يونس (ذوالنون) و درافتادن در تيرگي شكم ماهي و رهايي از آن، نمودي از همين باور است.
«جوزف هندرسن» در اين مورد مي‌گويد: «داستان يونس و ماهي كه در آن عفريت دريايي، قهرمان را به كام خود مي‌كشد، و در يك سفر دريايي شبانه از غرب به شرق مي‌برد، حركت تصوري خورشيد از غروب تا طلوع را به نحو سمبليك مجسم مي‌كند، و قهرمان درتاريكي فرو مي‌رود.» (12)
در رمان «روي ماه...»، پارسا، مهتاب كرانه و مهرداد اشخاصي هستند كه از آمريكا به ايران برمي‌گردند. اين حركت از غرب به شرق، در بافت كلي اثر، حركتي معنادار است. به ويژه زماني كه مي‌بينيد داستان با تصويري از غروب آغاز مي‌شود و با صحنه‌اي از حركت بادبادكها به سمت شرق پارك به فرجام مي‌رسد. از سوي ديگر، مي‌دانيم كه در ادبيات نمادين، «غرب و شرق» هر كدام مفاهيم رمزي دارند. «مغرب رمز عالم ملك و اين جهان است كه مسخر عقل است، و مشرق‌ رمز عالم ملكوت و جهان روحاني، كه با مركب عشق مي‌توان به حقايق آن رسيد... مشرق جهان نور محض يا فرشتگان مقرب كه از هر ماده يا تاريكي تهي است، در مقابل مغرب قرار دارد كه جهان تاريكي و ماده است.» (13)
جالب است كه قهرمان رمان (يونس) هم هنگام غروب، حركت از درون تاريكي شك و ترديد را آغاز مي‌كند و چندگاهي خود را بر چليپاي شك و ترديد، آونگ مي‌بيند؛ براي رهايي از اين وضع، دست و پا مي‌زند.
اين مسافر جاده معرفت، خ‍ُردك خ‍ُردك، بر اثر حرفهاي آگاهي‌بخش عليرضا و هشدارهاي سايه و تدبر در پديده‌هاي بيروني، روزنه وجودي خويش را به سوي پرتو حقايق آسماني پيدا مي‌كند، و با توسل و توصل به دنياي پاك و بي‌روي و رياي كودكاني كه ماه را مي‌بويند_ كه همان سالكان و رهروان راه عشق و معرفت حق‌اند_ او نيز پس از پيمودن واديها، پله‌پله خود را به ملاقات انوار خدا نزديك مي‌كند. و اين، همان تفسير تمثيلي (Allegorical Interpretation) داستان‌ يونس نبي است:
«داستان يونس و گريختن از قوم خود و در كشتي نشستن و بعد در شكم ماهي و تاريكي آن افتادن و بعد بيرون آمدن و به سوي قومش بازگشتن، داستان دل (روح مجرد قدسي) است كه از اصل خود جدا شده و به عالم هيولا و صور مي‌آيد و در ظلمت بدن و عالم جسماني فرو مي‌رود و مدتي به لذايذ مادي و جسماني مشغول مي‌شود و سپس به ياد وطن اصلي خود مي‌افتد و به ياد خدا مشغول مي‌گردد و سرانجام نجات پيدا مي‌كند و به سوي ارواح پاك و آزاد و آسماني، يعني قوم و اصل خود، بازمي‌گردد.» (14)
سخن پاياني اينكه، به گمان من منظومه فكري و جهان‌نگري كلي حاكم بر رمان «روي ماه خداوند را ببوس» با فلسفه فكري «سهراب سپهري»، به ويژه در دو شعر «صداي پاي آب» و «مسافر» پيوندي تنگ و نزديك دارد.
اگرچه نويسنده در دو جاي متن داستان (صفحه 22 و 78) از دو سروده «فروغ فرخ‌زاد»، (شعر «هديه»، ديوان فروغ، ص 398 و شعر «كسي كه مثل هيچ‌كس نيست»، ديوان فروغ، ص 457) به فراخور جريان تحول و گشتار شخصيت قهرمان داستان بهره برده است. شعر «هديه» تأكيدي است بر فرورفتگي فكر و ذهن يونس در نهايت ظلمت شهرشك و شعر «كسي كه مثل هيچ كس نيست»، به واقع، بشارتي است از گشوده شدن روزنه‌هاي اميد و دميدن پرتو معنويت و اينكه سرانجام،‌ رهايي و نجات در پي خواهد بود.
اما لطافت نگاه و بينش ظريف و عرفان منشانه حاكم بر گستره اثر، بيشتر هواي حرفهاي ذهن و زبان سپهري را از كوچه باغهاي ذهن خواننده عبور مي‌دهد.
براي روشن‌تر شدن و دريافت اين پيوستگي، فضاي كلي رمان را آن چنان كه باز نمودم، با اين بخش از سروده «مسافر» بسنجيد:
«دم غروب. ميان حضور خسته اشيا/ نگاه منتظري حجم وقت را مي‌ديد...
سفر مرا به در باغ چند سالگي‌ام برد/ و ايستادم تا/ دلم قرار بگيرد/ صداي پرپري آمد/ و در كه باز شد/ من از هجوم حقيقت به خاك افتادم...
... و من مسافرم. اي بادهاي همواره/ مرا به وسعت تكشيل ببريد/ مرا به كودكي شور آبها برسانيد.../ ... و اتفاق وجود مرا كنار درخت/ بدل كنيد به يك ارتباط گم شده پاك / و در تنفس تنهايي، دريچه‌هاي شعور مرا به هم بزنيد/ روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز.. » (15)
ناگفته نماند كه يك تفاوت بنيادي در نتيجه‌گيري و مقصد نهايي سير و سياحت «مسافر و سالك» سپهري و سفر قهرمان رمان «روي ماه...» وجود دارد، و آن اينكه از منظر سپهري، حقيقت هميشه دور از دسترس است: «نه؛ وصل ممكن نيست/ هميشه فاصله‌اي هست.» بنابراين پيوسته ميان ما و حقيقت فاصله وجود دارد و كار ما، شناسايي اسرار آن نيست.
«
هم در شعر سپهري و هم در داستانهاي كوتاه و بلند كافكا، اين نكته دايم به ما القا مي‌شود كه انسان اين توانايي را ندارد تا بر اسرار دسترسي پيدا كند. حقيقت غايب است، و هر نوع ارتباطي با آن، غيرممكن... هم سپهري و هم كافكا آرزو داشتند موسي‌وار به سرزمين كنعان راه يابند، ولي به برهوت رسيدند... هم «مسافر» سپهري و هم «مساح» كافكا، نمونه مجسم انسان جست‌وجوگرند. ولي سرانجام به اين نكته مي‌رسند كه وصل ممكن نيست. چرا كه حقيقت دست نيافتني و ناديدني و درك نشدني است و نمي‌توان چونان موسي، در طور سينا با حقيقت رويارو شد. » (16)
اما «يونس»، قهرمان رمان، با آنكه در همه چيز و حتي در مكالمه موسي با خداوند و تجلي خداوند بر كوه هم به ديده ترديد مي‌نگريسته، سرانجام متحول مي‌شود و به ادراك حقيقت، نايل مي‌گردد و عملاً به اينجا مي‌رسد كه «خداوند براي هر كس همان‌قدر وجود دارد كه او به خداوند ايمان دارد.» در نهايت همه آن فرايند، تأكيدي است بر همان سخن كليدي كه بر پيشاني زمان نشسته است. يعني: «هركس روزنه‌اي است به سوي خداوند، اگر اندوهناك شود.»
بدين‌سان، مي‌بينيم كه با يك رمان تعالي‌گرا روبه‌رو هستيم. اين سخن بدان معني است كه در اين اثر، حوادث بيروني نيستند كه جريان را به پي مي‌برند، بلكه همه چيز در دنياي درون و فكر و انديشه و فراز و فرودهاي روحي اتفاق مي‌افتد. همچنان كه يونس مي‌گويد: «من امروز با من ديروز من، سالها فاصله دارد.»
از اين ديد، اين رمان، حادثه بيروني ندارد. اگرچه ظاهر داستان و در پيكره بروني، شايد يك داستاني پليسي_ جنايي جلوه كند، اما هرگز چنين نيست، و حتي ماجراي عشق هم كه در تار و پود اثر دميده شده، مبتني بر اصل «المجاز قنطره الحقيقه» است، نه چيزي ديگر. آنچنان كه يونس از زبان عليرضا، در پاسخ به اين سؤال سايه، كه در سخن خداوند به موسي كه فرمود: «كفشهايت را از پا بيرون آر»، منظور از «كفش» چيست؟؛ گفت:‌ «منظور از كفشها، رهايي موسي از عشق به همسرش به طور خاص و عشق زميني به معناي عام است.»
البته نزديك به همين تحليل را در «اطاق آبي» سهراب سپهري هم مي‌خوانيم كه: «كفش،‌ ته‌مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دورماندگي از بهشت. در كفش، چيزي شيطاني است. » (17)
به هر روي، رمان «روي ماه خداوند را ببوس»، داستان فربه‌شدگي درون و فرارفتن روح انسان است كه از نردبان ترديد و شك، خود را به روزنه رهايي مي‌رساند؛ روحي كه بن‌مايه و جوهره همه هستي اين عالم است. «روان، بزرگ‌ترين حقيقت حيات انسان است. في‌الواقع، ما در تمام حقايق انساني است. » (18)