روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

 

 بررسی اگزیستانسیالیستی داستان روی ماه خداوند را ببوس
لادن دارا

شب چشمهای بسته ماست آنگاه که به ، چراغانی درون خود می نگریم ( بیژن جلالی )
بانگاهی به رمان " روی ماه خداوند را ببوس " درابتدای امرردپائی ازتفکرات اگزیستانسیالیستی ، مبتنی برتقدم وجود بر ماهیت و اهمیت فردگرايی Indivduality برماهیت تعیین شده اش، با توجه به جملاتی چون – « کاش نبودم »(صفحه سه) به چشم می خورد که با پیش رفتن در متن داستان ، این تفکرات سمت و سو و قوت بیشتری به خود می گیرد. درتفکراگزیستانسیالیستی هرفرد باید به تنهايی هویت خویش را جستجوکند و هویتش در درون اجتماع شکل نمی گیرد. چنانکه می بینیم چگونه جولیا با رجوع به جمله مهرداد درجستجوی هویت خویش است – « میگه دلایل زیادی داره که ثابت میکنه او نباید وجود داشته باشه و به دنبال دلیل موجهی برای بودنش میگرده. »(صفحه شش) یا جمله یونس نیز موکد همین امر است که – « باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم. اگرجای پای مرا دیگران نبینند،من دیگر نیستم. اما من نمی خواهم نباشم. »(صفحه ده) و یا در جای دیگر که میگوید – « آدمی که مشهور نیست وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه برای دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست و من از تنهائی می ترسم. »(صفحه یازده) در اینجا می توان گریزی داشت به داستان بیگانه اثر کامو، که در انتهای داستان مورسو دوست دارد که در لحظه اعدامش عده زیادی حضور داشته باشند، نه برای تایید باورهایش بلکه ازسر نفرت بر او فریادی کنند. برای مورسو همین که مرکز توجه سایرین باشد و بداند که وجودش برای دیگران حائز اهمیت است ( حتی در جهت منفور بودن ) اهمیت دارد و تنها در این صورت به آرامش میرسد. و یا در آنجا که از کشیش می پرسد آیا درد سوختن بیشتر است یا درد ناپدید شدن؟! متوجه می شویم که او ترسی از درد سوختن ندارد زیرا که دردی فیزیکی ست و این درد ناپدید شدن است که مورسو نمی تواند تحمل کند و به خاطر این است که از مرگ می ترسد چرا که مرگ خود ناپدید شدن است. از آنجایی که برطبق اعتقادات این مکتب ،فرد تنها در یک دنیای بی معنا و بدون هیچگونه منطقی محکوم به زندگی است، پس به ناچار باید وجود خودش را به شکلی پذیرفتنی تعبیر کند. بنابراین شاید بتوان کد داد که جمله نوشته شده در پشت کامیون هم به این نظریه قوت بیشتری می بخشد که – « ای که دوزخ با تو بهتر از بهشت بی تو است، بی وفا ! »(صفحه بیست و هفت)
درابتدا شاید این تصور شکل بگیرد که احساس پوچی مورد بحث این مکتب از پوچ بودن دنیا می آید،در حالیکه از نظر اگزیستانسیالیستها این حس پوچی نتیجه ی رابطه است. انسان وجهان در تقابل بایکدیگر دو عنصر را تشکیل می دهند و رابطه ای بین آنها برقرار می شود. و اگر در این ارتباط این دو عنصر با هم یکی شدند، پوچی حاصل نمی شود ولی در زمانی که چنین جدایی حاصل شود، پوچی هم پدید می آید. به این معنی که تا وقتی انسان به صورت فرمول وار، بدون هیچگونه اعتراضی به زندگی خود ادامه دهد ( بخورد، بخوابد، کار کند و..... ) دچار این حس نمی شود، اما درست در زمانیکه شخص روزی از خود بپرسد. چرا ؟ و بخواهد از این چرخه خارج شود، به این حس سرگشتگی می رسد ، اگزیستانسیالیستی که مبتنی بر موقعیت و جایگاه انسان در جهان و ارتباط یا عدم ارتباط او با خداوند می باشد، و در نتیجه سوالاتی مثل این پیش می آید که ، مهرداد– « جولیا میخواد بدونه پس چه دلیلی باعث شده که او ناگهان بیست و پنج سال قبل وجود پیدا کنه و به زندگی پرتاب بشه »(صفحه شش). یا سئوال دیگر مهرداد که میگوید – « آدم وقتی می میره چه چیزی از دست میده که آدمهای زنده هنوز اون رو از دست نداده اند؟ »و نیز یونس که – « میلیونها انسان بدون آنکه پاسخ قانع کننده ای برای این سوال که آیا خدائی هست پیدا کرده باشند کار میکنند ، راه میروند و ازدواج میکنند. اگر نیست چرا ما هستیم ؟ و اگر هست پس اینهمه نکبت و بدبختی و شر برای چه؟ تو این دو سال که با سایه عقد کرده ام ، هیچ وقت نشده است که به چیزی اعتراض کند. چرا سایه به چیزی اعتراض نمی کند؟ حتی در چیزی تردید هم نمی کند. هزاران آدم عادی دیگر چنان با یقین زندگی میکنند که من همیشه به یقین انها حسرت میخورم یقین انها از کجا امده ؟ از جهل ؟ اگر ندانستن، و فکر نکردن به ماهیت آفرینش چنین یقینی می آورد من به سهم خودم به هر چه دانستن این چنینی ست لعنت می فرستم »(صفحه های سی و شش و سی و هفت)
از آن جايي که تفکر اگزیستانسیالیستی در اصل به عنوان جوابیه و عکس العملی در مقابل فلسفه عقل گرايی و سنتی حاکم بر گذشته ، پدید آمده است. میتوان دکتر محسن پارسا را نمادی از عقل گرائی گذشته دانست که با نبوغی عالی که در تحلیل ریاضی مسائل فیزیکی داشت ، می خواست همه ی مفاهیم انسانی را مثل کمیت های فیزیکی اندازه بگیرد و به آنها معنا بدهد. در بررسی این رمان شاید بتوان این گونه تحلیل کرد که نویسنده می خواهد با ظرافت خاصی که بدون اغراق مبتنی بر مهارت ، چیرگی و اشراف کامل وی بر امور فلسفی ست ، شکل خاصی از فلسفه اگزیستانسیالیسم را که به تجاهل گرائی اگزیستانسیالیستی extistentialism Agnostic شهره است به چالش بکشد. تجاهل گرائی که معتقد بر اآست اگرخدائی یا قدرت متعالی باشد یا نه، درک آن برای ذهن بشر غیر ممکن است و یا تاکنون غیر ممکن بوده است ، پس به ناچار باید آن تفکر را رها کرده و به حالت تعلیق باقی گذاشت. همانطورکه جمله یونس در فرودگاه زمانی که چشمش به زنی که دست بچه منگل اش را گرفته می افتد و کله بچه به شکل غریبی بزرگ و غیر طبیعی است ، می گوید – « احتمالا خداوندی وجود ندارد. »(صفحه چهار) و در جای دیگر – « گاهی چیزهائی در زندگی ما اتفاق می افته که نمی تونیم از وقوعشون جلوگیری کنیم. می فهمی ؟ نمی تونیم. نتونستن در این جور وقتها تنها توضیحی یه که میشه داد. »(صفحه هشت) . یونس در جواب سوال سایه در مورد مکالمات خدا و موسی با خود فکر میکند که « هیچ دلیل قانع کننده ای نه برای اثبات وجود خداوند و نه برای انکارش فعلا نمی شناسم و شک مثل آونگی دائم مرا به سوی ایمان و کفر می برد و می آورد. »(صفحه بیست)همچنین – « به هر حال پاسخ این سوال را که خداوندی هست یا نه ؟ اگر مثبت باشد بعد از مرگ می فهمیم و اگه پاسخش منفی باشه، یعنی اگر اصلا خداوندی وجود نداشته باشد هم هرگز نخواهیم دانست. به همین خاطره که میگم سوال وحشتناکیه. »(صفحه بیست وشش و بیست و هفت) و در نهایت این جمله از مهرداد نیز که – « بهترین فرض اینه که خدائی در کار نباشه چون فقط در این صورته که مجبور نیستیم گناه وجود بیماریهای لاعلاج رو به گردن او بیندازیم. »(صفحه هفت)همگی ریشه بر باورهای تجاهل گرایانه دارند.
جالب آنجاست که آنچه شخصیتهای داستان ما چون مهرداد ، جولیا ، یونس و دکتر پارسا از آن غافل بوده اند و یا به عبارتی کلید حل تشویش‌شان است ، خود در فلسفه اگزیستانسیالیسم خصوصا توسط کی یرکه گور و اگزیستانسیالیسم مسیحی او بیان شده است. چرا که به قول او به ناچار باید به دنبال راهی بود تا به وسیله پذیرفتن فلسفه وجود ، با این پوچی و بی هدفی مقابله کند. معنای این جهان توسط قوانین ونظم طبیعی حاصل نمی شود، بلکه توسط اعمال ، رفتار، طرز تلقی ، برداشت و درک ما از آن خلق می شود. کی یرکه گور این باور را تقویت کرد که از طریق خدا و با خدا می توان از تنش و ناکامی و رنج ،آزاد شد و به آرامش درونی دست یافت. همانگونه که اگزیستانسیالیسم خوشبین٫ اعتقاد بر آن دارد که بشر ، به پای خود و بی هیچ کمکی می تواند به سوی آینده ای آرمانی، در جهان های وسیع و افق های نا گشوده پیش رود. پس با درک پوچی جهان کار تمام نمی شود، بلکه باید بتوان از آن گذر کرد و فراتر رفت. انعکاس چنین عقایدی را به روشنی می توان در افکار و جملات علیرضا مشاهده کرد که « در تجربه خداوند ، بر خلاف تجربه طبیعت که قانون هاش بعد از آزمایش به دست می آد ، اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی. هر چه که ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه، احتمال موفقیت آزمون ها بیشتره و هر چه بیشتر به او ایمان بیاوری ، وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه. »(صفحه هفتادوسه) و همچنین می توان جمله های سایه در یادآوری خواب یونس را استحکام بخش چنین اندیشه ای دانست که - « خودت گفتی توی دشت صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان . گفته بود من توی سفره خالی شما هستم. تو سرفه های مادربزرگ . توی شیارهای پیشونی پدربزرگ. توی علی (ع) که بهشت متحرکه. توی دل شلوغ تو و توی شک تو. »(صفحه های صدوچهار،پنج و شش) شاید که بتوان به حق او را در همان بادبادک که به آسمان، یعنی به خدا رسید ، جست .
با این تعبیر شاید دیگر هراس جولیا و یا یونس از مرگ نیز از میان برود، چرا که با وجود محکوم بودن به زندگی در این جهان وناتوانی در تغییر آن، می توانیم با تجدید نظردر دیدگاه و طرز تلقی خود از جهان و مفاهیم آن موقعیت خود را تغییر دهیم . همان گونه که همینگوی و کامو نیز بر این امر همواره تاکید ورزیده اند. بر اساس چنین تعبیری بود که شاید در بیگانه کامو، مورسو در لحظات انتهای عمر خود دیگر از مرگ نمی هراسید ، چرا که او دیگر مرگ را ناپدید شدن و نیستی نمی دانست بلکه آن را آغاز زندگی نو و دوباره ای می دید که با اشتیاق به استقبالش رفت و گریه بر مرگ مادر ش را هم بر همین اساس بی معنا می دانست، چراکه مادر زندگی تازه ای را آغاز کرده بود. دکتر پارسا خودکشی کرد چون به نقل از علیرضا – « درک اش کوتاه تر از ارتفاع عشق بود. او به جای کنترل بر عشق ، مغلوب عشق شد ، چرا که چنین مفهومی با خط کش های او اندازه نمی شد و به همین سبب او قادر نبود آن را در کنار باقی چیزها در آن کتاب دست نویس اش بچیند ، همچنانکه یونس ، تو نمی توانی معنای خداوند را در کنار بقیه معناهای زندگی ات بچینی »(صفحه صدویازده )دکتر پارسا که پس از عشقش به مهتاب ، تا حدودی شکل گرفتن پاره ای افکار اگزیستانسیالیستی در اومشاهده می شود، دیگراز دید او محتوای کلمات مهتاب اهمیت ندارد بلکه فقط شنیدن صدای اوست که مهم است و آنقدر آلوده روح مهتاب شده بود و آنقدر دوستش داشت که اصلا دلش نمی خواست با او ازدواج کند. به جای لمس دستانش ترجیح ‌می‌داد ساعت‌ها به آن‌ها نگاه کند. اما در ادامه ، راه به بیراهه رفت و به تعبیر مهتاب – « او راه را گم کرده بود ، اما با سماجت میخواست مسئله را حل کند و البته که نکرد و نمی توانست حل کند. او خیلی سعی کرد تا همه چیز را به کمک فیزیک ، ریاضیات و حتی فلسفه اندازه بگیرد، اما دریافت که در هستی چیزهائی هست که با ابزارهای او نمی توان آنها را اندازه گرفت ، بنابراین گیج شد و فرو رفت. راهی که میرفت بن بست بود . پس کلافه شد ، لغزید و باز هم فرو تر رفت ، معماها بیشتر و بیشتر شدند وچراغ روح اش خاموش شد و ظلمت به جانش افتاد. در خود فرو ریخت و تباه شد »(صفحه صدویک و صدوچهار)شاید که خالی از لطف نباشد تا در اینجا اشاره ای هم به داستان و فیلمنامه پری نوشته مهرجوئی داشته باشیم ، آنجائی که شخصیت دکتر پارسا برای ما یادآور شخصیت اسد در این فیلم است. اسد ، برادر ارشد خانواده و دارای مدرک دکتری در رشته ادبیات که دست به خودکشی می زند. صفا ، برادر دوم که دنباله رو افکار برادر خودش است دلیل خودکشی او را این گونه بیان می کند که – اسد روحش خیلی بزرگ شده بود جسسمش کفاف روحش را نمی داد... اسد در واقع می خواست مثل ماهیان عشق نور ( ماهیان کوچکی که همیشه از آنها حرف می زد،که سرنوشت غم انگیزی داشته و شبها به محض دیدن نور در روی آب به سوی آن می پرند زیرا می خواهند که به مرکز نور برسند و آن را ببلعند و به همین دلیل بر روی خاک می افتند و بعد می میرند ) به مرکز نور برسد ولی در آن ذوب شد .
اما بنا به روایت پسر کوچک خانواده به نام داداشی ، خطای برادرانش تنها آن بود که هیچگاه نتوانستند مفهوم – ( دل با یار و سر به کار ) را درک کنند و بفهمند که – ( ما همگی بازیگران خدائیم و وظیفه داریم که همچون کوزه به سرها ، کوزه های روی سرمان را سالم به بالای تپه برسانیم ) .
همانگونه که از نتیجه امر پیداست، شاید بتوان گفت که این نوع گرایش فلسفی به گونه ای بر بحران فکری بشر و فقدان معنویت دامن زده و علی رغم تلاش های بنیانگذاران این مکتب در بسیاری موارد کژفهمی های انسان از افکار این اندیشمندان باعث دامن زدن به این بحران ها می شود و در خوش بینی نسبت به این مکتب نقطه تردید و ابهام بزرگی باقی می گذارد. چه بسا آن یاس مجهولی که دکتر پارسا را وادار به انتحار کرده است، به نوعی زاده یاس فلسفی و منتج از چنین کژفهمی هایی باشد.
با آنکه سارتر در تلاش خود برای تبیین مکتب اگزیستانسیالیسم ، پوچی گرائی را پلی برای گذر از زندگی بی معنا به زندگی دارای معنا می دانسته ، اما عملا بسیاری از انسان ها بر روی این پل خانه ساخته اند و بر دغدغه های فکری خود افزوده اند. همانطور که علیرضا هم اشاره می کند که – « شک کردن مرحله خوبی در زندگی است اما ایستگاه بسیار بدی ست زیرا شک تنها ، توهمی ست که آن طرف آن چیزی نیست تا توی آن سقوط کنی. شک توهم حفره است. »(صفحه هفتادوهشت) پس اینگونه به نظر می رسد که شاید اگزیستانسیالیسم در گستره تاریخ نتوانسته به پرسش های مهم بشری پاسخی در خور عرضه کند.
 

چه سعادتی ست
وقتیکه برف میبارد
دانستن اینکه
تن پرنده ها گرم است.

 ( بیژن جلالی )