روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

«ژان باروا» روي ديگر سكه «روي ماه خداوند را ببوس»

بررسی تطبیقی رمان «ژان باروا» اثر روژه مارتین دوگار و «روی ماه خداوند را ببوس» نوشته مصطفی مستور

دكتر مصطفي گرجي

 

يكي از انديشه هاي انسان عصر جديد بويژه انسان پست مدرن غربي كمرنگ شدن خداوند با توجه به نگاه پوزيتويستي و فقدان چراغي است كه با آن بتوان حضور خداوند را در زندگي انسان امروز احساس كرد.[1]

از ويژگي ها و مشخصه‌اي بارز فرهنگي و اجتماعي عصر جديد و انسان مدرن بعد از رنسانس و نهضت‌هاي اصلاح تفكر ديني و در نهايت سكولار شدن جوامع؛ پديده شك و شكاكيت از يك سو(1) و تنهايي انسان از سويي ديگر (2) و حاکمیت اصل احتمال و عدم قطعیت (uncertainty) به جای یقین (3) است كه خود حاصل عوامل متعدد سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و ... است[2]. به عبارت دیگر انسان مدرن برخلاف انسان پیشامدرن که تاکید بر معنویت داشته، بر عقلانیت (خرد ناب) [3] تاکید ورزيده و هنوز به مرحله انسان پسامدرن که بر جمع عقلانیت و معنویت تاکید دارد؛‌‌ نرسیده است. تفاوت ديگري كه بين انسان عصر جديد و قبل از رنسانس وجود دارد اينكه اگر انسان پيشامدرن تمام هم خود را در اين مي ديده كه درون (خود) را به نفع بيرون (جهان خارج) اصلاح كند، انسان عصر جديد مي خواهد چرخ را بر هم زند و فلك را سقف بشكافد(4)؛ نه اينكه با دنيا كه دنيا را بسازد و نه برآن است كه با دنيا بايد ساخت كه دنيا را بايد ساخت:

پيشينيان با ما/ در كار اين دنيا چه گفتند/ گفتند بايد سوخت/ گفتند بايد ساخت/ گفتيم بايد سوخت/ اما نه با دنيا/ كه دنيا را/ گفتيم بايد ساخت/ اما نه با دنيا/ كه دنيا را(امين پور،گلها همه آفتاب گردانند،1381 ص 19)

اريك فروم نيز بزرگترين رنج انسان معاصر را همين مسایل مي داند كه خود حاصل پشت كردن به مذهب، طبيعت و... است.(فروم،1381: 56) همچنين ويژگي هاي ديگر انسان عصر جديد در نوشتار و گفتار نويسندگان سده اخير بازتاب يافته كه در آثار هنري و ادبي به دليل نوع بيان مفاهيم و اعتقادات، اين تجلي بيشتر و محسوس تر است. چنانکه در شعر و رمان معاصران و نيز سایر ژانرها، این رويكرد مشهود است:

ما در عصر احتمال به سر می بریم/ در عصر شک و شاید/ در عصر پیش بینی وضع هوا/ از هر طرف که باد بیاید/ در عصر قاطعیت تردید/ عصر جدید/ عصری که هیچ اصلی/ جز اصل احتمال یقیینی نیست ...( امین پور، آينه هاي ناگهان 1381 :53)

در حوزه رمان نیز، این بازتاب به دلیل خاصیت و نوع ادبی و قابلیتها، بیشتر از سایر انواع ادبی بوده است. دو اثري كه در سده اخير (1913-2000) با اين رويكرد البته با تفاوت در خاستگاه فكري و فرجام آن نوشته شده و هر دو بدين نکات اشاره كرده اند رمان «ژان باروا» در فرانسه و «روي ماه خداوند را ببوس» است. مي توان با اندكي تسامح اين دو رمان را درين فضا و با اين رويكرد قرائت و بازخواني كرد و شخصيت اول، نخستين رمان را جامع سه صفت (شك و تنهايي و بر هم زننده نظام هاي اجتماعي و عقيدتي) و شخصيت اول دومين داستان (يونس) را نماينده شكاكيت انسان معاصر و سوژه اصلی اين رمان را نيز (پارسا) نشان دهنده تنهايي انسان معاصر دانست.

با اين تفاوت كه نگاه پديدار شناختي هر دو نويسنده با توجه به نمود پديده هايي چون مذهب، ايمان، خداوند، انسان، احتمال و... همچنين با توجه به بستر فكري و انديشگاني آنها از يك سو و زمان تولد دو اثر (با88 سال فاصله) تفاوت بنيادين دارد، با وجود اين، پديده و موضوع اصلي آنها مساله و سوالاتي چون فلسفه زندگي و مرگ، نقش دين و مذهب و خدا در زندگي انسان امروزي و نقش شرور در عالم در ارتباط با وجود خداوند و یا عدم حضور آن است. تفاوت ديگر از نظر فرجام و نتيجه داستان اينكه يكي درصدد طرح مساله و تنها ضرورت اصلاح ديني و مذهبي و درگير كردن خواننده با موضوعات مبتلي به انسان امروزي بدون پاسخ مستقیم بدان و ديگري درصدد حل كردن و توجيه مشكلات بنيادي انسان جديد با رويكرد كشفي، عرفاني و اشراقی است.

با در نظر گرفتن اين مساله بايد گفت يكي از تفاوت هاي انسان دوره اخير با دوران ماقبل- با توجه به این دو رمان ـ در نوع نگاه او به پديده هاي هستي و عالم ماده و متافيزيك است. اگر در دوران كلاسيك انسان به جهت فاصله نگرفتن از طبيعت (خود و عالم) در هاله اي از تقدس و ايمان مطلق مي زيست و هرگز شك و ترديد به خود راه نمي داد، چنانکه می گفت «زنهار اي انسان ضعيف به خود اجازه مده كه شك و ترديدي درباره سخن انبياء بر خاطر تو گذرد» ( عين القضاه: 96) و نه معترض به هستي بود و نه متعرض به متافيزيك و می گفت:

«كسي كاو با خدا چون و چرا گفت چو مشرك حضرتش را ناسزا گفت

ورا زيبد كه پرسد از چه و چـــون نباشد اعتـــــراض از بنده موزون »(گلشن راز، سوال 12: 1371)

انسان معاصر به دليل عدم معرفت كامل و درست و تحولات فكري، بهترين حالت را وقتي مي داند كه حتي خدايي در عالم نباشد «بهترين فرض اينه كه خدايي در كار نباشه» (7) «اگه خداوندي هست پس اين همه نكبت براي چيه»(24) «تجلي خداوند بر كوه طور افسانه اي بيش نيست» (55) و احتمال و عدم قطعیت (uncertainty) را می پذیرد. در اين فضاست كه اين دو رمان به روايت دو انسان از دو نسلِ داراي دو باور مختلف مي پردازد.

داستان اول: روي ماه خداوند را ببوس

«روي ماه خداوند را ببوس» عنوان رماني است از مصطفي مستور(1343- ) در بيست بخش مسلسل كه در سال 1379 و توسط نشر مركز به بازار كتاب عرضه شد. اين اثر به دليل قابليت ها و ويژگي هاي ادبي و محتوايي با اقبال فراواني مواجه شد. به طوري كه هر سال دو بار تجديد چاپ شده و در سال 1384 به چاپ دهم (با تيراژ چهار هزار نسخه) رسيد.

زمان وقوع حوادث دوران اخیر (زمستان 1374 مطابق تاریخ نامه خواهر یونس) و مکان آن تهران، کرج و اصفهان است. داستان درونمايه رئاليستي و فلسفي در وهله اول و رمانتيك در وهله دوم (بويژه بخش 18) دارد. موضوع اصلي داستان سرگذشت «يونس فردوس» دانشجوي دوره دكتري رشته پژوهشگری اجتماعی است كه رساله خويش را «تحلیل جامعه شناسی عوامل خودكشي دكتر محسن پارسا» انتخاب كرده است. يونس جوان شهرستاني جيرفتي عاشق و نامزد سايه است كه داستان با محوريت عشق اين دو در نگاه اول و عشق پارسا (استاد) و مهتاب (دانشجو) در نگاه بعدي روايت و بازخواني مي شود. بر اين اساس كل داستان صد و سيزده صفحه اي حاضر را مي توان به دو دوره متمايز تفكيك كرد. بخش نخست يونس دانشجوي دكتري و سايه دانشجوي كارشناسي ارشد رشته الهيات است كه هر كدام به دليل انتخاب موضوع پايان نامه، درگيري و مسايل مخصوص به خود را دارند. بخش دوم رفتن یونس به اصفهان و ملاقات با شاگردان دکتر پارسای متوفی و کشف راز خودکشی پارساست که درونمایه آن رمانتیک در وهله اول و فلسفی- به دلیل یاس و تجرد و کار ذهنی زیاد (34) و عشقی نافرجام(61)- در وهله دوم است.

سایر موضوعات مندرج در آن عشق مهرداد به جولیا و ازدواج با او، گفتگوی شخصیتها پیرامون مرگ و مرگ اندیشی(مرگ منصور بخش10)، اعتقاد دوگانه شخصیتها پیرامون حضور یا عدم حضور خداوند(79)، تنهایی انسان(11)، سوالات فلسفی و اعتقادی آنها به صورت گفتگوی جدلی، تفکرات مارکسیستی يکی از شخصیتها(7)، ارتباط آگاهی و اختیار با شک و پرسش (66)، گفتگوی یونس با مادر دکتر پارسا و رابطه فهم و ایمان(71)، گفتگوی عباس راننده تاکسی با علیرضا درباره زنی که به دلیل نیاز و نان تن به بیت اللطف داده(بخش 17)، طلاق سایه از یونس به دلیل افکار الحادی یونس(100)، درک علت خودکشی پارسا(102)، کشف ارتباط شخصیت یونس و پارسا(111) است که در سه مولفه مرگ انسان، خسوف خداوند و عشق انسانی در وهله نخست (یونس و سایه) و عشق الهی در گام دوم (سایه و خداوند) قابل جمع است.

 

نقد و تحلیل داستان:

«روی ماه خداوند را ببوس» رمانی از نوع ادبیات رئالیستی معنوی – بومی و فلسفی است که در بیست بخش به یکی از بنیادی ترین مسایل و مشکلات انسان معاصر می پردازد. اگر ادوار داستان نویسی را به سه دوره (کلاسیک، مدرنیسم، پست مدرنیسم) تقسیم کنیم، داستان یاد شده، با خصوصیاتی چون طرح خطی، گره افکنی، گره گشایی، شخصیت هایی با محور طرح خطی، تعلیق و زاویه دید در بخش نخست می گنجد. اما از نظر نوع مسائلی که بدان می پردازد عمدهً در بخش دوم و سوم واقع می شود و انسانی را تصویر می کند که در گذشته مصداق عینی ندارد. انساني است كه از «من يقين دارم» دكارتي و «من احساس و مشاهده مي كنم» پوزيتيويستي گذشته و به اصل «من انتخاب مي كنم» و «من تغيير مي دهم» سارتري و كافكايي و راسلي و فوكويي رسيده است. انساني كه سوال و مساله هاي فراواني دارد و چون نمي تواند براي اين مسايل جواب علمي و منطقي بيابد لامحاله دچار شك و ابهام مي شود و در نهايت به الحاد مي رسد.

رمان حاضر در چنين فضايي مي خواهد در يك رنگ و لون كاملا شرقي و بومي(ايراني) به سوالات چيستي شرور و مرگ و بيماري، چرايي مرگ و تنهايي انسان و شک[4] و ... بپردازد. البته شخصيت اول داستان (نويسنده ) نيز مانند بسياري از انسان هاي دیگر معاصر به بيراه رفته و به جاي تحليل درست مساله و اثبات يا رد فرضيه خويش و فهم درست آن، در فكر راه چاره است كه اين مساله نه مبتلي به شخصيت اول داستان كه دامن گير بخش وسيعي از حوزه تفكر در ايران است. (براي اطلاعات بيشتر ر.ك. وضع كنوني تفكر در ايران، داوري،1363، باب اول) به عبارت ديگر به جاي اينكه به فكر تعيين، تعريف و تحديد مسايل كلان ياد شده باشد در فكر چاره جويي است و به همين خاطر شكست مي خورد.(جدايي از همسر، دين و مولفه هاي ديني) نويسنده داستان نيز كه در واقع خود يونس است در پايان به همين دليل مي خواهد از اين مرحله بگريزد و داستان را به گونه اي ايده اليستي و غير تراژيك به پايان برساند و آن بازگشت دوباره يونس به خداوند است.

در اين فضاست كه اين رمان به روايت دو انسان از دو نسل داراي دو باور مختلف مي پردازد انساني كه يكسره در يقين مي زيد و خداي مخصوص به خود دارد و بر آن است كه اگر خدا در زندگي انسان حذف شود زندگي هم معنايي نخواهد داشت (100) كه نماينده اين گروه در اين رمان سايه و عليرضا هستند، در مقابل انساني كه به دليل فهم و شناخت نادرست، ايمان او در آستانه سقوط قرار گرفته و تنها مي زيد، شك مي كند و سرخورده و مايوس است كه نماينده اين گروه يونس و مهرداد و جوليا و پارسا هستند.

چنانکه در بخشی از داستان علیرضا (که نماینده گروه اول است) آگوستين وار[5] مي گويد: «اول بايد به قوانين ايمان بياوري و بعد اون رو آزمايش كني»(73) در مقابل يونس که نماینده گروه دوم است برخلاف گفته آگوستین مي گويد: «من به چيزهايي ايمان مي آورم كه اون ها را بفهمم منظورم از فهميدن تجربه و عقل است» (72) لذا يونس درصدد است بفهمد آنگاه ايمان بياورد. به همين جهت نمایندگان گروه دوم يا سرگشته و تنها و مايوس اند (يونس) و يا بدليل عدم تحليل درست مسايل خودكشي مي كنند.(پارسا)

 

تحلیل روانشناختی شخصیت های داستان:

يكي از مهم ترين عناصر داستاني اين اثركه شايسته است به صورت مجزا نقد و بررسي شود عنصر شخصيت و شخصيت پردازي است كه در اين بخش با تحليل ساختاري (تقابل دوگانه) نقد و بررسي مي شود.

يونس فردوس دانشجوي دوره دكتري پژوهشگري اجتماعي، اهل پرسشگري و استدلال است که فهم دینی را مقدم بر ايمان مي داند. او برخلاف همسرش(سايه) كه به تمام معنا مومنِ موقن است و خدا را در همه جا حاضر مي بيند و هيچ امر مجهولي در عالم نمي بيند؛ نماينده انسان پسامدرن سرگردان و تنهایی است. او در یک جمله جامع انديشه شخصیت های اول داستان صد سال تنهایی مارکز، کوری ساراماگو است که از یک سو تنها و از سویی دیگر به دلیل کوری (باطن) به شک و تردید دچار شده است. او حتي باورهاي همسرش را به دلیل فقدان معرفت ایمانی و ایمان توام با معرفت به گونه اي توصيف مي كند كه گويا خود بدان اعتقادي ندارد:

«سايه چادر سفيد بر سر كرده و رو به جنوب نماز مي كند من تلويزيون تماشا مي كنم»(77) و به همين خاطر هيچ وجه تشابهي با همسرش ندارد و همواره سایه وار در پي سایه ایمان است که در وجود سایه متجلی شده است لذا می گوید: «كاش ذره اي از يقين سايه در من بود»(36)

او شخصيت كاملا پويا و متحولي دارد كه مهم ترين مشخصه آن شك و ترديد و عدم ثبات در تمام امور حتي در حوزه حضور و وجود خداوند است. او البته برخلاف تفکر ملحدانه کسانی چون هیوم، سارتر و... منکر وجود خداوند نبوده و بیشتر تفکر دئیسمی (خداباوری فارغ از وحی) دارد. او مانند دئیستها بران است اولا هر چیز درباره جهان و انسان را از طریق عقل می توان درک کرد و هیچ چیز فراتر از عقل انسانی وجود ندارد ( مانند دکتر پارسا) و دیگر اینکه معتقد است خداوند جهان را خلق کرد و آن را با قوانین ثابت به جریان انداخته و در کارهای روزمره آن دخالت نمی کند. (گلشنی، 1379: مقدمه) از این جهت می توان شخصیت او را به ویژه در بخش مواجهه با پرونده دكتر پارسا و مرگ منصور پوزيتيويست و شکاک دینی دانست و در بخش های دیگر میان طیفی از ایمان و شکاکیت قرار داد.

به زعم نگارنده مولف در انتخاب این نام برای شخصیت اول تعمد داشته است. همان طوري كه نويسنده در مصاحبه هاي خويش اعتراف كرده توجه به عناصر بومي، فرهنگي و ديني يكي از دغدغه هاي داستان هاي اوست. بر اين اساس، يونس در اين داستان از بسیاری جهات شبيه «يونس» و ذوالنون قرآن است كه از خداوند به دلايلي روي برگردانيده و «يونس وار» مغضوب خداوند شده است. به همين خاطر سايه که نماینده و تیپ گروه دوم (مومنان موقن) است ازو دل بركنده و جدا مي شود و در پايان تنها رحمت خداوند به مصداق آيه «واستجبنا له و نجيناه من الغم (شك) و كذالك ننجي المومنون» به فریاد او می رسد. این رحمت را نویسنده در قالب کودکی مجسم می کند که خانه دوست را به او نشان می دهد این کودک می تواند هم گذشته یونس باشد و هم پیک رحمت خداوند که یونس از راه و زاويه ديد و عينك او خدا را در آسمان مي يابد: «به آسمان نگاه مي كنم به جايي كه بادبادك رسيده است به خداوند» (113) ضمن اینکه انتخاب كودك به عنوان وسیله راهبری یونس نيز بي شباهت اين گفتار حضرت عيسي نيست كه مي گويد: «وارد ملكوت پدر من نمي شوید مگر آنكه نخست كودك شوید»كه خود نشانه بازگشت انسان به مصوميت از دست رفته خويش است.

يونس در اين رمان و قرآن، از نظر جنس شك (از نوع ظنِ در درك حضور خداوند و رحمت او) در ابتداي احوالات دروني و هم نوع نجات از اين مرحله (غم یونسی و شک یونس فردوس) در پايان داستان مشابه يكديگرند:

يونس رمان: شك در اعتقاد به خداوند/ نجات از سوالات فلسفي و يقين به اينكه در گستره معرفت ديني ايمان كودكانه به از فهم فيلسوفانه است.

یونس قرآن: غضب آلود بودن در اينكه چرا قوم نجات نمي يابند/نجات از غم و اندوه

مهرداد: دوست يونس كه تازه از آمريكا برگشته و پرسش‌هاي او كاملا شكاكانه و حتي الحادي است.

جوليا: همسر آمريكايي مهرداد كه افكار او نيز پر از سوالات و مسائل هستي شناسانه است.

دكترمحسن پارسا: استاد دانشگاه در رشته فيزيك كه عشق را مانند پديده هاي فيزيكي تجربه پذير و قابل تحليل مي داند كه در نهايت شكست مي خورد.

مهتاب كرانه: دانشجو و معشوقه دكتر پارسا

شهره بنيادي: دوست و همكلاس مهتاب

شخصيت اصلي ديگر اين داستان در مقابل بونس، سايه است. سایه دانشجوي كارشناسي ارشد الهيات، نماینده گروه ديگر (سمبل موقنان دیندار و مومنان) است که برخلاف يونس كه شكاكانه و فيلسوفانه با موضوع و پديده ها برخورد مي كند كاملا تسليم و به درجه ايقان رسيده است. به گونه اي كه هيچ مساله مهم و غامضي ندارد و حتي در پايان نامه خويش ( با عنوان مكالمه موسي با خداوند) که باید تحلیلی باشد نيز كاملا اعتقادي و موقنانه با آن برخورد مي كند. این ایقان و ایمان که خود سبب آرامش و آسایش فکری او شده، باعث شده نه او موقعیت شوهر را درک کند و نه یونس حال او را؛ به اين خاطر يونس در وصف او مي گويد: «كاش ذره اي از يقين سايه در من بود حتي دربان اين ساختمان سپور محله، ميوه فروش سر خيابان، پدر ميليونر سايه و.... چنان با يقين زندگي مي كنند كه من هميشه به يقين آنها حسرت مي خورم» (36) هر چند یونس خاستگاه این آرامش و ایقان را جهل و فقدان معرفت می داند: «يقين آن‌ها از كجا آمده است؟ از جهل؟» (37)

به نظر نگارنده انتخاب نام سايه نيز براي او عامدانه و عالمانه بوده و با توجه به فضاي داستان دال بر اين است كه ايمان او ـ با همه ارزش و اهميت آن ـ نه محققانه كه كاملا تقليدي بوده و از خانواده به او رسيده و ظل و سايه اي بيش نيست و هر چه سایه یک چیزی باشد ـ بنا به قول افلاطون ـ محلی از اعراب ندارد. به همین جهت در صفحه 78 در ديالوگ سايه با يونس مي بينيم كه سايه هيچ نظر و عقيده‌اي از خود ندارد و به جای استدلال و بيان عقيده خود، به کلام دیگران استناد می کند. چنانكه در گفتارهاي غير منطقي به جاي استدلالِ به منظور تقويت دليل، معمولا از انتساب به شخص ديگري كه نوعي اتوريته فكري بر او دارد، استفاده مي شود. سايه بارها مي گويد: «عليرضا چنين گفت»(78) «عزيز چنين گفت»(78) ضمن اينكه«SHADOW» در روانشناسي بعد منفي شخصيت انسان است و در دستگاه روانشناسیِ یونگی بی‌اعتبار است.

نماینده‌ی دیگر این گروه علیرضا است. او دوست يونس است كه برای یونس که به دليل غلبه روح ايماني، عالم و قضاياي آن را ساده و بدون پيچش مي بيند.(84 و 85 و 86) نقش يك روحاني صاحب مقام يقين را ايفا مي‌كند. علیرضا مانند سايه ايمان را مقدم بر فهم مي‌داند و همواره با عينك شريعت به پديده ها نگاه مي‌كند. به همين خاطر شك و ترديد يونس را تنها يك توهم مي‌داند:

«شك فقط يك توهمه خداوند هست و بودنش هيچ ربطي به ما ندارد شك مرحله خوبي در زندگيه اما ايستگاه خيلي بدي است».(78) «شك توهم حفره است» (78) او مصداق كامل افراد ايماني است كه سهروردي وار[6] شكِ هيچ مشككي از ايمان او نمي كاهد. به همین جهت سعی می کند آن ایمان درونی خویش را با استدلال برای یونس منطقی جلوه دهد که البته موفق نیست. سایرشخصیتهای فرعی داستان منصور دوست و همرزم عليرضا است كه به علت بيماري درگذشته، محسن خان بازپرس ويژه پرونده پارسا، دكتر مير نصر پزشك پارسا، خانم فخريه: مادر پارسا هستند.

 

داستان دوم: ژان باروا (jean barois)

ژان باروا عنوان رماني است كه توسط روژه ماتين دوگار(1881-1958) و در بين سالهاي 1910 -1912 يعني بين دو سال قبل از شروع جنگ اول جهاني نوشته شد و در سال 2001 (1380) و به قلم منوچهر بديعي در 542 صفحه به زبان فارسي ترجمه شد. نویسنده داستان روژه مارتین دوگار به تعبیر کامو تنها ادیب دوران خود است که می توان او را از اخلاف تولستوی برشمرد. به نظر كامو هر دو به انسان و سرنوشت او علاقه مند و این هنر را دارند که انسانها را با تیرگی جسمانی شان و با تسلط بر دانش بخشایش ترسیم کنند.[7] ( کامو، 1379: 4) حوادث رمان مربوط به قرن نوزدهم و مكان آن پاريس، برن و... است. اين رمان سه فصل دارد كه هر سه فصل مشتمل بر چندين بخش و هر بخش شامل چندين بند است. بخش نخست رمان خود دارای 5 فصل و 22 بند و بخش دوم دارای 4 فصل و 15 بند و بخش سوم دارای 4 فصل و 18 بند است.

اين رمان از نظر ساختار بيش از آنكه يك رمان با زاويه ديد و قالب مشخص باشد يك رمان اعترافي از نوع آگوستيني و اعترافات روسويِ مبتنی بر گفتگو است ( Confessional Literature) «ديروز به اعتراف ديني مبادرت كردم» (83) «البته من به اين موضوع اعتراف و اذعان مي كنم كه اخلاق متزلزل شده است»(185)

در مواردی نیز آپوکالیستی و پیشگویانه[8] (Apocalyptic literature) است (در بخشهایی از رمان جنگ اول جهانی را پیشگویی کرده است و می گوید شب آبستن است...) ضمن اینکه یک رمان نوشتاری از نوع مكاتبه اي ( Epistolary) نيز است. به طوري كه بخش عمده اي از رمان( 14 بند از 55 بند)، نامه و مكاتبات در قالب نامه است كه ژان در دوره جواني به منظور تبيين باورهای خویش و اعتراف شخصی خود نوشته است. هدف او نيز آن است كه اگر در ادوار بعد بويژه در ايام پيري به دليل اقتضائات سني، بيماري، مرگ و...، عقيده ديگري پيدا كرده، از سر اضطرار بوده و عقيده واقعي او همين وصيت نامه اوست كه در سن چهل سالگي نوشته است: «آدمي كه دارد پير مي شود تقريبا مجبور است كه خلاف گفته هاي خود را بگويد چطور آدم خلاف گفته هاي خود را نگويد»(445) ضمن اينكه در درون اين نامه بزرگ ( وصيت نامه یا خود رمان ) از نامه هاي فراواني كه او براي دوستان نوشته (14 نامه) نيز بهره برده است.( رمان نامه اي در نامه اي)

این سه جنبه باعث شده (پيشگويي . مكاتبه هاي متعدد و اعتراف نامه) که اطلاق عنوان رمان با اندکی تسامح همراه باشد. همان طوری که کامو بر آن است این اثر از لحاظ صناعت نویسندگی هیچ شباهتی به رمان ندارد. (کامو: 16) چرا كه برخي از سنتهای نوع ادبی رمان را در هم شکسته است.

نقد و تحليل:

ژان باروا سرگذشت تراژیک انسان معاصر[9] است که می توان آن را در کنار رمانهایی چون کوری ساراماگو، صد سال تنهایی مارکز، سرزمین بی حاصل الیوت و ... قرار دادكه در مراحل مختلف حيات( 3بخش- 13 فصل- 55 بند) افكار متنوع و متناقضی يافته است.(مراحل كودكي تا سن بلوغ-جواني تا پختگي- پيري) چنانكه كامو اين اثر را تنها رمان بزرگ عصر علم مي داند كه اميدها و سرخوردگي هاي اين قرن را به خوبي بيان كرده است.(همان:16) ضمن اينكه اين رمان يكي از نيرومندترين انگيزه هاي تاريخ دوران ما را (رواج بدبيني) عيان كرده است.

دوره نخست از دوران طفوليت و زندگي او در خانه پدري آغاز مي شود و اوج آن ازدواج او با سيسيل و درگيري هاي او با همسر و تضارب فكري اوست كه عنوان هاي فصل اول گواه آن است. دوره اي كه او با «شوق زندگي» «مصالحه» «حلقه» آغاز و در نهايت به «جدايي» ختم می شود. دوره دوم دوره درگيري و مشاركت ژان با مجله لوسومور و چاپ مجله و رواج انديشه الحادي است كه عناوين اين فصل (کولاک، باد و...) نيز دال بر اين مساله است. در اين مرحله ژان برخلاف دوره نخست كاملا سكولار و معتقد به عرفي بودن دين و اخلاق و امر دنيوي است و برآن است دين را با عقل و فلسفه نسبتي و آتن را با اورشليم رابطه اي نيست. دوره سوم دوره پيري اوست و بازگشت او به زندگي خانوادگي و زندگي مشترك با سيسيل و آمدن ماري دختر هيجده ساله او و سعي دختر در تغيير افكار پدر است كه در نهايت به شكاف او از حلقه لوسومور و ايمان مجدد و اضطراري او به كليسا و كشيش و... ختم مي شود.

در واقع مي توان ژان باروا را در این سه دوره، سه شخصیت کاملا متفاوت دانست. دوره کودکی او دوره آرامش (حاصل جهل و عدم بلوغ فکری) دوره جوانی او دوره عشق (عاشق شدن و ازدواج با سیسل) و میانسالی او را دوره عصیان (علیه خود و تمام هنجارهای متفاوت آئین کاتولیک) و لامحاله پوچی و تنهایی و شکاکیت دانست که در نهایت در ایام پیری به توبه (کذایی و ساختگی) و امید به حیات ختم می شود.

 

عشق عصيان پوچي اميد به زندگي مرگ

 مهم ترين مساله ژان (به عنوان شخصيت اول داستان) در اين است كه برخلاف نظر كانت كه مهم ترین شرايط سعادت آدمي را اعتقاد به سه اصل خدا، اختيار انسان و بقاي روح مي داند (پلامناتس&#