روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

 

ایزاک باشویس سینگر و ادبیات دینی

 یکصد و شصت و نهمین نشست کتاب ماه ادبیات فلسفه/ یازدهم مردادماه 1384

 

وقتي كتابي را مي­خوانم در دو حالت مدام به صفحات خوانده نشده اش نگاه مي­كنم: وقتي كتاب سخت خوان باشد و منتظرم هرچه زودتر تمام شود  و وقتي كتاب جذاب و خواندني باشد و دلم نخواهد به اين زودي ها تمام شود. يك مهماني و يك رقص از نوع دوم بود. به دليل اينكه داستان­هاش فوق­العاده بودند. داستان هاي سينگر در اين مجموعه هم تجربه هاي خوبي را  به خواننده منتقل مي­كرد و هم به لحاظ لذت بردن از متن - در عين قوت­هاي تكنيكي – جالب توجه بود كه اميدوارم اين اثر باعث شود مترجمان ديگر و يا خود خانم دقيقي همت كنند و بقيه آثار اين نويسنده ي برجسته را كه كم هم نيستند به فارسي ترجمه كنند.

سينگر نمونه خوبي است از نويسنده­هايي كه با دو محدوديت فوق­العاده توانسته به شهرتي جهاني دست پيدا كند. يكي محدوديت در اعتقاد و باورهاي مذهبي و ديگري محدوديتي كه به لحاظ زبان داشته. در واقع سينگر به حسيديم ، فرقه اي عرفاني از آيين يهودي گرايش داشته و در سرتاسر اين كتاب هم اين گرايش مشهود است و البته به زبان ييديش سخن مي گفته كه زيان نسبتا مهجوري است و بخشي از يهوديان لهستان با آن تكلم مي كنند. اين موضوع براي برخي نويسندگان ايراني كه گاه محدوديت زبان فارسي را به دليلي براي جهاني نشدن عنوان مي كنند مي تواند جالب توجه باشد. كارهاي سينگر نشان داد كه زبان نمي­تواند مانعي براي جهاني شدن يك اثر يا يك نويسنده باشد و همان طور كه مي دانيد سينگر موفق به اخذ جايزه نوبي ادبيات هم شده است. اما اين كه چرا سينگر جهاني شد و شهرت و  اعتبار جهاني به دست آورد تصور مي كنم سه دليل عمده دارد:  دليل اول تلقي او از داستان و به ويژه داستان كوتاه است. اصولاً سينگر به پيچيده­گويي و فرم­زدگي در داستان كوتاه اعتقاد نداشت و در مقدمه­اي كه  بر مجموعه داستانش نوشته و خوشبختانه در كتاب يك مهماني و يك رقص هم ترجمه شده است مي گويد:« داستان كوتاه بايد مستقيما به سمت اوج خود برود و بي­وقفه تنش و تعليق داشته باشد و همه اين ها را با ايجاز منتقل كند. ايجاز جوهر داستان كوتاه است.» اين اتفاقي است كه به نظر من در داستان­هاي ما در ايران خيلي كم رخ مي­دهد و داستان­هايي كه هم روشن و هم عميق باشند و هم دريافت تازه­اي از زندگي را ارائه دهند خيلي كم است. سينگر معتقد بود: « ادبيات بايد هم سرگرم كننده باشد و هم آگاهي دهد، هم روشن باشد و هم پرمحتوا باشد.» او در خطابه اش پيش از دريافت نوبل مي گويد: « هيچ عذري براي ادبيات كسالت­آور پذيرفته نيست، ادبيات بايد كنجكاوي خواننده را برانگيزد» بنابراين وقتي نويسنده­اي با اين درك و دريافت و شعور و فهم از داستان به سراغ داستان مي­آيد طبيعي است كه آثارش خواندني و روشن باشند و عين حال پرمحتوا به طوري كه بعد از خواندن شان احساس كنيم تجربه ي تازه­اي را نسبت به مفهوم و معناي زندگي از سر گذرانده ايم. دليل ديگر جهاني شدن اين نويسنده نگاه جهاني سينگر است به زندگي و انسان كه ريشه در نوعي نگاه ديني و حتي شايد بتوان گفت نگاه عرفاني او به هستي دارد. او در خطابه­اش مي­گويد «هرگز نمي­توانيم بپذيريم كه جهان حادثه­اي فيزيكي و شيميايي بوده و محصول تكاملي كور باشد، حتماً راهي وجود داردكه آدمي هم از مواهب دنيا بهره­مند باشد وهم در خدمت خداوند باشد» اين نگاه ديني كه يك نگاه جهاني است در تك­تك آثار او به چشم مي­خورد. گرچه در بعضي از آثار او اين نگاه برجسته­تر و در بعضي دروني­تر است. سينگر در يكي از گفت­وگوهايش كه با مجله نيوزويك انجام داده مي­گويد: «من هرگاه در زندگي­ام به مشكلي برخورد كنم دعا مي­كنم و چون هميشه در مشكلات هستم پس هميشه دعا مي­كنم.» بدين گونه سينگر نگرش خودش را نسبت به مقوله دين و باورهاي معنوي نشان مي­دهد. دليل سوم جهاني شدن سينگر نوع مخاطب­شناسي و مخاطب گزيني اوست. او معتقد است كه نوشته­هايش بايد براي همه مخاطبان ملموس و مفهوم و خوشايند باشد يعني هدف ديگري او بخشي از مخاطبان يا صرفا  بخش نخبگان نيست بلكه هدف­گيري او همه كساني هستند كه به زندگي و ادبيات نگاهي جدي دارند. در خطابه­اش مي­گويد كه «انسان­ها روز به روز باورهاي ديني­شان را از دست مي­دهند، باور به خداوند را از دست مي­دهند، باور به جاودانگي را از دست مي­دهند، باور به پاداش و كيفر را از دست مي­دهند و ديگر نمي­توان از اين حرف­ها به آنها زد. هرگاه نوزادي متولد مي­شود به يكي از انسان هايي كه به اين باورها اعتقاد ندارد اضافه مي­شود» و بعد نتيجه مي­گيرد «نقشي را كه به نوعي در گذشته پيامبران الهي داشتند نويسندگان و شاعران در امروز بايد براي ارجاع آدم­ها به سمت معنا و معنويت داشته باشند»‌ در واقع سينگر به نوعي شأن پيامبرانه  براي شاعر و نويسنده است باور دارد. تصور مي كنم اين سه نگرش باعث شده كه آثار سينگر به نوعي وجه جهاني دست پيدا كنند به رغم آن محدوديت­هاي زبان و مذهب كه اشاره كردم بتوانند خوانندگان را در سطح جهان مخاطب قرار دهند.

براي ورود به داستان­هاي سينگر من دو داستان به عنوان داستان­هاي ديني تحليل خواهم كرد اما قبل از آن لازم است به صورت خيلي فشرده برداشت خودم را از مقوله ي داستان ديني مطرح كنم كه اساسا داستان ديني چه هست و اصولاً ما چه داستاني را به عنوان گونه داستان ديني ارزيابي مي­كنيم. در اين زمينه البته بحث­هاي زيادي شده است، به خصوص در ايران و در اين اواخر كه داستان ديني چه هست. بعضي­ها معتقدند داستاني كه شخصيت­هاي ديني داشته باشد داستان ديني است. بعضي­ها مي­گويند داستاني كه باورها و اعتقادات ديني در آن باشد يا احياناً بخشي از تاريخ دين را عنوان كند داستان ديني است. برخي هم معتقدند داستاني كه تجربه ي ديني درآن طرح شده باشد مي تواند داستان ديني تلقي شود. من تصور مي­كنم هيچ كدام از اينها به تنهايي نمي­توانند داستاني را ديني كنند و نمونه­هاي زيادي داريم هم در ادبيات و هم در حوزه سينما و تلويزيون كه با اين تعاريف احيانا منطبق هستند اما جوهر ديني در آن ها يافت نمي شود. مثالي را كه به دليل وضوح آن من بارها در حوزه سينما و تلويزيون زده ام در اين جا يادآوري مي كنم چون مثالي است كه كم و بيش با ان آشنا هستيد. مقصودم  مجموعه ي تلويزيوني  امام علي (ع) است. با تعريفي كه در خصوص داستان ديني ارايه خواهم داد اين فيلم به عقيده ي من حداكثر يك روايت تصويري متوسط تاريخي است و مطلقاً ديني نيست چون نه گوهر دين در آن يافت مي شود و نه قصه اش در يك موقعيت ديني دراماتيزه شده است. آن چه كه من داستان ديني لحاظ مي­كنم آن داستاني است كه تبديل شده باشد به يك موقعيت ديني. منظورم از «موقعيت ديني» در اين جا استقرار شخصيت­هاي داستان در مجموعه­اي از روابط است كه ما احساس كنيم  نويسنده، شخصيت، كنش­هايش و واكنش­هايش برآمده از يك معنا و مفهوم ديني يا باورهاي ديني است. اگر اين موقعيت در داستان خلق شود مي­توان گفت داستان به نوعي ديني است صرف­نظر از اينكه بخشي از تاريخ دين باشد يا نباشد، يا اصولاً شخصيت ديني داشته باشد يا نداشته باشد. داستان­هاي سينگر به عقيده من اين گونه هستند. يعني در داستان هاي او شخصيت هاي داستان در اثر انگيزه ها و باورهاي ديني رفتار مي كنند. اين كنش­ها در دو سطح مي­توانند رخ دهند بعضي در سطح عيني و بعضي در سطع ذهني. يعني شخصيت­هاي داستان در موقعيتي قرار مي گيرند كه مجبور مي­شوند يا رفتار و گفتار ديني داشته باشند و يا گاهي تنها در سطح باورهاي ذهني باقي ­مي­مانند.  يعني شخصيت با يك ذهنيت ديني زندگي مي­كند بدون اينكه اين ذهنيت تبديل به يك رفتار و اكسيون شود. هر دو مورد را در آثار سينگر نشان خواهم داد. در هر صورت شخصيت­هايي كه در داستان­هاي ديني طرح مي­شوند و به ويژه در داستان­هاي سينگر، منطق واقع­گرايانه رفتارشان را توجيه و پشتيباني نمي­كند بلكه منطق ديني كنش آن ها را توجيه مي كند. اين دقيقا همان چيزي است كه يك انسان دين­ورز انجام مي دهد و گاه رفتار او را نمي­توان با منطق مالوف عقلاني و واقع­گرايانه فهم كرد. بنابراين مي­توان گفت كه باورهاي ديني سينگر خيلي خوب در آثارش تزريق شده و رسوب كرده است. در داستان هاي سينگر هرگز احساس نمي كنيد  كه او مي خواهد معنا و انديشه ي خاصي را بر داستان بار كند بلكه كنش شخصيت ها برخاسته از باورهاي آن هاست. سينگر به اين نكته آگاه بود كه وقتي دين مي خواهد وارد حوزه داستان مي­شود بايد به الزامات و تكنيك هاي داستان تن دهد. اگر دين بيرون از ساحت داستان نقش وعظ و خطابه دارد  در داستان نمي­تواند چنين وضعيتي داشته باشد چون مفهوم و ماهيت و ساختار فني داستان با خطابه مغايرت دارد. در داستان­هاي سينگر خيلي اين خوب اتفاق افتاده است و داستان هاي او به رغم ديني بودن چيزي اضافه را بر داستان بار نمي­كنند و شما احساس مي­كنيد تمام معناها از دل داستان مي­جوشند. در داستان عشق پيري كه يكي از بهترين داستان­هاي سينگر است و در مجموعه يك مهماني و يك رقص اولين داستان است، اتل براكلز زن پنجاه و هفت ساله­اي است كه وارد يك مجتمع مسكوني مي­شود و در مجاورت يك پيرمرد هشتاد و دو ساله­اي به نام هاري بندينر مقيم مي­شود. اتل براكلز با هاري بندينر آشنا مي­شود و در همان روزي كه وارد مجتمع مي­شود و ناهار را با هم صرف مي­كنند بعد از صرف ناهار اين دو نفر احساس مي­كنند گويي مدت هاست همديگر را مي­شناسند و انگار سال­هاست با همديگر آشنا هستند. بدين ترتيب نوعي عشق بين اين دو آدم شكل مي­گيرد و حتي پيشنهاد ازدواج هم در اين ميان داده مي­شود. اتل براكلز كه به شدت به همسر مرحوم خودش وابسته بوده وسال ها با او زندگي مي­كرده در يك لحظه خاص از هاري بندينر مي­خواهد كه آپارتمانش را ترك كند، هاري به آپارتمان خودش مي­رود و تا صبح منتظر است كه اتل به او زنگ بزند يا در نورگير آپارتمان بتواند او را ببيند و با او صحبت كند اما هيچ كدام از اين اتفاق ها نمي افتد و هاري تا صبح فكر مي­كند كه چه اتفاقي افتاد كه اتل براكلز ناگهان او را از خود راند و طرد كرد. در طول شب هاري فقط سروصداهايي را تا صبح مي­شنود. شب تا صبح افرادي از پله­ ها بالا و پائين مي­روند و نيمه هاي شب هاري كمي نگران مي­شود با خودش فكر مي كند كه او پيرمرد هشتاد و دو ساله­اي است و ممكن است دزد آمده باشد تا او را بكشد. سرانجام صبح مي شود و  يكي از همسايه ها در مي­زند و هاري با ترس و لرز از چشمي در نگاه مي­كند و مي­بيند كه زن همسايه است. در را باز مي­كند و زن به او مي­گويد خانم اتل براكلز ديشب خودكشي كرد و براي شما يادداشتي گذاشته است. توي يادداشت نوشته شده است: «هاري عزيزم، مرا ببخش. من بايد بروم پيش شوهرم. اگر خيلي زحمت نيست، برايم قديش بخوان. من هم در آن جايي كه مي­روم شفاعتت را مي­كنم»

در حقيقت در اين داستان رفتار و اكسيون اتل براكلز دقيقاً برآمده از باورهاي ديني او است. او احساس مي­كند اگر به دنياي جاودان برود به شوهرش مي­رسد. رفته رفته اين باور چنان در او جدي مي­شود كه او را وادار به عملي مي­كند كه به نوعي مرگ خود خواسته است. هاري بعد از خواندن يادداشت مي­گويد: «به اين فكر مي­كردم كه پيش سيلويا بروم و با او درباره اين كه چرا متولد مي­شويم وچرا مي­ميريم حرف بزنم».  سيلويا دختر اتل براكلز است و در جاي ديگر زندگي مي­كند. اين داستان به لحاظ موقعيتي كه در آن طرح مي­شود و انديشه­اي كه اين موقعيت را پشتيباني مي­كند مي­تواند به عنوان نمونه اي خوب­ از گونه ي داستان ديني تلقي شود.

نمونه دوم داستان دوست كافكا است. ژاك كُهِن دوست راوي و بازيگر سابق تئاتر ييديش كه در داستان به نام دوست كافكا از او ياد مي­شود با اين ايده ذهني هميشه زندگي مي­كند كه گويي ما آدم­ها دايم داريم با سرنوشت خودمان -  بعد معلوم مي­شود منظور از سرنوشت خداوند است - شطرنج بازي مي­كنيم. سرنوشت يك حركت مي­كند ما هم يك حركت مي­كنيم، او سعي مي­كند ما را درسه حركت كيش و مات كند و ما سعي مي­كنيم جلوي اين كار را بگيريم. مي­دانيم كه نمي­توانيم پيروز شويم ولي ناچاريم حسابي با او دست و پنجه نرم كنيم. ژاك كُهِن اين ايده ذهني را تا پايان و در همه موقعيت­هاي زندگي­اش پيش مي­برد حتي وقتي كه به طور تصادفي با يك زن برخورد مي­كند باز به آن «سرنوشت» مي­گويد كه باز مي­خواهي من را كيش­و مات كني؟ يعني مي­خواهي من را در يك موقعيت خاصي قرار بدهي و با من بازي كني؟  اين ژاك كُهِن بازيگر تئاتر است كه از اين نظر انتخاب خيلي جالبي است و انتخاب سينگر  خيلي هوشمندانه است به دليل اين كه نتيجه­اي كه از بازيگر بودن ژاك مي­گيرد به نوعي همان ايده اي است كه سلينجر هم در فضاي داستاني اش دارد. او هم معتقد بود كه آدم­ها به نوعي براي يك كارگردان بزرگ بازي مي­كنند و مهم اين است كه نقش خودشان را درست ايفا كنند. سينگر هم در اين داستان اشاره مي­كند كه ايوب پيامبر كه آن همه رنج كشيد براي آن نبود كه دختران زياد يا چهارپايان زيادي داشته باشد براي آن بود كه بازي كند و نفس بازي برايش مهم بود.

در بخش ديگري از داستان ژاك كُهِن به راوي مي­گويد: «دوست عزيزم اگر شطرنج بازي مي­كني بهتر است با حريف قدري بازي كني تا با كسي كه اهل سرهم­بندي باشد.  من حريفم را تحسين مي­كنم و گاهي وقت­ها مسحور مهارت­هايش مي­شوم. او آن بالا درآسمان سوم يا هفتم دردفتر كاري مي­نشيند و در همان بخش ملكوت بر سياره كوچك ما حكم مي­راند و يك كار بيشتر ندارد و آن هم اين كه ژاك كُهِن را گير بيندازد.» وقتي شخصيتي چنين تفكري داشته باشد و در كل زندگي و دركوچك­ترين رفتارهايش و برداشت هايش از زندگي مدام خودش را همچون شطرنج بازي ببيند كه با يك شطرنج باز ماهر به بازي گرفته شده است و دائم  كيش مي­شود و هر لحظه منتظر است كه مات شود و شكست بخورد، مي­توان گفت كه اين شخصيت در يك موقعيت ذهني ديني قرار گرفته است، موقعيتي كه مي تواند كل داستان را ديني كند. اگر آن شطرنج باز ماهر را خداوند فرض كنيم، موقعيتي كه دايماًَ او را به سمت گلوگاه­ها و نقاط تهديدآميز هدايت مي­كند موقعيت معناي عميق تري پيدا مي كند. در بخش ديگري از داستان ژاك كُهِن مي­گويد: «حريفم خيال دارد آرام بازي كند. او مهره­هايم را يكي­يكي از چنگم درخواهد آورد. اول جذابيتم را به عنوان بازيگر از من گرفت و مرا به يك نويسنده تبديل كرد و هنوز از اين كار فارغ نشده من را به بيماري گرفتگي عضلات نويسنده­ها مبتلا كرد. حركت بعدش اين بود كه مرا از مردي انداخت با اين حال مي­دانم كه هنوز تا كيش و مات خيلي فاصله دارم.» در پايان داستان وقتي راوي مقداري پول به ژاك كُهِن كه وضعيت مالي­اش خوب نيست مي­دهد ژاك مي گويد: « چه قدر زياد! امروز حتماً بانك زده­اي. چهل و شش گروشن! واي! خب، اگر خدايي باشد، اجرت را مي­دهد و اگر نباشد پس چه كسي دارد اين طور با ژاك كُهِن بازي مي­كند؟»

سوال: آقاي مستور نظر شما درباره زبان داستان هاي سينگر چيست؟

مستور: قبل از هرچيز بايد اشاره­اي بكنم به مسئله زبان در داستان­نويسي خودمان. به نظر من اين مفهوم خيلي مبهم است يعني هركس درباره زبان داستان حرف مي­زند معمولاً چيزي را مراد مي­كند كه با فهم مخاطب از آن مفهوم متفاوت است. بنابراين قبل از هرچيز بايد زبان داستان را تعريف كرد. اگر منظورمان پيچيده­گويي و معماگويي است طبعاً نه در داستان­هاي سينگر بلكه من تصور مي­­كنم در بسياري از داستان­­نويس­هاي برتر پيچيدگي زباني وجود ندارد. خود كساني كه معمولا در ايران از پيچيده­گويي و فرم­گرايي دفاع مي­كنند نويسندگاني را به عنوان نويسنده برجسته عنوان مي كنند كه اساسا زبان پيچيده اي ندارند.اين سوال هميشه مطرح است كه چه طور ممكن است كسي داستان پيچيده بنويسد و طرفدار پيچيده­گويي باشد و در عين حال كارور و سلينجر و حتي براتيگان را ستايش كند. بنابراين من فكر مي­كنم آنچه ادبيات پيشرفته غرب را كه خودش و آن چيزي كه امروزه ما از ادبيات مي­شناسيم از آنجا آمده دارد پيش مي­برد داستان­هايي است كه به لحاظ زباني خيلي پيچيده نيستند و آنچه اينها را پيچيده مي­كند اولاً دريافت هاي نويسنده از زندگي است و بعد نوع طرح اين دريافت­ها هست. شما وقتي داستاني از  سلينجر  مي­خوانيد با كلمات و واژه­ها و ساختار جمله مشكل نداريد گرچه ممكن است با دنيايي كه سلينجر برايتان تعريف مي­كند – كه البته دنياي پيچيده اي است -  دچار مشكل شويد و مثلا از خودتان بپرسيد  چرا تدي ده ساله خودش را در استخر مي­اندازد و مي­كشد يا سيمور پس از ملاقات با دختر بچه اي خودكشي مي كند؟ همچنان كه در مواجهه با داستان هاي سينگر هم چنين پرسش هايي  ممكن است براي خواننده  پيش بيايد كه چرا يك پيرزن خودش را از پنجره پايين مي­اندازد؟ اما هيچ وقت با متن خود داستان مشكل نداريد كه برايتان غيرقابل درك باشد. يا درداستان هاي داستان كارور به رغم اينكه از چهار كلان معنا پشتيباني مي­شوند (طلاق، فقر، عشق و الكل) اما مي­بينيد كه آثار او به لحاظ خوانش به شدت ساده هستند گرچه ممكن است دنيايش براي ما مقداري پيچيده باشد. بنابراين آنچه در داستان­نويسي امروز اتفاق مي­افتد تصور مي­كنم در بخش مهم آن به سمت طرح نگرش­ها و تجربه­هاي تازه از زندگي است تا اين كه آنها را با بازي­هاي زباني پيچيده كرد، ضمن اين كه به لحاظ تئوريك من اعتقاد دارم اگر داستاني با زبان ساخته شود و جوهر اصلي­اش زبان باشد به دليل طبيعت دگرگون­شونده زبان و به دليل اين كه زبان يك موجود زنده است كساني كه داستان خودشان را به زبان مي تنند و وابسته مي­كنند بايد بپذيرند به محض اين كه زبان از هر نظر ­كهنه شود( از نظر واژگان يا ساختار نحوي كلام)  داستان آن ها هم خواهد مرد. شما واژه­هايي كه امروز به كار مي بريد با واژه­هايي كه صد سال پيش به كار مي­رفت به كلي متفاوت است همان طور كه صد سال ديگر واژه­هايي كه به كار خواهند رفت با واژه هايي كه امروز به كار مي­بريم و حتي ساختار و نحو جملات هم تغيير مي­كند. بنابراين تصور مي­كنم آن چه اهميت دارد فرديت و جهان داستاني نويسنده است تا زباني كه او به كار مي برد. نويسنده بزرگ نويسنده­اي است كه اولاً فرديت بزرگي دارد و ثانياً اين فرديت را توانسته به يك جهان داستاني تبديل كند. به همين خاطر  وقتي شما داستان­ها و آثار چنين نويسنده اي را مي­خوانيد احساس مي­كنيد كه دارد پازل جهان داستاني او شكل مي­گيرد و بعد كه همه آثار او را خوانديد مي­فهميد كه تصوير و تصور و نگرش او نسبت به زندگي چه بوده است. بدين گونه جهان داستاني نويسنده از دل فرديت او شكل مي گيرد و اين جهان داستاني در سبك نويسنده ريزش مي­كند.  يعني سبك نويسنده چيزي نيست كه نويسنده از قبل طراحي بكند و بگويد من مي­خواهم اين سبك را داشته باشم يا آن سبك را. سبك چيزي نيست مگر آن چيزي كه از فرديت نويسنده است و از طريق جهان داستاني او خلق مي شود. در اين مرحله است كه زبان نويسنده از دل سبك او پديد مي آيد. يعني زبان با دو واسطه به فرديت نويسنده بازمي­گردد چيزي كه امروز به شدت فقرش احساس مي­شود. نويسنده­هاي ما به نظر من به لحاظ انديشه فقير هستند يعني آن فرديت­شان شكل نگرفته و تجربه­هاي بزرگي را به هر دليل در زندگي پشت سر نگذاشتند و وقتي تجربه­هاي ما كوچك باشد و خودمان كوچك باشيم نمي­توانيم كار بزرگي خلق كنيم و وقتي نتوانستيم  جهاني خلق كنيم سراغ فرم و پيچيده­گويي مي­رويم.

 

£  : چند نكته راجع به ويرايش ترجمه مطرح مي­كنم كه خانم دقيقي احتمالاً غفلت كردند از سپردن كار ترجمه به ويراستار، در همان داستان اول، صفحه اول عباراتي دارند به اين ترتيب كه عبارتي مثل حول محور اين نياز مبرم، من فكر مي­كنم كل دوستان اديب و ارادتمند ادبيات فارسي مطلع باشند كه عبارت حول محور اين نياز مبرم جمله و عبارتي اداري است نه داستاني، مورد دوم واژه­هاي متناقضي مثل با پاهاي لرزان قدم­هاي كوچك و نرم، شما در نظر بگيريد پاهايي چطور مي­تواند لرزان باشد و هم قدم­هاي كوچك و نرم داشته باشد، دوم تجديدفراش­ هاري در آن سال­ها با عقل جور در نمي­آمد فكر مي­كنم به جاي تجديدفراش، ازدواج دوباره فارسي­تر باشد. مورد بعدي درس روسي خوانده بود، درس روسي يعني چه؟ من فكر مي­كنم منظور خانم دقيقي يا سينگر اين بوده كه زبان روسي و زبان لهستاني و حتي آلماني هم خوانده بود من فكر مي­كنم اين است چون از درس مشخص نيست چه مفهومي استنباط مي­شود مورد آخر اينكه سيلويا دختر هاري درست از همان نوع سرطان مادرش گرفت، من فكر مي­كنم اين جمله چون مفهوم مثبت از آن متبادر مي­شود به عنوان جمله منفي درست نيست و بهتر بود ترجمه مي­شد، سيلويا دختر هاري از همان نوع سرطان مادرش گرفت.

 

¢ دقيقي: اين اشكالات بايد تك به تك صحبت شود و با بافت جمله ديده شد و ببينيم ايشان نظرشان چه هست و من چه جوابي دارم و اگر لازم است ديگران قضاوت كنند.

 

¢ مستور: من تمام ترجمه­هاي خانم دقيقي را دنبال مي­كنم چون ما مترجم خوب در ايران كم داريم و من ايشان را جزء مترجمان خوب مي­دانم. اخيراً  ده، دوازده كتاب ترجمه شده مي خواندم كه بسياري از آن ها خسته­كننده هستند و به نظر مي­رسد كه مترجم بر زبان مقصد تسلط كافي نداشته است. به همين خاطر ترجمه هايشان يا عصا قورت داده و رسمي است يا انشاء گونه يا شاعرانه. حقيقتاً وقتي من داشتم داستان هاي يك مهماني و يك رقص را مي­خواندم و همين طور مترجم دردهاي جومپا لاهيري را كه باز هم خانم دقيقي ترجمه كرده اند به هيچ وجه چنين احساسي نكردم. دست كم اشكالات خيلي برجسته نبودند كه دست­اندازها  را احساس كنيد. به نظر من كل مجموعه كار قابل دفاع است و كار خوب و خوش­خواني است و آدم احساس نمي­كند كه دارد چيزي غير از داستان مي­خواند و اين خيلي اهميت دارد. شما گاهي كتابي را كه عنوانش داستان يا رمان است مي­خوانيد ولي احساس مي­كنيد كه انشاء­پردازي است و واژه­هايي كه داستاني نيستند وارد داستان شده اند. مهم اين است كه مترجم واژه­هاي داستاني و ساختار نحوي داستاني را از ساختار غيرداستاني بتواند بازشناسي كند اين به نظرم مهم­ترين كار است و من هميشه گفته ام در ترجمه ما دو كار بايد انجام دهيم.  يكي فهم متن مبدا است كه ممكن است خيلي ها بتوانند آن را بفهمند و بخش دوم يك كار خلاقانه است يعني همان طور كه يك نويسنده يك اثري مي­نويسد مترجم بايد آن اثر را بنويسد ولي در يك فضاي محدود با واژه­هاي محدود. آن بخش دوم خلاقانه است و شايد به همين دليل باشد كه ما اصولا مترجم خوب در بخش دوم  كم داريم. درواقع   نمي­توانيم بگوييم ترجمه غلط است كرده­اند به اين معنا كه منظور نويسنده چيز ديگري بوده و شما چيز ديگري ترجمه كرديد ولي خيلي راحت مي­توان گفت كه اين متن، متن داستاني نيست و متن شاعرانه است مثلا و يا انشاءپردازانه است ولي در كل من كار خانم دقيقي را قابل دفاع مي­دانم.

 

£ : من فكر مي­كنم به يك اثر ترجمه شده از دو منظر مي­توان نگاه كرد يكي از منظر فرهنگي و ديگري از منظر زباني است. از منظر فرهنگي نكاتي را آقاي مستور گفتند مثلاً ما يك موقعي توجه به نويسنده مي­كنيم و در واقع در مقام معرفي نويسنده برمي­آييم يك موقع سبك را در نظر مي­گيريم و سبك آن آدم يك سبك برجسته­اي است و مي­خواهيم آن را به مخاطب خودمان معرفي بكنيم و افزون بر اين يك سويه­هاي فرهنگي وجود دارد كه اين سويه­هاي فرهنگي براي مخاطب خود آن زبان روشن است براي آنكه جزء دانش او است اما براي مخاطبي كه ترجمه را مي­خواند اين سويه­ها مشخص نيست و مترجم است كه اين سويه­ها را بايد مشخص بكند همان تعادلي كه خود خانم دقيقي به نوعي فرمودند مثلاً در داستان پدربزرگ و نوه هشتاد و نه بار اسم شخصيت اصلي داستان كاملاً تكرار مي­شود و براي خود من تعجب­آور است كه وقتي صحبت &