روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

ريچارد براتيگان غرابت فرم، جذابيت معنا

متن سخنرانی مصطفی مستور در یکصد و هفتاد و نهمین نشست کتاب ماه ادبیات و فلسفه در تاریخ سه شنبه 24 آبان ماه 1384

 

 طرح نويسنده‌اي مثل براتيگان در فضاي ادبي ايرانِ امروز ما كمي غريب است. هم به دليل اين كه ترجمه آثار او با تأخيري حدوداً چهل ساله انجام مي‌شود و  هم از اين نظر كه به رغم گرايش برخي از نويسندگان ما به سبك پست مدرن، براتيگان نمونه خوب و البته تا حدي فريبنده و حتي خطرناك براي علاقه مندان اين نوع نوشتن است. طرح نويسنده‌اي مانند براتيگان از نظر آشنايي با سبك پست مدرنيسم اهميت زيادي دارد اما از آن جا كه براتيگان نمونه‌ي روشني است از نويسندگان تقليدناپذير مي‌تواند برخي علاقه مندان به سبك پست مدرنيسم را به اشتباه بيندازد.

تصور مي‌كنم قبل از ورود به جهان داستاني براتيگان لازم است چند نكته را در نظر بگيريم و  بعد خيلي با احتياط به اين جهان او نزديك شويم در غير اين صورت ممكن است بي جهت فريفته شويم وبا تفسيرها و تعابيري داستان‌هاي او را تحليل كنيم که ما را از شناخت سبک او دور می کند. بنابراين توصيه من اين است كه به گونه‌اي گام به گام ن به جهان داستاني نويسنده نزديك شويم. به اين دليل كه اصولاً جهان داستاني براتيگان يك جهان داستاني خاص و متفاوت و تا حدي نامأنوس است. اين نامأنوس بودن هم در درون مايه كارهاي براتيگان هست و هم در زباني است كه او در داستان هايش به كار گرفته است. سبكي كه در آن ما  به شيوة مألوف داستان‌هاي كلاسيك و حتي داستان‌هاي مدرن رو به رو نيستيم. به عنوان نمونه اگر در داستان كلاسيك ما قهرمان و شخصيت داريم در داستان مدرن ما با مجموعه‌اي از شخصيت‌ها رو به رو هستيم كه هر كدام از آنها مي‌توانند قهرمان داستان باشند و در اين نوع داستان‌ها تمايز شخصيت اصلي از شخصيت فرعي دشوار است. در خصوص طرح و پايان‌بندي هم بين داستان‌هاي كلاسيك و مدرن با داستان هاي پست مدرن تفاوت هاي مهمي وجود دارد. از اين نظر اگر در خوانش داستان هاي پست مدرن اين نكات را در نظر نگيريم ممكن است دچار نوعي سردرگمي و آشفتگي در فهم آثار اين نويسندگان شويم.

نكته دوم اينكه همه دنياي داستاني براتيگان را نمي‌توان درك كرد، يعني بعضي از بخش‌هاي آن به شدت شخصي هستند و بايد پيش از ورود به اين جهان داستاني، خواننده اين نكته را مفروض  بگيرد  كه قرار نيست تمام زوايا و ابعاد دنياي براتيگان را درك كند. نكته سوم اينكه اساساً همه دنياي براتيگان ديدني و جذاب نيست شايد به همين دليل باشد كه بعضي از منتقدان در غرب و به ويژه منتقدان آمريكايي آثار او را برنتابيده‌اند و نقدهاي جدي بر آن وارد كرده‌اند. تصور مي‌كنم بعضي از نقدهاي منتقدان نقدهاي درستي بود، مثل داستان كوتاه همديگر را بشناسيم در مجموعه‌داستان  اتوبوس پير كه پيداست از كارهاي ضعيف‌تر براتيگان است.

با اين مقدماتي كه اشاره كردم يعني با اين مفروضات مي‌توان به جهان داستاني او نزديك شد. تصور مي‌كنم در كارهاي براتيگان دو عنصر غرابت و جذابيت به شكل هنرمندانه‌اي در هم تنيده شده‌اند يعني آثار او هم «غريب» و نامأنوس هستند و در نتيجه به شدت تازه و مخصوص خودش و هم از طرفي جذاب هستند و هر وقت اين آميختگي به شكل هنرمندانه‌اي به ثمر نشسته است و اين آميختگي به وقوع پيوسته است مي‌توان گفت كه كارهاي او به اوج رسيده است. براي نمونه داستان یک سوم، یک سوم، یک سوم كه در بسياري از آنتولوژي‌ها به عنوان يك داستان شاخص انتخاب شده يكي از برجسته‌ترين كارهاي براتيگان است كه غرابت و جذابيت در آن به توازن و تناسب هنرمندانه اي رسيده است. كارور در سال 1987 مجموعه سی و شش داستان كوتاه از بهترين داستان‌هاي شصت سال قبلش را انتخاب كرد كه اين داستان براتيگان هم در آن مجموعه منتشر شده است. البته اين داستان در بسياري از گلچين هاي ديگر هم قبلا انتخاب شده بود و  پيش از اين هم به فارسي ترجمه و منتشر شده است.

داستان «باغچه نيازمنديم» در مجموعه داستان « اتوبوس پير» از نمونه‌هاي شاخص ديگر براتيگان است. همين طور داستان كوتاه «مي‌خواستم تو را براي يك نفر توصيف كنم» از همين مجموعه كه داستان فوق‌العاده‌اي است  «سرجوخه» داستان بسيار كوتاه اما عالي «تاريخ كامل آلمان و ژاپن»، داستان «زندگي ادبي در كاليفرنيا 1964» و نيز داستان «شهرت در كاليفرنيا 1964». در رمان صيد  قزل‌آلادر آمريكا  هم چند فصل هست  كه به نظر من اين ويژگي را دارند:فصل تب سرخ، تروريست‌‌هاي صيد قزل‌آلا در آمريكا، وروسويك و اتاق هتل. با توجه به ترجمه‌اي كه در اختيار ما است نوشته‌هاي ضعيف هم البته وجود دارد. هم در رمان صيد قزل‌آلا در آمريكا  و هم در مجموعه داستان اتوبوس پير داستان‌ها و فصل‌هاي ضعيف مي‌توان پيدا كرد.

همان طور كه اشاره كردم اين آميختگي  - آميختگي فرم و معنا - در دو سطح رخ مي‌دهد: درون‌مايه و زبان. من به طور فشرده به تفكيك به اين‌ها اشاره مي‌كنم. اصولاً درون‌مايه‌هاي كارهاي براتيگان كه بيش‌تر به داستان هاي كوتاهش خواهم پرداخت، موضوعات آشنا و در عين حال جذابي است كه براتيگان به شيوه بسيار  غريبي به آنها مي‌پردازد. بنابراين جذابيت داستان‌ها از درون‌مايه‌شان سرچشمه مي گيرد و غرابت شان از فرم. موضوعاتي مثل عشق، جنگ و نوستالژي امكانات معنايي زيادي را در اختيار نويسنده قرار مي دهند اما براتيگان  مثل عكاسي كه عجيب‌ترين و غريب‌ترين زاويه را براي گرفتن يك عكس از يك ساختمان و يا يك منظره انتخاب كرده باشد از يك زاويه بسيار بسيار عجيب و تاره به موضوعش نگاه مي كند و همين باعث مي‌شود تا كار او علاوه بر جذابيت، غرابت هم داشته باشد. داستان «تاريخ كامل آلمان و ژاپن» داستاني دربارة جنگ است اما  شايد تا به حال كسي از اين منظر جنگ را گزارش داستاني نكرده باشد. به شدت فشرده ( داستان فقط  دو صفحه است)  و در عين حال از منظري خاص. به نظر مي‌رسد طراحي پلات اين داستان و آن ضربه نهايي كه براتيگان در پايان داستان‌ به احساس خواننده مي‌زند به اين‌كه اين داستان در اوج باقي بماند كمك زيادي كرده است. داستان «تاريخ كامل آلمان و ژاپن» دربارة سربازي است كه در متلي نزديك به يك كارخانه‌ي توليد گوشت خوك و در واقع كشتارگاه خوك خدمت مي‌كند. راوي مي گويد: «يكي، دو هفته اولي كه در آن متل بوديم پدرم درآمد و آن همه جيغ را نمي‌شد تحمل كرد اما بعد مثل همة صداهاي ديگر به آن عادت كردم مثل صداي پرندگاني كه روي درخت آواز مي‌خواندند يا سوت ناهار يا صداي راديو يا رد شدن كاميون‌ها يا صداي آدم‌ها يا وقتي براي شام صدايم مي‌كردند، بازي را بگذار بعد از شام.» در سطر آخر كه  ضربه نهايي داستان است راوي مي گويد: «هر وقت خوك‌ها جيغ نمي‌كشيدند صداي سكوت مي‌گفت حتماً يكي از دستگاه‌ها از كار افتاده است»

يعني يك حادثه‌اي كه ابتدا براي راوي تحمل و پذيرش آن خيلي سخت بوده است رفته رفته به يك حادثه كاملاً طبيعي تبديل مي‌شود، آن قدر طبيعي كه وقتي صداي ضجه خوك‌ها را مي‌شنيده مثل اين بوده كه صداي پرندگاني كه روي درخت آواز مي‌خواندند يا سوت ناهار يا صداي راديو يا رد شدن كاميون‌ها  را مي شنيده است.

اين داستان كوتاه روايت خشونت جنگ و كشتاري است كه به دليل كثرت و تكرار آن در زندگي ما رفته‌رفته طبيعي و عادي مي شود آن چنان كه نمي‌توانيم آن را از بقيه واقعيات طبيعي كه پيرامون‌مان است بازشناسي كنيم.  داستان در دو صفحه رقعي است اما به شدت تأثيرگذار و كوبنده. در عين حال موضوع داستان  موضوعي است مثل جنگ و خشونت كه بارها گفته شده است.

در داستان ديگري از همين مجموعه اتوبوس پير به نام مي خواستم تو را براي يك نفر توصيف كنم براتيگان به موضوع جذاب عشق پرداخته است اما اين بار هم با فرمي غريب. در اين داستان بسيار كوتاه راوي به معشوقش مي‌گويد كه «مي‌خواستم تو را به چيزي تشبيه كنم اما هر چه فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد، نمي‌توانستم بگويم خوب شبيه جين فوندا است فقط موهايش قرمز و دهانش فرق مي‌كند و البته ستاره سينما هم نيست» اين را بگويم چون تو اصلاً شبيه جين فوندا نيستي».بعد ناگهان تشبيهي به خاطرش مي‌رسد. مي‌گويد: « بعد فيلم مستندي يادم آمد. اين فيلم درباره برق‌رساني به يك روستا بود. ماجراي كشاورزاني كه در روستاهاي بدون برق زندگي مي‌كردند،‌ و در شب‌ها براي خياطي يا مطالعه مجبور بودند فانوس روشن كنند و ماشين ظرفشويي و نان برشته‌كن و وسايل ديگر هم نداشتند و راديو هم نمي‌توانستند گوش كنند بعد يك  سد بزرگ با مولدهاي بزرگ برق ساختند و همه منطقه را تير برق كار گذاشتند و بالاي مزرعه‌ها و مرتع‌ها سيم كشيدندو وقتي تيرهايي را كه براي سفر سيم ها لازم بود علم كردند منظره حالتي حماسي به خود گرفت، تيرها در عين حال هم باستاني به نظر مي‌رسيدند و هم مدرن، بعد فيلم نشان مي‌داد كه برق مثل يك خداي جوان يوناني به دهقان نازل شد و ظلمت زندگي او را براي هميشه از بين برد،‌ذيگر با فشار دادن يك كليد، چراغ‌ها وظيفه شناسانه روشن مي شدند تا روستايي در صبح‌هاي تاريك زمستاني وقتي گاوها را مي‌دوشد دور و اطرافش را ببيند، خانواده كشاوز توانستند راديو روشن كنند و نان برشته‌كن و يك عالمه چراغ‌هاي پر نور داشته باشند تا لباس بودزند و روزنامه بخوانند واقعاً فيلم محشري بود مثل گوش دادن به سرود ملي يا نگاه كردن به عكس هاي رئيس جمهور روزولت يا شنيدن صداي او در راديو من را به هيجان مي‌آورد. دلم مي‌خواست همه جاي دنيا برق‌دار شوند، دلم مي خواست همه كشاورزان دنيا بتوانند صداي رئيس جمهور روزولت را از راديو بشنوند فكر مي‌كنم تو اين شكلي هستي»  توصيف و تشبيهي كه براتيگان براي معشوقه‌اش به كار مي‌برد تشبيهي كاملاً مدرن و جديد است و دقيقاً مشابه همان زاويه خاص و غريبي است كه ممكن است عكاسي براي گرفتن عكس از سوژه‌اش انتخاب كند. تشبيه معشوقه به فيلمي مستند، آن هم چنين فيلم پرمعنا و عميقي، تنها از نويسنده اي در سطح براتيگان برمي‌آيد.  به تعبيري راوي به معشوقه اش مي‌گويد وقتي من عاشق تو شدم انگار همه چراغ هاي زندگي من روشن شد. اين غرابت در تشبيه، استعاره و توصيف در كنار جذابيت مقوله عشق باعث مي شود اين اثر به داستاني برجسته تبديل شود.

براتيگان در زمينه نوستالژي هم  چنين خلاقيتي را به كار برده است. در داستانةهای کوتاه  نمونه های نوستالوژیک کم نیستند اما من در این جا به یکی از  برجسته ترین آن ها اشاره می کنم. به داستان کوتاه  سرجوخه. زمان اين داستان مربوط به سال‌هاي جنگ جهاني دوم است و درباره نوعی بازی کودکانه است که با جمع کردن کاغذ باطله همراه است. هركس بيشتر كاغذ باطله بياورد مثلاً پنجاه كيلو سرباز مي‌شود، ‌هفتاد و پنج كيلو سرجوخه مي‌شود صد كيلو گروهبان. در داستان گفته می شود که  وزن كاغذها به صورت مارپيچي بالا مي‌رفت تا آخر سر آدم ژنرال بشود. بعد بچه‌ها شروع به كاغذ جمع كردن مي‌كنند براي اينكه مدال‌هاي فرضي و خيالي بگيرند. راوی به زحمت هفتاد و پنج کیلو کاغذ باطله جمع می کند و به درجه سرجوخه گی می رسد. با درجه سرجوخگي دوران كودكي‌اش را سپري مي‌كند و بعد به زندگي پرتاب مي‌شود و بزرگ مي‌شود و وارد زندگي مي‌شود و در موقعيت‌هاي گوناگون مي‌بيند آن كاغذهاي خيالي كه زماني او را به درجه سرجوخگي و حتي ژنرالي مي‌توانست برساند حالا در واقعیت آن كاغذها به شكل تلخی مقابل او مي‌ايستند و شکست هایش را به او یادآوری می کنند: «و رفتم توي كار سايه‌هاي كاغذي سرخورده آمريكا. آنجا که شكست يعني چك برگشتي يا كارنامه رفوزگي و يا نامه‌اي براي تمام كردن يك عشق و يا هر چيز ديگري كه آدم از خواندنش آزرده مي‌شود» در حقيقت آن كاغذهايي كه در عالم تخيل می توانست تا درجه ژنرالی راوی را ارتقا بدهند در واقعيت زندگي يا رفوزه‌اش مي‌كنند یا در قالب چک برگشتی به دستش می رسند و يا شكست در عشقی را به او يادآوري مي‌كنند. اين آن چيزي است كه به نظر من براتيگان در آن خلاقيت داشته است. يعني جذابيت معنا و غرابت در طرح آن جذابيت‌ها.

اما براتیگان علاوه بر درونمایه ها که من تنها به سه مورد آن در این جا اشاره کردم ( جنگ، عشق و نوستالوژي)  در زبان كار شاخصي انجام داد. ما در ادبيات آمريكا به ويژه ادبيات بعد از جنگ نويسنده‌هايي داشتيه ایم  كه طنزهاي قوي در آثارشان بوده که یکی از نمونه های موفق آن ها سلینجر است كه طنز خاص خودش را دارد. اما طنز براتیگان طنز کاملا متمايزي است،  طنز براتيگاني است و نمي توان با چيز ديگري مقايسه‌اش كرد. بنابراین یکی از عناصر و مؤلفه هاي اصلي زبان براتيگان طنز است. او جدي‌ترين مسايل را هم در قالب طنز گفته است.  به عنوان نمونه در داستان  یک سوم، یک سوم، یک سوم مي‌نویسد: «طوري توی آسمان غرق شده بودم و سيب گاز مي‌زدم كه اگر كسي مي ديد فكر مي‌كرد مرا با حقوق خوبي براي اين كار اجیر کرده اند و اگر حسابی توی نخ آسمان فروبروم مستمری هم می دهند.» اين طنزي است كه خاص براتيگان است. يا در داستان کوتاه اتوبوس پیر مي‌گويد «نشستم و سرتاسر اتوبوس را نگاه كردم كه ببينم كي به كي است و تقريباً يك دقيقه‌ طول كشيد كه فهميدم آن اتوبوس يك جاي كارش حسابي مي‌لنگد و تقريباً همين مدت طول كشيد  كه آدم‌هاي ديگر بفهمند كه اتوبوس يك جاي كارش حسابي مي‌لنگد و آن جاي كار كه مي‌لنگد من بودم. من جوان بودم و بقيه آدم‌هاي اتوبوس پير و پاتال‌هاي هفتاد هشتاد ساله بودند». و همين طور سرتاسر داستان سلطنت برباد رفته اين طنز قوي را در خود دارد.

ويژگي ديگر و غرابتي كه در زبان براتيگان هست شیوه ای است که او در استفاده از تشبیه به کار می گیرد. تشبيهات او بسيار شخصي و در عین حال تازه و زنده هستند. شخصی به این معنا که  «وجه شبه» ی را که او را به کار می گیرد ما قبلا نشنیده ایم و مختص خود اوست. از این نظر کاربرد تشبیه در زبان او كاملاً خلاقانه است. مثلا مي‌گويد: «خورشيد به يك سكه پنجاه سنتي خيلي بزرگ مي‌ماند كه يك نفر روي آن نفت ريخته باشد و كبريت كشيده باشد» اين توصيفي بسیار بدیع و در عین حال زیبا از خورشيد است. يا در جايي راوی كه منتظر ماشين است تا ماشين او را جایی ببرد با دست به ماشین ها اشاره مي‌كند که او را سوار کنند. در این جا براتیگان یکی از آن تشبیهات بدیعش را برای دست به کار می برد: «هر ده دقيقه از جايم بلند مي‌شدم و با شستم علامت مي‌دادم. طوري كه انگار يك خوشه موز است.» در واقع راوی پنج انگشتش را به خوشه موز تشبيه كرده است. يا جايي اشاره مي‌كند به اثر ماه گرفتگي كه روي پوست سر يكي از آدم های داستانش شکلی درست کرده است. براتیگان ماه گرفتگي را به ماشينی تشبیه می کند که انگار روي سر شخصیت داستانش پارك كرده است. او سپس  چند سطر بعد درباره این شخصیت مي نویسد:« سرش تكان داد و آن ماشين قرمز توي جاده چپ و راست مي‌رفت، انگار كه راننده‌اش غشي است و دچار حمله شده است.» يا نمونه ديگر: «شير آب مثل انگشت قديمي از زمين زده بود بيرون و دورش يك چاله گل بود». تشبيه ديگر: «بعد نهر از بالاي سر تخته‌ها مي‌گذشت و انگار كارت دعوتي بود براي اقيانوسي هزاران كيلومتر آن طرف‌تر».

جنس اين تشبيهات متعلق است به نگاه شاعرانه براتيگان و تعجبي نيست اگر براتيگان شاعر خوبي هم باشد. مثلا این تشبیه که دقیقا به شعر پهلو می زند: «با ماشين مثل هواپيمايي كه از بين ابرها رد شود از بين گوسفندها رد شديم». در تشبيه دیگری مي‌گويد: «به استنلي كه رسيديم خيابان‌ها سفيد بودند و خشك انگار كه يك قبرستان و يك كاميون پر از كيسه‌هاي آرد با سرعت زياد با هم تصادف كرده بودند.» اين تشبیهات فوق‌العاده اند. اهمیت این ها در این نکته است که  تشبیهات براتیگان نه تنها منفک از داستان نیست بلکه در عین بداعت در دل داستان ها نشسته است.

در آثار براتیگان استعاره هم کارکرد مهمی در زبان ویپه او دارد. درواقع گاهی استعاره‌ها كل اثر را تبديل به يك استعاره بلند می کند. برای نمونه داستان «باغچه نيازمنديم» حکایت شیر پیری است که گروهی می خواهند آن را در گور کوچکی زنده به گور کنند. شیر با کمال خونسردی و صبوری به آیین دفن شدن تن می دهد اما به دلیل کوچک بودن گور دفن او امکان پذیر نمی شود. راوی داستان ‌در پایان داستان می گوید:

 «گفتم: سلام، چاله خيلي كوچیکه.»‌ گفتند: «سلام. نه، نيست،» دو سال بود سلام و عليك استاندارد ما همين بود، ايستادم و يك ساعتي تماشايشان كردم كه با نااميدي دست و پا مي‌زدند تا شير را خاك كنند اما فقط توانستند یک چهارم او را خاك كنند و بعد با نفرت دست از كار كشيدند و دور تا دور ايستادند و به خاطر اينكه چاله را بزرگ نكنده بودند به هم سركوفت زدند. من گفتم بياييد سال بعد باغچه‌اش كنيد اين خاك به نظر مي‌آيد هويج خوب بار بياورد، حرفم برايشان خيلي هم با مزه نبود.

 اين داستاني است كه سرتاسرش استعاره بلند است و استعاره‌اش هم خاص براتيگاني است. در این جا مایلم اشاره‌اي بكنم به ويژگي بنيادين آثار براتيگان كه من تصور مي‌كنم عنصر رهايي باشد. براتيگان متعلق به نسل بيت یعنی نسلی بوده است كه چارچوب ها و هنجارهاي اجتماعي را  آگاهانه جدی نمی گرفتند و خيلي رها و آزاد زندگي مي‌كردند.‌براتيگان دقيقاً همين رهايي وبی خيالي و عدم تعلق داشتن به نظم و انضباط اجتماعي را در آثارش آورده است. يعني در سبك،  زبان، طنز و استعاره، ساختار داستان، شروع داستان، شخصيت‌پردازي و در پايان بندي داستان خودش را به هیچ چیز و هیچ اصلی محصور و محدود نکرده است. از اين نظر كار براتيگان به نظر من با كار دونالد بارتلمی كه او هم متعلق به نويسندگان پست مدرن است متفاوت است. در كار براتيگان که من شخصاً نمي‌پسندم نوعي تصنع و تكلف و نوعي سوار كردن تحميلي معنا به داستان‌هايش مي‌بينم ولي در كارهاي براتيگان اين وضعیت خيلي طبيعي است. ضمن اينكه براتيگان از عنصر نوستالوژي و كودكي استفاده مي‌كند و اين امكان را به او مي‌دهد كه رها باشد و آن بازيگوشي کودکانه را در آثارش دخالت می دهد. به جز کودکی و نوستالوژی، عامل دیگری که در برجسته  کردن این رهایی اهمیت دارد ديدگاه شاعرانه‌ی براتیگان است به زندگی. يكي از نمونه‌هاي رهايي و آزادي او را در نوشتن در  انتخاب اسم‌ها می بینیم. صيد قزل‌آلا در آمريكا كه عنوان رمان او هست چند معنا دارد. يكي عنوان كتابی است.  دیگری عمل ماهيگيري است. در واقع در رمان صید قزل آلا اشاره ای است به عمل ماهيگيري. از طرفی صيد قزل‌آلا اسم يكي از شخصيت هاي رمانش می شود. همچنین صید قزل آلا در جایی از رمان اسم يك هتل می شود و این درحالی است که این نام در یک مورد وجه وصفي هم پیدا می کند و از کسی با نامه كوتوله صيدقزل‌آلا در آمريكا یاد می کند. بدین گونه براتیگان خودش را محدود به اين نمی کند که اين اسم را فقط براي اسم كتاب انتخاب كند. این همان عنصر رهایی است. رهايي در سرك كشيدن به همه جا و هر چيز با نثري كه رها از همه چيز است. به همین خاطر است که هيچ اتفاقي در داستان‌هاي براتيگان نمي‌افتد كه غير منتظره باشد و شما نبايد اصلاً منتظر چيزي باشيد چون اساسا قرار نيست نویسنده چيزي به شما بگويد كه از قبل به آن انديشيده باشيد.

به همین دلیل است که پايان داستا‌ن‌های براتیگان هر شكلي مي‌تواند داشته باشد و از این نظر آن مفهومی كه در داستان‌هاي كلاسيك و حتي داستان‌هاي مدرن از پایان‌بندی وجود دارد در آثار او رنگ مي‌بازد.

ویژگی دیگر آثار براتیگان عنصری است که مایلم اسمش را «رهايي در ساختار» بگذارم. شما بسیاری از فصل‌هاي صيد قزل‌آلا در آمريكا را می‌توانید جا‌به‌جا کنید بدون آن که آسيبي كلي به اثر واردشود چون هر فصل استقلال خودش را دارد و در عين حال يك روح كلي بر فضاي رمان حاكم است. از اين نظر تصور مي‌كنم «رها بودن» يكي از عناصر اصلي و بنيادين آثار براتيگان است كه داستان‌هاي او را شناور و به شدت تأويل پذير مي‌كند. این «رهایی» در کاربرد ساختارهای داستانی در کنار نگاه ویژه و بکر او به زندگی چنان ترکیبی از غرابت و جذابیت پدید می‌آورد که براتیگان را آشکارا از سایر نویسندگان پست مدرن متمایز و شاخص می‌کند.