روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

ادبیات درمانده و ناتوان است

گفت و گوی روزنامه ی جام جم با مصطفی مستور

 

مصطفي مستور متولد 1343 از اهواز ، فارغ التحصيل رشته مهندسي عمران و دانشجوي کارشناسي ارشد زبان و ادبيات فارسي است.

او از 15 سالگي و به طور جدي از سال 1369 با چاپ داستان کوتاه "دو چشمخانه خيس" نويسندگي را آغاز کرده و با انتشار آثاري در نشريات ، کار خود را در عرصه ادبيات ادامه داده است.

از مستور تاکنون کتابهاي عشق روي پياده رو (مجموعه 12داستان کوتاه) ، مباني داستان کوتاه ، (مطالعه اي درباره داستان کوتاه) ، رمان روي ماه خداوند را ببوس (برگزيده انجمن قلم ايران)، فاصله و داستان هاي ديگر (ترجمه 12 داستان کوتاه از ريموند کارور) ، چند روايت معتبر (مجموعه 7داستان کوتاه) ، پاکتها (ترجمه 9 داستان کوتاه از ريموند کارور) و من داناي کل هستم (مجموعه 7داستان کوتاه) منتشر شده است.

از وي همچنين رمان استخوان خوک و دستهاي جذامي و مجموعه داستان حکايت عشقي بي قاف ، بي شين ، بي نقطه در دست انتشار است.

 

امروز ، دوره تخصصي کار کردن است. مصطفي مستور اما ترجمه مي کند ، داستان مي نويسد ، سخنراني مي کند ، به هيچ خبرنگاري هم «نه» نمي گويد و مدام گفتگوهاي مختلفي نيز از او مي خوانيم. اين پراکنده کاري ، شما را از نوشتن - که به نظر مي رسد دغدغه اصلي شماست - بازنمي دارد؟

من خودم را يک نويسنده حرفه اي نمي دانم که مثلا طبق برنامه مشخصي امروز فلان داستان را بنويسم و با آمادگي قبلي شروع به نوشتن بکنم. براي من نوشتن و اصولا ادبيات ، نوعي تلاش به منظور رهايي از پرسشهايي است که در زندگي آزارم مي دهد. اين دلمشغولي ها هم ديروز و پريروز پيدا نشده اند. از 14-13 سالگي درگيرشان بوده ام ، اما رهايي از آنها با طرح و انعکاس آنها در داستان از سال 69 شروع شد. سعي کرده ام خود را با نوشتن از دست آنها رها کنم و تا وقتي اين پرسشها مرا آزار دهند ، چيزي نوشته خواهد شد و حرفي زده خواهد شد. من از صميم دل دعا مي کنم روزي از دست آنها خلاص شوم. در آن صورت من هم راحت زندگي مي کنم.

اين تخليه فشارهاي روحي و به تعبير من ، واگويه هاي رواني و شخصي باعث نشده مصطفي مستور وارد عمق شخصيت هاي داستان هايش نشود؟

اگر منظورتان اين است که ايده ها بر فضاي داستان ها و شخصيت ها مسلط هستند ، به نظر من اين در نوع خود نه امتيازي است و نه ضعفي. به هر حال ، سبکي از نوشتن است و شايد خيلي ها اين گونه کار کرده باشند. نکته مهم اما اين است که آيا اصولا امکان ورود و نفوذ به چيزي که شما از آن به عمق شخصيت تعبير کرديد ، وجود دارد؟ تصور مي کنم ، هنر به طور کلي و ادبيات به طور خاص کوچک تر و حقيرتر از آن هستند ، که بتوانند به درون شخصيتي راه يابند. درماندگي و ناتواني ادبيات در ورود به روح شخصيت ها چنان بديهي است که نيازي به استدلال ندارد. بيشترين کاري که نويسنده مي تواند انجام دهد، اين است که با تمام توان ، اين ناتواني را نشان دهد. اصولا بهترين شخصيت پردازي در داستان اين نيست که نويسنده تمام وجوه يک شخصيت را روي دايره بريزد. اين کار نه ممکن و نه مفيد است. اگر بتوانيم آدمها را در زندگي واقعي عميقا درک کنيم ، آن وقت تا حدي مي توان انتظار داشت - و فقط انتظار داشت - که بتوانيم آنها را در داستاني بنويسيم و چون در زندگي ، درک و فهم تماميت يک انسان ناممکن است ، چطور توقع داريم شخصيتي را در داستانمان به طور کامل پرداخت کنيم. بعلاوه ، شخصيت هاي خوب پرداخت شده آنهايي نيستند که در سطوح رفتار و گفتار و تفکر ، تمام کنشهاي ممکن را از خود بروز دهند. شخصيت هاي عميق و داستاني - و البته واقعي و حقيقي - آنهايي هستند که هميشه چيزهايي را نمي گويند ، که حرفهاي ناگفته شان از حرفهايي که مي زنند بيشتر است ، که احساسات مکتوم شان از احساساتي که نشان مي دهند ، قوي تر است. تحليل شخصيت بايد براساس بخش سايه آدمها باشد ، نه بخشي که در قصه عيان مي شود و چون ديدن سايه بشدت دشوار و نمايش آن بمراتب سخت تر از ديدن است ، من مدتهاست دريافته ام ادبيات ناتوان و درمانده و در شناخت و ادراک انسان دستش خالي است.

به هر حال ، امروزه ادبيات بويژه داستان کوتاه را نوعي صنعت مي دانند که قواعدي دارد و مي توان با خواندن و کوشش زياد آن را فرا گرفت. در مرحله بعد و به وسيله همان زجر روح ، داستان شکل مي گيرد. وقتي شما به عنوان يک نويسنده با شخصيت هايتان درگير شويد و لايه لايه آنها را بشکافيد ، اين شناخت باعث مي شود داستان هايتان با هم تفاوت داشته باشند و به نظر نرسد داريد يک موضوع ، يک شخصيت و يک داستان را تکرار مي کنيد. وقتي «چند روايت معتبر» شما را مي خواندم ، احساس کردم ادامه «روي ماه خداوند را ببوس» شماست.

دقيقا همين طور است. شايد بتوانم اين طور پرسش شما را پاسخ بدهم که شخصيت هاي من در يک داستان تمام نمي شوند که شما بخواهيد بگوييد در اين داستان ها عمق پيدا نکرده اند. تصور مي کنم دارم يک پازل را مي بندم ، که نمي دانم ابعاد آن چند در چند است و چه زماني تمام مي شود. تنها مي دانم که هر داستان من قطعه کوچکي از اين پازل است. اگر به داستان هاي «عشق روي پياده رو» که اولين مجموعه من است ، نگاه کنيد ، مي بينيد که در داستان آخر ، همه داستان ها تکرار شده اند. داستان «روي ماه خداوند را ببوس» هم در «چند روايت معتبر» تکرار شده است. يکي از داستان هاي «من داناي کل هستم» در رمان بعدي من عينا خواهد آمد. بخشهايي از رمان «استخوان خوک با دستهاي جذامي » عينا در رمان بعدي من تکرار مي شود. اين تکرار و حضور مکرر شخصيت ها که تقريبا در فضاي مشخصي هم سير مي کنند، هم به سبک کار من برمي گردد و هم به کوششي نافرجام در فهم و درک اين آدمها که دست از سرم برنمي دارند و هرکدام پاره اي از روح من اند. اين جهان داستاني من است که از فرديت من ريزش مي کند. من تا وقتي به فرديت خود وفادار باشم ، داستان هايم بازتاب کوچه هاي روح من خواهند بود. معماري اين کوچه ها البته با هم قرابت هايي دارند، اما تکرار هم نيستند. گاهي در تقاطعي نشانه هايي از يکديگر را منعکس مي کنند و شباهت هايي را، اما هرکدام بخشي از شهري را نشان مي دهند که نقشه جامع آن را خودم هم ندارم.

اين را نمي توان تکرار تلقي کرد؟

مطلقا ، چون هر بار از زاويه ديگري نوشته مي شود و هر بار تصور مي کنم پوزيسيون تغيير مي کند و اين پوزيسيون و موقعيت هايي که آدمها در آنها قرار مي گيرند، براي من خيلي اهميت دارد.

مثل عشق که در تمام داستان هايتان هست.

بله ، ولي از هر زبان (قصه) که مي شنوي ، نامکرر است. اخيرا من در يکي از داستان هايم يک نفر را عاشق دو نفر مي کنم. اين مثلث عشقي برخلاف مثلثهاي عشقي رايج - که سه ضلع آن را دو مرد و يک زن شکل مي دهند - از يک مرد و دو زن فراهم آمده است. اين موضوع ، موقعيت جديدي را فراهم مي آورد که براي من هم تازگي دارد. من هم دارم کشف مي کنم ، آدمي که ناگهان عاشق دو زن مي شود ، ضمن آن که آن دو زن به نوعي به هم شبيه اند، در نهايت چه تصميمي خواهد گرفت.

نگاه شما قابل تامل است ، اما اين تامل بيشتر شايد براي کساني جالب باشد که آثار شما را به طور جدي دنبال مي کنند ، نه آن جوان (پسر يا دختر) 19-18 ساله اي که از طرفداران نوشته هاي مصطفي مستور است و آن نگاه پس پشت برايش اصلا اهميت ندارد. گمان من اين است که در درازمدت ، خواننده ها وقتي در آثار شما با تکرارها مواجه شوند ، ديگر خريدار و طرفدار شما نخواهند بود.

اگر کسي بخواهد به خودش وابسته بماند ، فکر نمي کنم بتواند پيچهاي تندي در زندگي اش را پشت سر بگذارد. من سعي مي کنم بيشتر به خودم وابسته بمانم ، تا خواننده ام. برايم مهم نيست که حالا خواننده از من کار تازه اي ببيند. به دنبال آن هستم که آنچه از من منتشر مي شود، دقيقا مال من باشد. اين من ، چون نمي تواند خيلي تغيير کند طبعا داستان ها را به خود وابسته مي کند. در نوشتن تنها در چگونه گفتن به مخاطب فکر مي کنم ، چون نمي خواهم ارتباطم را با انسان قطع کنم ، اما در چه گفتن تنها به خودم فکر مي کنم. اگر من نتوانم پيش بروم و تجربه هاي عميق تري را از سر بگذرانم ، مخاطب من حق دارد کتابم را روي زمين بگذارد.

قبول دارم که همه نويسنده ها يک نوع نگاه ثابت دارند و در نگاه افراطي تر ، بارها شنيده ايم که کسي مثل گابريل گارسيا مارکز تنها يک اثر دارد و آن ، صد سال تنهايي است. باقي آثارش نگاه کردن از منفذهاي ديگر به يک موضوع واحد است ؛ تنهايي ، اما کسي مثل مارکز نمي آيد نوع نوشتنش را هم به گونه اي انتخاب کند که به کار قبلي اش مانند شود. سعي مي کند هر اثر استقلال خاص خود را داشته باشد.

ببينيد ، در آثار نويسنده اي مثل کارور تنها 4 محور را مي توانيم رديابي کنيم. بنابراين هر نويسنده اي به خود متصل است و نمي تواند از خود فرار کند و اگر از خود فاصله بگيرد ، کارش تصنعي مي شود. سلينجر هم در خانواده گلس همه مولفه هاي فکري اش را جستجو مي کند. کوندرا هم جهان فلسفي نسبتا ثابت خود را دارد ، که در هر رمان ، زاويه اي از آن را نشان مي دهد. هر نويسنده اي که از فرديت شروع کند و جهان داستاني اش را بر فرديت بنا کند ، بي ترديد در گام بعد به سبک منحصر به فرد خود دست پيدا خواهد کرد و اين به معناي تکرار نيست. اين اتفاق نوعي گريز از آنارشي گري فکري در نوشتن است.

شما به کارور اشاره مي کنيد ، يا حتي سلينجر ، ولي وقتي خواننده داستان هايشان را مي خواند ، با وجود تم مشترک داستان هايشان ، با شخصيت هاي متفاوت و عميق روبه رو مي شود. در قصه هاي مستور چه؟ اين طور است؟

وقتي به داستان ها - حالا از هر نويسنده اي که باشد - نگاه بکنيم ، پس از يک دوره کاري ، مي بينيم چند درونمايه مشترک را دنبال کرده اند. چند ماه پيش ، در مصاحبه اي با روزنامه اي گفتم ، اگر تم مشترکي در داستان هاي من پيدا شود ، درماندگي و شکست آدمهاست. بررسي اين که درونمايه در جان داستان ها نشسته است يا نه ، کار منتقدان است ، کار من نيست.

در همين مصاحبه خود را با کارور مقايسه مي کنيد ، در حالي که اصرار داريد اصلا نويسنده اي حرفه اي نيستيد.

خبرنگاري از من پرسيد چرا رفتي سراغ کارور و من گفتم به دليل اين که حرفه اي نيستم و تنها به خودم وابسته ام. دوست دارم در فرآيندي که اسمش را مي گذارم روح نگاري ، حرفهاي خودم را بزنم و حرفهاي من هم چيزي جز درماندگي و شکست نيست. در کارور هم اين را مي بينم. آثار او را هم به همين دليل ترجمه مي کنم. در حال حاضر ، کتابي درباره کيشلوفسکي ، فيلمساز برجسته لهستاني ترجمه مي کنم که آن هم صرفا به دليل رفتاري غيرحرفه اي است. ادبيات براي من کار نيست. صرفا زمينه اي است بسيار معمولي براي تعامل و گفتگو با آدمها. انتظار بيشتري از آن ندارم و البته اجازه نمي دهم انتظار بيشتري از من داشته باشد. من کارگزار ادبيات نيستم. من کارگزار هيچ کس نيستم ، مگر خودم و روح خودم.

در واقع او را به نفع خودتان ترجمه مي کنيد.

بله ، به نظر شما چرا سراغ نويسنده ديگري نمي روم؟

برخورد شما ، اين شبهه را ايجاد نمي کند که داريد خودتان را وصل مي کنيد به کارور تا...؟

به نظر من ، اگر کسي بگويد کارهاي مستور شبيه کارهاي کارور است ، به نظر من نه کارور را شناخته است ، نه مستور را. اتفاقا در يک سخنراني راجع به کارور گفتم تنها چيزي که در آثار او پيدا نمي کنيد ، نگاه فلسفي و پرسشهاي بزرگ است و اين همان چيزي است که تصور مي کنم در نوشته هاي من فراوان ديده مي شود.

اگر کس ديگري اين را بگويد ، وضعيت فرق مي کند تا اين که خود شما بگوييد.

من مي گويم ما در درماندگي آدمها به هم متصل هستيم ، ولي نگاه من عمدتا نگاهي فلسفي است. تنها چيزي که شما در کارهاي کارور نمي بينيد، همين نگاه فلسفي است.

ادبيات از دنياي نويسنده هايش شکل مي گيرد. وقتي مصطفي مستور مي نويسد ، از دنياي مهندسي دور نمي شود؟

من از زماني که يادم هست ، دو شخصيته بوده ام ؛ يعني از همان اول دبيرستان.

رياضي مي خواندم ولي کتاب حافظ توي دستم بود. در خوابگاه دوره دانشجويي هم همزمان کتابهاي ادبيات و مهندسي مي خواندم. در حال حاضر هم بخشي از زندگي ام نويسندگي است و بخش ديگرش مهندسي. اعتراف مي کنم که اوايل برايم سخت بود، ولي بعد با اين دوگانگي مانوس شدم و در واقع با آن زندگي مي کنم. ادبيات هيولايي است که به هر حال آن را به زندگي ام راه داده ام. اوايل با خجالت ، بعد با ترس و در آخر با تحمل و رضايت. نمي توانم از زندگي ام بيرونش کنم ؛ يعني فعلا نمي توانم.

فوق ليسانس ادبيات مي خوانيد؟

بله ، البته دوره کارشناسي ارشد ادبيات چيزي نبود که قبلا تصور مي کردم. تنها ثمره اش شايد اين بود که بالاخره موفق شده ام فرضيه اي را که درباره داستان کوتاه داشتم ، در قالب تز پايان نامه آماده کنم. اين فرضيه را با عنوان «داستان کوتاه و مدل موقعيت» پس از دفاع به صورت کتاب منتشر مي کنم.

با توجه به آثار شما احساس مي کنم محتوا محور هستيد.

شما بايد اين ساختار را بشکنيد. وقتي توانستيد اين خط کش را دور

بيندازيد ، مي توانيد با داستانهايم ارتباط برقرار کنيد. يک تجربه اي را به شما بگويم. يکي از اين نويسنده هاي خيلي خيلي بزرگ اين مملکت - که اسمش را نمي آورم - يک بار من را دعوت کرد تا درباره يکي از داستان هايم - که احساس مي کنم خوشش آمده بود - حرف بزند. رفتم آنجا و او شروع کرد به بد گفتن از اين داستان. احساس کردم او با

اين داستان مشکل دارد ، چون نه مي توانست آن را در ادبيات عامه پسند طبقه

بندي کند و نه مي توانست ميان ادبيات فرم گرا بگذارد. دچار نوعي استيصال شده

بود.

  تحليل شخصيت بايد براساس بخش سايه آدم ها باشد نه بخشي که درقصه عيان مي شود

در واقع او از استيصال خودش عصباني بود. با چيزي مواجه شده بود که با تقسيم بندي ذهني او جور در نمي آمد. احساس کردم اين آدم هنوز خطکش به دست است. تا خطکش را دور نيندازيد با نوع نوشتن من آشنا نمي شويد. فکر مي کنم اين نگرش ، با بسياري از ادبيات پس از جنگ امريکاي شمالي مشکل خواهد داشت. به يقين روي ماه... با هيچ معياري ادبيات عامه پسند نيست. اسمش را هرچه مي خواهيد بگذاريد. من ارتباط برقرار نکردن با خواننده را باور ندارم. مي توانم داستاني بنويسم که کسي نتواند با آن ارتباط برقرار کند ، ولي چاپش نمي کنم ؛ البته داستان هايي دارم مثل داستان مردي که تا زانو در اندوه فرو رفته بود که بسيار شخصي است ؛ اما اين نوع داستان ها در نوشته هاي من واقعا کم است. بخشي هم به ناآشنايي ما با ادبيات جدي جهان برمي گردد. حرفش را مي زنيم ولي آشنا نيستيم. کسي نمي تواند بگويد سلينجر نويسنده ضعيفي است. مي بينيد به آن معنايي که ما در اينجا داريم از فرم گرايي صحبت مي کنيم ، نمي نويسد. کسي نمي تواند بگويد کارور نويسنده درجه دو است. همچنين توبياس وولف ، تايلر و.... خيلي راحت مي توانيد با داستان هاي ايشي گورو ارتباط برقرار کنيد بدون آن که از ادبيات جدي فاصله گرفته باشيد.

البته نوع داستان هايي مثل داستان هاي شما به گونه اي دارد خوانندگان را با ادبيات آشتي مي دهد.

از سوي ديگر نويسنده اي مثل دونالد بارتلمي را - که غول ادبيات امريکاست - دوست ندارم. نه اين که ادبياتش ادبيات نيست ، هست ؛ اما از آن گونه اي نيست که من دوست داشته باشم. طبقه بندي نکنيم. بگذاريم ادبيات ، ادبيات باقي بماند.

آقاي مستور ، وقتي از نويسندگان خارجي مثال مي زديد ، انتظار داشتم لااقل نمونه اي داخلي هم بگوييد. به نظر مي رسد ادبيات معاصر ايران را دنبال نمي کنيد؟

متاسفانه بسيار کم کتاب مي خوانم بخصوص رمان. زماني عامدانه نمي خواندم که سبکم آسيب نبيند. الان هم که خيلي سرم شلوغ است. همزمان دارم کتابي درباره سلينجر مي نويسم ، کتابي درباره کيشلوفسکي ترجمه مي کنم.

رمان خودم هست ، بتازگي نمايشنامه اي نوشته ام ، داستان هاي کوتاه ، پايان نامه کارشناسي ارشد و تازه تا بعدازظهر هم کار مهندسي مي کنم.

پيش از اين که درگير چنين زندگي اي بشويد ، چطور؟

اولين نويسنده ايراني را که خيلي پسنديدم ، زويا پيرزاد بود. وقتي با کارهايش آشنا شدم ، هر جا ادبيات داستاني تدريس مي کردم ، ايشان را معرفي مي کردم. دنياي داستان هاي من با داستان هاي پيرزاد تفاوت اصولي دارد. داستان هاي او داستان هاي انديشه نيستند ، ولي داستان هاي اصيل و شسته رفته اي است که نمي شود ناديده گرفت. نوشته هاي پيرزاد مال خودش هست. از روي دست هيچ کس تقلب نکرده است. گلي ترقي را هم تحسين مي کنم. تصور مي کنم به او بايد بسيار بيشتر توجه کرد. ترقي در سطحي قرار دارد که مي توان گفت واجد جهان داستاني مخصوص به خودش است. صادق هدايت هم جهان داستاني ويژه خودش را داشت و اين امتياز بزرگي است براي هر نويسنده که به چنين جهاني دسترسي پيدا کند.

از نويسندگان نسلهاي پيشتر، با کداميک ارتباط برقرار مي کرديد؟

به نظر من ادبيات 100 سال اخير ما به يک نقد فوق العاده جدي نياز دارد و ما مي ترسيم اين نقد را شروع کنيم يا شايد کسي را نداريم و بايد منتظر نسلهاي بعد بمانيم. الان وقتي خيلي از داستان هاي نويسندگاني را که به تاريخ ما پيوسته اند ، مي خوانم احساس مي کنم داستان هايشان تمام شده اند ، هم به لحاظ تجربه و هم به لحاظ ساختار و هم به لحاظ زبان.

بگذريم. زماني وبلاگي داشتيد که زود آن را حذف کرديد.

اصولا آنقدر حرف ندارم که بتوانم هر روز بنويسم. وبلاگ براي کساني خوب است که مدام مي خواهند حرف بزنند. طي 15سال تنها 30 داستان کوتاه نوشته ام ، يعني کمتر از 2داستان در سال و چيزي حدود يک سطر در روز. چنين کسي نمي تواند وبلاگ نويس خوبي باشد. وبلاگ من تنها 20 روز باز بود.

ولي مي دانم که وبلاگها و سايتهاي اينترنتي را دنبال مي کنيد.

بله ، با علاقه هم دنبال مي کنم ، ولي به رغم انبوه مطالبي که درباره نوشته هايم در وبلاگها مي بينم ، هيچ وقت جايي پيغامي نگذاشته ام. هيچ وقت.

اينجا و آنجا زياد مي شنويم که ادبياتي با عنوان ادبيات اينترنتي دارد به وجود مي آيد. با چنين ادبياتي روبه رو شده ايد؟

به نظر من موجي از داستان نويسان جديد در راهند که داستان هاي بسيار خوبي دارند. به گمان من از اين موج ، داستان نويسان خوبي متولد خواهند شد. من اين شانس را داشته ام که 2 بار داور داستان هاي غيرحرفه اي باشم و از نزديک کوشش هاي داستان نويسي امروز را مطالعه کنم. ميان داستان هايي که خوانده ام به بعضي از اين نويسندگان مي توان به شکل معقولي اميدوار بود. ساسان ناطق از اردبيل ، قاسم ملااحمدي از قم ،هادي کيکاووسي از بندرعباس ، مهدي رجبي از تهران و نويسندگان مشهدي: مريم حسينيان ، هادي مظفري ، سميرا آرامي - که من دو داستان از او خوانده ام و هردو عالي بوده اند - و بالاخره کيارنگ علايي که در حال تجربه کردن سبک خاصي است و اميدوارم کارهايش را هرچه زودترمنتشر کند.

شيوه کارتان چطور است؟ فکر مي کنم حسابي کامپيوتري باشيد؟

بله. من اصلا نمي توانم با خودکار بنويسم. داستان را مستقيما در word مي نويسم. اغلب يک داستان کوتاه را طي چند نشست و تقريبا يک هفته مي نويسم. هيچ وقت هم چيزي را که مي نويسم بازنويسي نمي کنم. وقتي هم نقطه پايان يک داستان را گذاشتم ، داستان تمام شده است.

براي چه کساني مي نويسم؟

آنهاکه با ادبيات زندگي مي کنندهميشه سعي کرده ام ارتباطم با خوانندگان خيلي جدي تر و ماندگار تر باشد ، تا ارتباطم با منتقدان و مطبوعاتي ها. خيلي از دوستان صميمي من همين خوانندگان اصيل هستند ، که در واقع هرچه مي نويسم براي آنهاست و به آنها فکر مي کنم ، نه به منتقدان ، مطبوعاتي ها، جايزه ها يا حواشي ادبيات ، که البته منطقي است. وقتي ادبيات معطوف به ادبيات برايم اهميت نداشته باشد و تنها تاثيرگذاري و تعامل با آدمها برايم مهم باشد ، طبيعي است به جاي جايزه و محافل و منتقدان ، به خوانندگاني فکر کنم که با ادبيات زندگي مي کنند ، نه بازي ؛ کساني که ممکن است در سال تنها يک رمان بخوانند - نه هفته اي چهار رمان - اما با آن رمان زندگي کنند.

تاثير بر روح انسان

در نمايشگاه کتاب ، با يکي از خوانندگانم قراري گذاشتيم و چند ساعت حرف زديم. او خصوصي ترين حرفهايش را به من زد. احساس کردم از طريق ادبيات چقدر ما با هم صميمي شده ايم. به نظر من ، اگر ادبيات معنايي براي من داشته باشد، همين هاست. از هر طبقه اي که فکرش را بکنيد ، خواننده دارم.

با خانمي آشنا شدم که مي گفت لائيک است ، اما با خواندن «روي ماه خداوند را ببوس» خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود ، يا کسي که مي خواست خودکشي کند و با خواندن کتاب از اين کار منصرف شده بود. البته کسي هم به من گفت با خواندن داستان هاي من ترغيب شده است خودکشي کند! اين مورد اخير مرا بيشتر متقاعد کرد که ادبيات مي تواند گاه بسيار وحشتناک باشد. گرچه خوب مي دانم که هم ترغيب به خودکشي و هم انصراف از خودکشي ، مقولاتي هستند که از عهده ادبيات برنمي آيند و در واقع هر دو خواننده اغراق مي کردند و اين تنها نشاندهنده ميزان تاثير ادبيات بر روح انسان است نه چيزي بيشتر. اگر چيزي از ادبيات اهميت داشته باشد ، همين تاثيرگذاري است ؛ تاثير ، تاثر ، ارتباط و مکالمه. من اگر بتوانم حتي يک دقيقه روي خوانندگانم تاثير بگذارم ، تصور مي کنم کار بزرگي کرده ام. خواننده اي مي گفت که هر وقت هوس مي کند گريه کند، برخي فصلهاي روي ماه...را مي خواند. اين برايم خيلي اهميت دارد تا اين که فلان جايزه را به من بدهند. گريه کردن ، شديدترين و عميق ترين احساس آدمي است. وقتي کسي مي گريد ، در حقيقت ديوارهاي وجودي اش فرو مي ريزد و انجام چنين کاري فوق العاده است.