روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

و خدا هست . . .

محمد رهبر-شیما بهره مند/روزنامه شرق/ 4 و 5 دی ماه 1384

 

آنها كه مجله كيان را در سال‌هاي انتشارش مي‌خواندند حتماً داستان‌هاي مستور را كه از معدود قصه‌هايي بود كه در اين ماهنامه معرفت‌شناسانه و ديني چاپ مي‌شد، خوانده‌اند. بعدها كه كيان بسته شد چند كتابي از مستور به چاپ رسيد و «روي ماه خداوند را ببوس» آن قدر تيراژ پيدا كرد تا مستور ميان مخاطبان كثير‌السليقه‌اش نامي پيدا كند. داستان‌هاي مستور در همه زوایایشان حرفي جز دو دغدغه ندارند؛ خداوند و، متلاطم‌ترين واژه بشري:عشق.

در گفت و گو با مصطفي مستور نمي‌خواسته‌ايم تا از داستان و قصه‌گويي و فرم و قالب حرفي بزنيم. رفته‌ايم سر اصل مطلب، همان دغدغه‌هايي كه دست مستور را به نوشتن باز كرده و باقي‌اش بهانه‌اي بيش نيست.

 

 

خب اول به چند سؤال کلیشه ای جواب بدهید. بفرماييد كجا به دنيا آمده ايد؟ چه درسي خوانده ايد؟ كارتان  چيست؟ این جور چیزها. البته من هم دوست ندارم اين سؤالات را بپرسم اما بالاخره بايد بدانيم شما كجا زندگي كرديد؟

بله سؤالات خوبی نیستند و من هم جواب کلیشه ای به شما می دهم. در اهواز به دنیا آمده ام و زندگي مي‌كنم و مهندسی عمران خوانده ام و فوق‌ليسانس ادبيات فارسي. دغدغه ی اصلي من از همان ابتدا، یعنی از وقتی که آدم بر قوای فکری اش مسلط می شود خواندن بوده. يعني از دوران نوجوانی كه يادم مي‌آيد كتاب از دستم نيفتاده. البته نه صرفاً ادبيات. اغلب خواندن براي يافتن پاسخ‌هایی برای پرسش‌هایی که گویا پاسخ روشنی هم ندارند. ممكن است جنس پرسش‌ها در نوجوانی همان باشد كه الان هم به نوعی با آن ها درگير هستم اما پاسخ ها مدام در حال تغییر هستند. خب آن موقع به تعبیر سلینجر هنوز به هیولا تبدیل نشده بودم. اگر دل مشغولی آن روزها عشق یا مذهب یا فلسفه بوده، هرسه این ها هنوز هم هست، گرچه ماهیت شان به کلی تغییر کرده است.

 

كي پيش آمد؟

شايد از حدود 14-13 سالگي.  مطالعه و خواندن مهم ترین چیزی بود که مرا از همسن و سال‌هاي خودم دور می کرد. برای آن ها عجیب بود همچنان كه براي خودم هم عجيب بود و هرچه جلوتر آمده ام اين فاصله با همسن و سال‌ها و دوستان و همبازي‌ها زيادتر شده. آدم احساس انزوا و تنهايي مي‌كند.

 

 روزهايي كه ورزش داشتيد ورزش نمي‌رفتيد؟

چرا ورزش هم مي‌رفتم اما انگار دو زندگي داشتم، يكي در جمع و يكي در خلوت. اين خلوت البته مي‌توانست در جمع هم اتفاق بيفتد. مثلاً ناگهان ذهنم جاي ديگري برود  پي سؤالاتي كه معمولا در تنهایی به سراغ آدم می آیند.

 

و آن وقت دوستي داشتيد كه با او حرف بزنيد؟ يا دوستان شما بزرگتر بودند؟

بله خوشبختانه من يكي دو تا دوست دوران نوجواني داشتم كه هميشه اين مسائل را با هم طرح مي‌كرديم و درگيرشان بوديم و هنوز هم اين دوستان هستند.

 

آن ها به كجا رسيدند؟

سرنوشت شان تا حدودی مثل من است با این تفاوت  که من اين شانس را داشتم كه برخي از اين درگيري‌هاي ذهنی را بنويسم اما كسي كه نمي‌نويسد يا به نوعي اين درگيري‌ها را منعكس نمي‌كند به نظرم قدري دشواري‌هايش بيشتر است.

 

گاهي وقت‌ها به خودتان نگفتيد كه اي كاش از همين آدم‌هاي عادي بوديد، کسانی که درگیر پرسش های ذهنی نیستند؟

اين بازگشت غير‌ممكن است. امکان ندارد بشود به روزهايي برگردید كه به قول شما عادي بوده ایم. وقتی کسی در چیزهایی تردید کرد و هیولا شد دیگر هرگز نمی تواند  عادی شود. البته گاهي مي‌توانيد به عنوان نوعی نوستالژي به آن دوران فكر كنيد اما بازگشت به ان دوره امکان ناپذیر است. با این همه من بارها از ته دل آرزو كرده ام كه يك واكسي کنار خیابان باشم اما آرامش روحی داشته باشم. واکسی خیابان به هر حال دغدغه ي ذهنی ندارد و به معني درست كلمه در آرامش زندگي مي‌كند اما کسی که دچار پرسش های لاینحل بنیادین شد معمولا هيچ وقت آرامش ندارد. درواقع خودمان اين آرامش را به دست خودمان ويران كرده ايم و بعد حسرت فقدانش را می خوریم.

 

گفتيد دچار شك شديد. شكي كه بعضی انسان ها دچارش مي‌شوند و برخي نمي‌شوند. مثل آمپول بي‌حسي كه به برخي نمي‌‌زنند و مجبور است درد را تحمل کند.اين شك چه گرفتاري‌هايي را براي شما ايجاد مي‌كند؟

ورودش همان‌طور كه گفتم مثل يك هيولا است. اول كه مي‌آيد انسان مقداري احساس ناسازگاري مي‌كند. راحت نيست باهاش. احساس تنهايي مي‌كند. نگران است كه چرا تک افتاده. اين كيست كه دارد با من زندگي مي‌كند و در كوچك‌ترين خلوت ها هم به  سراغم مي‌آيد؟ اما رفته‌رفته به نوعي زندگي مسالمت‌آميز با او تن می دهید. تحملش می کنید، عادت مي‌كنید و بعد قبولش مي‌كنید.

 

لذتي مي‌بريد از آن گرفتاري‌...؟

نمي‌دانم واقعاً اسمش لذت است يا نه چون من بارها گفته ام هيچ وقت از نوشتن لذت نمي‌برم...

 

نوشتن را نمي‌گويم. از اين دغدغه‌ها... دغدغه‌هايي كه اگر از شما بگيرند ديگر مستور، مستور نيست.

قطعاً، نه. اما سعي مي‌كنم تحمل‌شان كنم. ديگر خسته شدم از اين كه با آنها بجنگم. بايد با آن كنار بيايم. فکر می کنم بهترين راه همین باشد.

 

اين دوره را هم تجربه كرده ايد كه از اين دايره گريز از مركز پيدا كنيد. يعني دوره‌اي كه مثلا من نمي‌خواهم اين باشم و  مي‌خواهم کس ديگری باشم؟

از این دایره نمی توان بیرون رفت. نمي‌شود رفت.[مکث] نه، مطمئناً نمي‌شود رفت.

 

مي‌توانيد بگوييد مشخصات اين دايره دقیقا چيست؟ خدا، دين، مذهب، ايمان و...؟ تمام نوشته‌هاي شما تقريباً به نوعی دینی اند. نوشته‌هايي كه اصل آن خدا است. خانواده شما مذهبي بودند؟

بله، مذهبي بودنداما متعصب نبودند و من در واقع همیشه اين آزادي را داشتم كه انتخاب كنم گرچه انتخاب‌هاي من خيلي هم نامحدود نبوده. اما اينكه شما مي‌گوييد داستان‌هاي من ديني هستند من این حرف را در مفهوم كلي دين مي‌پذيرم و نه در معنای رایج و مصطلح آن. اگر دين را پاسخی به پرسش های بنیادین از حقيقت هستي و به ویژه سرنوشت انسان تعبير كنيم می شود مجموعه نوشته هایم را به نوعی طرح پرسش یا پاسخ هایی در  این وضعیت تلقی کرد. اينكه ما تنها در يك محدوده خيلي كوتاه 70-60 ساله از  یک هستی با قدمت 15 ميليارد سال زندگی می کنیم که افق جغرافیایی ما نسبت به مجموعه کیهان چیزی نزدیک به صفر است به نظر من سؤال بديهي و در عین حال عمیقی است. من هميشه حیرت می کنم که چرا به چنین پرسش مهم و در عین حال ساده ای کم تر کسی فکر می کند. به هرحال پاسخی که هرکس برای این پرسش و پرسش های مشابه آن نظیر «چرا من  هستم؟» و یا «چرا اينجا هستم؟» تدارک می بیند می تواند بر جهت گیری کلی زندگی او اثر بگذارد. این که چرا من در اين تاريخ و در اين جغرافيا زندگی می کنم و نه در تاریخ و جغرافیای دیگر مساله مهمی است.

 

شما اگر جاي ديگري به دنيا مي‌آمديد شايد اين دغدغه‌ها را نداشتيد...

بله شايد بخشي از اين دغدغه‌ها را ديگر نداشتيم. اما برخي ديگرش قطعاً بود. دغدغه‌هايي هست كه بین انسان ها مشترک است و تفاوتی نمی کند شما کجای هستی ایستاده اید. مساله مرگ، مساله خدا، مسائلی نظیر رنج های بی شمار بشری، جاودانگی روح، ناتوانی و ناکامی در دست یافتن به خوشبختی پایدار و خیلی چیزهای دیگر. به نظرم اساسي‌ترين پرسش‌هاي بشر بي‌پاسخ مانده‌اند. اينكه انتهای كيهان به اين بزرگي كجا است سؤالي است كه ممكن است يك بچه ده‌ساله هم بپرسد اما بزرگترين فيزيكدانان هم در پاسخش به یقین علمی نرسیده اند. مسئله منشا انسان و اصولا منشا حیات از همین پرسش ها است که البته که ممکن است به تاثیر گذاری پرسش های نوع اول نباشد.

 

چند بار شك كرديد؟

يك بار. اما همان يك بار حدود 9 ماه طول كشيد. 9 ماه بسيار كشنده. شرايطي كه من مي‌گويم حتي يك روزش هم سخت است. در همان دوران بود که من 70-60 كتاب فقط در زمينه كيهان‌شناسي خواندم و همه اينها با يك عكس شروع شد. عكسي از سطح كره مريخ كه برهوتی خالي‌خالي بود و من ناگهان با خودم فکر کردم که زمين هم يك روزي اين گونه بوده اما حالا چرا حالا اين قدر شلوغ شده؟ چرا زندگي و حركت روي آن ايجاد شده؟ چه اتفاقي افتاد كه ما از آن برهوت مریخ وار به اين شلوغي امروز رسيديم؟ طرح اين سؤال و پرسش های مشابه آن البته دشوار  نيست. هر كس اگر كمي فكر كند به اين سؤالات مي‌رسد اما نکته در این است که اين پرسش ها اغلب پاسخ های قانع کننده ای ندارند.

 

البته خيلي‌ها دچار آن پيچيدگي‌هاي ذهني نمي‌شوند و به راحتي از آن عبور مي‌كنند اما كسي كه درگير مي‌شود ديگر برنمي‌گردد. پس شما در واقع هيچ اتفاقي را در عالم اتفاقي نمي‌دانيد. همان طور كه در داستان‌هاي شما هر اتفاقي كه مي‌افتد اتفاقي نيست و تماماً انگار يك داناي كل داشته كه همه چیز را نشانه‌گذاري كرده است. داستان‌هاي شما همه پر از نشانه است. در آخر داستان « دو زیستان»  بر چراغ سبز رنگی بر بالای یک گنبد تاکید می شود و به نظر می رسد همین چراغ  کسی را از خودکشی نجات می دهد. اين ها به نظر شما اتفاقي نيست و من مي‌خواهم يك جور ديگر برداشت كنم. داستان‌هاي شما در واقع داستان نيست شرح حال است؟

بله، دقيقاً. من تا بخشي از تجربه داستان را حس نکنم داستاني نمي‌نويسم. در واقع هيچ داستاني ندارم كه صرفا به قصد نوشتن یک قصه پشت كامپيوترم نشسته باشم. همیشه باید انرژی کافی برای نوشتن داستانی فراهم شود تا مرا وادار به نوشتن کند. این انرژی را دقیقا نمی توان تعریف کرد اما بخش مهمی از آن  حتما محصول غواصی در روح است. من هميشه به شكل عزيزي و حسي نوشته ام. حالا ممكن است هسته داستان اول در ذهن شكل بگيرد و بعد كمي زمان ببرد تا زنجيره‌های کافی  به آن هسته متصل شود و چارچوب اصلي را شكل بدهد ولي به هر حال هيچ كدام به شكل عامدانه نبوده. بعضي داستان‌هاي كوتاه را در يك سال نوشته ام و گاهی چهار تا پنج داستان را ظرف دو ماه. اما برای نوشتن هر داستان باید شیرجه بزنم در برکه روحم. عمق و حجم این برکه دقيقاً برمي‌گردد به همان دريافت‌ها و رنج های زندگی. به همین دلیل است که قصه ها نوعی روح نگاری یا به تعبیر شما شرح حالا هستند گرچه هیچ کدام از قصه ها به تعبیر کارور در زندگی شخصی ام « اتفاق» نیفتاده اند.

 

پس به همين دليل هم شخصيت‌پردازي نمي‌‌كنيد چون چيز بزرگتري را در نظر داريد. در واقع در داستان آن حال است كه مهم است...

شخصيت‌پردازي به نظرم از ناممکن ترین کارها در قصه نویسی است. به اين دليل كه شما مي‌خواهيد شخصيتي يا آدمي را خلق كنيد و به آن بپردازيد که اساسا امکان شناخت او را با قوای ذهنی و فهم انسانی محدودتان در زندگی واقعی ندارید. كاري كه در زندگي روزمره ما هرگز امکان وقوع ندارد چه طور می تواند در ساحت داستان اتفاق بیفتد؟ در زندگی واقعی شما به‌هيچ عنوان نمي‌توانيد كسي را بشناسيد. مطلقا نمی توانید به روح کسی نزدیک شوید. حداكثر اطلاعات شما از آدم های پیرامون تان رفتار، گفتار يا بخشي از ذهنيات و حس‌هايش هاي او است كه احیانا به زبان مي‌آورد يا بروز مي‌دهد. همه اطلاعاتتان از آدم ها همین است  و اين به‌نظر من ده درصد هستي ما هم نيست. بخش عمده ما آن بخش نامكشوف ماست كه هيچ وقت به زبان نمي‌آيد، حتي اگر كسي قصد گفتنش را داشته باشد. من كه نمي‌توانم آدم‌هاي اطرافم را به گونه ای حقیقی بشناسم چه طور می خواهم آن ها را در قصه هایم بازآفرینی کنم؟ به‌نظر من راه شخصیت پردازی حقیقی در داستان نویسی به کلی بسته است. يعني شخصيت‌پردازي در داستان عمل ناممکنی است  چون منابع  شناخت ما از آدم ها محدود است. بنابراین این راه مسدود است. به همین خاطر است که به نظر من بهترین شخصیت های داستانی  آن هایی نیستند که نویسنده سعی می کند همه ابعادشان شان را روی دایره ریخته بریزد. بهترین شخصیت های داستانی آنهایی هستند که بخش سایه شان از بخش روشن شان بزرگتر است. خواننده باید احساس کند  چیزهایی که از شخصیت نمی داند نسبت به چیزهایی که می داند بسیار بیش تر است. این نهایت یک شخصیت پردازی کامل است.

 

پس شخصيت‌هاي داستان‌هاي شما به همين دليل‌كم هستند و تا حدی شبیه هم.

شخصيت‌هاي داستان های من كم و بسيار شبيه خودم هستند. هركدام بخش‌هايي از خودم هستند. در واقع نویسنده پاره های وجودی خودش را در شخصیت های داستانی اش تکثیر می کند. مهم تعدد شخصیت ها نیست. مهم استقرار شخصیت ها در موقعیت های پیچیده است. 

 

در حقيقت يك نفر است...

بله. يك نفري كه من نسبت به بقيه بهتر مي‌توانم بشناسم. بنابراين مي‌توانم بخش‌هايي از خودم را به آدم‌های داستانم  تزريق كنم. اما اينكه آدمي را كه من مطلقاً نمي‌شناسم خلق كنم هرگز اين كار را نمي‌كنم. نه در توان من است و نه فكر مي‌كنم در توان ادبيات باشد. كيشلوفسكي مي‌گويد: «سينما رسانه ابلهي است براي اينكه بتواند درونيات آدمي را به تصوير بكشد. اين كار تنها از عهده ادبيات بزرگ برمي‌آيد.» من شايد 15 سال از عمرم را مصروف نوشتن اين درون كردم و دست‌كم از طرف خودم مي‌توانم بگويم كه اين کار از عهده ادبیات هم بیرون است. دست ادبیات در شناخت روح آدمی کوتاه است.

 

با خودم فكر مي‌كردم شما كه بچه جنوب هستيد چرا جنوب اصلاً در آثار شما انعكاسي ندارد اما شايد نبايد هم داشته باشد...

انتخاب فضاهاي غير جنوبي در داستان‌هاي من كاملاً عامدانه است. من به ادبيات بومي اعتقادي ندارم. به بستن تاريخ و جغرافيا به ناف قصه اعتقادي ندارم. براي من داستان، یعنی طرح موقعيت آدم‌ها برزمینه زندگی. موقعیت های دشوار انسانی مثل عشق، مرگ، تردید، تنهایی، رنج، اندوه، شکست، درماندگی و ناکامی پوزیسیون هایی هستند که می ‌تواند هرجايي اتفاق بيفتد. من اگر چاره‌اي داشتم حتی اسم ها، لوكيشن‌ها و زمان را هم حذف می کردم و آدم‌ها را می بردم در یک بستر خلوت تر. من حتی دغدغه ایرانی بودن فضا را هم ندارم. براي همين شما در كارهاي من فضای خارجی و حتی زبان انگليسي و عربی هم مي‌بينيد. آدم های روستایی و و از غرب برگشته هم می بینید. يعني نوعي نگرش هستي‌شناسانه به آدم است که موقعیت داستانی را به وجود می آورد. این که آدم‌ها ناتوانند و مدام شکست می خورند و اندوه آن ها را از درون از بين مي‌برد ربطی به تارخ و جغرافیا ندارد. آدم‌ها رنج مي‌كشند آن هم به خاطر دانستن و يا قرار گرفتن در موقعيت‌هاي دردآور. همین برای خلق یک داستان کافی است و دیگر فرق نمی کند که این آدم کی و کجا دارد زندگی می کند.

 

به‌نظر مي‌رسد عشقي كه شما از آن حرف مي‌زنيد يعني «عشق ضدسكس». عشقي كه نبايد به آن دست زد. حتی به کسی مثل  سوسن كه در چند داستان شما حضور دارد.

در نمايشنامه‌اي كه زير چاپ دارم به این نگرش بیش تر پرداخته ام. به موضوع تماس جسماني زن و مرد. آن عشقي كه به تماس جسمانی منتهی می شود گرچه ممكن است در كوتاه‌مدت بسيار هم شيرين باشد اما در درازمدت به‌دليل اينكه ما «انسان» هستيم و نمي‌توانيم تا ابد عاشق هم باشيم به سرعت از بین می رود. تحلیل می رود و نابود می شود. با این همه رويكرد من به عشق در كارهاي تازه ام و مشخصا در رماني كه اخيراً روي آن كار مي‌كنم كاملاً تغيير كرده است. عشق به‌نظر من چيز بسيار پرت و حقير و كوچكي است در زندگي. خيلي چيزهاي بزرگتري در زندگي هست که شایسته احترام بیش تری هستند از عشق. درواقع وقتی این عشق مصطلح وارد زندگی آدم ها می شود بسیاری از چیزهای مهم تر را از بین می برد. شما وقتي عاشق مي‌شويد همه دوست داشتن تان را معطوف تنها يك آدم مي‌كنيد و این توان عظیم دوست داشتن از بسیاری دیگر دریغ می کند.

 

اين نتيجه را چند وقت است كه گرفته ايد؟

شايد حدود سه- چهار سال است.

 

چه شد كه به اين نتيجه رسيديد؟

دقت در زندگي. اينكه ديدم عشق بيش از آنكه به زندگي‌ها كمك كند، زندگي ها را تباه مي‌كند. توصيف و تشبيهي كه من دارم اين است كه عشق ورزيدن مثل شنا كردن كنار دريا است. همان طور که کنار دریا عمق ندارد، موج ندارد و بسيار لذت‌بخش است عشق ورزی هم لذت بخش است اما اعماق دريا چه؟ زندگي آن دريا است. ما بايد سوار قایقی بشویم و تا اعماق زندگی پیش بروم نه این که بر لبه آن با چیزی به نام عشق خودمان را سرگرم کنیم. آدم های بزرگ دل به دریا زده اند. اما اين حاشيه آن قدر فرح‌بخش و لذت‌بخش است كه هركس به آن مي‌رسد ديگر فراموش مي‌كند جلوتر برود. در زندگي خيلي چيزهاي بزرگ تر از عشق هست.

 

مي‌گويند «آب دريا اگر نتوان چشيد...» اين جوريه. شايد همه نمی توانند در اين دريا شنا كنند و به يك جرعه‌اي قانع می شوند.

نه! آن چيزهايي كه من پيشنهاد مي‌دهم خيلي سهل‌الوصول‌تر از اين است. اولاً من مهر ورزی را به‌جاي عشق مي‌نشانم. شما به ‌پدرتان، به مادرتان، به بچه‌‌تان، به خواهر و برادرتان مهر مي‌ورزيد. دوستشان می داريد. اما به معنای رایج عاشق شان نيستيد. به معنایی که زندگی شما را  فلج كند و همه شئون زندگي‌تان را تحت‌الشعاع قرار بدهد دلباخته شان نیستید. دوست داشتن باید با يك آرامش همراه است باشد نه یک تلاطم ویرانگر. زندگي در سایه یک عشق ملایم است که دلپذیر می شود نه در کوران یک عشق شدید. از این نظر من با شریعتی بزرگ همداستان هستم که: دوست داشتن از عشق برتر است.

 

و يك اتفاق ديگر مي‌افتد. شما هر كسي را كه دوست داريد شايد شما را دوست ندارد...

حتي اگر دوطرفه هم باشد مشکل پابرجاست. چون ما انسان هستيم و در نهايت، دیر یا زود، این عشق فروكش مي‌كند و اگر تبديل به نفرت نشود تبديل به يك چيز خنثي‌ مي‌‌شود. بنابراين بسياري از اين ازدواج‌ها كه سرنوشت تلخي پيدا مي‌‌كنند به اين دليل است كه ما نمي‌خواهيم بفهميم كه رابطه دو نفر نمي‌تواند براساس عشق تداوم داشته باشد. مي‌توانيم برای ابد عاشق هم باشیم اما می توانیم برای ابد همدیگر را دوست داشته باشیم، همديگر را بفهميم، درك كنيم، كمك كنيم، مهرورزي كنيم. يك رابطه عاطفي ملايم می تواند استمرار  داشته باشد در حالی که در وضعیت عاشقیت شديد عشق فقط چند ماه مي‌تواند دوام داشته باشد چون همان طور که گفتم ما انسان هستیم و فروپاشی عشق جزء ماهیت انسان بودن ما است.وقتی عشقی از هم گسیخته می شود بسیار ی دوباره از سر سطر شروع می کنند و می روند دوباره عاشق می شوند و این سیکل معیوب ادامه پیدا می کند. این همان چیزی است که من اسمش را می گذارم خودویرانگری. چون انسان با ابزاری که او را نابود خواهد کرد می خواهد خودش را نجات بدهد.  در «استخوان‌ خوك و دست‌هاي جذامي» دانیال همین را می خواهد بگوید.

 

يك اتفاق ديگري هم مي‌افتد. مثل داستان « چند روایت معتبر درباره سوسن» شاعری عاشق یک روسپی می شود و او را اسطوره ای می کند برای این که در باره اش شعر بگويد و نمي‌خواهد به او نزديك شود چون مي‌ترسد پس از وصال نتواند شعر بگويد و در واقع از او استفاده ابزاري مي‌كند.

من با اين برداشت موافق نيستم كه او استفاده ابزاري كرده. او در واقع شاعري است كه به دليل طبيعت ذهن، حس و روحي‌اش جذب يك روسپی می شود اما چيزهايی از روسپی او را مجذب کرده كه آن روسپی تا به حال تجربه‌اش نكرده. يعني او تا حالا فكر مي‌كرده تنها جسمانيت‌اش مي‌تواند مورد توجه قرار بگيرد اما حالا مي‌فهمد كه كسي پيدا شده كه مي‌تواند روح او را دوست بدارد. اما شاعر به گمان من بسیار زیرک است و خیلی زود پی می برد که اگر جسمانیت روسپی را به دست بیاورد عاشقیتش را از دست خواهد داد. درواقع او نگران شعرش نيست  بلکه نگران اين نوع دوست داشتنش است.

 

مولانا و شمس هم وقتی به رسيدند شمس در همان مدتي كه با مولانا بود دست مولانا را گرفت و برد كوچه پس كوچه‌هاي پايين قونيه. گفت اينجا مكاني است كه جاي بدكاران است. گفت كه «رحم بياور بر كنيزكان خدا». آنها را كنيزكان خدا صدا كرد. همان زنان بدكاره را. من در داستان‌‌‌هاي شما اين را بسيار پررنگ مي‌بينم...

عنوان اصلی داستان سوسن «بقاياي عشق خداوند»بود كه ارشاد قبول نكرد و عنوانش به « چند روایت معتبر درباره ی سوسن» تغییر کرد. «بقاياي عشق خداوند» يعني عشقي كه به اينها نثار مي‌شود باقي مانده‌هاي همان عشقي است كه مي‌تواند به خداوند پيشكش شود. جنس و سنخش همان است.

 

حالا ما چرا معنوي‌ترين حرف‌ها، عميق‌ترين حرف‌هاي معنوي را از زبان همين كنيزكان خدا مي‌شنويم؟ در داستان‌‌‌هاي شما.

نه لزوماً اينها.

 

*آنكه مي‌گويد «روي ماه خداوند را ببوس» و يا حتي در دو سه داستان ديگر كساني كه متحول مي‌شوند با يكي از همين‌ها است.

اعتقادي ندارم كه سلوک معنوی در زندگي مختص كساني است كه مثلاً از دانش كافي برخوردار باشند. اتفاقاً فكر مي‌كنم بهترين قسمت زندگي آن جايي است كه پاي دانش و علم به آن نرسيده (اين هم از دريافت‌هاي جديد من است كه در رمان جديدم به آن پرداخته ام) مثلاً پيرزن‌هاي بي‌سواد به نظر من خوشبخت‌ترين آدم‌‌ها هستند. هر چه بي‌سوادتر، بهتر. درست به محض این که علم و دانش و دانستن به میدان می آیند، پرسش‌ها هجوم مي‌آورند و ما را درمانده مي‌كنند. اما پیرزن های بی سواد درمانده نيستند. هم در ايمان، هم در زندگي. و بهترين چيز در زندگي آرامش است كه در ناداني است. در نمايشنامه‌اي كه به نام «دويدن در ميدان تاريك مين» زير چاپ دارم و قبلا به آن اشاره کردم، یکی از شخصیت های نمایش  مي‌گويد كه پس از كلي كتاب خواندن به اين نتيجه رسيد ه ام كه بايد دريچه‌هاي دانستن را مسدود كنم و هيچ چیز نخوانم. هيچ چیز ندانم. شايد اين غيرممكن باشداما تنها راه نجات ما است. شايد بهتر است كه برگرديم و عادی زندگی كنيم تا رستگار شویم. مثل يك واكسي، يك راننده تاكسي. حتي شما مي‌توانيد استاد دانشگاه باشيد، اما آسوده زندگي كنيد. چون چنگ زدن &