|
سفر به جهان كلمات
فضل اله ياري/ اعتماد ملي/
سه شنبه 16
خرداد 1385
راندن در جادهاي صاف و هموار و بيپيچ و خم، هيچ خاطرهاي از آنها بهجا نميگذارد.
و راندن در جادههايي بيدستانداز و نرم نيز گاه راننده را به خوابي فرو ميبرد
كه حاصل سكر و راحتي صندلي نرم و جاده بيدستانداز است. بسياري اين جاده را
در خواب طي ميكنند و تنها با تكان دست كسي است كه بيدار ميشوند و بيهيچ
خاطره بين راهي به مقصد ميرسند. جهان داستاني مصطفي مستور اما جادهاي است صاف
و بيدستانداز ولي پرپيچ و خم. راندن در آن اگر چه راحت است و ايمن اما بيشك
از خواب خبري نيست و در سراسر آن تابلوهاي هشدار دهنده وجود دارد و همان است كه
نميگذارد كسي در خواب به مقصد برسد.
مجموعه داستان «حكايت عشقي بيقاف، بيشين بينقطه» از شش داستان كوتاه و روان
تشكيل شده است. اولين آن «حكايت مردي كه تا پيشاني در اندوه فرو رفت» واگويهاي
است به مدد كلمات و البته مفاهيم مجرد و انتزاعي. در اين داستان هيچ موقعيت
قابل لمسي كه ما به ازاي بيروني داشته باشد، ديده نميشود. همه چيز كلمه است و
جمله. نقطه است كه در وسط جملهاي فرود ميآيد و آن را ابتر ميگذارد و همين
است كه داستان را آغاز ميكند. «مردي كه تا...» تكگويي مردي است كه از كلمه
دنيايي ميسازد. زن داستان كلمه است، قتل با كلمه اتفاق ميافتد، موقعيتها همه
از جنس كلمهاند و زمان كلمهاي است بيانتها. و اين البته از نويسنده بعيد
نيست. او جهان را با كلمه ميسازد.
«چند روايت معتبر درباره اندو» دومين داستان كتاب است؛ حكايت ملال زندگي آدمها.
داستان زن و مردي است كه در رستوران دنجي قرار ميگذارند تا زندگي گذشتهشان
براي خواننده روايت شود؛ همان كه بارها در داستانهاي ديگر و از سوي نويسندگان
ديگر تكرار شده است. اما روايت متفاوت داستان است كه در نگاه اول خود را نشان
ميدهد. زن داستان همزمان با روايت زندگياش از سوي نويسنده خود داستان ديگري
را روايت ميكند. داستان زني كه مردش از روي خطوط بيرون رفت و او خيانتش را با
مرگ پاسخ داد. اما زن اول داستان با گوشزد كردن اين شيوه پاسخ به خيانت مرد
تنها او را ترك ميكند. آخرين تصاويري كه مستور از نگاه مرد مانده و درمانده در
رستوران نشان ميدهد ديدني است. يكي از پيچهاي به يادماندني كه مستور در اين
داستان ايجاد ميكند تا قصه از روايت يكدست و ملالآور خارج شود، تغيير زبان
زن و مرد هنگام حضور پيشخدمت است.
در «چند روايت معتبر درباره كشتن» دو روايت وجود دارد؛ يكي داستان مردي است كه
از سر نداري و درماندگي بچههايش را به قتل ميرساند. (كه اين داستان چند سال
پيش در نوشتههاي يك داستاننويس افغاني تقربيا به همين صورت روايت شده است) و
ديگري مردي كه اين را تاب نميآورد و رگ خودش را ميزند. اگر چه قتل عملي است
مذموم و نكوهيده، اما وقتي مستور اين دو داستان را كنار هم ميآورد نكوهش كمتري
را براي مرد قاتل فرزندانش كنار ميگذارد. چرا كه او تاب نداري و محروميت بچههايش
را نداشته است. ولي «الياس» چه؟ او با شنيدن اين داستان بايد خودش را بكشد؟ پس
خواننده چكار كند؟ اگر در مقابل هر عملي از اين دست همان واكنش را نشان دهد پس
جهان ميماند با قاتلانش، و آدمهاي خوب و حساس اين جهان را ترك ميكنند.
حتي اگر اين در جهان كلمات اتفاق بيفتد، اين انفعال در سراسر كلمات تزريق ميشود.
«سوفيا» چهارمين داستان از اين مجموعه است كه مصطفي مستور با خلق يك موقعيت
منحصر به فرد، زيبايي خاصي به داستان ميدهد ـ اگر چه در يك سخنراني به ما به
ازاي واقعي اين داستان اشاره كرده بود ـ كسي از سر شيطنت صداي زني را براي مردي
تقليد ميكند و با او قرار ديدار و ازدواج ميگذارد. تكرار اين موضوع مرد را به
توهم مياندازد و عاشق شخصيت دروغيني كه برايش ساختهاند ميشود و به هيچوجه
نميتواند از او دل بكند. و وقتي قرار ميشود اين آدمي كه وجود خارجي ندارد شهر
را ترك كند، مرد خودش را ميكشد. كاش مستور اين داستان را همانطور كه اتفاق
افتاده بود روايت ميكرد. خودكشي شخصيت اصلي داستان با آن وضع فجيع، با فضاي
كلي روايت ناهمخواني دارد. واقعيت خود راوي بزرگي است و همه داستانهايش را
باورپذيرتر روايت ميكند.
«چند روايت معتبر درباره خداوند» داستان يك استاد دانشگاه را روايت ميكند كه
اگر چه فلسفه دين درس ميدهد اما در پاسخ به سؤالات بنيادي درباره خداوند
عاجزتر از كودكي و پيرزني است كه در خانه دارد؛ يكي پسرش و ديگر مادر بيمارش.
نقاشيهاي ساده و آبي بنيامين كه پر از تپهها، ماهيها و ابرهاست، سؤالات
بنيادي پيرامون خداوند را پاسخ ميدهد و يا حرفهاي كودكانهاش كه ميپرسد: «خدا
تو بارون خيس نميشه؟» يا شكايت مادرش از پرستاران بيمارستان كه اجازه ندادهاند
دعاي بينالطلوعين را بخواند و يا حتي كودكي خود اين آدم ميانسال، اما حالا در
ميانسالي در لابلاي سطور كتابها دنبال خداوند ميگردد؛ تلاشي كه به اندازه
تماشاي نقاشيهاي پسرش به جواب نميرسد.
مستور در داستان «حكايت عشقي بيقاف، بيشين، بينقطه» كه نامش را بر كتاب هم
گذشته است، آدمها را در مدرنترين موقعيت ارتباطي قرار ميدهد تا عشق ـ
داستاني كه به اندازه خلقت قدمت دارد و البته هنوز نامكرر است ـ را روايت كند.
دختر و پسري در دنياي مجازي همديگر را پيدا ميكنند و در عرض هفده روز شيفته هم
ميشوند. مستور با انتخاب يك شيوه خاصل يعني پرسش و پاسخ به شيوه «چت كردن»
داستان را پيش ميبرد و بيآنكه به موقعيت آدمها و حالات چهره و درونشان
بپردازد همه احساساتشان را در قالب كلمه روايت ميكند. نويسنده عشق ميان دو
انسان را يا همه محدوديتها، لكنتها و شرمزدگيهايي كه در دنياي واقعي هم وجود
دارد در اين جهان مجازي نشان ميدهد. جايي كه عليرغم اينكه آدمها روبهروي
هم نيستند و پشت نقابي از اسم مستعار سنگر گرفتهاند باز هم نميتوانند «عشق»
را ابراز كنند؛ همان گوي داغي كه در كفت دست آدم است و بايد زود آن را انداخت.
عنوان داستان يعني «حكايت عشقي بيقاب، بيشين، بينقطه» از سوي مستور در بيان
انتقاد بر اين داستان گذشته شده است كه يادآور همان شير معروف «بيبال و دم و
اشكم» است؛ همان كه از ذات خود خالي است.
مصطفي مستور در اين داستانها وجهي خاص از نويسندگياش را بروز داده است كه
جهان داستانياش را با چالش روبهرو ميكند. گويي از فضاي آرام و ساده داستانيهايش
به تنگ آمده است و سعي ميكند با گنجاندن صحنههاي فجيع مرگ، داستانهايش را به
جهان واقعي نزديكتر كند. اما جهان داستاني او بدون اين صحنهها هم خواندنياند
و چندان از واقعيت فاصله ندارند. بهطور مثال در داستان «سوفيا»، مرگ «گلابي»
را ميشد بدون ذكر آن همه جزئيات دردناك به تصوير كشيد. مستور در اينجا براي
اينكه فاجعهاي را روايت كند از واقعيت دور ميشود. تصور كنيد آدمي را كه با
اره خودكشي ميكند. جهان كلمات هم واقعيت خاص خودش را دارد.
|