روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

روان شناسى  روابط آدم ها

 یادداشتی بر مجموعه داستان حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

  عليرضا كيوانى نژاد / روزنامه ایران، بیست و نهم‌ اردی‌بهشت ماه  1385

 

 

اتفاق خوشايندى است وقتى نويسنده اى براى خودش اين امر را واجب مى داند تا درباره يكى از رايج ترين موضوعات روزمره جامعه، آن هم در هر سن و سالى با هر سوادى، داستان بنويسد.

راستش نمى‌توان گفت اين طور پرداختن به يك مجموعه داستان مى تواند منطقى باشد يا نه اما به هرحال، وقتى مصطفى مستور، نويسنده ى كتاب «روى ماه خداوند را ببوس»، مجموعه داستانى روانه بازار مى كند، قابل بررسى و تأمل است.

بيراهه نرويم. درباره مجموعه داستان كوتاه «حكايت عشقى بى قاف، بى شين بى نقطه» حرف مى‌زنيم. مجموعه داستانى كه توسط نشر چشمه به بازار كتاب راه يافت. همان‌طور كه گفتيم وقتى نويسنده‌اى اين دغدغه را دارد كه براى يكى از سوژه هاى رايج اجتماع، داستانى مى نويسند اتفاق جالبى است؛ سوژه اى به نام «چت» كردن.

چت كردن اما سوژه تمام اين مجموعه داستان نيست اما شاخص ترين داستان اين مجموعه است. اين مجموعه شامل شش داستان كوتاه است كه نام آنها به همان توالى كتاب به اين شرح است: «مردى كه تا پيشانى در اندوه فرورفت»، «چند روايت معتبر درباره اندوه»، «چند روايت معتبر درباره كشتن»، «سوفيا»، «چند روايت معتبر درباره خداوند» و «حكايت عشقى بى قاف، بى شين، بى نقطه» ردپايى كه مستور در اين مجموعه داستان از خودش برجاى مى‌گذارد. همان انتظارى است كه مخاطبان روايت‌هايش از او دارند. نويسنده‌اى با بن مايه‌ی مذهبى و نگاهى به جهان اطراف كه چندان عارى از اميد نيست. مستور در اين مجموعه داستان از بارقه هايى حرف مى زند كه نشانه هايى از زندگى دارد. استفاده از جملات كوتاه كه سرعت خواندن را بيش‌تر مى كند و ايضاً قدرت تأثيرگذارى‌ها، از نكات برجسته داستان هاى اين مجموعه است. نكاتى كه درباره داستان آخر اين مجموعه كه اتفاقاً درباره چت كردن است، چندان صدق نمى كند.

«فرناندو پسوا» شاعر به نام پرتغالى درباره واكنش يك روشنفكر به اتفاقى كه در بستر جامعه روى مى دهد، گفته: «نمى توانم باور كنم كه به روشنفكرى بگويند بايد در مورد اتفاقى كه افتاده اظهار نظر كنى و او بگويد، نمى توانم چون سرگرم تهيه كاتالوگ يك موزه هستم.» توجه «مستور» به پديده‌ی«چت»، استفاده از الفاظى كه در اين فضاهاى مجازى صورت مى‌گيرد و رابطه‌اى كه تنها از پشت و پسله حرفهايى رويايى _ يا دروغين _ شكل مى‌گيرد، از نقاط قوت‌اش است. نكته اما اين جاست كه نويسنده مى‌توانست داستان خود را به واقعيت نزديك‌تر كند.

داستان حكايت عشقى است كه در صبح يكشنبه سوم مهرماه ساعت ده و بيست دقيقه آغاز مى شود. آن‌هايى كه اهل چت كردن هستند مى دانند كه صبح ها اوقات مناسبى براى چت كردن نيست و عموماً «چت روم»ها در اين ساعات خالى از كاربران خودند. پس در نگاه نخست ساعت شروع داستان نمى تواند چندان قابل قبول باشد. يك تبصره اما وجود دارد و آن هم اين كه طرفين كار نداشته باشند و يكسره بنشينند پاى دستگاه. چيزى كه با توجه به فضاى داستان، حداقل براى يكى از طرفين قابل قبول نيست. امير و مهراوه، با دو تا «آى دى» با هم آشنا مى شوند. شخصيت ها آن‌قدر در تضاد با هم هستند كه مى‌شود براى هر يك، فايلى جدا باز كرد. امير، پسرى است تنها، منزوى و به شدت درگير اوهام. كسى كه حتى دوست همجنس هم ندارد و از طرف مهراوه ديوانه خطاب مى شود. او درجايى زندگى مى‌كند كه هر نوع رابطه با دنياى بيرون _ كه اينجا مهراوه است _ منع شده و عملى است قبيح.

مهراوه اما، دخترى است احتمالاً بى كار. به قول بچه‌هاى امروزى «پول مرفه» است و بى درد. خانه‌ی آن‌ها حوالى ميدان محسنى است و مى‌شود از روى نشانه‌هايى كه درباره دوستانش مى‌دهد، حدس زد چه شخصيتى دارد.

اشكال كه نه، شايد آشنا نبودن مستور به مقوله‌ی جذاب «چت»، داستان را از يك دستى خارج مى‌كند. آن‌جايى كه پسر از گفتن محل سكونتش _ منظور شهر يا محله‌ی زندگى است _ سرباز مى زند و دختر، برخلاف سنت رايج اين گونه محيط‌ها، پى جوى مكان زندگى امير نمى‌شود. اين طور هم نيست كه بگويم داستان بايد تمام زوايايش منطبق بر واقعيت باشد چرا كه اين سؤال پيش مى آيد، جاى خلاقيت و خيال پردازى كجاست؟ اما بهتر است بپذيريم در چنين داستان‌هايى جزئيات مى‌توانند مخاطب را زودتر به هدف برساند.

مستور نويسنده در روايتى ابتكارى سعى در پردازش شخصيت امير و مهراوه دارد و به خوبى از پس اين كار در لفافه حرف‌هاى اين دو برمى‌آيد. امير، با اوهامى كه دارد حتى براى مهراوه نديده و نشناخته، شعر هم مى‌گويد حال آن‌كه مهراوه هنوز هم توى خيالات خودش است و اين‌كه به قول يكى از دوستانش: « آدمى كه سه روز در هفته خريد نكند با  زندگى مشکل دارد.»

مستور اما از اين نكته غافل است كه اصولاً برقرارى ارتباط از طرف پسرها است آن هم در اين محيط‌هاى مجازى. اما اين‌جا مهراوه است كه پيشنهاد تماس تلفنى مى‌دهد و شايد نويسنده خواسته از ضد رمان _ واژه‌اى كه ژان‌پل سارتر براى نخستين بار از آن نام برد _ استفاده كند. مى‌شود از پس تكه كلام‌هاى امير كه گويى صداى خود نويسنده هستند، به شهر محل سكونت نويسنده هم پى برد: «روش نيست بپوشد» جنوبى‌ها به جاى آن‌كه بگويد: «روم نمى‌شود»  که فاش می‌کند  امير در شهرى شايد گرم، جايى در جنوب، با مهراوه خيالى دوست مى شود، خوابش را مى بيند و براى نخستين بار به او مى گويد «دوستت دارم».

با تمام اين تفاسير، بايد ذهنيت مصطفى مستور را ستود و تحسين كرد كه به اين پديده نگاهى روان‌شناختى دارد. پذيرش عشق از طرف امير آن قدر سنگين است كه تصميم مى‌گيرد خود را از قيد و بند دوست داشتن رها كند، آن هم با تحويل دادن كامپيوترش. اتفاقى كه بارها و بارها در داستان هاى ديگر نویسنده به شيوه هاى ديگر ديده ايم.مجموعه داستان مصطفى مستور فارغ از اشكالات كوچك و شايد ريز، مجموعه‌اى است خوب هرچند كه خوب بودن مثل هرچيز ديگرى، نسبى است.