ته
فنجان را درست ببين!
نگار مفيد /
روزنامه تهران امروز/ يكشنبه 6 خردادماه 1386

اينبار
برخلاف هميشه اصلا نميخواهم بگردم و رگههاي خوشبختي را در داستانها، شعرها و
فيلمها بررسي كنم و بگويم كه آن شخصيتها و آن آدمها در چه شرايطي احساس
خوشايند خوشبختي برايشان جدي شده است و آنها را با خود همراه كرده.
اينبار فقط
يك داستان كوتاه پيدا كردهام كه ميتواند تمام زندگي ما را نشان دهد. حتي
شايد آخر قصه با خودتان فكر كنيد كه حجم داستان از حجم اين مطلب كوتاهتر است،
اما واقعيت دارد و ميشود اينگونه هم به ماجرا نگاه كرد و آن را پذيرفت و باور
كرد. شبيه به آدمي كه به دنبال يك موضوع خاص ميگردد و چشمش فقط همين يك موضوع
را ميبيند... پيشنهاد ميدهم اين داستان را بخوانيد. داستاني كه در دسترس
شماست و به آساني با
هزار تومان ميتوانيد آن را در اختيار داشته باشيد و
هروقت احساس ناخوشايندي به شما دست داد از صفحه هفت تا پانزده آن را مرور كنيد
تا يادتان بيايد ميتوانيد خوشحال باشيد و زندگي برايتان به آساني بگذرد ... نه
به اين خاطر كه تصويري متعالي از عشق را نشان داده است و نه به اين خاطر كه آدم
را با خودش همراه ميكند و ميبرد به دوردوراي خيالي خوشايند، تنها به اين دليل
كه هيچكس نميتواند آنگونه كه ما عاشق ميشويم، عاشقمان كند.
چند روايت معتبر
مصطفي مستور در كتاب چند روايت معتبر، اين داستان را نقل ميكند و اجازه
ميدهد با معلم مدرسهاش همذاتپنداري كنيد و يا با آن دخترك كه سر كلاس نشسته
است و يا با همه آن بچه مدرسهايهايي كه نگاههاي معلم خود را ميفهمند و باور
ميكنند.
«فاصله بين يكشنبه دوم و يكشنبه سوم براي تو از هفت روز بيشتر طول ميكشد و از
اينكه هفته براي تو بيش از معمول كش آمده خودت را سرزنش ميكني. نگاهات را در
كلاس ميگرداني تا نقطه روشن را پيدا كني. وقتي از وجود كيميا در كلاس مطمئن
ميشوي، خيالت آسوده ميشود و از اينكه حضور دخترك خيالترا آسوده ميكند از
خودت متنفر ميشوي. بعد طوري رو به شاگردان ميايستي كه كيميا را نبيني. درس را
كه شروع ميكني با اشتياق بيشتري حرف ميزني. چيزي در اعماق جانت ميجوشد و حس
غريبي به تو ميگويد كه اين كلاس با همه كلاسهاي ديگر تفاوت كوچكي دارد. تفاوت
كوچكي كه رفتهرفته بزرگ و بزرگتر ميشود، آنقدر بزرگ كه ديگر كتماناش از
عهده تو برنميآيد. آنقدر بزرگ كه توي كلاس هم جا نميشود و بايد براي آن
فكري بكني».
اينطوري ميشود كه خيال تو هم پر ميگيرد تا آن كلاس و نميداني چطور ميشود كه
عاشقانههاي معلم براي تو هم جدي ميشود. آنچه مهم است، خيال راحت است و خواندن
داستاني كه نميداني چطور جلوي روي تو سبز شده است و تو را با خودش همراه
ميكند.
ته فنجان را درست ببين!
فالگير به ته فنجان قهوه كه نگاه ميكند، آينده و گذشتهات را به خيال خودش
سر هم ميكند و تو ميماني و آرزوها و خيالبافيهاي مرسوم. اينجا ديگر ته خط
آرزوهاي محال است. انتهاي آنچه اسمش را رويا ميگذارند. حالا چه فرقي ميكند كه
اسمي كه ته فنجان قهوه خودنمايي ميكند، چيست؟ مهم اين است كه تو را غرق در
دنياي توهم ميكند. يك جور قرص روانگردان حساب ميشود. تو را به دنيايي ميبرد
كه واقعيت ندارد و پشت پنجرههاي بازي مينشاند كه در واقعيت باز نيستند و
نميتواند به تو كمكي كند. دو، سه روزي سرشار از اميد ميشوي و ميتواني خودت
را در حالتهايي كه فالگير گفته است، تصور كني. فقط كافي است آنقدر شادمان
باشي كه نفهمي زندگي چهطور ميگذرد و تو خوشبخت ميشوي. با خيالهايي كه از
ذهن آن فالگير گذشته است و آنوقت احساست اين است كه چقدر زندگي آسان ميگذرد،
اما چند روز كه بگذرد، ياد ميگيري كه زندگي آنقدرها هم كه فالگير ميگويد؛
آسان نيست. آنوقت درميماني با آن خيالهايي كه نميداني از كجا به ذهنت خطور
كردهاند و از خودت متنفر ميشوي.
به صندلي روشن نگاه كن!
معلم در كلاس ميگردد. بازهم به همان كلاس آمدهاي و سعي ميكني خودت را به
كلاس برساني و يادت بيايد كه در اول قصه چه گذشت. چه شد كه معلم جوان به اسم
كيميا طلوع عكسالعمل نشان داد و چه شد كه همهاش براي تو واقعي شد. چه شد و چه
نشد را رها ميكني و نگاه ميكني به آن صندلي روشن كه نورش تمام كلاس را گرفته
و خيره شدن معلم را باور ميكني. «پس بار ديگر با مكث بيشتري در كلاس خيره
ميشوي تا صندلي روشني را پيدا كني اما همه در نظرت تاريكاند و دخترك در كلاس
نيست. ناگهان كلاس در مقابلت خالي و بيمعنا ميشود. پوچ و نامفهوم. درست مثل
يك ظرف خالي يا لامپ سوخته يا تفاله سيب يا لانه متروك پرندهاي مهاجر يا درختي
بيميوه يا واژهاي بيمعنا. دلات از چيزي كه نميداني چيست، انباشته ميشود.
چند كلمه روي تختهسياه مينويسي اما حس ميكني نميتواني ادامه بدهي. تمام
هفته را به هواي يكشنبه درس دادهاي و انتظار كشيدهاي و حالا يكشنبه اينبار
خالي است. انگار يكشنبه مثل يك تكه كاغذ جلو چشمانت مچاله ميشود و لحظه به
لحظه در هم فرو ميرود. زير لب ميغري:«چه يكشنبه پوچي» كسي از توي رديف اول
چيزي ميپرسد و تو به سمت صدا برميگردي تا هم روشني را در چند قدميات ببيني و
هم معنا را و هم يكشنبه را كه حالا به سرعت جان ميگيرد و براق و شفاف و زيبا
ميشود. جملهات را روي تختهسياه تمام ميكني: هر جسمي حالت سكون يا حركت
مستقيمالخط يكنواخت خود را ادامه ميدهد مگر آنكه نيرو يا نيروهايي از خارج بر
آن اثر كند.» اين هم يك جور روياست، ديگر. اين را ميتواني باور كني. رويا
بودنش را و خيالي بودنش را ميپذيري و زندگيات را ادامه ميدهي و تنها به
حرفهاي ديگري فكر ميكني.
آخرين رؤيايت را به من بگو
دوستت كه مينشيند جلوي چشمت و از زندگياش داستان ميبافد، تو از خودت
ميپرسي چقدر زيبا و چقدر جذاب. انگار كه او در جاي ديگري زندگي ميكند، با
قواعد و قوانيني كه ربطي به اين دنيا ندارد. آنوقت باورت ميشود كه او در
زندگياش خيلي موفقتر از تو عمل ميكند. وگرنه او چهطور ميتواند اينقدر
آرام زندگي كند و تو هي لنگ بزني براي يك قران و دو قران زندگيات و آخر سر هم
شريك لحظههاي شادي آدمهاي ديگر بشوي و نداني كه آنها اين حجم از زندگي سالم و
سرشار از انرژي را از كجا ميآورند كه تو نداريشان. آنوقت بهترين شانس زندگي
به تو رو ميكند. وقتي كه دوستت از خيالهايش بيرون بيايد و تو با واقعيت
زندگياش روبهرو شوي. آنوقت تازه ميفهمي كه او هم اينقدرها كه ميگويد،
خوشحال و راضي نيست. ميفهمي كه همه آدمها در زندگيشان درد و مرض و بدبختي
دارند و تو خوشبختي كه همهشان را شبيه به واقعيت ديدهاي و تسليم رويا
نشدهاي. روياها ميآيند به ذهنت و تو پسشان ميزني. شايد بهتر است همينطور در
دنياي واقعي زندگي كني و براي آنهايي كه از كنارت ميگذرند داستانهاي تخيلي
نسازي و زندگيات را آرام بگذراني.
مي شود از ما امتحان نگيريد؟
معلم است ديگر. امتحان ميگيرد. هر كارياش كنيد، حتي قواعد و قوانين زندگي
واقعي در دنياي داستاني نقش بازي ميكنند. پس باور ميكني:«يكشنبه ششم است و تو
از چند فصلي كه درس دادهاي امتحان ميگيري. وقتي همه سرشان را توي برگهها خم
كردهاند، تو از پشت ميز تحريرت و از فاصله معقولي نيمرخ او را با دقت تماشا
ميكني.
چیزی درونت اتفاق ميافتد كه با همه جزئياتش براي تو تازگي دارد. آنچه تو را
شگفتزده ميكند، عشق نيست. عشق را ميشناسي. احساسات از جنس عشق نيست.
بيآنكه بداني چرا، از حضور دخترك سرشار ميشوي. شوقي به لمس كردن او نداري و
دوست داري او را از يك فاصله معقول تماشا كني. شايد به همين سبب وقتي كيميا
پاي تختهسياه آمده بود و فاصلهاش از تو، از آنچه كه معقول ميدانستي كمتر شده
بود، نتوانسته بودي او را نگاه كني. ورقهها را جمع ميكني و همانجا به ورقه
كيميا خيره ميشوي. گويي تكهاي از روح دخترك لابهلاي كلمات، روي كاغذش چسبيده
است».
رؤيايم
را باوركن
نويسنده اين را نميگويد. انتخاب را به عهده خودتان ميگذارد، اگر باور
كرديد كه داستانش را دوست داشتهايد و اگر باور نكرديد ميشويد منتقد اين
داستان و نميدانيد چرا باورتان نشده است. اما ميدانيد چه وضعيتي پيش ميآيد؟
چرا داستانهاي شفاهي را بيشتر باور ميكنيد؟ تا به حال اين سوال را از خودتان
پرسيدهايد؟ « گفت: نشستهام جلوي دكتر روانشناس و از من پرسيد زندگيات چطور
ميگذرد؟ جواب دادم: عالي است. اين زندگي، زندگي ايدهآل من است. نامزدي دارم
كه مرا ميفهمد و از كارم راضي هستم و تمام زندگيام را دوست دارم اما نميدانم
چرا وقتي دومين سوال را پرسيد؛ گريهام گرفت و ديگر نفهميدم براي چه گريه
ميكنم و كجاي زندگيام يكجور ديگر است و من ماندم و كلي سوالهايي كه هيچوقت
از خودم نپرسيده بودم.»