دور از
رومانتيسيسم
يادداشتي بر داستان كوتاه «شب هاي يلدا»/ رضا خندان

داستان
كوتاه پيش و بيش از آن كه به كليت رخدادها، مسايل، وقايع، ماجراها و... نظر
داشته باشد، در اين كليت به جستوجو ميپردازد. و در پي كشف و شناخت اجراء و
روابطي برميآيد كه «كليتي» را ساختهاند.
داستان
«شبهاي يلدا» آغاز خوبي دارد، با خواندن صفحه اولِ داستان گمان چنين شكل
ميگيرد كه گويا قرار است دغدغههاي زني شوي از دست داده را از نزديك و از زبان
خود او «مشاهده» كنيم. اگر از ميان انبوه دغدغههاي اين گونه زنان، داستان «شب
يلدا» به يكيشان نيز نزديك شده بود كار به سامان پيش ميرفت. اما هنوز به
صفحهي سوم نرسيده، داستان رنگ ديگري به خود ميگيرد و به تعريف ماجرايي
ميپردازد كه تصوير كلي زندگي چند ده سالهي راوي است و اگر نبود دو نامهي رد
و بدل شده ميان راوي و ابراهيم كار يكسر به گزارشي ژورناليستي بدل ميشد. اين
دو نامه، نامههايي خودماني و صميمي است و نشان ميدهد كه نويسندهي داستان به
آدمهايش در سطحي واقعي نگاه ميكند. پس زبان اين نامهها، زبان شعارگونهي
معمول در چنين داستانهايي نيست. دغدغهها و دلمشغوليهاي كوچكي است از جانب
مردي كه نگاهي سنتي به زن دارد اميدها و آرزوهاي بزرگ دوردست نيست، چيزهايي
روزمره و واقعي است.
«راستي آن
پيراهني كه برايم دوخته بودي به دستم رسيد. دستت درد نكند فقط مثل اينكه
فراموش كرده بودي برايش جيب بگذاري. البته مهم نيست... سيب بخور و انار تا
دخترمان خوشگل بشود... وقتي ظرف ميشويي دستكش فراموشت نشود. دلم براي دست
پختهايت بهخصوص قورمهسبزي تنگ شده.» و نامهي ديگر: «... فقط دوست دارم
بيايي و برويم كنار كارون و درباره خودمان حرف بزنيم... دوست دارم صبح بروم توي
آشپزخانه و فقط براي تو غذا درست كنم. دوست دارم لباسهايت را بشويم، اتو كنم و
بدوزم...»
راوي داستان
«شبهاي يلدا» زني است كه شوهر خود را در جبههي جنگ از دست داده است. او نه
فقط راوي داستان كه شخصيت اصلي آن نيز هست، پس روايت از منظر اول شخص نقل
ميشود. منظر و راوياي كه مناسبتريناند براي جستوجو در خاصترين و دور از
دستترين حالات شخصيت و شناخت انعكاس و تأثير و تأثر محيط پيرامون در او. چرا
كه در اين نوع منظر، شخصيت راوي در مركز و محيط پيرامون در شعاعهاي مختلف از
آن قرار دارند و دواير گوناگون بدين طريق ساخته ميشوند.
در مركز
منظر داستان «شبهاي يلدا» چه شخصيتي قرار گرفته است؟ «رؤيا»، همسر خود،
ابراهيم، را دوست ميداشته است، عهد ازدواج آنها به زمان كودكي، زمان معصوميت،
باز ميگردد. او دو كودك و شغلي دارد؛ مادر است و معلم. اهل كتاب و مطالعه است.
پس ميتوان در زمرهي انسانهاي آگاه محسوبش كرد. در پيرامون وي، آنچه كه در
داستان و در زمان روايت آمده است، بچهها هستند و خيال ابراهيم و مادر بزرگ
ابراهيم كه با سركشي به آنها در آن روز و بيان چند جمله، راوي را «ميترساند».
«بيبي صديقه» خيال راوي را به امر ديگري برميانگيزد: ازدواج مجدد. «بيبي»
گفته است: «امروز نشد فردا. اين يكي نشد ديگري، گله چوپون ميخواد. زن بايد
صاحاب داشته باشد.» اين سخن كه اولين بار است راوي آن را ميشنود، خبر از
احتمال پيدايي شرايطي ديگر در زندگي او ميدهد. آنچه «بيبي» به زبان آورده
نگرشي عاميانه است به زن و در آن حقيقت تلخي نهفته است كه بيانگر وضعيت زناني
اينگونه در جامعه و نگرش عمومي به آنهاست و آن اينكه زن بيشوهر، گويا باغي
بيدر و پيكر يا گوسفندي بيصاحب است كه هر كس ممكن است به ميوهي آن يك و گوشت
اين يك دستدرازي كند! راوي موضع خود را نسبت به حرفهاي «بيبي» و ازدواج مجدد
با واژهي «ترس» بيان ميكند: «خيلي ترسيدم.» اما هراس او از نگاهي نيست كه به
عنوان زن بيشوهر در جامعه به او انداخته ميشود، بلكه چيز ديگري است: «مگر
ميشود دو بار عاشق شد؟» كسي با او از عاشق شدن حرفي نزده است، بلكه از ازدواج
سخن رفته، گويا راوي اين دو را همسنگ با يكديگر قرار داده است. بلكه از
ازدواج سخن رفته، گويا راوي اين دو را همسنگ با يكديگر قرار داده است. سؤال
او حاوي دو نكته است. اول اينكه راوي دوست دارد با عشق زندگي كند. دوم اينكه
اين عشق را پيامد احتمالي ازدواج ميداند. همين است كه او از احساس خود نسبت به
ابراهيم پيش از ازدواجشان هيچ حرفي نميزند و حتي با به ميان كشيدن پاي
خواستگاران ديگر، ازدواجشان را همراه با سيري عادي جلوه ميدهد. حال اگر اين
راوي را متقاعد كنيم كه نه دوبار، بلكه ده بار هم ميشود عاشق شد، آيا هراس او
از ميان ميرود؟ و نگاه و باور «بيبي» را ميپذيرد؟ در اينجا بايد به نكتهاي
اشاره كنم. ميدانيم كه در نوشتن داستان كوتاه، « شخصيتها» انتخاب و بنا به
ضرورتهاي ساختاري و معنايي به كار برده ميشوند. و كار به گونهاي نيست كه هر
كس در هر كجا وارد داستان شود. مگر آن كه داستاننويس به اصول داستاننويسي
وارد نباشد. بنا به اين نكته، وارد شدن «بيبي» كه مادربزرگ ابراهيم است و
قاعدتاً زن كهنسالي است، بيسبب نيست. سخني كه او بر زبان ميآورد ميتواند، با
توجه به سن و سالش، حرفي كهنه و متعلق به گذشته قلمداد شود. چرا اين سخن را كسي
ديگر مثلاً خواهر، برادر، دوست و ... گيرم با واژههايي ديگر، نميزند؟ آيا نسل
امروز و ديروز اين جامعه به گونهاي ديگر ميانديشند و تنها نسل «پريروز» چنين
اعتقاداتي دارند؟ ميدانيم كه چنين نيست و داستان «شبهاي يلدا» هم گوشهاي از
آن را به نمايش ميگذارد: «خيلي ترسيدم.» اين هراس به خاطر سخن و عقايدي از دور
خارج شده و متعلق به قدما نيست بلكه به خاطر پشتوانهي اجتماعي است كه اين
انديشه هنوز آن برخوردار است. عمده نكته اين است كه نويسنده يك «برزخ قلمي» را
در اين داستان نشان ميدهد. او نه به عشق ميدان ميدهد و نه توانسته است يكسر
واقعيت گستردهي آن را كتمان كند. از يك سو راوياش از زندگي بدون عشق هراس
دارد. و از سويي عشق را پيامد احتمالي ازدواج قلمداد ميكند. (مبادا پسر و
دختري پيش از ازدواج عاشق شوند!) از يك طرف «سخن گويش» را پيرزني برميگزيند كه
نمايندهي نسلهاي گذشته است، و از سويي شخصيت اصلي و آگاهش عكسالعملي نسبت به
اين عقايد نشان نميدهد. اين حالتهاي متفاوت و پندارهاي نا هم سو، هر يك ديگري
را دفع ميكند، هر يك ديگري را ضعيف ميسازد. بحث من بر روي درستي و نادرستي
عقيده و پندار نيست بلكه بر ناهمگوني و حالت «برزخي» آن است. گرچه كفهي
«امروزي» اين ترازو كفهي «ديروزي» آن ميچربد!
دغذغههاي
ذهن زني كه شوهرش را از دست داده و از او دو كودك دارد چيست؟ او در مقابل جهان
بيرون از خود با انبوه خصايل، باورها، رفتارها و... آن چه ميكند؟ بر او به
عنوان مادر كودكاني بيپدر و به عنوان يك زن چه ميگذارد؟ وقتي در مقابل
انديشهاي كه زن را «مالي» قلمداد ميكند كه بايد «صاحاب» داشته باشد قرار
ميگيرد چه بر او ميگذرد؟ قلمي كردن اين لحظات، تجسم بخشيدن به آنها و تصوير
كردنشان، عينيت دادن به هراسها، شوقها، بنبستها، و راهها و... ميتوانست
داستان راوي اول شخص باشد و آنچه در شكل فعلي پيشزمينهي داستان است،
پسزمينهاي باشد براي اين لحظات، حسها، و غيره.
اما نزديك
شدن به دنياي ذهن زنانه، آن هم از جانب نويسندهي مرد كاري است كه نويسندهي
«شبهاي يلدا» آن را تجربه كرده است. فضايي كه نويسنده در اين داستان پرداخته،
فضايي عاري از آه و نالهها و رمانتيسم بازي كلامي است و او دانسته، قلم خويش
را از اين بليه، كه در اين نوع داستانها تقريباً مرسوم است، مصون داشته است.
فضاي رآليستي داستان، راوي را در ذهن مخاطب آزاد ميگذارد تا تصميم خويش را
بگيرد. اما نحوهي روايت با «امكان روايتي» همخواني ندارد. در اين داستان
«امكان روايتي»، ذهن راوي است. او خاطراتي را در ذهن خود مرور ميكند. اما كدام
ذهن است كه چنين مرتب و منظم از ابتدا تا انتها يك نفس خاطرات در درونش حركت
كند؟ روايت ذهني، پراكنده، درهم و نامنظم است. آنچه به آن نظم ميدهد، ساختار
داستان است كه توسط نويسنده شكل ميگيرد. اما برخلاف قاعدهي اين گونه روايت،
مشاهده ميكنيم كه زن ابتدا تا انتها در ذهن خود به تعريف نشسته است و اين يعني
جدايي نحوهي روايت از «امكان روايتي».

1- به نقل از كتاب
داستانهاي محبوب من، جلد اول، بخش دوم/ گزينش غلي اشرف درويشيان/ نشر
چشمه، تهران 1381/ صص310- 306