روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

   

bullet

چند روایت روی پیاده‌رو!
نگاهی به دو مجموعه داستان عشق روی پیاده رو و چند روایت معتبر/حسین فتاح‌پور/ماهنامه ی سوره دوره ی جدید/ شماره ی 9 / خرداد ماه و تیرماه 1383

 

پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مراد‌آباد مرد. اما هرگز نایت كلاب ندید. ندید چطور در دانسینگ‌ها چراغ‌ها رقص نور می‌كنند و مردان و زنان در هم وول می‌خورند. پدرم مرد و شلوارك داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایكل‌جكسون تماشا نكرد. تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد كه می‌بارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزه‌ها سربرآورند.

در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده‌ام، هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباس‌آقا قشنگ‌تر است، گفت: مگر عباس‌ آقا دختر دارد؟ پدرم هیچ‌وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما او را دوست می‌داشت. خیلی دوست می‌داشت. وقتی مادرم خانۀ عالیه خانم روضه می‌رفت، پدرم مثل گنجشكی كه جوجه‌اش را با گلوله زده باشند، بال بال می‌زد. میان اتاق‌ها قدم می‌زد و كلافه بود تا مادرم برگردد.
(چند روایت معتبر / در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم)


اینها بخش‌هایی از كتاب «چند روایت معتبر» است كه مصطفی مستور ــ نویسندۀ «روی ماه خداوند را ببوس» _ نوشته و از نشر چشمه راهی بازار كرده است. كتابی كه نامش آمد، ظرف سه سال به چاپ پنجم رسیده و ظاهراً چاپ ششم آن هم به زودی وارد بازار شلوغ و بی‌در و پیكر كتاب خواهد شد.
«چند روایت معتبر» مجموعه‌ای از داستان‌های كوتاه مصطفی مستور است كه البته خط ارتباطی نامریی میان آنها وجود دارد و اگرچه ظاهر داستان‌ها از هم جداست، اما مثل مجموعه دیگر داستان‌های كوتاه مستور از محتوایی به هم پیوسته برخوردار هستند.

میترا لبخند محوی زد و گفت: اهل مشروب نیست. یعنی بلد نیست بخوره. پایا می‌گه آخه این كیه كه باهاش نامزد شدی؟ می‌گه كسی كه بلد نباشه مشروب بخوره، با زندگی مشكل داره. (چند روایت معتبر / کیفیت تکوین فعل خداوند)

شخصیت‌های داستان‌های مستور به نحو غریبی به هم مربوط می‌شوند. آدم‌هایی كه گاهی در دوره‌های زمانی مختلف و حتی در جاهای مختلفی زندگی می‌كنند و از دسته‌های اجتماعی متنوعی هستند. اما اعمال و حركاتی دارند كه بعضی از آنها را به شدت به هم شبیه می‌كند.

چند كتاب توی دستم بود. علیرضا دو تا ماهی سفید خریده بود و آنها را توی كیسۀ پلاستیكی گذاشته بود. وقتی پرسید حالت چطور است، گفتم: بدتر از همیشه. این روزها برای من همه چیز سیاه و تاریكه. از ساختمون‌ها گرفته تا آدم‌ها، تا خیابون‌ها، تا هر چی كه به ذهنت برسه. علیرضا از پنجرۀ اتوبوس به بیرون نگاه كرد. دبستانی تازه تعطیل شده بود و بچه‌ها مثل پرندگانی كه از قفس آزاد شده باشند، بیرون می‌دویدند. بعد به من نگاه كرد و چیزی گفت كه كیف كردم. گفت دنیا نگاتیو آخرت است. بعد به بچه‌ها اشاره كرد و گفت: یعنی تو این سیل روشن، این سیل نور رو نمی‌بینی؟ (چند روایت معتبر / چند روایت معتبر درباره ی مرگ)

داستان‌های مستور اگرچه فضای دوست‌داشتنی و رضایت‌بخش كتاب اول او را كه روی ماه خداوند را ببوس نام داشت، زنده می‌كنند. اما هر كدام وجه و جهت جدیدی از نوع نگاه او به زندگی را نشان می‌ دهد.

درد كه یكی دو تا نیست. بعد از كشته شدن «عفت خدایی» بلافاصله آمدی مركز و سر و صدا راه انداختی كه «عرش خداوند ترك برداشته است». خب، شركت نفت برای رسیدن به مناطق نفت‌خیز می‌خواسته جاده بزند كه در اثر انفجار صخرۀ بین راه، تكه‌سنگی افتاده بود توی دره و البته از بخت بد روی سر عفت خدایی كه برای پر كردن مشك آب پایین رفته بود. درست است كه آبستن بود، اما شركت تقبل كرده بود به عنوان جبران ضایعه، مقرری ماهیانه‌ای به خانواده‌اش پرداخت كند، اما تو شده بودی كاسۀ داغ‌تر از آش. انس و جن را می‌خواستی محاكمه كنی.
همیشه به تو گفته بودم این قدر جزیی‌نگر نباش، چشم‌هایت را باز كن و كمی از توی لاك خودت بیا بیرون. حفاری نف، حركت چرخ‌های اقتصادی مملكت، صادرات بیشتر، ‌آتیۀ بهتر. فرضاً كه در این راه سنگی بیفتد روی سر عفت نامی. البته خب ما هم متأثر شدیم، اما این با هرج و مرج معادل نیست.
( عشق روی پیاده رو / دو چشم خانه ی خیس)



عشق روی پیاده‌رو نام كتاب دیگری از مستور است كه از سوی نشر رسش چاپ شده و چون ناشر در اهواز دفتر دارد، كتاب مستور در شهرهای دیگر كمی سخت پیدا می‌شود.
این كتاب هم مجموعه‌ای است از داستان‌های كوتاهی كه خط نامریی نوشته‌های مستور آنها را به هم متصل می‌كند....

حالا مداخله در حوزه اختیارات دیگر ادارات به جای خود، عروسی طلعت و حیدر را چه می‌گویی؟ گیرم كه حیدر پنجاه و هفت سالی از طلعت بزرگ‌تر باشد، خب به تو چه مربوط است؟ این رسوم از قبل بوده و حالا هم هست. تو را برای ولیمۀ عروسی دعوت كرده بودند یا برای آشوب به طلعت دلگیر بود؛ خب باشد. گریه می‌كرد؟ بكند. سیزده ساله به خانۀ بخت می‌رفت؟ برود. حیدر شش بچه از زن مرحومش داشت؟ خب داشته باشد. اینها دلیل نمی‌شود كه یك راست بروی و سیلی بزنی توی گوش حیدر و پدر طلعت. ( عشق روی پیاده رو / دو چشم خانه ی خیس)

هر دو كتاب مستور با تعداد 1500 نسخه منتشر شده‌اند و تبلیغ درست و درمانی برای آنها نشده است. پرداختن به مفاهیمی چون عشق، زندگی، مرگ و نیازمندیهایی همچون عدالت و طعنه به ظلم از ویژگی‌های دو كتاب اخیری است كه از نویسندۀ «روی ماه خداوند را ببوس» منتشر شده است.

بعد از اخراج از كار خونه، طلاهای طوبا و تلویزیون رو فروختم و با كلی قرض اون وانت قراضه رو خریدم. بد نبود، باهاش می‌پلكیدم و بخور و نمیری از توش در می‌اومد. دو هفته قبل كه طوبا رو برده بودم دندون پزشكی، از جلو كلینیك دزدیدنش. بیچاره طوبا دندون دردش رو فراموش كرد و زد زیر گریه. رفتیم آگاهی، اون جا تشكیل پرونده دادیم. پرونده رو لای صد هزار پروندۀ دیگه گذاشتن و گفتن وانت رو كه پیدا كردن، خبرمون می‌كنن. مطمئن بودم كه ماشین رو پیدا نمی‌كنند. اما چند روز بعد از آگاهی تلفن زدن و گفتن ماشین رو توی بیابون‌های قلعه‌مرغی پیدا كردن. وقتی با طوبا رفتیم اون جا، ماشین رو نشناختم. از وانت فقط اتاقكش باقی مونده بود كه اون رو روی چهار تا سنگ گذاشته بودن و زن و مرد مریضی با چند تا بچه قد ونیم قد توش زندگی می‌كردن. طوبا گفت: می‌خوای این بیچاره‌ها رو از خونه‌شون بندازی بیرون؟ گفتم: خونه چیه طوبا. این ماشین منه. طوبا گفت: پس روشنش كن بریم. از حرفش خنده‌ام گرفت. به هیأت مدیره نامه نوشتم و گفتم من توی جنگ، در كارخانه‌های جنوب كار می‌كردم. گفتم به اندازه موهای سرش شما تركش توپ و خمپاره و بمب توی بدنم هست. گفتم لامسبا افتادم توی چاه، چرا یكی به داد من نمی‌رسه؟ براشون نوشتم مگر صدای من رو از ته این چاه نمی‌شنوین؟ یكی از عكس‌های رادیولوژی رو هم گذاشته بودم توی پاكت‌نامه. همون كه بعد از بمباران نورد لولۀ اهواز شصت و هفت تركش ریز رو توی كمرم نشون می‌داد. زیر نامه‌ام نوشتن: در صورت نیاز به استخدام، در اولویت باشد. ( چند روایت معتبر / مصائب چند چاه عمیق)
زبان سیال و روان داستان‌های این دو كتاب مستور و كتاب قبیلی، اسباب خواندن آنها می‌شود. اتفاقی كه برای بسیاری از نویسندگان صاحب‌نام معاصر نمی‌افتد. آنها كه شهرت نامشان سبب فروش كتاب‌ها و البته ماندن همیشگی در قفسه كتابخانه‌ها می‌شود. داستان‌هایی كه اگر مخاطب چیزی از آنها نفهمد و از سر گسیختگی مطالب و خالی بودن آنها از محتوای مناسب سردرگم شود، چیزی نمی‌گوید و به ناچار از آنها تعریف می‌كند. اگرچه چیزی از آنها نفهمیده باشد.

با نوك مداد یك نقطه را نشانش دادم و گفتم: اینجا، بعد دفتر نقاشی بنیامین را كه كنارم بود، آوردم و توی صفحه سفیدی از آن یك نقطه گذاشتم و گفتم: «فرض كن این خورشید است» و بعد نوك مداد را 9 بار اطراف آن فشار دادم و گفتم این هم زمین و بقیه سیاره‌ها كه در خورشید می‌چرخند. مهتاب خنده‌اش گرفت و گفت: این نقطه كوچولو زمین ماست؟ پایین صفحه تندتند با نوك مداد به كاغذ ضربه زدم تا گوشه صفحه سیاه شد. گفتم: هر كدام از این نقطه‌ها یك ستاره است، مثل خورشید ما و كهكشان، دویست هزار میلیون ستاره دارد. مهتاب گفت: چقدر زیاد!
بعد من گوشه دیگر كاغذ دوباره با مداد نقطه‌های زیادی گذاشتم و گفتم هر كدام از این نقطه‌ها یك كهكشان است. دنیای ما صد هزار میلیون كهكشان دارد. توی هر كهكشان میلیون‌ها ستاره هست. ستاره‌هایی كه مثل جهنم داغ‌اند. مهتاب پرسید: پس بهشت كجاست؟ دستش را گرفتم و به شیارهای كف دستش خیره شدم و با انگشت به یكی از شیارها اشاره كردم و گفتم: شاید اینجا باشد. مهتاب گفت: لوس نشو.
( عشق روی پیاده رو / مهتاب)


می‌گویم: آن مرد داس دارد. بنیامین خوابش گرفته است. مادرم از آشپزخانه فریاد می‌زند: تا چند لحظه دیگر شام آماده است. دراز می‌كشم و می‌خوانم: شب بود. ماه پشت ابر بود. امین واكرم به آسمانت نگاه می‌كردند. آنها ماه و ستاره‌ها را نمی‌دیدند. همه جا تاریك بود. باد ابرها را برد. ماه از پشت ابر بیرون آمد. مهتاب زمین را روشن كرد. اكرم گفت به‌به! مهتاب همه جا را روشن كرده است.
بنیامین خوابیده. آهسته دفتر دیكته را از زیر چانه‌اش بیرون می‌كشم. تا «آن مرد داس دارد» بیدار بوده و بقیه دیكته را ننوشته است. به آخرین جمله‌اش نگاه می‌كنم. داسی كه نوشته، یك دندانه زیادی دارد.
( عشق روی پیاده رو / آن مرد داس دارد)