روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

 

 

نگاهي به كتاب من داناي كل هستم
الف. حسيني /روزنامه قدس/ شنبه 30 آبان 1383

 

كتاب «من داناي كل هستم» مشتمل بر هفت داستان كوتاه، آخرين اثر (به جز استخوان خوك و دست‌هاي جدامي كه هنوز از زير چاپ بيرون نيامده) داستان‌نويس معاصر، مصطفي مستور است.
مستور از سال 1377 تاكنون هفت اثر داستاني و يا ترجمه منتشر كرده كه رقم قابل توجهي است و بايد اقرار كرد كه در جذب مخاطب موفق بوده است. اين موفقيت شايد به دليل ساده‌نويسي او باشد كه با درگير نشدن در پيچيدگي‌هاي زباني و فرم‌هاي داستاني و ساختارشكني‌ها، ارتباط مخاطب با متن را ممكن كرده است. اگر چه باور اين مطلب از او نويسنده‌اي قومي با قلمي سحرانگيز نمي‌سازد.
مصطفي مستور در واقع نويسنده متوسط خوبي است كه آثارش آميخته‌اي از نقص‌ها و كمال‌هاست و بعضي از آن‌ها مثل «چند روايت معتبر درباره سوسن» ـ از همين مجموعه ـ استعداد ماندگار شدن را دارد. قوت كار مستور در آستانه و پايانه داستان‌هايش است.
اغلب كارهاي او به خوبي مي‌توانند از همان ابتدا زمينه ورود مخاطب به داستان را فراهم كنند و بعضي داستان‌هايش پايان‌بندي جالبي دارند مثل «چند روايت ...» و «ملكه اليزابت» . مرگ «عيدي»، پسرك پانزده ساله داستان «ملكه اليزابت كه در مسير عشقي كودكانه رخ داده است، و هم‌چنين ختم شدن داستان به اين جملات، احساس مخاطب را برمي‌انگيزد.
«سري مهر نخورده كليساي جامع درست توي همان صفحه، صفحه‌اي بود كه ملكه اليزابت قبلاً بود. با آن كلاه با آن كلاه سفيد خوشگلش كه نور داشت. كه او را مثل عروس‌ها كرده بود. كه انگار از پشت تور داشت گريه مي‌كرد.»
مستور هم‌چنين در چيدن حوادث داستان توانايي خاصي دارد، اما چون براي انتقال اين ويژگي به ديگر كارهايش وسواسي ندارد، فقط بعضي از داستان‌هاي او در اسكت‌بندي و ساختار درخشش نشان مي‌دهند. و متأسفانه بايد گفت سهل‌انگاري او در شخصيت‌پردازي، سوژه‌يابي و لحن از ديگر مواردي است كه به كارش ضربه مي‌زند.
آدم‌هاي مستور تنوع ندارند، حتي در نام شخصيت‌ها هم نوعي تكرار ديده مي‌شود. علاوه بر اين استفاده چند باره از يك شخصيت،‌ متن را به كليشه‌نويسي نزديك كرده است. پوري و سوسن در اين مجموعه يك نفر هستند و غلام سگي هم انگار عمر نوح دارد كه در هر زماني ـ گذشته و حال ـ سر و كله‌اش پيدا مي‌شود. به نظر مي‌رسد كه مستور با اين روش خواسته پا جاي پاي «جي. دي. سالينجر» بگذارد كه چندان موفق نبوده. تأثيرپذيري مستور از ادبيات ترجمه‌اي به خصوص از آثار ريموند كارور و سالينجر در بسياري از نوشته‌هاي او مشهود است و اين تأثيرپذيري داستان‌هاي مستور را از جغرافياي فرهنگي ايران دور كرده است.
در اين مجموعه فقط مي‌توان «ملكه اليزابت» را براي فضاي بومي‌اش مستثنا دانست؛ داستاني كه به رغم نامش در زادگاه نويسنده، اهواز مي‌گذرد.
ابتكاري كه نويسنده در سوژه اين داستان به كار برده است اين داستان به كار برده است اين داستان را متمايز و قابل توجه كرده است.
تغيير نام اشياء و آدم‌ها اگر چه باز هم از يك داستان خارجي (ميز، ميز است. اثر پيتر بيكسل) بيرون آمده، اما در اين داستان خوب نشسته و يكي از نقاط مثبت كتاب به حساب مي‌آيد. داستان «ملكه اليزابت» به همراه «چند روايت معتبر» و «من داناي كل هستم» ـ كه به نوعي جبر و اختيار را دستمايه قرار داده ـ از نقاط قوت كتاب محسوب مي‌شود و بقيه داستان‌ها هر چند لطافت و ذوقي در آن‌ها ديده مي‌شود، اما از نظر سوژه در رنجند. منطق رفتاري شخصيت‌هاي مستور هم اغلب جاي سؤال دارد. لحن در داستان‌هاي كوتاه مستور غير آن سه موردي كه ياد شد، داراي نوسان است.
مثلاً در ابتداي داستان مغول‌ها:
مي‌گويد: «سس گوجه!» مي‌گويد: «شامپو»! مي‌گويد: «دستمال كاغذي، خشك‌شويي يادت نره!» من روي تكه‌اي كاغذ مي‌نويسم: سس گوجه، شامپو، مانتو مهناز از خشك‌شويي»
جملات كوتاه، تكرار واژه‌ها و لحن داستان، به نوعي بيانگر روز مرگي و تكرار در زندگي شخصيت‌هاي داستاني است. اما در ميانه داستان: «لب‌هام خشك شده‌اند، از شرم يا نمي‌دانم چه مرگم شده، سرخ شده‌ام لابد.
يا خجالت بكش به تو هم مي‌‌گويند آدم كه انگشتان كسي چيزي را كه روي پيشخوان كتاب‌دار جا گذاشته‌ام، مي‌گذارد روي ميز و جز خداوند و جز خداوند ـ قسم مي‌خورم ـ هيچ چيز يكتا و يگانه نيست كه ...»
نويسنده اگر بتواند ويژگي‌هايي را كه خاص قلم اوست در داستان‌نويسي‌اش نهادينه كند، توفيق بيش‌تري خواهد داشت. ويژگي‌هاي معنايي مثل علاقه‌اش به مباحث خداشناسي و ويژگي‌هاي ساختاري مثل ايجازش در رساندن غيرمستقيم مفهوم. مثلاً در داستان «در چشم‌هات شنا مي‌كنم و در دست‌هايت مي‌ميرم» ـ كه بن‌مايه اصلي داستان «من داناي كل هستم» مي‌باشد ـ از زبان يوسف مي‌شنويم:
«مي‌گن خداوند مثل صدايي كه از اول آفرينش تا آخر اون با يه حالت پيوسته در هستي نواخته مي‌شه. چنين صدايي رو تا قطع نشه كسي نمي‌تونه بشنوه».
و در عبارات پاياني داستان:
«يونس به ديوار سياه مقابلش زل زده بود و به صداي ممتدي فكر كرد كه هرگز نمي‌توانست آن را بشنود.»
به هر حال داستان‌هاي مستور قابليت ماندگار شدن را دارند، اگر نويسنده‌شان بخواهد.
الف. حسيني