روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

bullet

يادداشتي بر داستان كوتاه ملكه اليزابت
محمد حسن شهسواري / به نقل از سايت خوابگرد

 

چند قاعده‌ی داستان‌كوتاه‌نويسی كلاسيك در ملكه اليزابت به قاعده پرورانده شده است. يكی از آن‌ها قاعده‌ی «دادن اطلاعات به نرمی» است. راوی در همان ابتدای داستان می‌گويد: «طوری می‌گفت اختراع، انگار بيوك جي. اس. ايكس اختراع كرده بود.» كه اين يعنی راوی عشق ماشين است. «عيدی» هم با سری تمبر سه‌تايی آپولو سيزده معرفی می‌شود. قاعده‌ی كلاسيك ديگر، قاعده‌ی «پيش‌آگاهی» است. طبق اين قاعده هر اتفاق در آينده، نطفه‌ای در گذشته دارد. در ملكه اليزابت، «عيدی» از همان اول به بازی بچه‌ها خوب راه نمی‌دهد، پس در پايان اين اوست كه ضربه می‌خورد. قاعده‌ی ديگر قاعده‌ی «اصالت جزييات» است. به داستان كه نگاه كنيد می‌بينيد در شروع داستان، در بازی بچه‌ها هر وقت قرار می‌شود اسم‌ها عوض شود، شكل روايت عوض می‌شود. يك بار به‌سادگی اين كار صورت می‌گيرد، يك بار يكی از شخصيت‌ها دستش را جلوی دهانش می‌گذارد و مثل تعويض بازيكن‌های فوتبال در امجديه می‌كند اسم چيزها را عوض می‌کند و يك بار... نگوييد اين كه مهم نيست. باور كنيد داستان‌گويی جمع و تفريق همين جزييات به‌ظاهر بی‌اهميت است؛ يعنی تغيير ذائقه در بهترين زمان ممكن. به اين معنی كه وقتی هنوز مهمان (در اين‌جا خواننده) از سيب‌زمينی سرخ كرده خسته نشده، جلويش يك ظرف سالاد فصل بگذاريم.
بعد «عيدی» عاشق شد. و اين هم قاعده‌ی «دروغ بزرگ». گوبلز معتقد بود برای آن كه مردم يك دروغ را باوركنند، اول بايد خيلی بزرگ باشد و دوم آن كه خودتان هم آن را باور كنيد. در داستان‌گويی هم همين‌طور است؛ وقتی قرار است پيچ بزرگی در داستان به وجود آيد (در اين‌جا، داستان عاشق‌شدن عيدی) ديگر نبايد با كم‌رويی و رودربايستی، كم‌كم آن را بگوييد. بلكه بايد خيلی سريع و با پررويی تمام توی چشم خواننده خيره شويد و بگوييد «بعد عيدی عاشق شد».
حتما بهتر از من می‌دانيد كه استفاده از اين قواعد دقيقا بايد سر جای خودشان انجام شوند و گرنه به ضدخودشان تبديل می‌شوند. مثل همين داستان ملكه اليزابت و قاعده‌ی «دروغ بزرگ». مساله اين است كه قاعده‌ی «دروغ بزرگ» برای پايان‌بندی داستان جواب نمی‌دهد، چون نويسنده «دروغ بزرگ» را برای اين می‌گويد كه بعدا از آن استفاده كند. اما پايان يك داستان كه بعدا ندارد. در يك داستان‌كوتاه كلاسيك، پايان و لحظه‌ی نهايی، زمان پاسخ گويی به تمام سوالات است، نه نقطه‌آغاز سوال‌های ديگر. اگر چه خود مرگ را و پايانش را و همه‌ی آن حسی كه می‌بايد؛ که بود. همان مرگ، مرگ «عيدی» که خپل بود. كه خپل بود و عاشق ملكه‌اليزابت. ملكه‌اليزابت با آن كلاه را، «مصطفی مستور» با برش و تقطيع محشرش عالی درآورده، اما دريغا كه مرگ عيدی توازن حركتی داستان را از بين می‌برد. نمی‌توان خيلی سريع و به راحتی گفت عيدی مرد، زيرا كه اين جا پايان داستان است. مرگ برای اين داستان با اين وقايع، سنگين است. يا بايد مرگ را حذف كرد يا حجم وقايع پيش از آن را مرگ آور كرد. آخ كه اگر اين پايان كمی تا قسمتی لنگ داستان ملكه‌اليزابت نبود، بدون شك می‌شد آن را در كلاس‌های داستان‌نويسی تدريس كرد؛ به‌خصوص برای قاعده‌ی«دادن اطلاعات به نرمی».
از مسايل تكنيكی كه بگذريم، فضای بازی داستان و بازی هويت‌گريزی اشياء و اجسام و تمام حجم پيرامون ما به‌درستی در جان داستان نقش بسته است. بحث كمی تا قسمتی زبان‌شناسانه و فلسفی‌ست كه بهتر است به اهلش بسپاريم.