روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

bullet

یک عاشقانه بی موقع

            فرشته احمدى/روزنامه شرق/چهارشنبه 20خرداد1383


قديم ترها، قصه هاى عاشقانه به همان سادگى اى شروع مى شد كه قصه گو مى گفت: با همان نگاه اول يك دل نه صد دل عاشقش شد... گوش هايمان را تيز مى كرديم تا بشنويم كه چگونه قهرمان اصلى قصه، براى رسيدن به وصال زن محبوبش سختى ها و رنج ها را بر خود هموار مى كند، به سفرهاى دور مى رود و طلسم ها را باطل مى كند.
«جهان پيش چشم شاهزاده تاريك شد، دم بسته در جمال دختر حيران، با خود انديشه كرد كه اى دل ترا چه رسيد؟ تو آنى كه بر عاشقان خنديدى.»
خورشيدشاه عازم چين مى شود. اميرارسلان از قسطنطنيه به فرنگ مى رود و فيروزشاه به دنبال عين الحيات به يمن مى تازد و قصه گو مى گفت:... تا آخر عمر با خوبى و خوشى با هم زندگى كردند.
باور مى كرديم كه مى شود تا آخر عمر با خوبى و خوشى زندگى كرد و سراغ بقيه داستان را نمى گرفتيم. قصه هاى عاشقانه بدون توجه به روانشناختى آدم هايى كه پيچيدگى هاى انسان امروز را نداشتند، نقل مى شدند و به همان شكل، سرگرم كننده و پذيرفتنى بودند. حتى خواندن آن قصه ها براى انسان عجيب و غريب امروزى خالى از لطف نيست، شكل آمالى و باور نكردنى عشق را حداقل در كتاب ها مى يابد و شايد حتى در لحظه هايى قلبش به تپش بيفتد، مثلاً آنجا كه اميرارسلان براى اولين بار فرخ لقا را مى بيند. اما از زمانى كه انگيزه هاى خودآگاه و ناخودآگاه، اين جانور دو پا را آنقدر غامض و ناشناختنى كرد كه فرويد دست به كار تدوين نظريه اش شد و واكنش ها و فعل و انفعالات شيميايى بدن، براى عاشق شدن مهمتر از نگاه اول ارزيابى شدند، داستان هاى عاشقانه به آن سادگى شروع نمى شوند و خوبى و خوشى هم عمرش كوتاه تر شده.
آدم هاى عاشق تبديل به نوروتيك هايى شده اند كه براى شناختشان، انجام آزمايشات دقيق و بررسى هاى موشكافانه تاريخچه خانوادگى شان مورد نياز است، تا عقده هاى جور واجورشان دسته بندى شود. آدم هاى شهرى و مدرن با خونسردى و بدون آه و افسوس هاى گذشتگان، به نمودار سير نزولى احساسشان نگاه مى كنند و مى پذيرند كه هر چيزى سير طبيعى اش را طى مى كند و به پايان راهش مى رسد. رمانتيك ترها عشق را در چيز والاترى جست وجو مى كنند يا نرسيدن به معشوق را به زوال عشق ترجيح مى دهند. خونسردى شخصيت هاى كارور، حتى وقتى درباره عشق حرف مى زنند، عشق هاى خنده دار ميلان كوندرا، نگاه طنزآميز و موشكافانه وودى آلن به عشق، با منش انسان امروزى حتى انسان شرقى نزديك تر است تا قصه هاى گذشتگان، حتى اگر شهرزاد راوى شان باشد. شايد ارجاع مستقيم به اين قصه ها و استفاده از آنها به شكل كلاژ، در تقابل با نمونه هاى مدرن تر، باعث ايجاد احساس نوستالژيك انسان عبوس و بدعنق امروزى نسبت به گذشته بشود اما نوشتن قصه عاشقانه بدون توجه به روانشناسى آدم ها در عصر فرويد، كمى عجيب و بدموقع به نظر مى رسد. داستان هايى مانند «چند روايت معتبر درباره سوسن»، «و ما ادريك ما مريم»، و «دوزيستان»، شايد از احساس دلتنگى نويسنده نسبت به گذشته نشأت گرفته باشند، اما مخاطب ساده دل آن موقع ها را ندارند كه با چشمانى اشك بار به حال شاعر عاشق پيشه داستان ها دل بسوزانند.
تعداد محدود نقش آدم ها در داستان هاى مجموعه «من داناى كل هستم» آنها را به تيپ هاى قابل پيش بينى و مشخصى نزديك كرده است. اگر آن طور كه پراپ، در داستان هاى مربوط به پريان، نقش ها را دسته بندى كرده، به سراغ كاراكترهاى اين هفت داستان برويم، با فهرست طويلى مواجه نمى شويم.
- مرد شاعرپيشه و عاشق كه ضعيف و ناتوان است و هيچ كار عملى از عهده اش ساخته نيست، در داستان هاى «چند روايت معتبر درباره سوسن»، «دوزيستان» و... سروكله اش پيدا مى شود و در داستان «من داناى كل هستم» نيز در نقش يوسف حضور دارد.
- زن زيبايى كه موهايى شلال دارد و در نقش مقابل مرد ظاهر مى شود، حتى در داستان نسبتاً متفاوت «ملكه اليزابت»، عيدى، كودكى همان مرد است و زيور، زن كوچكى است كه در آينده اى نزديك در نقش مناسب خود ظاهر خواهد شد. زيبايى موكد زنان وظيفه ثابت آنها براى بازى در نقش زنى كه پرستيده مى شود و منفعل است، در مقابل مردانى كه عاشق مى شوند و عشقشان را اظهار مى كنند يا به خاطرش مى ميرند، فضاى مردسالارانه اى در داستان ها ايجاد كرده است. درونمايه داستان «مغول ها» با استفاده از عناصرى مثل بمباران، كار، اداره، روزنامه، زن كتابدار (براى ايجاد مثلث عشقى) و ماشين لباسشويى و... از بقيه داستان ها فاصله گرفته است. فضاسازى نسبتاً خوب و بسط شخصيت ها، داستان «ملكه اليزابت» را از دسته بندى و تيپ سازى هاى بالا دور كرده است. (هر چند اگر عيدى نمى مرد، هنوز هم بر سر حرفم راجع به آينده او و زيور هستم) حتى پايان سانتى مانتاليستى داستان و بازى زبانى آن به علت كودكى شخصيت ها و بازى كلامى شان در طول داستان، پذيرفتنى است.