ريموند كارور، مينياتوريستِ شكست
نگاهی به سبک
داستان نویسی ریموند کارور/ مصطفی مستور

اگر با تعبير و تعريف فرانك اوكانر، نويسنده و منتقد برجستهي
ايرلندي از ماهيت داستانِ كوتاه موافق باشيم، داستان هاي كوتاه كارور را بايد
عموما خوب و در برخي موارد شاهكارارزيابي كنيم. نظريهي اوكانر دربارهي مولفه
ي اصلي داستان كوتاه كه در واقع ميكوشد تا به كمك آن ميان اين فرم ادبي و
رمان تفاوت بگذارد، در نوع خود نو جسورانه و البته تفكر برانگيز است. اوكانر
برداشت عميق خود را با تفاوت آشكاري كه ميان حجم داستان كوتاه و رمان وجود
دارد آغاز مي كند و سپس نتيجه مي گيرد كه در رمان به دليل تفصيل ذاتي آن امكان
طرح تمامت يك ـ و گاه چند ـ شخصيت وجود دارد در حالي كه در داستان كوتاه اصولا
امكان طرح تمام وجوه يك شخصيت فراهم نيست. در گام بعد اوكانر از اين ويژگي
نتيجه مي گيرد كه به همين دليل در رمان مجال پديد آمدن حس همذات پنداري ميان
مخاطب و شخصيت ها وجود دارد در حالي كه در داستان كوتاه اين حس هرگز پديد نمي
آيد. با اين دو مقدمه، سرانجام منتقد تيز هوش ايرلندي گام بلند خود را برمي
دارد و نظريه نهايي خود را تبيين مي كند: در داستان كوتاه آدم ها همواره به
گونه اي طرح واره، نيم گفته و غير قابل درك نشان داده مي شوند در حالي در رمان
آدم ها به طور كامل و با تمام وجوه شخصيتي شان حضور دارند. اوكانر تاكيد مي
كند كه اصولا به دليل همين ويژگي ذاتي و ماهوي است كه داستان كوتاه محمل و
بستر مناسبي است براي طرح آدم هاي تنها. آدم هايي كه به خاطر طرحواره بودن
امكان همدردي با آن ها ميسر نيست. آدم هايي كه او از آن ها به انسان هايي “غرق
شده و فرورفته” ياد مي كند. آدم هايي كه انگار صداهايي هستند كه كسي قادر به
شنيدن آن ها نيست.
داستان هاي كوتاه كارور آكنده اند از اين آدم هاي “ غرق شده و
فرو رفته ” . آدم هايي تك افتاده، تنها و بي قراري كه اغلب ـ حتي اگر اراده
كنند ـ قادر به درك هم نوع خود نيستند. زنها و شوهرهاي جهان داستاني كارور با
درون هايي آشفته و روح هايي زخم خورده، به رغم نيازي كه به مهرورزي هم دارند تا
شايد به كمك آن زخم هاشان را التيام بخشند، به طرز رقت آوري قادر به اين كار
نيستند. در داستان “ همسر دانشجو ” زن تا صبح در بستر بيدار مي ماند و سعي مي
كند تا شوهرخواب آلودش را ـ به ياد عشق اوليه شان ـ به سخن گفتن با خود
وادارد، شوهر اما در گفت و گويي سرد و بي احساس و كوتاه نشان مي دهد كه نمي
تواند به درخواست عاجزانه ي زن پاسخ دهد. در فصلي درخشان و نمادين از داستان
زن مي كوشد تا براي لحظاتي نفس هاي خود را با تنفس مرد در خواب همسو كند. در
پايان داستان كه زن شب را تا صبح بيدار مانده است، كنار تخت خواب زانو مي زند
و از خداوند كمك مي طلبد.
اين تنهايي و عدم ارتباط در داستان هايي ديگر مثل “ يك چيز
ديگر ” و “ صميميت ” تكرار مي شود اما اين بار از سوي مرد. اين برداشت را
ايروينگ هاو منتقد و زبان شناس آمريكايي در اين عبارت خلاصه كرده است: “ آدم
هاي كارور فاقد درد مشترك و يا اصولا هرچيز مشترك ديگري هستند كه بتوانند به
كمك آن تسكين يابند.” در واقع روابط انساني آدم هاي كارور فاقد چسبندگي كافي
براي اتصال آن ها به يك ديگر است. آدم هايي آويزان، سرخورده و بهت زده اي كه
حتي از درك وضعيتي كه گرفتارش شده اند عاجزند. اين وضعيت در واقع موقعيت شكستي
است كه كارور با دقتي مينياتوري آن را نمايش مي دهد. داستان هاي “ آن ها شوهر
تو نيستند ” و “ كيلومتر شمارش دست نخورده ” دو نمونه از بهترين داستان ها ي
كارور هستند كه اين شكست را به گونه اي تلخ، سياه و البته پر از انحطاط اما با
قوت نشان مي دهند. در داستان اول مرد و در داستان دوم زن و شوهر هر دو شكست
خورده اند. تفاوت مهمي كه ميان نگاه كارور و همينگوي وجود دارد در نمايش اين
شكست هاست. در حالي كه در باور همينگوي “ آدم ها را مي توان از بين برد اما
نمي توان شكست داد ” كارور با دقتي وسواس گونه به ترسيم شكست هاي پي در پي
انسان مي پردازد. آدم هاي او دائم و تقريبا در همه ي عرصه هاي مهم زندگي شكست
مي خورند و بدتر از آن به نظر مي رسد هيچ تقلايي براي خروج از اين شكست ها
انجام نمي دهند، يا نمي توانند انجام دهند.
كارور به لحاظ شخصي در برابر فقر، عشق و الكل بارها شكست
خورده است. زندگي همراه با فقركه به دنبال ازدواجي زود هنگام ـ در هجده سالگي و
با دختري شانزده ساله به اسم ماريان بِرك ازدواج كرد ـ فشارش را بر او مضاعف
كرده بود نويسنده جوان را ـلابد براي تحمل يا تسكين آن فشار ناگهاني ـ به سمت
الكل لغزاند. او بارها در برابر الكل ـ كه در آغاز منجي خود مي پنداشت ـ زانو
زد اما تنها دوم ژوئن 1977 بود كه براي هميشه بر آن غلبه كرد. با اين حال
بلافاصله از همسرش طلاق گرفت تا شكست تازه اي را مزه كند. توالي و استمرار شكست
ها سبب شد تا كارور آن ها را به مثابه ي معادن و تجربه هايي غني دستمايهي
كار نوشتن كند. كاري كه از هر نويسنده ي بزرگي انتظار مي رود. كارور با
استخراج، تراش و تلطيف تجربه هايش و سپس عبور آن ها از صافي ذهن خلاق خود
مايههاي داستاني اش را كه به شدت اصيل و ريشه در زندگي اش داشتند ورز داد و
توانست قصه هايي بنويسد كه قبل از هرچيز به مفهوم دقيق كلمه برآمده از روح خودش
بودند.
اگر با فرانك اوكانر هم راي باشيم كه مخاطب رمان با شخصيت هاي
آن، برخلاف داستانكوتاه، همذات پنداري مي كند و آدم هاي داستان كوتاه را نمي
توان درك كرد و فهميد، آن گاه راز اين كه كارور هرگز در دوران نسبتا طولاني
نويسندگي اش رماني ننوشت اندكي آشكار مي شود. نه مگر كارور خود يكي از آن آدم
هاي تنها بود كه هر از گاه حسي، تجربه اي، اندوهي و تصويري از روح خود را باز
مي تاباند و باز فرومي رفت تا داستاني ديگر؟ تا زخمي ديگر؟ تا فشاري ديگر كه
روح او را بيازارد و او براي خلاصي از دست آن بگذارد آن فشار همچون صدايي
تنها از منفذي به اسم داستان كوتاه بيرون بزند و ما را بهت زده كند؟