روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

عقل قادر به حل همه مسائل نیست

گفت و گو با ماهنامه ی ادبیات داستانی / شماره 101/ مردادماه 1385




اشاره:

در گفتگويي که مي‌آيد از زاويه‌اي ديگر و با رويکردي منتقدانه به آثار مصطفي مستور نگاه شده است. مستور در اولين درخواست، دعوت ما را پذيرفت و متواضعانه به دفتر ماهنامه «ادبيات داستاني» آمد. تا ساعتي قبل از پروازش به اهواز با هم گپي داشته باشيم.مستور در ابتداي گفتگو دو نکته را متذکر شد. نخست اينکه حرفهايش را تمام و کمال چاپ کنيم. ديگر آنکه حتما‌ً پيش از چاپ، متن نهايي را به رؤيتش برسانيم. گفتگوي ما خيلي زود به بحثهايي درحوزه شريعت و دين وارد شد؛ و بيش از دو ساعت به طول انجاميد. و اگر تنگي وقت اجازه مي‌داد، معلوم نبود که بتوان آن را در يک شماره از مجله به چاپ رساند. در همان جلسه، مستور تاکيد کرد که موافق چاپ برخي از بخشهاي گفتگو نيست. از اين رو نسخه‌اي از گفتگو را برايشان فرستاديم که در حک و اصلاح ايشان، قريب به يک پنجم آن حذف شد و نکات جديدي هم به آن اضافه گشت‌. متن نهايي موجود، حاصل متن پياده شده گفتگوي حضوري و اعمال نظر هر دو طرف گفتگوست.
با تمام اختلاف نظرهايي که در اين گفتگو به چشم مي‌خورد اما بر آنيم که مستور نويسنده قابل احترامي است. نخست به دليل آنکه در‌باره چيزي که مي‌نويسد به دقت مي‌انديشد و تا انديشه‌اي در او دروني نشده باشد آن را داستاني نمي‌کند. ديگر اينکه مستور اهل گفتگو‌ست. و همين يعني پذيرش مخالف، انعطاف در نظر، و پايبندي به اصل گفتگو. اين در حالي است که جمعي از نويسندگان داستان به هيچ قيمتي حاضر به گفتگو با مخالف خود نيستند.
 

احمد شاکری



اين سؤال خيلي تكراري را كه از اغلب نويسندگان پرسيده مي‌شود: «شخصيت ادبي‌تان چه‌گونه شكل گرفته» به نحو ديگري مطرح مي‌كنم. فارغ از حوادثي كه در ورود شما به حرفه نويسندگي مؤثر بوده‌، آثاري كه بر شخصيت ادبي آقاي مستور تأثير ماندگاري گذاشته اند، و موجب شده‌اند آقاي مستور شاكله ادبي‌اش را از خلال مطالعه آن آثار به دست بياورد، كدامها بوده است؟

فكر نمي‌كنم بخش عمدة شخصيت ادبي من، اكتسابي باشد. يعني تصور نمي‌کنم من تلاش كرده باشم تا به اين نقطه برسم. ديگرگونه بودن و ديگرگونه انديشيدن، به گونه‌اي اتفاق مي‌افتد كه شايد نشود درباره آن توضيح روشني داد. هر چند مي‌گويند بخش مهمي از نويسنده، غريزة اوست اما فکر مي‌کنم نمي‌توان اين قضيه را رديابي كرد كه چرا اين اتفاق‌‌ ـ‌ نويسنده شدن ـ‌ براي من افتاده و براي ديگري، نيفتاده است يا اينكه اين اتفاق چگونه براي كسي رخ مي‌دهد. از طرفي، نويسنده شدن، آن قدرها هم اتفاق ميمون و مباركي نيست كه كسي بخواهد گرفتارش بشود. رنجهايي فكر و روح نويسنده را بايد آزار بدهد تا او را وادار به نوشتن كند؛ آن طور كه من را وادار مي‌كند. كساني كه دچار اين تلاطمهاي روحي نيستند، نبايد تأسف بخورند كه اي كاش دچار مي‌شدند. با اين همه شايد بشود به ويژگيهايي از اين وضعيت اشاره کرد. مثلاً اينكه چه چيزي وجود دارد كه كسي را از ديگري متفاوت، و فرديت را در او برجسته‌تر و عميق‌تر مي‌كند؟ شايد بشود اين را كاوش كرد و به رگه‌هايي دست يافت. اما براي علت آن، دست كم خود من، نمي‌توانم جوابي داشته باشم. چون از وقتي بر قواي فكري خودم مسلط شده‌ام (از سن ده ـ‌ دوازده سالگي)، كتاب مي‌خوانده‌ام و پرسشهايي در ذهنم بوده كه به احتمال زياد، در ذهن بيشتر هم سن و سالهاي من هم بوده است اما من جدي‌تر به آنها فكر كرده‌ام، و هر چه جلوتر آمده‌ام، اين پرسشها عميق‌تر ‌شده‌اند و پرسشهاي ديگري را پيش كشيده‌اند، و اين داستان، همين طور ادامه داشته، و هنوز هم ادامه دارد. به هر حال شايد بشود تفاوتهايي را بين يك نويسنده و ساير مردم حدس زد: مثلاً دقت در زندگي ديگران يا كنجكاوي بيش از حد، يا ميل و اشتياق زياد به دانستن. اما گمان نمي‌كنم اين پاسخها خيلي قانع‌کننده باشند.

سؤالات بنياديني وجود دارد كه تمامي ابنائ بشر، روزي با آن دست به گريبان بوده‌اند يا خواهند بود. حال بسته به رشد عقلاني شان، زودتر يا ديرتر، بااين سؤالات مواجه مي‌شوند. فردي كه در پاسخيابي، درگير تجربه شخصي شده است، امکان دارد تجربه علمي و شخصي دقيقي در اين زمينه پيدا نكند. هر چند مبادي‌اي هست كه به طور فطري، وجود خداوند را اثبات مي‌كند. ولي اگر فرد بخواهد وراي آن را ادراک کند، بايد از دانشهاي اكتسابي‌اي كه ديگران در اين باره كسب كرده‌اند و همچنين از نتيجة انديشه‌شان استفاده كند. سؤال من، بيشتر به اين جهت معطوف است كه يافته‌هاي نظري پيچيده‌تري كه شما را به پاسخ‌دهي به سؤالات آن دورة ذهنتان معطوف داشته است، چه منابعي داشته‌، و نتيجه انديشه چه شخصيتهاي بر شما اثر گذاشته است؟

من بخش عمده پاسخ سؤالهايم را در درون خودم ديدم و اين جوشش از درون بوده است. يعني آنچه كه شما را به سوي پرسشهاي بنيادين مي‌برد، از جايي نيامده است. شما با خواندن يك كتاب به اين نتيجه نمي‌رسيد كه اين سؤال هم سؤال خوبي است و مثلا مي‌شود درباره‌اش كاوش بيشتري كرد. اين نياز به پاسخ‌دهي اگر از درون نجوشد، ممكن است با خواندن يك كتاب ديگر، به پاسخي ديگر برسد. ولي پاسخ سؤالي كه مال خود شماست و شما را عميقا به چالش مي‌گيرد، در كتابها نيست بلكه در جايي است كه سؤال در آنجا به وجود مي‌آيد و البته مدام هم تغيير شكل مي‌دهد، گسترش پيدا مي‌کند و عميق‌تر مي‌شود. درواقع از روح، ذهن و حس شما تراوش مي‌كند. به همين دليل است كه وقتي در موقعيتهاي مختلف زندگي قرار مي‌گيريد، آن زخم سر باز مي‌كند و آن سؤال مثل يک تخته سنگ درشت مقابل شما مي‌‌ايستد. من نمي‌توانم جواب سؤالهايم را از توي كتابها بيرون بكشم؛ هر چند، براي اين كار، وقت گذاشته‌ام. ولي آنچه در نهايت مرا آرام كرده، چيزي بوده است كه از درون خود من مي‌آمده، نه آنچه كه در كتابها بوده. شايد خواندن فلسفه و عقلاني انديشيدن در روش، به شما كمك كند، اما در پاسخ نهايي گمان نمي‌كنم اين طور باشد. يعني تفاوت فيلسوفهايي كه فلسفه‌اي نو خلق مي‌كنند، با آنهايي كه شارح فلسفه‌هاي ديگران اند و تنها فلسفه گذشتگان را بسط مي‌دهند، در همين است. آنها فلسفيدن را بلدند، اما خلق انديشه، يا يك نگاه تازة هستي‌شناسانه به زندگي را نمي‌دانند.
پرسشهاي بنيادين دروني هستند و پاسخها هم دروني. البته نويسنده هم مثل همة آدمها از خواندن، شنيدن، و تجربه ديگران كمك مي‌گيرد؛ هر چند همة اينها بايد در روح رسوب كنند و نهادينه شوند تا روح آنها را بپذيرد. خيلي وقتها پرسشهاي بزرگ، پاسخ ندارند، و يكي از بهترين پاسخهايي كه من توانسته‌ام با آن خودم را از دست چنين سؤالهايي خلاص كنم، اين است كه برخي از سؤالها اساساً از دسترس عقل، دور هستند. وقتي به اين نتيجه برسيد، ديگر عقلتان را براي رسيدن به آنها خسته و فرسوده نمي‌كنيد تا در يک تاريكي محض، همزمان چيزي را درست يا غلط تصور كند. طبيعي است وقتي عقل شما چيزي را گاهي درست و گاهي نادرست ارزيابي کند نمي‌تواند نقطه اتكاي خوبي باشد. چنين گزاره‌اي را بهتر است رها کنيد. در چنين مواقعي، بايد مثل كانت، بلافاصله بپذيريد كه اين پرسش، از دسته پرسشهاي آنتي‌نومي است. يعني جدالي الطرفين است. يعني دلايلي كه براي اثبات و رد آن وجود دارد، مساوي و هموزن است. وقتي به چنين موضعي برسيد، اين، يعني عقل، ابزار اين كار نيست. اگر يك ابزار يا يك محك در مورد مسئله‌اي ، به شما هم جواب درست و هم جواب اشتباه بدهد، معنايش اين است كه محك اين معادله، نادرست است.
سالهاي سال است كه درباره حدوث يا قدم عالم بحث مي‌كنند (اينكه عالم، حادث است يا قديم). وقتي بشر طي چند هزار سال نتواند اين مسئله را حل كند، و هنوز هم اين مسئله ادامه داشته باشد، بهترين راه حل آن، ظاهرا اين است كه بگوييم اين مسئله با ابزارهايي كه بشر در دست دارد قابل حل نيست. كانت، حتي مسئله خدا را هم وارد همين مقوله‌هاي آنتي‌نومي مي‌‌كند. زيرا با استدلال و عقل نمي‌توانيم بر اين مسائل نقطه پاياني بگذاريم؛ اينكه هست يا نيست؟ من اگر زماني به اين نتيجه برسم كه بفهمم راه حل مسئله‌اي از دسترس عقل، دور است، مقدار زيادي از راه حل مسئله را طي كرده‌ام.


همان طور كه گفتيد، عقل براي استدلال و فراهم كردن كبراي قياسهايش ابزارهاي خاصي دارد و درباره چيزهايي مي‌تواند صحبت كند كه در دسترس ادراكات عقلاني هستند؛ يا به عبارت ديگر عقل قادر به شناخت آنهاست. البته بايد مراتب ادراک را نيز لحاظ کرد. با عنايت به اين مهم که ادراکات عقلاني هم سطوح مختلفي دارندـ از علم حضوري گرفته تا علوم حصولي ـ نمي‌توان همه اين کبريات را نتيجه تجربه يا حس يا آزمايش دانست.
در مورد برخي حوزه‌ها كه از ادراك عقل (عقل تجربه گرا و نه عقل انسان کامل) بيرون‌اند، يعني بي‌زمان و بي‌مكان هستند و در تعريف ابعاد و ماهيت آنها قايل به ماهيت براي آنها نيستيم، اگر سؤالي در اين حوزه به عقل بشر خطور كند، آيا بايد آن را به دليل ناتواني ابزار، کنار بگذارد و غير قابل پاسخ بداند؟ اگر اين گونه باشد تمامي مفاهيم وحياني‌اي که در دسترس عقل تجربه گرا قرار ندارند مانند معاد، بهشت و دوزخ، صفات الهي و کيفيت آفرينش انسان بايد کنار گذاشته شوند. در حالي که همان عقل مورد بحث، در مقام تعبد، با طي مقدماتي نسبت به امور غير تجربي اقناع مي‌شود. مفاهيم وحياني در پاسخ به سئوالهاي پيشگفته چه جايگاهي دارند؟

البته، من نمي‌توانم منبعش را با اين صراحتي كه شما تعيين مي‌كنيد، مشخص كنم. اما يكي از منابع پاسخها مي‌تواند دين باشد. ما فيلسوفهاي ملحدي داريم كه عقل را در حوزه‌هاي محدودتري فرومي‌كاهند. ولي آنچه از همه مهم‌تر است، اساس چنين انتخابي است. درواقع همين تصميم و انتخاب هم عقلاني است. شما هيچ وقت نمي‌توانيد در جايي قرار بگيريد و بگوييد: من، خارج از حوزه عقل ايستاده‌ام. حتي اينكه «عقل، ناتوان است» را هم عقل به شما مي‌گويد. به نظر من، بسيار مهم است كه بپذيريم عقل، قادر به حل همة مسائل نيست. البته، براي حل مشكلات، همواره پيشنهادهاي گوناگوني وجود دارد و اينكه كدام پيشنهاد درست‌تر است، به تجربه‌هاي ما برمي‌گردد. ممكن است من با ايمان، مشكلم را حل كنم، و ديگري با معنويت، به معناي عام آن. مشكل بشر امروزي، قسمت دوم نيست؛ بلكه قسمت اول است؛ اينكه نپذيرفته است كه عقل نمي‌تواند از عهدة بعضي يا بسياري پرسشها و مسائل پيچيده برآيد.

ما داريم حوزه شناخت آقاي مستور و شخصيتهاي داستاني‌اش را به صورت بنيادين بررسي مي‌كنيم. مستور در كارهايش، شخصيتهايي را خلق مي‌كند كه به نوعي با سؤالات بنيادين دست به گريبان هستند. شايد اساساً برخي از شخصيتها متوجه اين سؤالات نباشند. اما مهم اين است كه سؤالات وجود دارند و مستور در داستانهايش تلاش مي‌كند ديدگاه خود را كه همان «عقل از درک برخي مسائل ناتوان است»، به طريقي بيان كند و بروز دهد. در اين بخش نخست که نتيجه آن توجه دادن مخاطب به اين نکته است اختلافي نيست. اما در بخش دوم آيا مي‌توان اين بن بست را با مفاهيم وحياني و به طور مشخص دين گشود؟ در واقع، درست است كه براي عقل، در برخي حوزه‌ها، حتي جايي براي تجربه وجود ندارد و شايد برخيها در اين طور مواقع، متوجه ايمان شده‌باشند و فقط بر پاية باور و اعتقاد آن‌ را ادراك ‌كنند، اما اگر از كساني كه خودشان را جزو عقلا مي‌دانند، بخواهيم انسان را تعريف كنند و بعد در تعريف انسان ناگزير از تعريف روح انسان گردند، آيا به برخي ادراكات حضوري اقرار نخواهند کرد كه نوع آنها با ادراكات حصولي عقل، كاملاً متفاوت است؟ آيا دين تنها طريق گشودن اين گره نيست؟ چون ما با تعريفي كه از شعور و قدرت وجودي در فهم برخي مسائل ماورايي داريم، مي‌توانيم به بسياري از مفاهيم ديگر دست پيدا كنيم. اين مورد تشكيك شما بود. اگر ممكن است، درباره آن، بيشتر توضيح بدهيد.

وقتي راجع به عقل صجبت مي‌كنيم، طبعاً يك گروه خاص، مورد نظر ما نيست. يعني به تاريخ عقل نگاه مي‌كنيم كه در دوره تاريخي خودش، چگونه بسط پيدا كرده، و اهميت آن، چگونه شناخته و به كار گرفته شده است؛ با منطق ارسطويي، يا منطق رياضي جديد و يا تجربه؟ به نظر من، كساني كه به عقل از اين منظر نگاه مي‌كنند، هيچ گاه چيزي را نفي نمي‌كنند.و اگر عقل، با همة تواناييها و پتانسيل خودش،‌ نتواند چيزي را ثابت كند، اينها نتيجه نمي‌گيرند پس وجود ندارد. چون در واقع، به لحاظ منطقي، نتيجه‌اش اين مي‌شود كه: «نمي‌دانم» و يا «در حوزه من و تواناييهاي من نيست»؛ چنان كه بسياري از فيلسوفان الهي هم به همين اقرار دارند كه: «ما نمي‌دانيم». نمي‌گويند «نيست» يا اينكه «هست»، چون از حوزه فهم «من» خارج است. يكي از بسترهاي تاريخي كه باعث شد ما امروزه چيزي به اسم «پست‌مدرنيسم» داشته باشيم، همين تن دادن به اين است كه: عقل، همه‌كاره نيست. چون در دوره مدرنيسم، عقل، همه‌كاره بود. اما در دورة جديد كه نوعي نسبيت انگاري بر همه چيز حاكم شده است، عقل هم يك ابزار مي‌شود. از وجوه اختلاف پست‌مدرنيستها و مدرنيستها، همين محدوده تواناييهاي عقل است. به همين خاطر است که پست مدرنيستها تنوع تفكرات را مي‌پذيرند؛ اينكه هر كس باوري داشته باشد هر چند نتواند آن را با عقلي كه ما تاكنون مي‌شناخته‌ايم ثابت كند. اما در همه جا، افرادي هستند كه مسئله‌اي را، تنها به اين دليل كه عقل آنها قادر به فهم و درك آن نبوده است، پاك مي‌كنند؛ در واقع به نوعي عقلانيت افراطي باور دارند.

حال از حوزة معارف ديني وارد مي‌شويم: آقاي مستور كه در داستانهايش وجود خدا را جزء مهم‌ترين موضوعاتي كه مي‌تواند در داستان طرح شود، مي‌آورد و در اثبات وجود خداوند از راههاي مختلفي وارد مي‌شود. آيا در باورش چنين سؤالي يا قياسي هست كه اگر خداوندي باشد، و اگر او خالق عقل باشد، بايد معياري براي درست انديشيدن در كره خاكي گذاشته باشد؟ به تعبيري ديگر، معيار عقل بشري را بايد تعيين كرده باشد. اگر اين كار را نكرده باشد؛ يعني پيامبر دروني بتواند همان طور كه انسان را به سوي صلاح مي‌برد به فساد هم بكشاند، اين نشان دهندة آن است كه پيامبرِ دروني نمي‌تواند به جايي برسد. در اين صورت پس خداوند، چرا عقل را آفريده است و آيا معياري براي آن قرار داده يا نه؟ اگر قرار داده، آن معيار چيست؟ فرد خاصي؟ كتاب خاصي؟ چيزي يا انساني كه بتواند عقل را تكميل كند و يا معيار عقل باشد و ما بتوانيم بگوييم عاقل يا عقل اول اوست؟

طبيعتا معارف وحياني و آنچه مأخوذ از وحي است و اديان ابراهيمي مي‌گويند، همين است؛ اينكه عقل بشر در برخي حوزه‌ها، ناتوان است و او بايد آن را از منابع شناخت ديگري کامل ‌كند. مثل مقولة شناخت خداوند. اگر از جانب اديان، چنين چيزي طرح نمي‌شد، اصلاً بشر نمي‌توانست به خدا فكر كند؛ چه رسد به اينكه او را باور داشته باشد يا نداشته باشد. يعني چنين فكري اصولا به ذهن بشر نمي‌رسيد يا دست کم به اين شدت و قوتي كه امروز هست به ذهن او خطور نمي‌کرد. البته ممکن بود انسانها، مثل انسانهاي بدوي، براي خودشان تابوهايي درست كنند. ولي چيزي به اسم «خداوند» به روشني و و وضوحي که امروز هست براي او مطرح نبود.
يكي از كارهاي بسيار مهم پيامبران (ع)، طرح مسئله «خداوند» در زمين بود. خداوندي را كه آنها با اين ويژگيها به ما معرفي مي‌کنند نمي‌توانيم با منابع عقلاني با اين كيفيت و جزئيات، به آن شناخت داشته باشيم. پيامبران در كنار مسئله خداوند، مسائل ديگري را هم مطرح مي‌كنند که آنها هم از حوزه فهم متعارف عقل بشر بيرون است. مسائلي مثل بقا و جاودانگي روح، آخرت، صفات الهي و … اينها چيزهايي است كه اگر از منابع وحي به انسان داده نمي‌شدند، هرگز به وجود آنها نايل نمي‌شديم. عقل ما محدود است، و آنچه كه پس از مرگ اتفاق مي‌افتد، دره‌اي است بين اين زندگي و آن زندگي كه از روي آن نمي‌شود با عقل پريد. طبيعي است كه اطلاعات جهان پس از مرگ از منابع ديگري به انسان برسد. قطعاً معارفي وجود دارد كه از دسترس عقل خارج هستند، كه دين بسيار خوب به آنها پاسخ مي‌دهد.

در «روي ماه خداوند را ببوس» اين معنا وجود دارد كه راههاي رسيدن به خدا متكثر است يا به تعداد نفوس است. من به اين نتيجه رسيدم كه آقاي مستور در آثارشان بر اثبات وجود خداوند تاکيد دارند. اما هنگامي كه خدا براي شخصيت داستانهايشان اثبات مي‌شود داستان به اتمام مي‌رسد. ديگر به شريعت وارد نمي‌شوند. همين كه شخصيت بپذيرد بين او و خداوند ارتباطي هست ـ در كتاب «روي ماه خداوند را ببوس» بادبادكي هوا مي‌رود، و شخصيت داستان، نخ ارتباط بين خود و خدا را مي‌بيند - كافي است. و نويسنده داستان را قطع مي‌كند. يا در داستان ديگرتان، به محض اينکه شخصيتهاي داستان وجود خدا را باور مي‌كنند، داستان تمام مي‌شود. اين را مي‌خواهم بدانم كه به نظر آقاي مستور، راههاي رسيدن به خدا‌، تنها اذعان و باور خداست؟ يعني چون خداوند هست، متكثر است؟ يا راههاي رسيدن به او يعني سعادت، يعني عمل به وظايف؟ آيا اين تكثر در جدايي به وحدت مي‌رسد؟ چون ما داريم «اهدنا الصراط المستقيم». يعني قسمت دوم «روي ماه خداوند را ببوس» هم باز به خداوند متكثر مي‌پردازد؟

چون حدس مي‌زنم بحث شما به کجا منتهي مي‌شود اجازه بدهيد قبل از آن به نکته‌اي اشاره کنم. آن نکته اين است که من قبل از هرچيز بايد نقدي بكنم بر حلقه ادبيات داستاني شما. نقد من درواقع به رويكردي است که شما و دوستان شما نسبت به ادبيات داريد. شما عموما به اخلاق و دين و نقد اخلاقي و نقد ديني کردن ادبيات امروز بسيار اهميت مي‌دهيد و اين در نوع خودش، به نظر من، هيچ اشكالي ندارد. نقدهاي اخلاقي نسبت به ادبيات در غرب هم مي‌شود. اصلاً شما مي‌توانيد بگوييد: «من، نقد ديندارانه يا نقد اخلاقي مي‌كنم» مشروط بر اينكه نقد شما هم دينمدار و اخلاق‌محور باشد. يعني شما نمي‌توانيد در اين مورد دچار تناقض بشويد. اگر اين اتفاق در حوزه سياست بيفتد شايد خيلي شگفت زده نشوم چون ماهيت سياست ايجاب مي‌کند که اخلاق را خيلي اوقات بايگاني کنيد. نقدهاي زيادي در مجلات منسوب به شما و دوستان شما برآثار نويسندگان نوشته مي‌شود که مستقيما زندگي شخصي و يا باورهاي فردي او را به بهانه نقد داستانش هدف گيري کرده است. من به هيچ عنوان نمي‌توانم اين بي‌آبرو‌كردن ديگران و مطرح كردن اين مسائل را بپذيريم. براي من ادبيات در کنار اخلاق مطلقا بي ارزش است. فکر مي‌کنم گوهر ادبيات و فرهنگ و هنر براي اين است تا ما انساني‌تر زندگي کنيم. گاهي در حوزة ادبيات نقدهايي مي‌خوانم ـ حتي در خصوص کارهاي خودم ـ که نسبتي با اخلاق ندارند. نقدهاي سرشار از اتهام و دروغ. ممکن است کسي با اثري مخالف باشد اما مخالف بودن ـ حتي مخالف ايدئولوژي داستاني بودن ـ نبايد منجر به داوريهاي غيراخلاقي نسبت به نويسنده‌اي بشود. اين موضوع بخصوص از کساني که داعيه دينداري و اخلاق را دارند نکوهيده‌تر است. کسي که مي‌خواهد با كليد دين داستاني را نقد کند چرا در نقدش دچار بي‌اخلاقي مي‌شود؟ اينکه مثلا بگوييم: «مستور در استخوان خوك ... شيطنت مي‌كند، و اين شخصيت را مي‌آورد تا حرفهاي خودش را بگذارد توي دهانش.» ربطي به نقد علمي ندارد. يا اينكه بگوييم: «مستور اعتقادي به هدايت انبيا ندارد » داوري غيراخلاقي و وحشتناكي است كه به هرچيزي ربط داشته باشد، مطمئنا به ادبيات ربطي ندارد. اينها، به نظر من، نه مبناي اخلاقي دارد، نه مبناي ديني و نه مبناي انساني. چطور ممكن است كسي به خودش اجازه بدهد در مورد ديگران اين چنين داوري كند؟ من حقيقتاً اين حرفها را نه علمي مي‌دانم، نه اخلاقي و نه ديني. چون به هر حال، ما به اصولي اعتقاد داريم. من هيچ وقت آدمها را بر اساس پيشفرضهايم داوري نمي‌كنم. حتي اگر يقين داشته باشم كه اين آدم به برخي آداب معتقد نيست، يا بعضي ارزشها برايش مهم نيستند، هيچ وقت نمي‌توانم افكار او را روي دايره بريزم و بگويم: «تو اين جوري هستي يا نيستي.» من به اثرش نگاه مي‌كنم. اگر کتابي را مي‌خواهيد نقد اخلاقي کنيد توقع مي‌رود نقدتان اخلاقي باشد. اين، يك توقعِ بجاست.
اما پاسخ به پرسشتان. پاسخ کلي من به اين پرسش اين است که داستانهاي مستور را بايد در حوزه ادبيات معناگرا يعني ادبياتي که به پرسشهاي بنيادين در خصوص معناي زندگي مي‌پردازد طبقه بندي کرد. در اين نوع از ادبيات به وضعيتهايي پرداخته مي‌شود که انسان در عميق ترين لايه هاي روح و ذهن خودش با آنها مواجه است. مثل بي پناهي، تنهايي، اندوه شديد، معناداري يا بي‌معنايي هستي، ترديدهاي عميق انساني و يا به طور خلاصه مشترکات بنيادين انسانها. وقتي شما از مشترکات بنيادين انسانها صحبت مي‌کنيد در ادبيات ماترياليستي به وجه اومانيستي مي‌رسيد و در ادبيات الهي به ادبيات ديني به معناي اعم آن و نه به نوعي ادبيات مذهبي. داستانهاي من مطلقا در حوزه ادبيات مذهبي دسته‌بندي نمي‌شوند. داستانهاي من بر له يک مذهب يا عليه مذهب ديگري نيستند بلکه موقعيتهايي را نشان مي‌دهند که دين مي‌تواند به مثابه يک پناهگاه انسان را از وضعيت ويران کننده‌اي که دچارش شده نجات دهد. از اين منظر داستانهاي من به شدت انسانمدار هستند. يعني مدام جانب انسان را مي‌گيرند. انساني که البته دين مي‌تواند به عنوان يک مؤلفه نيرومند او را از عقبه‌هاي سخت زندگي به سلامت عبور دهد.
آدمهاي داستانها نه فقط با مسئله خداوند بلكه به شكل عام‌تر آن با مسئله خلأ معنا و معنويت درگير هستند و به نوعي از درون ويران شده‌اند و اين ويراني آنها را درمانده كرده است. چه در داستانهاي كوتاه و چه در داستانهاي بلند، ناتواني و درماندگي شخصيتها به وضوح ديده مي‌شود. آنها به دنبال راهي مي‌گردند تا خودشان را نجات بدهند و پيشنهاد من به آنها، معنويت و معناست. در غير اين صورت مدام در يك دايرة بسته مي‌چرخند و سرگيجه مي‌گيرند و راه به جايي نخواهند برد. من اين نوع داستان را مي‌نويسم و اين موقعيت آدمها برايم جالب توجه و جذاب است؛ يعني موقعيتي كه آنها دست و پا مي‌زنند و نمي‌دانند چه گونه مفري پيدا كنند. من آدمها را در مواضعي قرار مي‌دهم كه بعضي نجات پيدا مي‌كنند و بعضي هم نه. اين همان چيزي است که در زندگي ما هم مدام اتفاق مي‌افتد. آنچه براي من مهم است طرح آن موقعيت است. اينكه بعداً چه مي‌شود و آنها چه مي‌كنند، داستانهاي ديگري مي‌طلبد که البته من کوچک‌ترين علاقه‌اي به نوشتن آنها ندارم. آدمهاي لبه مرز براي من جذاب‌تر و البته به لحاظ فني، دراماتيک‌تر هستند تا آدمهايي که با نوعي يقين زندگي مي‌کنند. احتمالاً داستان نويسهاي ديگري بوده و خواهند بود كه در مورد وضعيتي كه شما اشاره کرديد بنويسند. شما مي‌توانيد آدمي را كه به باور و دريافت تازه‌اي از زندگي رسيده‌ است در موقعيتهاي زندگي و روزمره قرار بدهيد و ببينيد كه اين باورها تا چه اندازه مي‌تواند براي او مضر يا مفيد باشد اما اين ديگر داستان مورد علاقه من نيست. دست كم فكرمي‌كنم آنچه كه الان مهم است و آزارم مي‌دهد يك برون شد از اين وضعيتهاي ناپايدار و ويرانگر است. حالا اين وضعيت مي‌تواند در يك عشق تجلي پيدا كند، يا در يك موقعيت ديني يا در تنهايي، بيماري و اندوه آدمها. اما هر چه هست، همين موقعيت است و چيزي بيش‌تر يا كم‌تر نخواهد بود. اين چيزي است وراي تاريخ و جغرافيا و فرهنگها. در چنين موقعيتي همة آدمها در جهان با آن مشترك‌اند. شايد در مثلا لهستان من كسي را ببينيم كه در زبان، پوست‌، رنگ مو، و تاريخ با او مشترك نباشم اما در دردها و رنجهاي بشري، مشترك باشيم. وقتي مادر من بيمار مي‌شود يا مادر او، يا من عاشق مي‌شوم و يا او عاشق مي‌شود، دقيقاً شبيه به هم مي‌شويم و سرخوردگيهايمان شبيه به همديگر مي‌شود. آدمها در موقعيتهاي گوناگون زندگي شبيه به هم مي‌شوند و اين همان موقعيتي است که من به نوشتن درباره‌اش علاقه دارم. اين وضعيتها و پوزيسيونها براي من، دستمايه اصلي نوشتن هستند. اينكه او دينش چيست، و من چه، براي من اهميت زيادي ندارد. آن چيزي که برايم مهم است همان لايه هاي عميق‌تر و بنيادي‌تري است که ما را به عنوان يک مجموعه عظيم انساني به هم ربط مي‌دهد. احساس بي‌پناهي و خلأ در زندگي و نااميدي و رنج و اندوه و درماندگي و ناتواني همان چيزي است که ما را عميقا به هم پ¡