شكست و درماندگي تم
مشترك مستور و كارور
مريم
منصوري / روزنامه وقايع اتفاقيه 27 ارديبهشت 83
مصطفي مستور مترجم ـ نويسندهاي است كه فضاي داستان ملموس و با
دوامي را براي دستكم آثار داستاناش، بر گرفته از يك حس شخصي، گزينش كرده است.
من داناي كل هستم، چند روايت معتبر، عشق روي پيادهرو و روي ماه خداوند را ببوس
تصويري تكرار نشونده از ذهنيات نويسنده را در خود مستتر دارند.
آدمهاي مستور كه در
جاهايي در كار متحول ميشوند، درواقع پس از تحول نيز به درماندگي ميرسند. شكست
آدمها و عدمتوانايي آنها در پيروزي بر معايب تم مشترك آثار نويسنده با
ترجمههايي است كه از كارور ارائه داده است. مصطفي مستور خودش را نويسنده
حرفهاي نميداند بلكه شخصينويسي است كه نوشتن خاص خود را دارد. از مستور به
زودي دو رمان ديگر توسط نشر چشمه منتشر ميشود

با
توجه به اينكه بعضي از شخصيتها و موتيفهاي «روي ماه خداوند را ببوس»
در «چند روايت معتبر» هم تكرار ميشوند، آيا ميتوان اين كتاب را ادامه «روي
ماه...» دانست؟
هم داستانهاي اين
كتاب، هم مجموعه «من داناي كل هستم» و حتي داستانهاي كوتاهي كه قبل از «روي
ماه...» در مجموعه «عشق روي پيادهرو» منتشر شد، با هم ارتباط ارگانيك دارند.
اصولاً فكر ميكنم نويسنده در يك فضاي ذهني و روحي ارگانيك و مرتبط به يكديگر
زندگي ميكند كه البته خودآگاه نيست. نه تنها شخصيتها، بلكه تم و ايده مسلط بر
داستانها كه در آدمها ريزش ميكند در همه اين مجموعهها حضور دارند. تصور
ميكنم مؤلفههاي فكري و فلسفي كه داستانها را پشتيباني ميكند، همواره ثابت
بودهاند. شايد به اين دليل باشد كه نوعي نزديكي بين اين مجموعه داستان و رمان
«روي ماه...» ميبينيد.
اين تكرارها از نوعي ادبيات
شخصينويسي آغاز نميشود؟
بله، يعني
نويسندهها بيشتر با ذهنشان مينويسند، همچنان كه بعضيها با دلشان و من حالا
كه به گذشته و آثارم نگاه ميكنم، ميبينم كه اينها همه برآمده از روح من هستند
و اين تركيب و آميزه پيچيدهاي از روحيات، ذهنيتها و احساسات من است. بنابراين
با حرف شما موافقم به دليل اينكه من در يك محيط روحي و ذهني سير ميكنم، خيلي
بعيد ميدانم كه در آينده بتوانم از اين محيط كنده شوم و در مسير ديگري قرار
بگيرم. تا زماني كه به خودم پايبند هستم، آنچه كه توليد ميشود، از همين جنس و
سنخ خواهد بود. مگراينكه بخواهم از خودم فاصله بگيرم. بعضيها توانايي چنين
كاري را دارند اما من نميتوانم. البته فكر ميكنم، منيتهاي ما هم تغيير
نميكند و اگر تغييري هم باشد، اين تغييرات، بسيار كند است. انتظار نداشته
باشيد كه من روزي يك داستان سياسي يا تاريخي بنويسم. به دليل اينكه اين نوع
نوشتنها با روحيات و رويكرد من به زندگي، منافات دارند، داستانها هم برآمده
از روح ما هستند.
چرا تأكيد داريد،
«چند روايت معتبر» يك مجموعه داستان باشد درحالي كه شخصيتهاي داستانها و
قصههايشان در هم تكرار ميشود؟
به هرحال در رمان
با يك زمان مستمر و ممتد روبهرو هستيم كه يك يا چند شخصيت در يك يا چند واقعه
طرح ميشوند. اما در اين اثر، بعضي از داستانها تمام ميشوند و ارتباط ظاهري
با بخشهاي قبل يا بعد ندارند. اما اين مورد كه آدمها در داستانهاي ديگر ـ
حتي نه به آنگونه قبلي ـ تكرار شوند، از تمهاي مورد علاقه من است. در مجموعه
داستان «من داناي كل نيستم» هم به نوعي اين آدمها ديده ميشوند. داستان رمان
ديگري كه زير چاپ دارم يكي از داستانهاي «چند روايت معتبر» است. اين مورد هم
تأكيد ديگري است از اينكه اين آثار به هم پيوستهاند. من اين مايههاي تكرار
شونده را نوعي زنجيره بين داستانها ميدانم كه آنها را به لحاظ محيط و فضا به
هم وصل ميكند. اين ويژگي را نيز دوست دارم. امكان دارد گاهي اوقات، اسامي
شخصيتها هم تغيير كند اما به نظر ميرسد، يك يا چند آدم به صورت شناور در اين
داستانها تكرار ميشوند. البته با تجربههاي جديدتر و موقعيتهاي پيچيدهتر!
اعتقادي به اين ندارم كه «چند روايت معتبر» يك رمان است بلكه بيشتر داستانهايي
هستند كه از يك آدم صادر شدهاند.
با وجود تكرار و تحول
آدمها، در موقعيتهاي متفاوت، ما با نوعي سريالنويسي مواجهايم. به عنوان
مثال در داستان «كشتار» از مجموعه «چند روايت معتبر» ما با داستان عشق يوسف با
دختري مواجهايم كه در داستان قبلي «در چشمهات شنا ميكنم و...» ماجراي عشق
يوسف و نيلو روايت شده است و سپس در داستان كشتار، ما متوجه مرگ نيلو و از دست
رفتن رابطه قبلي يوسف ميشويم. به اين ترتيب، داستانهاي قبلي، به مخاطب
نشانههايي براي كشف پيش داستان، داستان بعد ميدهد.
اگر شما نام
«سريالنويسي يا
مجموعهسازي هم به آن بدهيد، من مخالفتي با آن ندارم. ضمن اينكه من اولين كسي
نيستم كه دست به چنين كاري ميزنم. به عنوان مثال، ويليام فالكنر يك محيط
جغرافيايي فرضي خلق ميكند و داستانهايش را در آنجا مينويسد. يا سالينجر كه
شخصيتهايش در بعضي از داستانها تكرار ميشوند. اما اين مقوله به هيچوجه براي
من خودآگاه نبوده است. همانطور كه گفتم، اگر نگاه من به عشق، يك نگاه ويژه و
خاص باشد، تكتك شخصيتهاي من كه عاشق ميشوند در همان مسير حركت ميكنند. چون
رويكرد اينها به مقوله عشق يكسان است و اين نكته را به ذهن متبادر ميكند كه
همه اين شخصيتها، يكي هستند.
گاهي همديگر را در
داستانهاي ديگر ميبينند و از كنار هم رد ميشوند. عين اين كار را در
«استخوان خوك و دستهاي جذامي» انجام دادهام.
شخصيتهاي داستانهاي
قبلي، آنجا حضور دارند و بعضي از شخصيتهاي تازه كه در آن رمان معرفي مي شوند،
در رمان بعديام نيز حضور دارند. اخيراً يك نمايشنامه هم نوشتهام كه درواقع يك
برنامه فرعي است از آن رماني كه هنوز اسمي برايش انتخاب نكردهام. اينها،
ارتباطات كاملاً ارگانيك و به هم پيوستهاي با هم دارند.
درعينحال از نوعي
استقلال هم برخوردارند. مثلاً در رمان «استخوان خوك...» ما آدمي به نام دانيال
با روانپريشي خاص خودش داريم. در اين كتاب جريان هفت زندگي مطرح ميشود.
ازجمله زندگي دانيال! اما در رمان بعدي من، داستان بر زندگي دانيال متمركز شده
است و او نقش كليديتري دارد. اين اتفاق امكان دارد در داستانهاي ديگر هم
بيفتد، تا بلكه از كنار هم چيدن اجزا اين پازل، طرح من كامل شود. البته هيچ طرح
از پيش تعيين شدهاي ندارم كه اين پازل چند خانه دارد و كي كامل خواهد شد. اما
حس ميكنم هريك از اين داستانها بخشي از اين پازل را كامل ميكنند و يك شكل
كلي را درنهايت ترسيم خواهند كرد كه شايد مخاطب يا منتقد، بهتر بتواند راجع به
آن صحبت كند.
با وجود مضمونهاي
مشترك ازجمله عشق و وجود ارتباطات انساني كه در همه داستانها تكرار ميشود
و... اين آثار با خطري به نام دور زدن و تكرار دوباره مواجه نيستند؟
اين را شما بايد
بگوييد. من فكر نميكنم چون آنقدر، اين مواجهه و روبهروييها رنگارنگ است و
هريك از آنها در حالتهاي متنوع و متكثري اتفاق ميافتند، كه درست به بازي
شطرنج شبيهاند. مهرهها و قواعد در تمام بازيها به هم شبيهاند. اما هيچ دو
بازي شطرنجي به هم شبيه نيستند. در هر بازي، موقعيتهاي جديد خلق ميشود.
آدمهاي من هم، مانند مهرههاي شطرنجند كه در مواجهه با هم، پوزيسيونها و
معناهاي جديدي را خلق ميكنند. درست مانند باغي كه هر بار از منظر تازهاي بر
آن نگاه شود. اين منظر جديد براي من هم تازه است من هم پابهپاي خواننده و
مخاطب آن را كشف ميكنم و با اين حرف كه نوشتن، نوعي كشف است، موافقم!
كشف در لحظه يا كشفي
با يك ذهنيت از پيش تعيين شده بر مداري كه نويسنده مشخص ميكند؟
كشف در لحظه! يعني
نويسنده هم پابهپاي شخصيتها وارد فضاها و ميدانهاي جديدي ميشود. من فقط
ميدانم كه اگر يك نفر، بهطور همزمان عاشق دو نفر شود، يك پوزيسيون جديد است.
درحالي كه فرمول عشق، فرمول ثابتي است. اما وقتي كه يكي از شخصيتهاي «استخوان
خوك و...» را در چنين موقعيتي قرار دادم، براي من هم معناهاي جديدي را به وجود
آورد و به نوعي شگفتزده شدم. فكر ميكنم تكرار آدم و ايدهها، به هيچ عنوان از
طراوت و تنوع و تكثر آن موقعيتها كم نميكند.
به ساختار داستانها
يا فصلهاي اين كتاب بپردازيم. هركدام از اين داستانها از چند روايت و چند برش
تشكيل ميشود و معمولاً تكه اول هر داستان، روايت اول شخصي است با يك زبان خاص
و كهنتر! اين تأكيد روي همساني تكههاي اول هر داستان، به لحاظ زبان و نوع
راوي به چه دليل است؟
اين پيشدرآمدها،
ارتباط عميقي با خود داستانها دارند و همهشان هم اول شخص هستند. درواقع نوعي
بازتاب حس مسلط آن داستانها را در خودشان دارند.
مثل مقدمه؟
بله، به نوعي مقدمه
هستند. مثلاً در «چند روايت معتبر درباره مرگ» تم غالب بر آن پيش درآمد، مرگ
است. اينها يك ارتباط ارگانيك با داستاني كه بعد از آن پيش درآمد، به توالي
ميآيد، دارند. ضمن اينكه تكتك اينها هم، با هم مرتبط هستند، يعني اگر اين هفت
سر لوحه را كنار هم بگذاريد، اينها حس و عشقي را كه راوي آنها به وجود مفروضي
به نام مهتاب داشته را منعكس ميكنند. همانطور كه درباره مدينه فاضله سخن
گفتهاند، من هم اتوپيايي به نام مهتاب ساختهام كه همه خوبيها را به او نسبت
ميدهم و اين سرلوحهها از يكسو روايت زندگي مهتاب است و همه با هم ارتباط
دارند و از سوي ديگر با داستانهايي كه بعد از آنها ميآيد نيز مرتبط هستند و
به نوعي لايههاي پنهان آن داستان را نيز در خود دارند. اصولاً به اين مسائل
فكر نميكنم كه آيا اين كار در داستاننويسي سابقه داشته يا نداشته و كار نويي
تلقي ميشود يا يك كار كهنه! بيشتر حس ميكردم براي ورود به داستانها، نياز
است تا خواننده به يكي از اين حوضچههاي احساسي برود تا براي خواندن داستان
آماده شود و چيز ديگري نميخواهم درباره اين پيشدرآمدها بگويم.
شما فكر ميكنيد
داستان كوتاه نياز به مقدمه دارد؟
به مقدمه، به عنوان
ديباچه يك كتاب فكر نكنيد يا اينكه در كتابهاي علمي، بهطور معمول در مقدمه
توضيح داده ميشود كه در متن كتاب چه آمده است. منظورم اينها نيست، بلكه نوعي
آمادگي روحي و ذهني خواننده را براي ورود به داستان مدنظر دارم. به نوعي عصاره
حسي است كه در كليت داستان با آن مواجه خواهيد بود.
و چرا راوي اول شخص؟
اين سرلوحهها،
اصلاً ربطي به راوي كه در بقيه داستان ميبينيد، ندارد، چون بعضي از داستانها،
راوي داناي كل دارند. اما به نظر من، بهترين راوي براي تأثيرگذاري و برانگيختن
احساس راوي اول شخص است و به تناسب داستان، اين راوي در زمانهاي مختلف به
روايت ميپردازد. گاهي اوقات گذشته است و گاهي اوقات حال!
با توجه به روايتهاي مختلف
درباره زندگي، مرگ و عشق و وجود تنوع زباني در اين روايتها كه حتي تكه شعرهاي
انگليسي هم به فارسي ترجمه نشدهاند، نگاه شما به مقوله زبان در ادبيات داستاني
چيست؟
اين چند روايتها
در كتابهاي ديگر هم تكرار ميشوند. كما اينكه در مجموعه «من داناي كل هستم» هم
چند روايت درباره سوسن وجود دارد و اخيراً هم داستاني نوشتهام با نام چند
روايت درباره اندوه! و فكر ميكنم به زودي چند روايت معتبر درباره خداوند را هم
خواهم نوشت و اينها به نوعي تكرار خواهند شد. حقيقت اين است كه فكر ميكنم
حرفهايي را بايد بزنم كه از جنس خاصي است و فقط هم متعلق به من هستند. بدون در
نظر گرفتن خوب و بد آنها! سعي ميكنم جهاني را كه در آن زندگي ميكنم و مفهوم و
معناي زندگي را در قالب اين روايتها و هر بار از يك زاويه توصيف كنم و بنويسم.
ترجمه نكردن، شعرها هم كار جديدي از من نيست. اين اتفاق در مجموعه «عشق روي
پيادهرو» هم افتاده است. براي اينكه ميخواهم مخاطب، با ترجمه من داستان را
تمام نكند. خودش كوشش كند و آن را بفهمد و آن شعر را در ادامه داستان بخواند.
نميخواهم داستان را با يك پاورقي و زيرنويس قطع كنم. مخاطب بايد همان جا اين
شعر را بخواند و بفهمد و وقتي كه انگليسي تمام شد، فارسي را ادامه دهد. اين هم
از تكنيكهايي است كه من به آن علاقه دارم. در مورد زبان و سبك هم معتقدم، سبك،
ريزش نويسنده در كلمات است. اوايل فكر ميكردم سبك به بافت و متن اثر برميگردد.
اما اينگونه نيست. يعني
نويسندگاني صاحب سبك ميشوند كه بتوانند تمامي خودشان را در آثارشان ساطع و
منعكس كنند. اگر اين كار به صورت ناخودآگاه در اثر اتفاق افتاده باشد، آن وقت
ميتوانيم بگوييم كه نويسنده به سبك مستقلي رسيده است و امضا دارد.
زبان هم تابعي از سبك
است.
زبان چيزي نيست كه از
بيرون به اثر تحميل شود. بلكه از دل اثر بيرون ميآيد و بهطور طبيعي از تم و
تفكر درون كار سرچشمه ميگيرد.
استفاده از بخشهاي
انگليسي هم با همين معنا قابل تعبير و تفسير است. براي خود من قسمتهاي انگليسي
نشانهاي از تمدن غرب است كه حضور جدي در زندگي ما دارد و در تمام شئونات زندگي
ما از پوشش و خوراك تا تعاملات و رفتارهاي ما تأثير ميگذارد. حتي ديگر در نوع
عاشقشدنهايمان هم متأثر از فرهنگ غرب ميشويم، يك زماني ما معتقد بوديم كه
تفكر و انديشه نزد شرقيها است. اما به دليل توفق رسانهاي دنياي غرب، الان
تفكر و انديشه از آنسو به سمت ما ميآيد و ما نميتوانيم نسبت به آن
عكسالعملي نشان ندهيم. حضور متنهاي انگليسي زبان در كارهاي من نشاندهنده اين
نسيم و اين وزش است. البته گاهي اوقات به عنوان ويژگيهاي منفي غرب و گاهي به
عنوان ويژگيهاي سازنده و زاينده غرب مطرح ميشوند.
پيش از نويسندگي،
شما را به عنوان مترجم آثار كارور ميشناسند. اما به نظر ميرسد چندان هم تحت
تأثير او نيستيد؟
خيلي خوشحالم كه
اين را ميشنوم. چون اخيراً كسي گفته بود كه من تحت تأثير كارور هستم و من
معتقدم كسي كه اين حرف را زده نه كارور را ميشناسد و نه به آثار من آشنايي
دارد. اصولاً كارور تفكر فلسفي ندارد. در آثار كارور هيچ وقت با سؤالهاي كلان
و عميق فلسفي مواجه نيستيد. برخلاف هموطنش سالينجر يا كوندار! در آثار كارور با
يك فضاي روزمره و شكست آدمها در برابر حوادث و وقايعي كه حول و حوش زندگي آنها
روي ميدهد، روبهرو ميشويد. من اين شكست آدمها را خيلي دوست داشتم و اينكه
نميتوانند بر مصائبي كه بر آنها وارد ميشود، غلبه پيدا كنند. وجه اشتراكي كه
بين آثار خودم و كارور ميبينم، همين درماندگي و شكست است. همه آدمهاي
داستانهاي من در درماندگي وجه اشتراك دارند و اينكه به نقطهاي ميرسند كه
ميبينند، نميتوانند. اين نتوانستن در آثار كارور خوب برجسته شده است. ضمن
اينكه من خودم را مترجم حرفهاي نميدانم. چون كارهاي كارور را دوست داشتم،
ميخواندم و فكر كردم امكان انتشار آنها وجود دارد، پس منتشر شدند. كمااينكه
رويكرد من به نوشتن هم، يك رويكرد حرفهاي نيست. من مينويسم، چون احساس
ميكنم، بعضي حرفها مختص من است و ميتوانم آنها را بگويم و وقتي كه ميبينم
كساني هستند كه در دوران معاصر زندگي ميكنند و با اين حرفها ارتباط برقرار
ميكنند، خوشحال ميشوم. اين را هم بگويم كه من خواننده حرفهاي هم نيستم و
برنامهريزي براي مطالعه ندارم و بيشتر حجم مطالعه من، كتابهاي غيرداستاني است
و بيشتر براي رها شدن از پرسشهاي آزاردهنده است و درواقع همين پرسشها هستند
كه من را وادار ميكنند كه بخوانم، بنويسم و ترجمه كنم. اگر روزي اين پرسشها
پاسخهاي خودشان را بگيرند، طبعاً نه چيزي ترجمه خواهد شد و نه چيزي نوشته
ميشود و اميدوارم آن روز خيلي زود فرا برسد.