داستان
کوتاه روزگار بهتري دارد
گفتوگوی
روزنامه خراسان با مصطفی مستور/ سه شنبه، نهم خردادماه 1385
مصطفي مستور، اين
روزها براي آنهايي که با ادبيات و داستان سر و کار دارند، نامي آشناست. او از
اميدهاي داستاننويسي روزگار ماست. خود او در سايت شخصياش به نام «من داناي
کل هستم» مينويسد: من در صفر متولد شدم. در محيطي که به لحاظ فرهنگي، اقتصادي
و اجتماعي با معيارهاي امروز و حتي همان روز حداکثر نمرهاي که ميشود به آن
داد، صفر است، محيطي پايين شهر و به شدت فقيرنشين با خانههايي کوچک و پرجمعيت
و پر از بيماري و نکبت و لگدمال شکوه شاهنشاهي طليعهدهه پنجاه خورشيدي. خيلي
زود از آن محيط مهاجرت کردم، يعني در واقع گريختم... اولين داستان را هزارو
سیصدو شصتونه نوشتم و منتشر کردم. مجله کيان .. دو چشمخانه خيس. اولين کتابم
خرداد هفتادوهفت منتشر شد. عشق روي پيادهرو، دوازده داستان کوتاه. بعد کتابهاي
ديگر از راه رسيدند و همه در روزهايي که چه شتابناک ميگذرند. انگار نيامده
تمام شدهاند. از طلوعي تا غروبي انگار فقط چند دقيقه است و من حالا که نگاه ميکنم
ميبينم سي و چند داستان کوتاه نوشتهام. در چهار مجموعه داستان و دو داستان
بلند و يک نمايشنامه و چهل يادداشت بر حواشي چهل عکس و يک کتاب درباره مباني
تئوريک قصهنويسي، ترجمههايي هم داشتهام: بيست داستان کوتاه-همه از کارور-
تعدادي شعر بازهم از کارور و يک کتاب درباره کيشلوفسکي.» البته او اين يادداشت
را در خرداد هشتادویک نوشته است. امروز اگر بخواهيم فهرستي از کارهاي او داشته
باشم ميتوان به روي ماه خداوند را ببوس، من داناي کل هستم، حکايت عشقي بيقاف
بيشين بينقطه، عشق روي پيادهرو، چند روايت معتبر، استخوان خوک و دستهاي
جذامي، مباني داستان کوتاه، پرسه درحوالي زندگي، فاصله و داستانهاي ديگر و پاکتها
و چند داستان ديگر. از مستور اخيرا" نمايشنامه «دويدن در ميدان تاريک مين» هم
مجوز گرفته است. اين داستاننويس اخيرا" و در روزهاي برگزاري نمايشگاه بينالمللي
کتاب در کنار احمد دهقان، محمد رضا بايرامي، محسن مومني و داوود غفارزادگان به
عنوان نويسنده برتر ويژه ادبيات داستاني معرفي شد. اگرچه اين انتخاب شايد به آن
دليل باشد که چون در جريان انتخاب کتاب سال ادبيات داستاني مهجور و غريب افتاد،
با اين اقدام به نوعي سعي شد آن ضعف جبران شود. به هرحال در گفت و گويي که پيشرو
داريد از مستور ساعتي درباره فضاي کلي ادبيات داستاني گفتيم و شنيديم. او چندي
پيش مهمان ما در مشهد بود. در لابي هتل محل اقامتش فرصتي فراهم شد تا اين گفت و
گو هم به سرانجام برسد.
آقاي مستور همين ابتدا ميخواهم بدانم از داستاننويس شدن راضي هستي يا نه؟
من به معناي حرفهاي خودم را داستاننويس نميدانم. خيلي وقتها
پيش آمده که از صميم دل آرزو کردهام، کاش داستاننويس نبودم و مثل يک آدم
معمولي زندگي ميکردم. چرا که نوشتن هميشه براي من بازتاب حس و عاطفه و
ناآراميها بوده است.
به
همین خاطر
داستاننويس بودن
همیشه برای من مصادف بوده است با بی ارامشی.
معتقدم آنها که چنين دغدغههايي ندارند با آرامش بيشتري زندگي ميکنند. از اين
رو از يک جهت از داستاننويس بودن خود راضيام چون بهانهاي براي طرح
ناآراميها و دغدغههاي روحي خود دارم ولي از جهتي راضي نيستم چون آن راا نتخاب
نکردهام و گويا انتخاب شدم.
آيا اين تلقي
شما به «شخصي» شدن بيشتر مقوله داستاننويسي نميانجامد؟
ممکن است از يک نظر «شخصي» باشد ولي به هر حال مهم اين است که اين «فرديت»و
يا به قول شما « شخصي» بودن را عامپذير کنيم و شرايطي فراهم آوريم تا ديگران
هم از اين تجربهها استفاده کنند. در اين صورت فرآيند داستاننويسي درست محقق
شده است. به همين دليل چون مخاطب براي من اهميت دارد، سعي ميکنم کارم حتما"با
مخاطب ارتباط برقرار کند. فرض اوليه درنوشتن داستان، گفتوگو
با مخاطب است و اگر اين محقق نشود، هيچ ارزشي ندارد.
با اين
رويکردي که شما براي داستان قائليد، انديشه چه سهمي در داستان دارد به تعبيري
ديگر ادبيات داستاني ما تا چه قدر بايد از وزن فرهنگي و انديشگي برخوردار باشد.
با اين نگرش جايگاه ادبيات عامهپسند را هم بايد روشن کنيم. در واقع وقتي سهم
انديشه و فرهنگ را براي داستان مشخص ميکند، تفکيک دو نوع داستان عامهپسند و
غير آن هم ضروري به نظر ميرسد.
من
ادبيات را به جدي و غيرجدي تقسيم ميکنم. جدي به اين معنا که به زندگي دقيق و
جدي نگاه ميکند و نوع ديگر آن ادبياتي که به زندگي به صورت فانتزي و سطحي
مينگرد، يعني همان چيزي که به تعبير شما «ادبيات عامهپسند» هم ميگويند. اگر
ادبيات از نوع جدي آن باشد قطعا" داراي عنصر «انديشگي» هم هست. اين نوع ادبيات
با تفکر به اعماق زندگي و انسانيت مينگرد و بخشي از پرسشهاي جدي رامطرح
ميکند. حال به اين پرسشها پاسخ داده باشد يا نه؟ نفس پرسشهاي جدي مهم است.
جامعه چهقدر به «ادبيات عامهپسند» و يا «غيرجدي» نياز دارد؟
بحث نياز
مطرح
نيست. زندگي از سنخ مرجع است. همه نوع انسان در آن پيدا ميشود
شما نميتوانيد مهندسي يا تدبيري داشته باشيد که همه به سراغ پرسشهاي جدي
بروند. اين کارشدني نيست. اگر شدني هم باشد مفيد نيست. چرا که جامعه به آدمهاي
متفاوت نياز دارد. لايههاي پاييني جامعه به سمت بخشي از ادبيات ميروند که به
پرسشهاي سطحي آنها پاسخ سطحي بدهد. ما فقط ميتوانيم دايره مخاطبان جدي را
وسعت بدهيم. اين مسئله مثل عدالت است. به نظر من«عدالت» در هر جامعهاي با هر
مدل اقتصادي، کاملا"قابل تحقق نيست. به هر حال «عدالت» در مفهوم متعارف آن
دستنيافتني است، ادبيات جدي هم چنين است.
آقاي
مستور، کار من و شما «نوشتن»است و «واژه»و « زبان» ابزارکار ماست. من و شما
تا کجا بايد به زبان فارسي و پاسداري از آن کوشا باشيم. البته بخشي از اين
موضوع به مقوله «ترجمه»هم بر ميگرد که ترجمه داستانها خودش در شکلدهي درست
يا نادرست به زبان نوشتاري و دستور و ساختار جمله و نيز کاربرد واژهها تاثير
جدي دارد. به هرحال ما که مينويسيم و شما که مينويسيد چگونه ميتوانيم در
الگودهي به جامعه در اين خصوص موثر باشيم؟
من
فکر ميکنم اين نکته بديهي است که زبان يک موجود زنده است. زبان پا به پاي
تحولات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي زندگي ميکند، تغيير و پوست مياندازد.
اگر از
اين منظر به زبان نگاه کنيم، نويسندگان ميتوانند کاري کنند که اين موجود زنده
شادابتر و فعالتر و پويا باشد. کساني که درحوزه ادبيات کار ميکنند، همانطورکه
گفتيد ابزارشان «کلمه» است. البته ساخت نحوي جمله هم وظيفه نويسندگان و شاعران
است. اما بايد توجه داشته باشيم چون داستاننويسان عضو فرهنگستان نيستند که
واژه بسازند، سعي ميکنند دريافت تازه خود را درهيئت کلمات نشان دهند.
البته
بايد اعتراف کرد که داستاننويسان ما نيازمند فهم زبان فارسي هستند، متاسفانه و
گاهي وقتي بعضي داستانها
را ميخوانيم، ميبينيم، اشکالات اساسي دارد و نويسنده «زبان» و ساختار آن را
درست نميفهمد. داستاننويس بايد يک ويراستار خوب هم باشد که متاسفانه کمتر به
چشم ميخورد.
بحث
«ترجمه» را هم داشتيم. به هرحال يک مترجم بايد زبان مبداء و مقصد و موضوع مورد
ترجمه را به خوبي بداند. به نظر ميرسد از حدود مشروطه به اين طرف زبان ترجمه
آرام آرام سست ميشود و به نوعي گرتهبرداري هم منجر ميشود. بدون ترديد زبان
فارسي از ناحيه «ترجمهها»خيلي صدمه ديده است، اين طور نيست؟
چرا، دقيقا" من ترجمه را به دو بخش تقسيم ميکنم. ابتدا بخش تکنيکي که از طريق
آموزش قابل فراگيري است و بخش دوم جنبه خلاقانه دارد. مترجم بايد به فهم و درک
موضوع مورد ترجمه دست يابد.
تا بين
او و يک مترجم عادي تفاوت پديدار شود. آسيبي که شما به آن اشاره ميکنيد، مربوط
به جنبه دوم است که مترجم کمتر از جنبه خلاقانه بهره ميگيرد و با استفاده از
واژههاي دمدستي، ساده و جملات پيش پا افتاده داستان مينويسد.
چرا
يک داستان گاه چند ترجمه دارد؟
نميدانم، چگونه ميتوانم اين مشکل را حل کرد. از طرفي هم نميتوانيم آن رامانع
شويم. تنها کسي که مي تواند اين مشکل را حل کند «مخاطب» است که بايد به طرف
ترجمه خوب برود تا ترجمه ضعيف کنار گذاشته شود. البته اگر قانون «کپي
رايت»اجرا شود، شايد بخشي از اين معضل حل شود.
آقاي مستور، به نظر ميرسد در اين سالها داستان کوتاه موفقتر از رمان بوده،
اينگونه نيست؟
دقيقا"، من معتقدم در دو دهه اخير داستان کوتاه خيلي خوب پيشرفت کرده است. حتي
بعضي از داستانهاي کوتاه قابليت ترجمه را هم دارد و ميتواند جهاني شود.
ريشهيابي آن هم کار سادهاي نيست. اما معتقدم اساسا" نويسندگان ما در ايران با
داستان کوتاه شروع ميکنند واز طرفي در دو-سه دهه اخير جامعه ما در وضعيت غريبي
قرار گرفته که بر فرديت آنها تاثير گذاشته است و اين باعث شده، آدمها تجربههاي
مختلف داشته باشند. اين تجربهها چون کوتاه است در داستان کوتاه بهتر تبلور
مييابد.
چرا که داستان کوتاه انعطافپذيرتراز رمان است در حالي که رمان بيشتر به مسائلي
ميپردازد مثل عشق، جنگ، فقر و.. که ميتواند اجزاي داستان را به هم پيوند
بدهد. به همين دليل به لحاظ آماري توليد داستان کوتاه زياد ميشود که به تناسب
تعداد داستانهاي خوب هم بيشتر ميشود. بنابراين داستان کوتاه روزگار بهتري
دارد.
در
جايي از زويا پيرزاد به عنوان يک داستاننويس خوب ياد کرده بوديد، اين بهانهاي
است تا بپرسم چرا داستاننويسان زن در اين سالها موفق عمل کردهاند؟
من درباره نويسندگان ايراني هيچگاه صحبت نکردهام و تنها کسي که دربارهاش حرف
زدهام خانم پيرزاد بوده که گمان ميکنم، جهتي که من دنبال آن هستم در
داستانهاي ايشان وجود دارد.
خانم پيرزاد از آن طيفي است که ميخواهد به مخاطب احترام بگذارد و درعين حال
مبتذل ننويسد و ساختار داستانهايش قوام و استحکام داشته باشد. اما اينکه چرا
خانمها موفقتر بودهاند اين است که آثار داستاني خانمها با مخاطب بهتر ارتباط
برقرار ميکنند. البته اين فقط احساس ميشود ولي يک ضعف بزرگ در آثار
داستاننويسان زن ايراني ديده ميشود که من براي اولين بار اين حرف را ميزنم و
آن نبود تفکر و انديشه است. داستانهاي زنان نويسنده فاقد عمق و عناصر عميق
داستاني هستند. کمتر چند لايه است و هم کمتر خواننده را به تفکر واميدارد.
نميدانم چرا، ولي مي توان با شواهد زيادي آنرا اثبات کرد.
چرا
به رغم ادبيات پرشکوه ديروز که در جهان صاحب نام بوده و هست، امروزه چندان در
جهان مطرح نيستم مگر چند حرکت فردي و گروهي؟
به
نظرم غير از حرکتهاي خودجوش، بايد حرکتهايي با پشتوانه هم انجام شود که براي
شروع به حمايت دولت هم نياز دارد. رمانهاي برجسته باحمايت دولت بايد ترجمه شود
اما اينکه چرا اين اتفاق نميافتد به اين بر ميگردد که يک اثر بزرگ وقتي خلق
ميشود که يک نويسنده بزرگ داشته باشد و يک نويسنده بزرگ زماني پديده ميآيد که
يک انسان بزرگ در جامعه نمود پيدا کند. فکر ميکنم قبل از پرسش شما بايد پرسيد
که «چرا در جامعه آدمهاي بزرگ پديد نميآيند؟»
يک
دليل ديگر آن هم بر ميگردد به اينکه نويسندگان ما با زبانهاي مختلف آشنا
نيستند. در جايي ميخواندم که «ميلان کوندرا» وقتي زبان فرانسه آموخت و اثرش
را به فرانسوي خواند شگفتزده شد و خودش مجبور شد دوباره آن را ترجمه کند
ياکساني مثل فونسس به چند زبان فرانسه، آلماني و انگليسي مسلط بودند.در کنار
اين آشنا نشدن نويسندگان ما با ادبيات داستاني دنيا و گزينشي ترجمه شدن
داستانها را هم نبايد غافل شد، بسيار شده که آثار خوب ترجمه نميشود و آثار
متوسط و پايينتر از آن چند بار ترجمه ميشود. نکته شماهم قابل اهميت است که
اگر نويسنده چند زبان بداند که داستان را به زبان اصلي بخواند، قطعا" جريان
داستاننويسي متحول ميشود.