بيدردي مشكل اصلي
داستاننويسان ما
محسن فرجي
بخش اول
/ سه شنبه 15 مهر 1382 /روزنامه انتخاب
درآمد:
«مصطفي
مستور» نگاههاي نافذ و عميقي دارد. وقتي صحبت ميكند، اين احساس را در طرف
مقابلش بهوجود ميآورد كه آن نگاهها به جاي ديگري خيره است؛ انگار چشم به
دنيايي خيالي دوخته است كه ديگري را توان ورود به آن نيست. اما لب به پاسخ كه
ميگشايد، جملاتي شمرده، دقيق و حساب شده را به زبان ميآورد تا ثابت كند كه
طرفش را جدي گرفته است.
اين
نويسنده و مترجم اهوازي، هماينك در آستانه چهل سالگي و هنوز به دور از
هياهوهاي پايتخت، در زادگاهش زندگي ميكند. او در رشته مهندسي عمران، از
دانشگاه شهر خودش فارغالتحصيل شده و اكنون دانشجوي كارشناسي ارشد زبان و
ادبيات فارسي است، باز هم در دانشگاه اهواز. اولين داستان چاپ شده او «دو
چشمخانه خيس» است كه به سال 1369 و ماهنامه «كيان» برميگردد. نخستين كتاب او
مجموعه داستان «عشق روي پيادهرو» بود كه در سال 1367 منتشر شد، اما آنچه
«مستور» را تبديل به يك چهره سرشناس در حوزه ادبيات كرد، رماني بود با عنوان
روي ماه خداوند را ببوس كه در سال 1379 به چاپ رسيد. همان سال، او كتاب ديگري
در حوالي داستان منتشر كرد، با نام «مباني داستان كوتاه». در كارنامه
ترجمههاي «مستور» هم اين آثار به چشم ميخورد: «فاصله و داستانهاي ديگر» و
«پاكتها» (هر دو از ريموند كارور).
مجموعه
داستانهاي «چند روايت معتبر»، «من داناي كل هستم» و داستان بلند «استخوان خوك
و دستهاي جذامي» از اين نويسنده، در نوبت چاپ هستند، همچنين ترجمهاي درباره
زندگي و آثار «كريشتف كيشلوفسكي» فيلمساز لهستاني.
در اين
گفتوگو ما با «مستور» نويسنده صحبت كردهايم و نه «مستور» مترجم. حالا،
چيزهايي كه ما از او شنيدهايم، شما خواهيد خواند:
آقاي مستور، فكر ميكنم
بد نيست كه بحث را با نويسندگان جوان شروع كنيم. چرا داستاننويسان اين نسل،
پير هستند؟ يعني اكثر آنها در آستانه سيسالگياند، ولي يك كتاب لاغر بيشتر
ندارند يا حتي همان يك كتاب را هم ندارند و به چاپ چند داستان در مطبوعات بسنده
كردهاند. به عبارتي، به نظر ميرسد كه آنها به همين مخلوقات ادبي اندكشان
قناعت دارند و دچار بازنشستگي و پيري پيش از موعد شدهاند.
ـ نسل جواني كه به
نسل سوم موسوم شده است، ويژگيهاي منحصر به فردي دارد و اين ويژگيها خيلي با
ارزش هستند. يعني جهتگيري ويژگيها، جهتگيري مثبتي است. من فكر ميكنم در طول
تاريخ فرهنگ ما هيچ وقت به لحاظ كمي و كيفي با چنين گروه فرهيخته و دانا و
جستوجوگري روبهرو نبودهايم. من به نسلي كه امروز در تكاپوي فرهنگ و هنر و
ادبيات است اعتقاد عجيب و عميقي دارم. به اين دليل كه از دل همين نسل،
نويسندگان دهه هفتاد ظهور كردند و من پيشاپيش آينده خوبي را براي داستاننويسي
ايران در دهه هشتاد ميبينم.
چرا؟
ـ عامل اصلياش
همين نسل پرشور و فرهيخته است. من تصور نميكنم در هيچ دورهاي از تاريخ معاصر
ما جوانهايي كه علاقهمند به ادبيات باشند، به اندازه نسلي كه ما امروز با
آنها روبهرو هستيم، اهل مطالعه و دانستن بوده باشند.
پس چرا تبلور و تجلي اين
شور و فرهيختگي و مطالعه را كمتر ميبينيم و نويسندگان اين نسل، همچنان در
همان يك كتاب در جا ميزنند؟
ـ بخشي از اين
مسئله به مشكلات تاريخي ما برميگردد يعني مشكل اصلي اين نيست، بلكه دلايلي
دارد كه از حوزه ادبيات خارج است؛ بخشي از آن به مشكلات سياسي برميگردد.
از اين نظر كه
فشار بحثها و جدلهاي سياسي آنچنان فضا را پر كرده است كه امكان تنفس براي
بقيه بخشهاي جامعه و نه تنها حوزه ادبيات، وجود ندارد. شما اگر بخواهيد فعاليت
اقتصادي هم بكنيد، اين فعاليت، بدون لحاظ كردن پارامترهاي سياسي، عملاً ناممكن
است.
اين سياسي شدن به
تمام اركان و وجوه جامعه، طبيعتاً لطمه ميزند و حوزه فرهنگ هم از اين وضعيت،
بيشترين آسيبها را ميبيند. چون حوزه فرهنگ، حوزهاي است كه به لحاظ ماهوي،
كاملاً متناقض است با آنچه كه در حوزه سياست ميگذرد.
بخش ديگر
مشكل، به دليل سيطره رسانهاي است كه ما در آن زندگي ميكنيم. حتي بحث به آنجا
رسيده كه عدهاي معتقدند ديگر نخبهاي بهوجود نخواهد آمد و همه آدمهاي متوسطي
خواهند بود؛ به دليل بارش اطلاعاتي ـ نميگويم بمباران ـ كه صبح تا شب وجود
دارد، امكان اين كه يك نفر برجسته شود يا حرفش از حرفهاي همگنانش بالاتر
بنشيند، خيلي سخت و دشوار است. در دهه 40 كه ما به عنوان دهه طلايي ادبيات از
آن ياد ميكنيم، اين اتفاق نيفتاده بود. يعني نه آن سياست زدگي به اين شكل حاكم
بود (البته به شكل منفي وجود داشت كه همان استبداد بود) و نه آن سيطرهي
رسانهاي كه الان هست. بنابراين اگر كسي داستاني مينوشت، داستانش مطرح و
خوانده ميشد، ولي الان مثلاً دوهزار نويسنده جوان هست كه دارند با شور و
اشتياق مينويسند و طبيعي است كه مطرح شدن يكي از ميان بقيه، كار دشواري است.
اما من به شدت اميدوار هستم و تصور ميكنم در سالهاي پاياني دهه دهشتاد ادبيات
ما به نقطه خيلي خوبي خواهد رسيد. در واقع همين كوششهايي كه امروز دارد در
حوزه داستاننويسي صورت ميگيرد، بذري است كه به گمان من، هفت –هشت سال ديگر
ثمر خواهد داد. نمونهاش سيل عظيم وبلاگهايي است كه ميبينيد و واقعاً هر كدام
از اينها را كه مطالعه ميكنيد، ميبينيد پشت هر كدامشان يك نويسنده خوش آتيه
نهفته است.
نويسندگان
بزرگي در جهان وجود دارند كه در همين فضاي سياست زده و به قول شما بارش
اطلاعاتي نفس كشيدهاند و كار كردهاند، اما توانستهاند جزو چهرههاي مطرح
ادبيات باشند. به همين دليل بايد مشكلات و موانع ديگري هم بر سر راه ادبيات ما
وجود داشته باشد.
ـ بله. آفت
ديگري كه ادبيات ما را تهديد ميكند و مشكلي است كه ميشود گفت در كل فرهنگ و
هنر ما وجود دارد، مسئله بيدردي است؛ مسئله آن «اتفاق بزرگ» كه در درون آدمها
رخ نميدهد. تا وقتي كه در روح انسان، آن اتفاق بزرگ روي ندهد، هيچوقت انتظار
نداشته باشيد كه اثر بزرگي هم خلق شود. من هميشه گفتهام كه نوشتن، به هيچ
عنوان، كار لذتبخشي نيست و بسيار تجربه طاقتفرسا و تلخ و سختي است. دستكم
تجربه من، اين را ميگويد. گرچه محصولش ممكن است بسيار شيرين باشد، ولي نويسنده
در حين نوشتن، اگر اصيل باشد و تجربههاي عميق و بزرگ خود را بنويسد، نويسندگي
كار بسيار فرسايندهاي خواهد شد. تا روحي مچاله نشود و به شدت تحت فشار قرار
نگيرد، مطلقاً نميتواند روح مخاطب خودش را تسخير كند. به گذشته هم كه نگاه
ميكنيم، همينطور است. وقتي كه شما شعرهاي سپهري را ميخوانيد، ميبينيد كه
اين شعرها در سطح نيستند و در روح، اتفاق افتادهاند. يعني خود سپهري آن اتفاق
بزرگ را در خودش بهوجود آورده و هضم كرده و بعد تبديل شده است به اين شعرهايي
كه ميبينيم.
اما اغلب
نويسندگان ما، حتي اگر كارهايشان بزرگ باشد، ميبينيم كه خودشان آدمهاي كوچكي
هستند. تا وقتي كه اين پارادوكس بين فعل نويسنده و خود او وجود دارد، در بر
همان پاشنه خواهد چرخيد. طبيعي است كه نويسنده بايد از اثرش بزرگتر باشد.
آقاي
مستور، من ابتدا نكتهاي را در حاشيه بگويم كه شما از نويسندگان جوان به عنوان
نسل سوم نام برديد كه به اعتقاد ما نسل پنجم هستند، ولي چون فعلاً اين
نسلبنديها موضوع بحث ما نيست، به صحبت خودمان ميپردازيم. شما گفتيد كه يكي
از آفتهاي پيش رو براي داستاننويسان نسل امروز، سياستزدگي و فضاي پررنگ
سياسي است. اگر اين گونه است پس چرا اكثر نويسندگان نسل ما، برخلاف نويسندگان
نسلهاي قبل و برخلاف بسياري از نويسندگان بزرگ جهان، داراي انديشه و جهانبيني
سياسي نيستند؟
ـ بايد
سياست را از دو منظر نگاه كرد. يكي منظر علمي است. يعني ما با علم سياست،
كاركردهاي مدني و رفتارهاي سياسي معقول روبهرو هستيم كه طبيعتاً از دل آنها،
همان چيزي كه شما گفتيد، درميآيد. اما ما بيشتر با هياهوي سياسي روبهرو
هستيم.
ما گاهي
اوقات مقالهاي سياسي ميخوانيم كه در ابتدايش يك حرف ميزند و در انتهاي همان
مقاله، خودش را نقض ميكند! البته اين چيزي كه من از آن به عنوان آفت سياسي
نام بردم، به معناي نفي مقوله سياست نيست. اتفاقاً بزرگترين تأثيريگذاريها
در حوزه سياست اتفاق ميافتد. ما داستاننويسان خيلي كه زحمت ميكشيم،
ميتوانيم بر چند نفر تأثير بگذاريم، ولي اگر يك تصميم درست سياسي در سطح كلان
جامعه گرفته شود، خيرش به كل جامعه ميرسد. آن چيزي كه ما نگرانش هستيم، هياهوي
سياسي است كه واقعاً مسائل انساني در گردوغبار آن گم شده است. اگر وجه منطقي و
معقول سياست وجود داشت، از دلش نگاه و جهانبيني درست سياسي هم بيرون ميآمد.
شما گفتيد
كه در اواخر دهه هشتاد ادبيات ما دچار تحولي ميشود و شاهد آثار درخشاني خواهيم
بود. با توجه به اين كه از سياستزدگي به عنوان يك آفت براي ادبيات نام برديد،
فكر ميكنيد تا آخر دهه هشتاد مسائل سياسي ما تغيير خواهد كرد يا نه، نويسندگان
ما خودشان را از اين آشوبهاي سياسي كنار خواهند كشيد و مستقل فكر خوهند كرد؟
ـ دقيقاً
بخش دوم صحبت شما مد نظر من است. من تصور ميكنم، چالشي كه بين ادبيات و سياست
بوده، دارد به نقطه پيك خودش ميرسد و افتراق حاصل خواهد شد.
يعني
نويسندگان ما دارند پي ميبرند كه راه ادبيات، از سياست جداست و اگر بخواهيد
اثر بزرگي خلق كنند، بايد به خودشان برگردند. كما اينكه نشانههاي خوبي از اين
مسئله را هم ميبينيم. بهترين رمانهايي كه سال گذشته انتخاب شدند اصلاً
مايههاي سياسي نداشتند. هم «چراغها را من خاموش ميكنم» و هم رمان «همنوايي
شبانه اركستر چوبها» وجوه سياسي بسيار بسيار كمرنگي داشتند. اين نسل،
آهستهآهسته دارد به ادبيات به عنوان «ادبيات» نگاه ميكند، نه به عنوان يك
تريبون يا ابزاري براي بيان حرفهاي سياسي. اين نشانهها به همان نظر من كمك
ميكنند كه نويسندگان دارند مسير اصلي خودشان را پيدا ميكنند و همانطور كه
گفتم، شايد تا هفت-هشت سال ديگر، اين نگاه مسلط شود و به بار بنشيند.
يعني جهانبيني سياسي از ادبيات كنار ميرود؟ شما با چنين
فرآيندي موافق هستيد؟
ـ ادبيات
وقتي رشد كرده كه از سياست فاصله گرفته است. من اين حرف را درباره جلال آل
احمد هم در جايي نوشته بودم، كه بهترين داستانهاي آل احمد آنهايي است كه
سياسي نيست. «نون و القلم» شايد ضعيفترين كار او باشد، ولي مجموعه «پنج
داستان» كه در آن مسائل سياسي در حاشيه قرار دارد، خيلي ماندگارتر است. اصولاً
ادبيات براي اين كه ماندگار بشود، بايد با مسائل انساني عجين شود، نه با مسائل
روزمره و سياسي حتي اگر سياست بخواهد وارد حوزه ادبيات بشود، بايد آنقدر به
عمق و ژرفا برود كه تنها يك بستر باشد. حداكثر هم يك بستر اجتماعي و نه حتي
بستر سياسي. اصولاً مسائل سياسي، مسائل روزمره هستند.
آقاي
مستور، اگر بخواهيم حرف شما را ملاك قرار دهيم، در مقابل ميبينيم بزرگترين
نويسندگان دنيا كساني هستند كه تفكرات سياسي دارند. مثل «كوندرا»،
«داستايوفسكي» يا «چخوف» كه همگي جهانبيني سياسي داشتهاند.
ـ داشتن
جهانبيني سياسي به اين معني نيست كه داستان سياسي نوشته باشند. بزرگترين اثر
داستايوفسكي، «برادران كارامازوف» است كه مطلقاً مايههاي سياسي در آن نيست.
چيزي كه كارهاي كوتاه چخوف را ماندگار ميكند، آن نگاه انساني است كه به آدمها
داشته و هميشه براي ما تازگي دارد. در حالي كه ميدانيم دوره ادبيات رئاليسم
سوسياليستي، سپري شده است. براي اينكه ميخواست به نوعي با مسائل سياسي تركيب
شود. آن سر اين طيف، ادبياتي است كه به فرم تعلق خاطر دارد. آن هم به نظر من،
آينده ادبيات ايران را ترسيم نخواهد كرد. ادبيات فرمگرا هم تجربهاي است كه
اكنون تقريباً به انتهاي خودش رسيده است. من اين را چهار-پنج سال قبل هم
پيشبيني كرده بودم كه سرنوشت ادبيات ايران را «فرم» تعيين نخواهد كرد.
چرا؟
ـ چون به
محض اين كه داستانتان را با زبان گره زديد و وابسته به زبان كرديد، به دليل
طبيعت تحولپذير زبان، بخش عمدهاي از اعتبار آن داستان، از دست ميرود. يعني
وقتي كه زمان ميگذرد و زبان متحول ميشود، سی-چهل سال بعد، آن داستان ديگر
لطفي ندارد. اگر به داستانهاي «هدايت» ميگوييم داستانهاي قوي، نه به خاطر
زبانشان است، بلكه به خاطر انديشهاي است كه در آنها وجود دارد.
آن چيزي كه
«سگولگرد» را براي هميشه تبديل به يك داستان خوب ميكند، به دليل انديشهاي
است كه در آن هست، نه به خاطر عبارتي مثل «در او توليد شادي ميكرد». اين عبارت
را «هدايت» به كاربرد. گمان نميكنم كه هيچ نويسنده مبتدي جواني هم از آن
استفاده كند.
ولي چيزي
كه كار هدايت را برجسته ميكند، آن نگاه انساني است كه در آثارش ديده ميشود.
آقاي
مستور، اگر اجازه بدهيد دوباره به سمت ادبيات و سياست برگرديم. سؤال اين است كه
اگر فضاي سياسي آرام شود و از آن هياهوها دور شويم، آيا نويسنده الزام دارد كه
براي خودش، نگاه سياسي مستقلي داشته باشد؟
ـ
به نظر من، نويسنده مثل يك تابع رياضي است؛ يك ورودي دارد و يك خروجي. ورودي
نويسنده، يعني دريافتهاي او را تجربيات، مطالعات و نگاهش به جامعه پر ميكند،
از جمله نگاه سياسياش و دانستنيهاي جامعهشناختي و مسائل فلسفي. همه اينها
صرفاً به عنوان وروديهايي براي يك نويسنده هستند. آنچه كه خارج ميشود و شكل
يك اثر را به خود ميگيرد، عصارهاي است از همه اينها.
ظاهراً هم
هيچ ربطي به آنها ندارد. اصولاً فرآيند خلق يك اثر هنري آنچنان پيچيده است كه
من مثالي برايش ميآورم؛ يك درخت از نور خورشيد و هوا و كود استفاده ميكند و
محصولش ميوه است. اين ميوه هيچ ربطي به تكتك آن مواد ندارد، ولي محصول آنهاست
و هر كدامشان را كه قطع كني، ميوه به بار نميآيد. بنابراين، ورودي نويسنده باز
است و ما نميتوانيم بگوييم نويسنده نبايد مسائل سياسي، اقتصادي يا روانشناسي
و فلسفي بداند. نويسنده به همه اينها نياز دارد، ولي مهم اين است كه اينها در
يك فرآيند پيچيده، در درون نويسنده هضم و جذب بشوند و بعد به صورت يك اثر هنري
تبلور بيابند.
محسن فرجي
بخش اول
/ چهار شنبه 16 مهر 1382 /روزنامه انتخاب
اشاره:
«مصطفي مستور، در بخش
نخست اين گفتوگو تأكيد كرد كه بيدردي و نداشتن دغدغهها و پرسشهاي مهم، از
موانع عمده بر سر راه يك نويسنده هستند. وي همچنين از سياستزدگي و تنشهاي
جامعه، به عنوان عامل ديگري نام برد كه به ادبيات لطمه ميزند. با اين حال
«مستور» بر اين عقيده بود كه ادبيات ما در پايان دهه 80 به تحولي عميق و شگرف
دست مييابد.
بخش دوم و پاياني گفتوگو
با اين نويسنده و مترجم، ادامه مباحث بخش نخست را در بردارد. ضمن اين كه
«مستور» به بحث درباره فرديت نويسنده و شكلگيري آن پرداخته است. همچنان
مؤلفههاي داستان خوب را بر شمرده است كه خواهيد خواند.
شما گفتيد كه آينده ادبيات
اين نسل را درخشان ميبينيد، ولي ما امروزه ميبينيم كه بسياري از نويسندگان
جوان حتي براي چاپ آثارشان به ناشران پول ميدهند. يعني حتي اعتماد به نفس لازم
را هم ندارند!
ـ طبيعي
است كه وقتي در كل، مخاطبان ادبيات در جامعه ما مخاطبان كثيري نباشند، يعني ما
هنوز هم با تيراژهاي دو-سه هزارتايي روبهرو هستيم، آن مخاطبان خيلي سختگير
خواهند بود. ادبيات ما تقريباً دوشقه است. يك بخش آن ادبيات عامهپسند است و يك
بخش هم ادبيات جدي. هر نويسندهاي به هر حال در گام نخست بايد گام خودش را روشن
كند كه در چه حوزهاي ميخواهد كار كند. احتمالاً سؤال شما معطوف به بخش ادبيات
جدي است.
بله،
همينطور است.
ـ آنها كه
به ادبيات جدي توجه دارند، بايد خيلي تلاش كنند. چون مخاطبان خيلي سختگيري
دارند. اين مخاطبان، به لحاظ كمي، اندك هستند ولي به لحاظ كيفي، بسيار بسيار
سختگيرند و اگر بخواهند كتاب بخرند، حتماً بايد با آن كتاب يك تجربه ناب هنري
را طي كنند. من به هر حال، مسائل و مشكلاتي را كه در حيطه نشر با آنها مواجه
هستيم، نفي نميكنم ولي به آنها اصالت نميدهم. اگر كار، بزرگ و عميق و شايسته
و در خور باشد، حتماً مسير خودش را پيدا خواهد كرد. نويسندهاي كه براي چاپ
كتابش به ناشر پول ميدهد، بايد مقداري به خودش پول بدهد كه به آن تجربههاي
ژرف برسد! نوشتن به هيچوجه، كار سهلي نيست. تا وقتي كه به اين باور نرسيدهايم
كه براي نوشتن بايد رنج و عذاب كشيد، اثر خوب خلق نخواهد شد. اگر آن اثر خوب
خلق شود، طبيعي است كه از آن استقبال ميشود و مخاطبان خودش را پيدا خواهد كرد.
هنوز هم معتقدم كه نويسندگان ما نوشتن را تجربه ميكنند، ولي خيلي نوشتن را
تجربه نميكنند. خيلي حاضر نيستند تن بدهند به آن پرسشهاي ويرانگري كه روح
آنها را آزار بدهد. وقتي كه پرسشي وجود نداشته باشد، قطعاً پاسخي هم در كار
نخواهد بود. هر چه آن پرسش و فشار روحي عميقتر باشد و هر چه كه سؤالهاي
آزادهنده بيشتر باشند و زخمهاي كاريتري به روح بزنند، قطعاً اثر هم اثر
برجستهتري خواهد شد. چون تكنيك نويسندگي را ميشود ياد گرفت، ولي هيچكس اين
دردها را به شما ياد نخواهد داد. البته بعضيها خوششانس هستند و در مسير
سختيها قرار ميگيرند ولي بعضيها بايد به دنبالش بروند.
شما ادبيات
ما را به دو بخش جدي و عامهپسند تقسيم كرديد. فكر نميكنيد كه اتفاقاً براي
برون رفت از اين وضعيت فعلي، ميتوان به ادبياتي انديشيد كه در ميانه اين دو
قرار بگيرد؟
ـ اين
وضعيت موجود را من تقسيم نميكنم، در واقع آنچه را كه هست، توصيف ميكنم. يعني
اين وضعيتي است كه وجود دارد، نه تنها در حوزه ادبيات داستاني، بلكه در حوزه
سينما يا شعر هم دقيقاً با اين وضعيت روبهرو هستيم. ولي من هم با شما موافق
هستم كه ميشود اين كار را انجام داد. اتفاقاً من يكي از طرفداران اين نوع
نوشتن هستم. به دليل اينكه از يك سو، از فرمگرايي و فرمپرستي پرهيز ميكنم و
از سوي ديگر به سادهانگاري در نوشتن هم تن نميدهم. بنابراين، اگر كسي بتواند
اين مرزها را خوب رعايت كند، به ادبيات، خودش، صنعت نشر، مخاطب و بهطور كلي
فرهنگ مملكت خدمت كرده است.
ما در حيطه
شعر ميبينيم كه شاعراني مثل «حميد مصدق» و «فريدون مشيري» پلي شدند ميان
مخاطبان «مهدي سهيلي» و «كارور» از يك طرف و «احمد شاملو» و «اخواب ثالث» از
طرف ديگر. چرا اين حلقه واسط در ادبيات داستاني ما نبوده و نويسندگي مثل «زويا
پيرزاد» خيلي كم وجود دارند؟
ـ همانطور
كه ميدانيد، داستان كلاً يك هنر وارداتي است. عيني ما پيشينهاي به مفهوم
رايج و امروزياش از داستان نداريم. حداكثر صدسال است كه داستان به مملكت ما
آمده و خود داستان كوتاه كلاً دويست سال است كه شكل گرفته است و رمان، چهار
صدسال. داستان كوتاه محصول جامعه مدرن است و به دنبال انقلاب صنعتي پديد آمده
است. بعد هم صد سال طول كشيده تا وارد مملكت ما بشود. طبيعتاً چيزي كه از بيرون
ميآيد، لوازمات و تبعاتش را هم با خود ميآورد. مثل فرمگرايي، جريان سيال
ذهن، رئاليسم جادويي و از اين قبيل. تا وقتي كه نگاه نويسنده ما به آن سوي
آبهاست و تكرار تجربههاي ديگران، اتفاق مهمي رخ نخواهد داد. يعني ادبياتي كه
بتواند طيف وسيعتري را زير پوشش بگيرد، بهوجود نميآيد. مگر اين كه تك و توك
نويسندگاني خودشان به اين باور برسند كه مسيرشان را جدا كنند و آن چيزي را
بنويسند كه به آن باور دارند.
براي اين
كه نويسنده از چيزي بنويسد كه به آن باور دارد، مستلزم اين است كه به يك فرديت
برسد. به نظر شما نويسندگان ما به فرديت رسيدهاند؟
ـ بله
رسيدهاند، منتها تعدادشان زياد نيست. البته پروسه به فرديت رسيدن در ادبيات
اتفاق نميافتد. من همه تأكيدم بر اين است كه يك نويسنده را ادبيات نميسازد،
بلكه چيزهاي ديگر ميسازد.
به عنوان
يك نويسنده يا يك انسان؟
ـ به عنوان
يك انديشهورز، به عنوان كسي كه بخواهد انديشههاي خودش را در ادبيات ثبت كند و
تجربههايش را منتقل كند. آن تجربه و دانستن در ادبيات اتفاق نميافتد.
نويسندهاي مثل «غلامحسين ساعدي» كه «گاو» يا «عزاداران بيل» را مينويسد،
اينها را از جاي ديگري گرفته است، منتها تبديلش كرده است به ادبيات. اصلاً
سختترين كار همين است كه انديشههاي فلسفي و نگاه انسانيمان را به ادبيات
تبديل كنيم. والا آن چيزي كه شما ميگوييد، در خود ادبيات نيست. يعني آدمها در
جاي ديگري ساخته ميشوند. طبيعي هم هست كه خيليها دنبال اين راه نميروند. چون
مسير ساده و همواري نيست و بخشي از آن برميگردد به تجربههاي شخصي، مطالعه و
تفكر محض. يعني اينكه شخص به زندگي و اتفاقاتي كه در پيرامونش رخ ميدهد، فكر
كند.
آقاي
مستور، شما اشاره كرديد به مثال درخت. حالا اگر بخواهيم از همان مثال استفاده
كنيم، ميتوان گفت كه در همان محيط و با همان مواد، يك درخت سيب ميدهد و يك
درخت ديگري انار. چون فرديت و ذات آنها با هم فرق ميكند. شما گفتيد كه
نويسندگان ما خيلي كم به فرديت رسيدهاند. علتش چيست؟ كم بودن مواد و مصالح،
شرايط اجتماعي يا مسائل ديگر كه باعث ميشود ما ميوههاي متنوعي در حيطه ادبيات
نداشته باشيم.
ـ طبيعي
است كه يك رابطه دوطرفه وجود دارد. بعضيها معتقدند كه هنر را ميتوان با تعليم
انتقال داد و بعضيها ميگويند كه هنر صرفاً يك استعداد و جوهره است كه با
تعليم و تعلم فقط ميتوان آن را پرورش داد. به هر حال اگر نويسندهاي مايه