روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

همه در برداشت كردن آزادند

 فاطمه قنواتی/ روزنامه ابرار/ 17 آذر 1381

 

خداوند در زندگي هر يك از ما، چيز منحصر به فردي است. خداي من شايد با آن‌چه كه تو به آن فكر مي‌كني خيلي فرق كند. خداي مورد توجه آدم‌هاي رياكار و سالوس، ظاهربين و سطحي است و به سادگي بقيه مردم فريب مي‌خورد. خداي آدم‌هاي تنگ‌نظر، با كارد سلاخي منتظر مردم است و خداي آدم‌‌هاي كاسبكار هيچ لطفي به كسي نمي‌كند، مگر آن كه ما به از او بهاي آن را قبلاً دريافت كرده باشد.

اما خداوند ديگري هم هست كه به غايت مهربان و خوب و دوست‌داشتني است. خداي عدالت‌ورزي كه اگرچه از هيچ حقي نمي‌گذرد و عامل «فمن‌ يعمل مثقال ذرة شراً يره» است، دايره فضل و رحمتي دارد كه پهني و سياهي هيچ گناهكاري، حتي در آن به حساب نمي‌آيد. خداوند بزرگي كه حضورش و ظهورش مخفي كردني نيست و در همه چيز، از فرط آشكاري، نهان به نظر مي‌رسد.

مصطفي مستور دو سال پيش كتابي نوشت به نام «روي ماه خداوند را ببوس» داستاني روان و صميمي كه حتماً ارزش خواندن بيش از يك بار دارد. نشر مركز، تازگي چاپ دوم اين كتاب را منتشر كرد و بهانه‌اي به دست ما داد تا مستور را در روزي كه براي كاري از اهواز به تهران آمده بود، به روزنامه بكشانيم و با اين كه سرما خورده بود و صدايش در‌نمي‌آمد، يك ساعتي معطل كنيم.

گروه فرهنگي 

  

نوشتن «روي ماه خداوند را ببوس» از كجا شروع شد؟

ـ فكر كنم 74. شايد هم كمي زودتر. در واقع مصادف بود با يك تجربه شخصي و از همان موقع يادداشت‌برداري‌ها شروع شد تا سال 77 طول كشيد. موضوع حدود 3 سال دغدغه ذهنم بود. چهار ـ پنج بار با زاويه ديدهاي مختلف و لحن‌هاي متفاوت داستان را نوشتم. سال 77 به آن چيزي كه الان در داستان هست، رسيدم. بعد از آن نوشتن كار، خيلي وقتم را نگرفت شايد چهار ماه كار مداوم بود.

قصه واقعي است؟

ـ اتفاقاتي كه در داستان مي‌افتد به اين معني كه واقعاً اتفاق افتاده باشد، نه. چنين نيست. اما درگيري‌ها و مسايلي كه در قصه طرح مي‌شود خيلي ملموس هستند. اين‌ آدم‌ها را مي‌بينم و با ايشان ارتباط دارم.

تجربه‌ شخصي اوليه چه بود؟

ـ دوران دشواري را گذراندم. اگر بخواهم دقيق بگويم يك تشكيك نه ماه طول كشيد و آزارم داد.

چه شد كه «مشكوك» شديد؟

ـ از يك عكس شروع شد. منظره‌اي بود از كره مريخ، يك دشت خالي. به ذهنم رسيد كه زمين هم روزي اين گونه بوده است. شروع كردم به خواندن كتاب‌هايي در زمينه ستاره‌شناسي. شايد 30-20 كتاب در اين زمينه خواندم و علي‌رغم اين‌كه مي‌گويند دقت و مكث در كهكشان‌ها و مطالعه در حركات سيارات، يادآور خداوند است، در مورد من بيش‌تر به اين شك دامن زد. آشنايي با انديشه‌هاي فرويد و اصل «انتخاب طبيعي» هم كمكي نكرد. بالاخره يك راه حل دروني پيدا كردم. ديدم از طريق راسيوناليزم‌‌ يا عقل هيچ راهي براي خروج از بن‌بست وجود ندارد و اصولاً مقوله عقل از مقوله ايمان جدا است. يعني تفاوت ماهوي دارند. همين بود كه مرا نجات داد و با نوشتن اين سرگذشت، به نوعي سعي كردم اداي دين كرده باشم.

آن راه‌حل چه بود؟

ـ در مباحث سنتي فرض بر اين است كه چون نظمي هست پس ناظمي هست. در حالي كه اصل انتخاب طبيعي مي‌گويد: «نظم به اين دليل هست، چون بايد باشد و اگر غير از اين بود وجود نمي‌داشت». به عبارت ديگر موجودات هستند چون در مسير خلقت، پروسه‌اي را طي كردند و انتخاب نمودند. راه‌هاي بسياري بوده است كه مي‌توانستند بروند، ولي نرفته‌اند. چون در آن صورت نابود مي‌شدند. پس اين كه ما هستيم، حرف مي‌زنيم و وجود داريم، به خاطر گذر از دالان‌هاي پرپيچ و خم خلقت و آفرينش است و در اين كه ما الان هستيم، هيچ‌كس دخالت نداشته، بلكه اين انتخاب‌هاي طبيعي بوده كه ما را به اين‌جا كشانده است. مبناي تفكر غرب در حال حاضر اين است كه دليل نفس كشيدن ما اين نيست كه خداوند به ما مهر و توجه داشته است، چون ما موجوداتي بوديم كه حياتمان مبتني بر اكسيژن بود و مي‌توانستيم با اكسيژن سازگار باشيم. بنابراين ما الان حيات داريم. موجودات بسياري بوده‌اند كه ديگر حيات ندارند. از انتها به مسأله نگاه مي‌كنند نه از ابتدا و اين يك نگاه علمي است. چيزي كه من را در اين راه‌حل دچار ترديد كرد، يكي اين بود كه در فيزيك به جايي مي‌‌رسيم كه از احتمالي در حد صفر صحبت مي‌شود. يك بر روي عددي تقريباً بي‌نهايت. فرض كنيد فردي مي‌خواهد مسيري را برود و به يك هزار راه مي‌رسد. يك راه را انتخاب مي‌كند كمي بعد به يك هزار راه ديگر و همين طور تا آخر. اين هزار راه‌ها خودشان هزاران عدد هستند. احتمال اين‌كه كسي دقيقاً همان مسيري را طي كند كه وجود پيدا مي‌كند، به لحاظ رياضي چيزي نزديك به صفر است. من استدلال كردم كه آن احتمال قريب به صفر، تحقق پيدا كرده است. اصل انتخاب و آمار و رياضيات به ما مي‌گويند كه آن احتمال نبايد محقق شود، به اين دليل كه راه‌هاي بي‌شماري بود، مي‌توانست از يك راه ديگر برود. ولي ما هستيم و همين، دليل بر اين است كه شعوري اين مسير را هدايت كرده و خواسته كه ما وجود پيدا كنيم. دليل ديگر اين بود كه تنها موجود ذي‌شعور انسان است. خيلي طبيعي بود كه دو موجود ذي‌شعور وجود داشته باشد. ولي ما تنها يك تمدن را مي‌شناسيم كه آن هم معطوف به انسان است. هرچه نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم فقط ما هستيم كه مي‌فهميم و تمدن‌ساز هستيم، بقيه نيستند. بعدها استعدلالي از بهاءالدين خرمشاهي خواندم و ايشان مي‌گفتند: اصل اين است كه چيزي نباشد. اين حرف خيلي به آن استدلالي كه من به آن رسيده بودم، نزديك بود. به هر حال قانع شدم. واقعاً قانع شدم، نه اين‌كه بخواهم خود را اقناع كرده باشد و البته بعداً خيلي از مسايل برايم ملموس‌تر شد. الان براي من اين كه انگشتان ما پنج تا است و هر كدام از سه بند تشكيل شده، معنا دارد. جزييات ما مي‌توانست غير از اين هم باشد. يعني آن مسيري را طي كرده، آن مسير هندسي زيبا، مي‌توانست به اين‌جا منتهي نشود. اين‌ها نشان دهنده اين هستند كه يك ذي‌شعور آگاه اين مسير را هدايت كرده است.

آن نظريه «انتخاب طبيعي» را هنوز هم قبول داريد؟

ـ خيلي از پديده‌هاي فيزيكي مندرج در سنت‌هاي الهي هستند. در عرض آن‌ها نيستند، در طول آن‌ها هستند. مثلاً ما پشت وجود همد‌يگر را نمي‌بينيم، شما نمي‌توانيد افكار من را حدس بزنيد، اين‌ها سنت الهي هستند. يعني حجابي در خلق هست كه اين حجاب يك سنت الهي است، اصل انتخاب طبيعي هم يك سنت الهي است. آن طرف شيشه را مي‌توانيم ببينيم اين هم يك سنت است. سنت‌هاي الهي محدود و محصور به متافيزيك نمي‌شود. به نظر من در فيزيك جلوه بيش‌تري دارند و اگر با اين ديد به هستي نگاه شود، خدا خيلي هم دور نيست.

نوع مطالعات شما از كجا شروع شد؟ با چه چيزهايي؟

ـ فكر كنم از هشت، نه سالگي با كتاب‌هاي كودكان شروع شد و سيزده، چهارده سالگي با كتاب‌هاي مذهبي سنتي، به خصوص در حوزه توحيد. بعد ادبيات عرب بود كه در حد تسلط آن را خواندم و تركيبي شد با آشنايي فلسفه شرق و از آن‌جا دانشگاه بود و علم مهندسي و با هنر پخته شد به خصوص سينما. چند فيلم كوتاه ساختم و فيلم‌نامه نوشتم. بعد هم ادبيات كه در واقع كم‌ هزينه‌‌ترين كار بود. سينما يا فعاليت‌هاي ديگر خيلي دردسر داشت. اما داستان‌نويسي يك قلم‌ و كاغذ مي‌خواهد كه هميشه در جيبم هست. از سال شصت و نه به صورت جدي نوشتن را شروع كردم.

چه اتفاقي مي‌افتد كه هنرمند اثري را توليد مي‌كند؟

ـ تعبيري كه من براي هنرمندان به كار مي‌برم اين است كه هنرمند مانند درخت است. از هوا و خاك و كود استفاده مي‌كند و ثمره‌اش ميوه است. من هم از فلسفه و جامعه‌شناسي و روان‌شناسي و تجربه‌هاي شخصي استفاده مي‌كنم و ثمره‌اش يك شعر، يك نقاشي، يك فيلم يا يك داستان مي‌شود. اگر شما بخواهيد از آن ميوه به خاك و كود و ... غيره برسيد، خيلي دشوار است. چون مكانيزم و فرآيندي كه باعث مي‌شود آن گياهان تبديل به چنين چيزهايي شوند، خيلي پيچيده است. اين را كه چه‌طور چنين اثري متولد مي‌شود، به سادگي نمي‌توان پيدا كرد. از مطالعات و عكس‌هايي كه درهم آميخته شدند، مي‌توانيم حدس بزنيم.

در زمينه قصه‌نويسي استاد ديديد؟

ـ نه وقتي «روي ماه خداوند را ببوس» منتشر شد، من ؟؟؟؟ بعداً داستان كوتاه را به صورت جدي شروع كردم و زياد خواندم، خيلي زياد. هم كتاب‌هاي تئوريك داستان‌نويسي را مي‌خواندم و هم خود داستان‌هاي كوتاه را.

ظاهراً زبان انگليسي هم مي‌دانيد؟

ـ بله و چند كتاب هم ترجمه كرده‌ام.

تعبيرتان از خنده خدا چيست؟

ـ جايي اين را گفته‌ام.

بله. در كتاب گفتيد كه خدا به موسي گفت آن وقت است كه من مي‌خندم يكي وقتي كه مي‌خواهم كاري انجام شود و عده‌اي مي‌خواهند جلوي آن را بگيرند و ديگري وقتي است كه به انجام كاري اراده نكرده‌ام و عده‌اي خود را به آب و آتش مي‌زنند تا آن را محقق كنند.

ـ آن‌كه روايت قدسي است.

تعبير خودتان چيست؟

ـ خنده خداوند را به رضايت او تعبير مي‌كنيم. اگر خداوند راضي باشد از چيزي، از فعلي، از آدمي، مي‌توان گفت كه لبخند زده است.

تا به حال احساس كرده‌ايد كاري انجام داده باشيد كه خداوند لبخند بزند؟

ـ بله، يك‌بار ولي نمي‌گويم. به نظرم خيلي هم خوشحال شد. چون براي من ثمرات زيادي داشت. حدس مي‌زدم كه ثمره‌اي دارد، ولي فكر نمي‌كردم به اين وسعت باشد. البته من هيچ‌وقت، هيچ‌وقت اين را با تمام وجود مي‌گويم، هيچ وقت سپاسگذار نبودم. خيلي بد كردم.

بچه داريد؟

ـ بله، يك دوقلو و يك هم كه بزگ‌تر است.

اگر اين بچه‌ها همان سؤالي را از شما بپرسند كه بارها در كتاب پرسيده‌ايد كه «آيا خداوندي هست» و به ترديد بيفتند، چه‌طور به آن‌ها جواب مي‌دهيد؟

-        زياد مي‌پرسند و پاسخ دادن به بچه‌ها خيلي سخت است. ولي قرابت آن‌ها به خداوند خيلي زياد است. بايد راهي پيدا كرد و به آن‌ها گفت كه خيلي نزديك هستيد.

پسر بچه‌ كوچكي، چهار يا پنج ساله، در اقوام من هست. يك بار نمي‌توانست كفش‌هايش را در بياورد. يكي رفت كه كمكش كند اما خودش كفش‌ها را درآورد و آمد. پرسيدند: چرا معطل كردي؟ گفت: خواستم كفشم را دربياورم، نمي‌شد. از خدا كمك خواستم، درآمد. براي شما چنين احساسي وجود دارد؟ آن بچه براي درآوردن كفش كه به نظر ما شايد چيز خنده‌داري بيايد از خدا كمكي بخواهد. شما چنين نگاهي در مصاديق زندگي داريد؟

ـ دست‌كم از ده سال پيش به خاطر حادثه‌اي كه پيش آمد، مدتي فكر مي‌كردم خداوند در كليات دخالت مي‌كند، نه در جزييات. بعد به شدت اين نگاه تغيير كرد. مثلاً اگر الان در پله‌‌ها ليز بخورد هم مطمئناً ربطي به خدا دارد. يعني اين قدر در جزييات دخالت دارد. همان‌طور كه در كتاب آورده‌ام و خداوند را تجربه كرده‌ام، مي‌توانيد تجربه‌ كنيد. مي‌توانيد اين كار را شروع كنيد و ببينيد كه اگر اين كار را بكنيد، چه اثري خواهد داشت و اگر آن كارها را نكنيد، اثرش چيست. خداوند تجربه‌پذير است و من اين را در همه شئونات زندگي مرتب حس مي‌كنم. نه اين كه بگويم يك نگاه عرفاني دارم يا اين كه خيلي وارسته هستم، نه، هم لطمات آن را مي‌بينم و هم خوبي‌هايش را اتفاقاً اين تجربه‌ در جزييات است و در كليات نيست.

به اين كتاب از بيست چند مي‌دهيد؟

-        پارسال در سراي اهل قلم نمايشگاه كتاب يك جلسه راجع به اين كتاب گذاشته بودند. يكي، دو ماه بود كه از چاپ درآمده بود. آقاي گودرزي گفتند كه من از صد‌درصد، نوددرصد را خوب ديدم. بعد گفت كتاب‌هايي كه جايزه گرفتند و كتاب‌ سال شدند، شايد حدود چهل درصد خوب باشند. البته الان كه نگاه مي‌كنم، كاستي‌هايي هست، دست‌كم در فرم، ولي در معنا، نه. اگر بخواهم دوباره بنويسم، همان حالت‌ها را دوباره خواهم نوشت.

چرا به اين نوع از محتوا در داستان‌نويسي روي آورديد. شايد نوشتن از خدا امل بازي تصور شود و آدم را از جو روشنفكري دور كند؟

ـ خب نوع گفتن خيلي مهم است. من احساس مي‌كنم كه مخاطب اين كار عام است. مخاطباني كه از «امل بازي» خوششان نمي‌آيد، با كتاب ارتباط برقرار مي‌كنند. لحن و زبان داستان خيلي مهم است كه حالت نصيحت و موعظه نداشته باشد. اگر داستان اين‌طور باشد موفق است. ولي اگر بخش‌هايي از آن به حيطه‌هاي روشنفكري نزديك بوده، هما بخش‌هايي است كه در ويرايش حذف شدند. ببينيد، ادبيات شب چله‌اي و ... ادبياتي است كه به انسانيت‌ ما مرتبط است همين. نه شعاري مي‌دهد، نه ايده سياسي يا حتي اجتماعي در آن هست. تنها چيزي كه در آن هست، يك مفهوم انساني است. به لحاظ تاريخي هم فكر نمي‌كنم در زبان فارسي دست‌كم داستان بلندي تا به حال با اين مضمون نوشته شده باشد. به هر حال تجربه‌هاي اول است و حتماً خطاهايي هم در آن باشد.

پيش آمده كه با مخاطب ايراني يا غيرمسلمان مواجه شويد و ببينيد كه چه برداشتي فارغ از اين تعبيرات ديني كه ما از بچگي داريم، داشته است؟

ـ مخاطب غيرايراني، خير. ولي ايرانيان مقيم خارج خيلي خوب استقبال كردند. اطلاعات من از سايت‌هاي فروش كتاب اينترنتي است به هر حال بايد ترجمه شود. اما يك مصاحبه با يك خبرنگار كويتي پارسال داشتم كه در جمله القبس چاپ كرده بودند.

چرا داديد نشر مركز كتاب را چاپ كند؟

ـ قبلاً دو قرارداد با نشر مركز داشتم. يكي مباني داستان كوتاه و ديگري ترجمه كتاب فاصله كه هر دو را هم پذيرفته بودند. اني داستان را كه دادم، بار اول رد شد و من تقاضاي استيناف كردم، آن‌ها هم گفتند مشروط بر اين كه به جاي حق‌التأليف، كتاب بگيرم من هم پذيرفتم. به هر حال نشر مركز يكي از بهترين ناشران كشور است و كتاب‌هايش به طور عام كتاب‌هاي خوبي هستند، از امكانات توزيع خوبي هم برخوردار است. كتاب‌فروشي همين كه مي‌شنود كتاب از نشر مركز است، كتاب را مي‌پذيرد. مايل بودم حتماً جاي خوبي چاپ شود. البته از وقتي داستان كوتاه مي‌نوشتم، اين طور بودم. مثلاً داستان‌هايم را مي‌گفتم يا بايد جمله كيان چاپ يا اصلاً نشود. اول قدري مقاومت مي‌شد، ولي بعد پذيرفتند. الان هم ترجيح مي‌دهم كارم را با ناشر خوب چاپ كند يا اصلاً چاپ نشود.

آقاي مستور كمي وارد محتواي كار شويم. شما به همان معنايي كه در كتاب تصوير مي‌دهيد، شخصيتي مثل «سايه» داريد؟

ـ سايه ندارم؛ ولي مهتاب دارم. همان‌طور كه مي‌گويند مدينه فاضله در ذهن هست ولي هيچ‌وقت وجود خارجي پيدا نمي‌كند. من در ذهنم يك شخصيت فرضي دارم. يك عشق انتزاعي كه همه خوبي‌‌ها را مي‌شناسد و در عين حال پاك و اهورايي و دست نيافتني است. مهتاب هميشه براي من اين طور بوده و و در همه داستان‌هاي كوتاه هم تكرار شده است. اگر ديده باشيد، در اين‌جا هم به نوعي مي‌آيد ولي شما هيچ مواجهه‌اي با او در داستان نمي‌بينيد. راوي تا نزديك او مي‌رود، ولي او را نمي‌بيند و اين تعمدي بوده است.

اين مهتاب حقيقي در آن دوره شك و انتخاب طبيعي به‌وجود آمد؟

ـ قبل از آن هم بود، ولي خيلي كمك نكرد. چون ريشه‌هاي شك خيلي عميق بود. من تعبير آفتاب را به كار مي‌بردم. يعني خداوند با آفتاب نور داد و مهتاب بازتاب نور آن است.

در كتاب اشاره كرده‌ايد به اين كه كسي به اسم دكتر پارسا مي‌خواست مثلاً براي عواطف انساني نمودار بكشد يا ويژگي‌هاي بشر را به عدد و فرمول تبديل كند. فكر مي‌كنيد اين‌طور برخورد كردن با مفاهيم دروني آدم‌ها درست است؟

ـ در كتاب كه هيچ حالت سمپاتيكي نسبت به اين كار نيست. فقط گفته كه اين طور كرده است و قاعدتاً نمي‌توان وقتي مهندسي مي‌خواندم، اين دغدغه را داشتم كه آيا مي‌شود عملكرد انسان را با علم مهندسي تركيب كرد يا نمودارهايي براي آن كشيد، ولي ديدم عملاً امكان‌پذير نيست. چون انسان خيلي پيچيده است تصميم‌هايي مي‌گيرد كه نمي‌شود در هيچ كدام از آن تئوري‌هاي قبلي جا داد. اساساً فرض تئوري اين است كه قابل پيشگويي است. در حالي كه انسان را به هيچ عنوان نمي‌توان پيشگويي كرد و به همين دليل نمي‌شود او را در اين فضا گنجاند.

الان مشغول كار جديدي هستيد؟

ـ داستان بلندي نوشتم و براي بررسي به دو ناشر دادم. يك مجموعه داستاني كوتاه هم هست كه تعدادي از آن‌ها قبلاً چاپ شده‌اند.

اسم داستان‌ها؟

ـ مستور: اسم داستان بلند «استخوان خوك و دست‌هاي جذامي» است و داستان‌هاي كوتاه كه هشت روايت معتبر است درباره مرگ، عشق و زندگي. درباره عشق را سروش اسفند ماه پارسال چاپ كرد. درباره زندگي در ويژه نامه‌اي كه نشر روزگار براي فروغ درآورده بود، چاپ شده ولي درباره مرگ را به جايي نداده‌ام.

پيش آمده است از اين كه مهندسي خوانديد پيشمان شويد؟

ـ تقريباً هر بار كه به محل كار مي‌روم، احساس ندامت به من دست مي‌دهد. ولي سعي كردم با اين موضوع واقع‌گرايانه برخورد كنم. من امسال فوق ‌‌ليسانس ادبيات قبول شدم. وقتي اساتيد متوجه مي‌شوند كه ليسانس من فني است، تعجب مي‌كنند. در دبيرستان شاگرد اول كلاس بودم. سال چهارم به معلم ادبيات‌مان گفتم مي‌خواهم ادبيات بخوانم تعجب كرد و گفت گرسته كه شدي عاشقي را فراموش مي‌كني. منظورش اين بود كه دنبال معاش باش و به زندگي بچسب. رشته مهندسي‌ات را بخوان بعد مي‌تواني در كنارش ادبيات هم بخواني ولي ادبيات براي من خيلي جدي‌تر از اين بود. ولي ادبيات براي من به آن معنا كه نويسنده‌ها مي‌گويند جدي نيست. هيچ چيز براي من به آن معنا جدي نيست، مگر انسان، روابط انساني و مفاهيم انساني درك مشكلات روحي و مشكلات زندگي خيلي‌ها براي من عزيزتر و ارزشمند‌تر هستند تا نوشتن كتاب‌ و داستان‌ و مصاحبه و اين چيزها. هيچ‌وقت ادبيات براي من هدف نبوده است. همان‌طور كه سينما كه مدتي به سمتش رفته بودم. هدف نبود، همان‌طور كه فلسفه‌اي كه مي‌خوانم و زياد هم مي‌خوانم براي من هدف نيست. من با كامپيوتر آشنا هستم و با آن كار مي‌كنم. هيچ‌وقت نرفتم برنامه‌ كامپيوتري را بخوانم مگر آن كه از قبل بدانم به چه درد من مي‌خورد و مي‌خواهم با آن چه كنم. اگر زبان مي‌خوانم، براي آن است كه بتوانم سؤال‌ها و پرسش‌هاي زندگي را معنا كنم. هيچ‌وقت براي اين‌كه مترجم باشم، ترجمه نكردم. من چون «كارور» را و دنياي او را دوست دارم، ترجمه مي‌كنم، اگر كسي زحمت ترجمه كارهاي «كارور» را بكشد، مسلماً ديگر ترجمه نخواهم كرد.

براي فلسفه چه مي‌خوانيد؟

ـ عمدتاً فلسفه دين و فلسفه علم. براي فوق ليسانس هم امتحان دادم. اما گزينش من را نپذيرفت. به اين ؟؟؟؟؟

اسم فردي را بردم كه آقايان خوششان نيامد. ولي فلسفه هميشه دغدغه‌ام بوده است.

در مباحث فلسفي چه مباحثي را مي‌پسنديد؟

ـ كلاً مباحث فلسفي دين برايم خيلي جذاب هستند به خصوص فلسفه ديني كه الان غرب مطرح مي‌كند، مباحث جدي و جديدي هستند كه متاسفانه در سنت ما اصلاً به آن اشاره نشده است و متاخرين هم توجهي نمي‌كنند يا اين بحث را به چيزي نمي‌انگارند. مثلاً مساله عدل الهي يا بحث شروط كه در كتاب‌ها مطرح مي‌شود، فرض كنيد در كتاب آقاي مطهري، پاسخ‌ها كليشه‌اي، قديمي و تكراري‌اند. ارضا كننده نيستند، در يك صفحه از آن رد مي‌شوند. بزرگ‌ترين نقاط ضعفي كه براي فيلسوفان قايل هستم، مساله شرط است. سعي مي‌كنند از اين زاويه وجود خداوند را زير سؤال ببرند. همه اين مباحث برايم جذابيت دارد.

در ادبيات معاصر و آثار قديمي كدام را مي‌پسنديد؟

ـ بعضي كارهاي هدايت را و بعضي كارهاي بهرام سدري را.

قديم‌تر چه؟

ـ قطعاً براي من حافظ چيز خاصي بود. در يك مقطعي، سال‌هاي شصت و پنج و شصت و شش تقريباً هر كتابي كه درباره حافظ چاپ شده بود، خواندم و از جديد‌ها سپهري. هميشه يك ديوان حافظ و يك هشت كتاب بالاي تخت‌خوابم بود. البته مدت‌ها است كه از آن‌ها فاصله گرفته‌ام. ولي حافظ براي من چيز ديگري بود. شايد تجارب مولوي به لحاظ عرفاني خيلي بالاتر باشد ولي من با حافظ بيش‌تر كيف مي‌كنم.

از خارجي‌ها چه كسي؟ غير از «ريموند كارور»

ـ غير از «كارور» فقط يكي را مي‌توانم نام ببرم و آن هم «سالينجر» است.

به دليل دنيايي كه پشت داستان‌هايش وجود دارند. البته منهاي رمان «ناتور دشت» چون بخش اندكي از آن سالينجري كه من مي‌شناسم در آن هست.

داستان‌هاي كوتاهش به مراتب جدي‌تر و قوي‌تر هستند.

چرا شخصيت‌هاي داستان اين قدر بزرگ و شايد دست‌نيافتني است؟

ـ فكر مي‌كنم اغلب شخصيت‌ها علي‌رغم بودن روحشان، به شدت لرزان هستند. يعني خيلي راحت گريه مي‌كنند. اگر منظورتان از بزرگ شدن اين است كه به سطحي از معرفت رسيده‌اند، فكر مي‌كنم اين معرفت روح آن‌ها را منبسط كرده است. قرآن وقتي تقوي را معرفي معرفي مي‌كند، مي‌گويد: تقواي كامل آن است كه آدم از چيزي كه از دست مي‌دهد، نگران نشود و از چيزي كه به دست مي‌آورد، به هيجان نيفتد. اگر اين آدم‌ها را به عنوان آدم بزرگ معرفي كنيم، بله، شخصيت اين افراد بزرگ است. من عمداً مي‌خواستم كسي را نشان دهم كه متهم نشوم اين‌ها همان حرف‌هاي انتزاعي است. اين آدم‌ها وجود دارند، مي‌توانند وجود داشته ب