از رنجي كه
ميبريم
مريم حسينيان
و سيامك شايانامين
/ گاهنامه ادبی هوا /
شماره سوم
و چهارم / مهر هشتاد و سه

اخيراً
شاهد برگزاري جشنوارهها و جوايز ادبي هستيم كه منجر به پديد آمدن جريانها و
صداهاي تازهاي در عرصه ادبيات داستاني ميشوند. فكر نميكنيد به اين ترتيب
خطري داستاننويسي را تهديد كند؟
ما
نميتوانيم حركت داستاننويسي را مهار كنيم. وظايف جشنواره ابتدا فراخوان عمومي
است، دوم متمركز كردن حركات در لايههاي پايينتر و بعد معرفي آثار برتر.
پيشبيني اين كه نويسنده موفق بشود يا نه عملي نيست. در حوزههاي ديگر همچنين
وضعيتي داريم. ما وقتي به اثري بها ميدهيم، اين ارزشگذاري صرفاً به آن اثر
معطوف نميشود، بلكه ما به اين وسيله مسيري را نشان ميدهيم، پس نفس اين حركت
مفيد است. البته مسؤوليت نويسندگاني كه جايزه ميگيرند، دو چندان است و بايد
گامهاي بعدي را خودشان بردارند. جشنواره محلي است براي نشان دادن آنه وجود
دارد، نه آن چه بايد بشود، محتاج نهادهاي ديگري مثل انجمنهاي قصهنويسي است؛
اين نهادها چه دولتي باشند و چه ، ميتوانند به توليد داستانهاي خوب، نقد آثار
و پرورش منتقد كمك كنند.
ادبيات به
دليل ويژگي خاصي كه دارد، جرياني وابسته است، بعضي معتقدند كه جشنوارههاي
دولتي تمام داشتههاي ادبيات نيستند، نگاه شما به اين قضيه چهگونه است؟
به دو نكته
توجه داشته باشيد، اول اين كه در سينما هم مهمترين جشنوارهها مثل فيلم فجر،
رشد، دفاع مقدس و باران با حمايتهاي مادي و معنوي ارشاد است و از اين نظر
اشكالي به آن وارد نيست، بهخصوص در حوزه ادبيات كه چنين حركتي تازه آغاز شده،
نكته دوم اين كه من آرماني فكر نميكنم، يعني انتظار ندارم در اولين يا دومين
جشنواره هويت مستقلي داشته باشيم، من فكر ميكنم همين كه ادبيات داستاني از سوي
نهادهاي دولتي به رسميت شناخته شده و حمايت ميشد، قابل احترام است. يادتان
باشد كه ما در خلاء زندگي نميكنيم و نميتوانيم انتزاعي فكر كنيم. ما در
جامعهاي هستيم كه به اصول و سنتهايي پايبند است و چنين جشنوارههايي هم به
اين دليل كه از متن جامعه برخواستهاند، ملزم به رعايت اين ملزومات هستند.
با توجه به
اين كه نگاه به سمت ادبيات داستاني جديتر شده و كساني كه پا به اين عرصه
ميگذارند، تشنه يادگيرياند، شما دورههاي آموزشي داستاننويسي و كتب تأليفي
در اين حوزه را چهقدر مؤثر ميدانيد؟
فكر ميكنم
دو گرايش عمده در زمينه فراگيري داستان وجود دارد؛ يكي انتقال داستان از طريق
آموزش و تعليم و تعلم و ديگري اعتقاد به اينكه هنر به طور عام و داستاننويسي
به طور خاص گوهري ذاتي است و مسايل تكنولوژيك و آموزش داستان جنبه كاتاليزور
دارند. من گرايش دوم را بيشتر باور دارم، ضمن اينكه آموزش را مطلقاً نفي
نميكنم، چرا كه آموزش به پيراستگي و پرداخت داستان كمك زيادي ميكند. كسي كه
در اين دورهها شركت كند، اگر داستاننويس نشود، منتقد ميشود. كساني كه به
اصول داستاننويسي مسلط هستند، بهتر ميتوانند داستان خود را ارزيابي كنند.
آنقدرها
كه شعر در جامعه جا افتاده و همه با آن قرابتي را حس ميكنند، داستان با چنين
اقبالي مواجه نيست. علت را در چه ميدانيد؟
بخشي از
اين معضل ريشهاي است، كه به ميزان مطالعه مربوط ميشود. متأسفانه در كشور ما
سطح مطالعه بسيار پايين و در حد خفتآوري است. در تمام حوزهها اوضاع همين گونه
است. آمار و شمارگان كتابهاي ما حتي در مقايسه با برخي كشورهاي جهان سوم در
سطح پايينتري است، بنابراين مشكل، مختص ادبيات داستاني نيست. اما من معتقدم
وضعيت داستان خيلي بهتر از شعر است. بعد از انقلاب، شعر نه تنها دچار ركود شد
بلكه به سمت بحران هم پيش رفت. البته در كنار افت شعر و تئاتر، سينما، گرافيك،
خوشنويسي و داستان كوتاه پيشرفتهاي چشمگيري داشتهاند. بخشي از مشكلات هم
ريشه دروني دارند، يعني بعضي از نويسندگان ما با مخاطب ارتباط برقرار نميكنند
يا نميخواهند بكنند. به هر حال مكالمه دو افق معنايي صورت نميگيرد. در دهه 40
و 550 آن چه شعر و داستان را به اوج رساند فاصله كم مخاطب و نويسنده بود، اما
الان با رويكردهايي كه بخش زيادي از آن تقليدهاي مخرب و فرمگرايي است، مخاطب
به اثر اطمينان پيدا نميكند. ادبيات داستاني ما دو سويهي وحشتناك پيدا كرده
است؛ يك سمت ادبيات عامهپسند و مبتذلنويسي و سمت ديگر فرمگرايي محض. در ميان
اين دو چون خلاء وجود دارد، كسي كه از فرمگرايي گريزان ميشود به سمت ادبيات
عامهپسند ميلغزد. به نظر من بهترين كار معرفي نويسندگان داخلي و خارجي و پر
كردن اين خلاء است. گاهي اوقات چنين اتفاقي افتاده و اين آثار با اقبال عمومي
مواجه شدهاند؛ مثلاً «مترجم دردها» (جامپا ليري) و «چراغها را من خاموش
ميكنم» (زويا پيرزاد) و يا زمستان 62، آثاري هستند كه در ميانه حركت ميكنند.
با اين حال منظور من مطلقاً اين نيست كه در نوشتن بايد مخاطب را به طور كامل در
نظر داشت.
شما
معتقديد كه وقتي مينويسيم نبايد به مخاطب توجه كنيم. چهطور ميشود مخاطب را
حذف كرد؛ اما براي مخاطب نوشت؟
اينجا دو موضوع مطرح ميشود؛ «چهگونه بنويسيم» و «چه بنويسيم» وقتي
ميگويم من مخاطب را در نظر ميگيرم، در خصوص چهگونه نوشتن است اما درباره چه
نوشتن اصلاً مخاطب مهم نيست. يعني اگر من تجربهاي را مينويسم، مهم انتقال و
فهم آن براي مخاطب است، اما اين امكان وجود دارد كه خواننده چنين تجربهاي را
از سر نگذرانده باشد. پس من نويسنده به اين بخش توجه نميكنم. يعني داستان را
آنقدر پيچيده نميكنم كه ارتباط قطع شود و اجازه ميدهم داستان به مخاطب
منتقل شود، اما درباره اين كه چه بگويم اجازه نميدهم، مخاطب ذهنيات خود را
تحميل كند.
اين را
قبول داريد كه بعضي داستانها براي مخاطبين خاص خلق ميشوند و شايد به درگيري
ذهن نويسنده و كشف لايههاي پنهان منجر شود؟ و اصولاً چه ديدگاهي در مورد جلب
مخاطب خاص داريد؟
هيچ تعريف و مرزبندي براي ادبيات داستاني وجود ندارد، البته شما هر منحني
نرمالي كه رسم كنيد، دو سمت آن حداقلها هستند، پنج درصد داستانها هم
ميتوانند به شكلي باشند كه مخاطب خاص داشته باشند، پنج درصدشان هم عامهپسند
ميشوند، اما آن .....درصد متعلق به داستانهاي عميقي است كه حرفي براي گفتن
دارند. تا چند سال پيش داستانهايي ميديديم كه فقط نوعي بازي با كلمات بودند،
اما خوشبختانه در حال حاضر وضعيت كمي بهتر شده. اين دقيقاً تجربهاي است كه در
رمان نو فرانسه رخ داد و شكست خورده ميخواستند شخصيت و طرح را از داستان حذف
كنند؛ انگار بخواهيم خاصيت تري را از آب بگيريم. حالا ما داريم همان تجربهها
را تكرار ميكنيم، حتي تجربههاي ..... سال گذشته فرماليستهاي روسي را. من
معتقدم اگر بدنه حركت ما درست باشد، در حواشي همه ميتوانند وجود داشته باشند.
احتمالاً منظور شما از نبودن مخاطب، حداقلها نيست، بلكه منظورتان اين است كه
چرا شمارگان كتابها فقط هزار و پانصد يا نهايتاً دو هزارتا است. البته در غرب
هم حركت به همين صورت است، مگر چند نويسنده مانند جويس و فاكنر داشتهايم. اما
تا بخواهيد به لحاظ سبك نويسندگاني مانند كارور، سالينجر، آپدايك و آن تايلر
داشتهايم كه داستانهاي قوي هم مينويسند؛ زيرا حركت به آن سمت است و طيف
وسيعي از مخاطب را دربرميگيرد. بنابراين اگر بخواهيم حركت عمومي را به سمت
نخبهگرايي پيش ببريم، همان اتفاقي ميافتد كه به عنوان آفت نخبهگرايي مطرح
است.
قبلاً
اشاره داشتيد به اينكه در آثار كارور، انعكاس تجربيات او را ميبينيم كه
بيشتر مربوط به فضاسازيها و جزئيات داستان است، در مقابل وقتي «روي ماه
خداوند را ببوس» را ميخوانيم با نوع ديگري از تجربه روبهرو ميشويم كه به
دغدغههاي ذهني شما برميگردد. به عنوان مترجم آثار كارور چه دليلي براي انتخاب
او داشتهايد و چه وجه مشتركي با كارور احساس ميكنيد؟
اشتراك نوشتههاي من و كارور بسيار كم است كه دليل عمده آن تفاوت نگاهمان به
زندگي است. تعجب ميكنم كه گاهي اوقات ميگويند من شبيه كارور مينويسم. كارور،
زندگي را اصل ميداند و براي چالشهايي نظير عشق، تنهايي آدمها و عدم ارتباط
آنها اهميت قائل است؛ اما تفاوت اصلي در اين است كه من به اين موضوعات نگاهي
فلسفي دارم. پرسشهاي كارور معمولاً كوچك هستند، او اصلاً دغدغهي پرسشهاي
كلان و فلسفي را ندارد. پرسشهاي او آزار دهندهاند و شايد تنها اشتراكمان
آزاردهندگي دغدغههايمان باشد. با اين همه علت تمايل من به كارور، حضور
نيرومند تم شكست و درماندگي در داستانهاي اوست. اين همان محور مشتركي است كه
همهي داستانهاي مرا به هم وصل ميكند.
شما دو
مجموعه زير چاپ داريد، اگر بخواهيد اين دغدغههاي بزرگ را در آينده مطرح كنيد
آيا همين خطمشي را دنبال خواهيد كرد يا سراغ اثري با ويژگيهاي ديگري
ميرويد؟
در «روي ماه خداوند را ببوس» پرسش اصلي معطوف به خداوند بود و در كنار آن
پرشسهاي فرعي زيادي مطرح شد. روزي نيست كه به پايان برسانم و با دغدغهاي جديد
روبهرو نشوم كه به نوعي ذهنم را آزار ندهد. احساس ميكنم شايد صد داستان ديگر
در راه داشته باشم و اگر تا به حال نوشته نشدهاند، منتظرم تا بستري مناسب براي
طرح آنها فراهم شود. به نظرم هيچگونه تكراري در اين داستانها وجود نخواهد
داشت. من هم به اين اصل اعتقاد دارم كه نويسنده در طول زندگياش چند حرف و چند
محور خاص براي گفتن دارد. براي من پرسشها روز به روز سختتر ميشوند و چون
تبعات دارند، خيلي جدي هستند.
با توجه
به آثار منتشر شده شما به نظر ميرسد دامنه گستردهاي را براي فعاليت انتخاب
كردهايد، فكر ميكنيد در آينده بيشتر به سمت آثار تئوريك گرايش داريد يا
داستان و ترجمه؟
خيلي صادقانه ميگويم، من خودم را به مفهوم واقعي نويسنده نميدانم؛ چيزهاي
زيادي آزارم ميدهند، فكر ميكنم با نوشتن، براي مدت محدودي از آن آزارها رها
ميشوم، تصميم جدي گرفتهام كه به غير از آثار زير چاپ كتابهاي زيادي منتشر
نكنم، اما فعلاً نوشتن براي من ابزاري است كه نميتوانم چيزي را جايگزين آن كنم
و بهطور كلي ادبيات در حاشيه پرتي از زندگيام قرار دارد. اگر براي بيان
دغدغههايم، ادبيات را انتخاب كردهام به اين دليل است كه فكر ميكنم سادهترين
راهي است كه بهوسيله آن پرسشهاي ذهنيام را مطرح ميكنم. ادبيات يك قلم، كاغذ
و گوشه خلوتي را ميخواهد كه خوشبختانه تمام آنها را دارم. در مورد ترجمه هم
همينطور است؛ من مترجم حرفهاي نيستم. اگر آثار كارور را ترجمه ميكنم به دليل
اشتراك روحي و ذهنيام با او در تلقي از انسان است؛ يا مثلاً دارم كتابي درباره
سالينجر مينويسم، چون پرسشهاي سالينجر برايم خيلي آشنا هستند. من حتي خواننده
حرفهاي هم نيستم. شايد كساني كه تاز نوشتن را شروع كردهاند خيلي بيشتر از من
بخوانند. البته من زياد مطالعه ميكنم؛ اما محتواي مطالعه من مطلقاً ادبيات
نيست. اگر درباره تئوريهاي داستاننويسي كتابي نوشتهام به اين معنا نيست كه
مدرس داستاننويسي هستم، منتها براي اينكه دانستههاي خودم را نظم بدهم، آنها
را جمعآوري كردم و در شرايط خاصي كه مصادف با يكي از دورههاي تدريسم بود
تصميم به انتشار آن گرفتم. من فقط از چيزهايي رنج ميبرم و سعي ميكنم اين رنج
را با نوشتن، اندكي كاهش دهم. اگر روزي احساس كنم كه از اين راه رنجهايم كاهش
نمييابند، مطمئناً نوشتن را كنار خواهم گذاشت.