روایت های تازه
کتاب ها
نمایش‌نامه
فیلم‌نامه
شعر
مقاله
سخن‌رانی
گفت‌وگو
نقد آثار
ترجمه
در باره‌ي مصطفی مستور
یادداشت خوانندگان
عکس خانه
در باره‌ي ما
بایگانی روایت هفته

 

 

 

پیوند ارگانیکی میان سینما و ادبیات ما وجود ندارد

انسیه سیاوش /هفته نامه سينما /چهارشنبه 13 اسفند 1382

 

سينماي ما هرگز پيوندي شاعرانه با ادبيات و قصه نويسي نداشته است. در اين سينما حتي تصاوير شاعرانه هم كم‌تر نمود دارد. به نظر مي‌ر‌سد در كشورهاي ديگر تئاتر از ادبيات مي‌آيد و سينما از تئاتر. به نظر شما اين روند در كشور ما چه‌گونه است؟ و آيا بارقه‌ي اميدي وجود دارد كه اين پيوند ـ حتي در زماني دورـ  شكل بگيرد؟

در جهان مدرن هنرها ارتباط ارگانيك و اندامواري با هم دارند. سينمايي كه عمر صد ساله دارد بر دوش داستان نويسي، كه چهارصد سال عمر دارد، ايستاده است و هر دو اين‌ها بر دوش تئاتري كه سابقه‌اش از هردو آن ها بسيار طولاني‌تر است. در كشور ما هرگز پيوند ارگانيكي ميان سينما و داستان برقرار نشده است. بخشي از اين واقعيـــت به دليل تفاوت‌هاي  ماهـــوي ميان تصـــوير و كلمه است. تبــــــديل ( Convert ) كلمه به تصوير البته كار دشواري است و ميل غالب ما آدم ها اين است كه از دشواري پرهيز مي كنيم. ساخت يك اثر اقتباسي ـ كه در بسياري از جشنواره‌هاي سينمايي جايزه‌هاي ويژه‌اي به آن اختصاص داده مي شودـ محتاج سختكوشي، هوش و اليته شناخت نسيت  مديوم سينما و داستان است. به دليل فقر فكري كه در اين زمينه وجود دارد اغلب كوشش‌هايي كه صورت گرفته موفق نيوده اند. نمونه هاي موفق واقعا انگشت شمارند: گاو  (‌داريوش مهرجويي )، شازده احتجاب ( بهمن فرمان‌آرا )  و تا حدي داش آكل( مسعودكيميايي ). در حالي كه در سنت فيلم سازي غربي ( اروپا و آمريكا ) استفاده از داستان هاي ديگران يك روش و مشي معمول است. پاراوكس عجيبي كه در اين ميان وجود دارد اين است كه اهالي سينما ـ از كارگردان‌ها گرفته تا تهبه كننده‌ها و فيلم نامه نويس‌ها  و حتي بازيگران ـ  بارها عنوان كرده‌اند كه يكي از دلايل بحران سينماي ما نبود و كمبود فيلم نامه‌هاي خوب و محكم است اما هيچ اراده‌ي جدي براي تبديل داستان ها به فيلم نامه ديده نمي‌شود. گويي به لحاظ تاريخي ما هنوز در دوران ماقبل از تقسيم كار زندگي مي كنيم. هنوز نمي‌خواهيم بپذيريم كه كارگردان خوب لزوما داستان گوي خوبي نيست. حتي فيلمنامه نويس خوب هم ضرورتا داستان نويس خوبي نيست. اين مشكل احتمالا ريشه هاي عميق‌تري مثل محاسبات اقتصادي هم دارد كه وضع را پيچيده تر مي‌كند. به هر حال مجموعه اي از اين علل سبب شده است تا انتقال روايتي داستاني به روايتي تصويري در اين ملك هرگز جدي گرفته نشود.    

با توجه به اين‌كه سينماي ما دچار نوعي معنا گريزي شده، آيا مي‌توان اميدوار بود كه ادبيات‌داستاني در كنار و همراه آن تأثير‌گذار باشد و به پيشرفت اين رسانه پرمخاطب در جهت غني‌سازي كمك كند؟

ادبيات هم تا حدي دچار اين معنا گريزي شده است. اتفاقي كه گاهي از آن به جريان گريزي تعبير مي شود كه ظاهرا اسم مستعار مخاطب گريزي و معتا گريزي است. با اين همه ادبيات متعهد به زندگي هنوز به حياتش ادامه مي دهد و من تصور مي كنم اين نوع از ادبيات رفته رفته جريان غالب كوشش هاي داستان نويسي امروز بشود. در واقع اين نوع از ادبيات است كه مي تواند به سينما كمك كند. البته اگر سينما تمايلي به استفاده از اين كمك داشته ياشد. من عميقا به اين باور رسيده ام كه اگر سينما از داستان هاي متوسطي كه امروز نوشته مي شود بهره ببرد تا حد زيادي مشكلات كيفي و حتي اقتصادي خودش را مي تواند ترميم كند. فيلمنامه متوسط در دست يك كارگردان خوب مي تواند تبديل به يك فيلم خوب شود، اما فيلمنامه بد را كارگردان خيلي خوب هم نمي تواند نجات دهد.   

به نظر شما داستان‌نويسي به سبك رئاليسم مي‌تواند تأثيرگذار در عرصه سينما باشد يا داستان‌نويسي به سبك نوين. در واقع اين سؤال را از آن جهت مطرح مي‌كنم كه در داستان‌هاي نوين با سبكي متفاوت كه سبك‌هاي كلاسيك را در هم شكسته تفسير زمان و مكان كمي متفاوت از قبل است اين را چگونه توجيه مي‌كنيد؟

سينماي ما مي تواند از ادبيات جهان استفاده كند. وقتي از تعامل مبان سينما و ادبيات صحيت مي‌كنيم، منظور فقط داستان‌هاي فارسي نيست.  ضمن اين كه همه داستان هايي كه در ايران نوشته مي شود لزوما به تعبير شما نوين و ضد قصه نيستند. يكي از درخشان‌ترين فيلم هاي تاريخ سينما فيلم آگراندبسمان، ساخته آنتونيوني كارگردان بزرگ ايتاليايي است كه فيلمنامه‌اش بر اساس داستان كوتاهي از خوليو‌كورتاسار ـ نويسنده‌اي از آمريكاي جنوبي ـ  نوشته‌شده است. اگر داستان هاي ايراني به هر دليل نتوانند تكافوي سينما را بكنند طبيعي است كه سينما به سمت داستان‌هاي آن طرف آب‌ها برود، اما اين اتفاق هنوز رخ نداده است. داستان هاي زيادي هستند كه مي توانند به فيلم تبديل شوند و سينماي ما را از  بحران خارج كنند گرچه چنين عزم و اراده‌اي ديده نمي شود. سينماي ما با پرهيز و اجتنابي كه در استفاده از آثار داستاني نشان مي دهد و تصور مي‌كنم تا حد زيادي هم  لجوجانه به نظر هم مي‌رسد، بيش از هر چيز به خودش آسيب زده است. در مجموعه ادبيات داستاني ما آثار درخشاني وجود دارد كه مي توانند به تصوير تبديل شوند.  در چند سال گذشته متاسفانه فيلم‌هاي كارگردان سرشناس ما هم مشكل فيلمنامه داشته اند. بارها پيش آمده كه فيلمي را كه منتقدان ستايش كرده اند ديده‌ام و به دليل ضعف فيلم نتوانسته‌ام آن را تا آخر تماشا كنم. چند سال قبل يكي از فيلم ها از طرف جشنواره فيلم فجر برنده جايزه بهترين فيلم نامه شده بود كه به عقيده من تنها مشكل آن فيلم فيلمنامه اش بود چون داستان آن اشكال ساختاري مهمي داشت. 

  آيا شما با سينما رفتن و ديدن فيلم تا به حال به اين فكر كرده‌ايد كه فيلم‌نامه‌اي بنويسيد؟

من قبل از اين كه داستان بنويسم فيلمنامه نوشته‌ام گرچه علاقه‌اي به انتشارشان نداشته‌ام. اصولا فيلمنامه را يك متن هنري نمي دانم. فيلمنامه يك متن فني غير جذاب است كه در بهترين حالت حلقه اتصال داستان به تصوير است، برخلاف نمايش نامه كه هوبت مستقل تري دارد. نمايش نامه حتي اگر اجرا نشود يك متن هنري است. درست مثل سمفوني‌هاي  كلاسيك كه ارزش آن ها به نوشته شدن شان است نه به اجرا، در حالي كه فيلم نامه اگر اجرا نشود ارزش زيادي ندارد. 

 تا چه حد با برگردان آثار ادبي جهت بهره‌برداري‌هاي سينمايي در جهان و يا ايران موافق هستيد و آيا تا به حال اين چنان آثاري موفق بوده است؟

كيشلوفسكي ـ كارگردان برجسته لهستاني ‌ـ معتقد است كه براي نمايش دنياي درون و نمايش پيچيدگي هاي روح آدمي ـ كه او مايل بود در فيلمهاش نشان بدهد ـ سينما ابزار احمقي است. كيشلوفسكي معتقد بود كه اين كار تنها از ادبيات بزرگ ساخته است. من البته فكر مي كنم كه براي انجام چنين كار سترگي ادبيات هم ناتوان است. نمودار ساختن موقعيت هاي پيچيده روح انسان از عهده هيچ هنري بر نمي آيد. اگر قرار باشد چنين حقايقي را نشان دهيم شايد بهترين ابزار موسيقي باشد. آن هم به شكلي ناقص و ابتر. به هرحال اين بحث صرفا مربوط به نوع خاصي از سينما است و خوشبختانه همه فيلمها قرار نيست چنين چيزهايي را نشان دهند! بنابراين تصور مي كنم امكان استفاده از منابع داستاني براي سينما نه تنها بي‌اشكال است بلكه به پيشرفت سينما هم كمك مي كند. در ايران اگر اين اتفاق بيفتد تعامل دوسويه خواهد بود. يعني سهم ادبيات هم در اين بده بستان قابل توجه خواهد بود و مخاطب بيش تري به سمت حوزه ادبيات جذب و جلب مي‌شود كه اين حادثه ميمون و مباركي است. رجوع سينما به ادبيات در دراز مدت  هم خواننده را با ادبيات آشتي مي‌دهد و هم مي‌تواند به تحولي در حوزه نشر بينجامد. 

فكر مي‌كنيد اگر قرار باشد توافقي با يك كارگردان و تهيه‌كننده براي نوشتن يك فيلم‌نامه داشته باشيد چه شرايطي را براي آن‌ها مطرح كنيد؟

چنين تصميمي ندارم و تصور نمي‌كنم به اين زودي چنين تصميمي بگيرم اما در عالم مجازي و مفروض شما اگر قرار باشد چنين اتفاقي بيفتد ترجيح مي‌دهم فيلمنامه را خودم بنويسم و حتي دكوپاژ آن را خودم انجام دهم.   

 و حالا يك سؤال كاملاً شخصي. از بين آثارتان ترجيح مي‌دهيد كداميك به فيلم تبديل شود؟ اگر كسي به شما پيشنهاد دهد كه روي ماه خداوند را ببوس را به فيلم تبديل كنيد شما با اين مسئله به چه شكل برخورد مي‌كنيد؟

بعضي داستان هاي كوتاهم بسيار تصويري هستند كه شايد براي تبديل شدن به سينما مناسب تر باشند. در خصوص روي ماه خداوند را ببوس  مطلقا موافق تبديل شدنش به فيلم نيستم. در اين مسئله كوچكترين ترديدي ندارم.